|
|
|
در تمام طول تابستان، بندانگشتى كوچك بى نوا به تنهايى در جنگل پهناور زندگى كرد. او از علفها براى خودش رختخواب بافت و آن را زير يك برگ پهن آويزان كرد تا از باران در امان باشد. او عسل را به عنوان غذا از گلها مى مكيد و از روى برگهايشان شبنم مى نوشيد. تابستان و پاييز به همين ترتيب گذشت تا اينكه زمستان رسيد، زمستان سرد و طولانى، تمام پرندگانى كه به شادى برايش آواز مى خواندند پرواز كرده و رفته بودند و درختان و گلها هم پژمرده بودند. برگ بزرگ شبدرى كه زير آن زندگى مى كرد و پناهگاهش بود، حالا ديگر لوله شده و به سمت بالا چروك خورده بود و چيزى جز يك ساقه زرد پژمرده باقى نمانده بود. بشدت سردش بود، آخر تمام لباسهايش پاره شده بود و او بدون آن ها بسيار آسيب پذير و ضعيف بود، بند انگشتى بيچاره كوچك نزديك بود از سرما بميرد. برف هم شروع به باريدن كرد؛ دانه هاى برف كه روى سر او مى افتادند درست به توپ بزرگى مى ماندند كه بر سر ما بخورد، آخر ما بزرگ و بلند هستيم ولى او فقط دو ونيم سانتى متر قد داشت! او سعى كرد كه خود را در يك برگ خشك بپيچد اما برگ از وسط شكاف برداشت و نتوانست او را گرم نگاه دارد، او از سرما مى لرزيد.
نزديك جنگلى كه دخترك در آن زندگى مى كرد، مزرعه ذرتى بود كه البته مدتها پيش ذرتهايش را درو كرده بودند و هيچ چيز باقى نمانده بود جز ته ساقه هاى بريده ذرت كه از زمين يخ زده بيرون آمده بودند.
ولى براى بندانگشتى كوچك مثل راه رفتن در يك جنگل انبوه بود. آه، اگر بدانيد چطور از سرما مى لرزيد! او به درخانه يك موش صحرايى رسيد كه زير مزرعه ذرت لانه داشت. موش صحرايى در لانه گرم و راحت خود با انبارى پر از ذرت، آشپزخانه و يك اتاق پذيرايى زيبا زندگى مى كرد. بند انگشتى كوچك بى نوا مثل يك گدا پشت در ايستاد و براى يك دانه ذرت گدايى كرد، چونكه دو روز بود يك لقمه غذا هم نخورده بود.
خانم موش صحرايى پير كه موش مهربانى هم بود گفت: تو موجود كوچك بيچاره به خانه من بيا تا با هم شام بخوريم. او از دخترك خوشش آمد و گفت: «به خانه من خوش آمدى و اگر دوست دارى مى توانى تمام زمستان را پيش من بمانى ولى بايد اتاقهايم را تميز و مرتب كنى و برايم قصه تعريف كنى چونكه من خيلى قصه دوست دارم»
بند انگشتى تمامى كارهايى را كه موش از او خواسته بود انجام مى داد و كاملاً احساس راحتى مى كرد. روزى موش صحرايى گفت: ما بزودى يك ميهمان خواهيم داشت. همسايه ام هر هفته يكبار به ديدن من مى آيد. وضع او از من هم بهتر است؛ خانه او اتاق هاى بزرگى دارد و كت مخمل مشكى زيبايى مى پوشد. اگر او شوهر تو شود هميشه هر چه كه بخواهى، خواهى داشت. اما او نابيناست و تو بايد چند تا از قشنگ ترين داستانهايت را برايش تعريف كنى.» ولى اين همسايه اصلاً براى دخترك ريزه جالب نبود چونكه او يك موش كور بود! به هر حال او در حالى كه كت مخمل سياه رنگش را به تن داشت به ديدن آنها آمد.
موش صحرايى گفت: «او خيلى پولدار و داناست و خانه اش بيست برابر خانه من است.»
بى شك او ثروتمند و دانا بود ولى هميشه با بى اعتنايى درباره خورشيد و گلهاى زيبا حرف مى زد زيرا هرگز آنها را نديده بود. بند انگشتى مجبور بود كه براى او آواز بخواند، مثلاً: «پرنده، پرنده، بپر برو به لانه ات» و بسيارى آوازهاى قشنگ ديگر. موش كور عاشق او شد چونكه او صداى بسيار شيرينى داشت.
مدت كوتاهى پيش از آن، موش كور تونلى را زير زمين كنده بود كه از خانه موش صحرايى به خانه خودش مى رسيد، موش صحرايى و دخترك اجازه داشتند كه هر جاى تونل كه دوست داشتند بروند ولى به آنها اخطار داده بود كه به طرف پرنده مرده اى كه در تونل افتاده بود نروند.
پرنده درست جايى كه موش كور تونلهايش را ساخته بود افتاده بود و مدت زيادى از مرگش نمى گذشت. موش كور در حالى كه يك تكه چوب آغشته به فسفر را به دهان گرفته بود كه درست مثل آتش در تاريكى مى درخشيد، جلو تر از آنها به راه افتاد تا تونل تاريك طولانى را روشن كند. وقتى كه آنها به نقطه اى رسيدند كه پرنده آنجا افتاده بود، موش كور بينى بزرگش را به سمت سقف تونل برد، در آنجا سوراخ بزرگى بود كه نور روز به داخل راه مى يافت. در ميانه زمين پرستوى مرده اى خوابيده بود. بالهاى زيبايش در دو طرف بدنش جمع و پاها وسرش زير پرهايش پنهان شده بودند؛ پرنده بيچاره حتماً از سرما مرده بود. بند انگشتى با ديدن اين منظره خيلى ناراحت شد، آخر او عاشق پرنده هاى كوچك بود؛ تمام تابستان آنها برايش آواز خوانده و چهچهه سر داده بودند. ولى موش كور با پايش پرستو را كنار زد و گفت: «اين ديگر آواز نمى خواند. چقدر وحشتناكه كه يك پرنده كوچك باشى! من شكر گزارم كه هيچ كدام از بچه هايم هرگز پرنده نخواهند شد چونكه در آن صورت غير از جيك جيك و گريه كردن كارى نداشتند و از گرسنگى در زمستان مى مردند!»
موش صحرايى در جواب موش كور با تعجب گفت: «بله، بله. شما به عنوان يك مرد باهوش حرف درستى مى زنيد. اين چهچهه زدن چه فايده اى دارد وقتى كه در زمستان از گرسنگى و سرما خواهند مرد!»
بند انگشتى هيچ چيز نگفت اما وقتى كه دو موش پشتشان را به پرنده كردند كه بروند، پرهاى نرم پرنده را كه سرش را پوشانده بود كنار زد و پلك هاى بسته اش را بوسيد و با خودش گفت: «شايد اين پرنده همانى باشد كه در تابستان برايم آواز زيبا سر مى داد».
موش كور بالا ايستاد و سوراخى را كه نور روز از آن وارد مى شد پوشاند و سپس خانم ها را به خانه رساند.
اما در طول شب بند انگشتى خوابش نمى برد، پس از تختش بيرون آمد و از علف هاى خشك، فرش زيباى بزرگى ساخت؛ سپس آن را پيش پرنده مرده برد و به همراه چند شاخه گل روى اون انداخت. فرش علفى، بسيار نرم بود و بدن سرد پرنده را گرم نگه مى داشت. بند انگشتى گفت: «خدانگهدار پرنده زيباى كوچك، براى آواز زيبايت در طول تابستان، وقتى كه همه درختان سبز بودند و آفتاب گرم بر ما مى تابيد بسيار متشكرم.» سپس سرش را روى سينه پرنده گذاشت، ولى ناگهان با صدايى از جا پريد، مثل اينكه چيزى از درون بدن پرنده صدا مى كرد: «تاپ تاپ». اين قلب پرنده بود! او در واقع نمرده بود، بلكه فقط از سرما بدنش بى حس و سرد شده بود و گرما دوباره به او زندگى داده بود. در فصل پاييز تمامى پرستوها به سرزمين هاى گرم پرواز مى كنند، اگر يكى از آنها كمى تأخير كند هواى سرد او را از پا در مى آورد و به نظر مى آيد كه مرده است و برف رويش را مى پوشاند. بند انگشتى مى لرزيد، او ترسيده بود براى اينكه پرنده خيلى از او بزرگتر و او هم خيلى كوچك، فقط دو و نيم سانتى متر بود! با اين حال جرأت كرد و پتوى علفى را به همه جاى پرستو كشيد و سرش را با برگ گلها پوشاند. صبح روز بعد بند انگشتى دوباره يواشكى براى ديدن پرستو به تونل موش كور رفت. او زنده ولى خيلى ضعيف بود و فقط مى توانست چشمانش را به روى بند انگشتى باز كند.
پرستوى بيمار گفت: «از تو متشكرم دخترك زيبا، دارم گرم مى شوم، به زودى قدرتم را دوباره به دست مى آورم و مى توانم در نور گرم آفتاب پرواز كنم». بند انگشتى گفت: «اوه، ولى الآن هوا بيرون خيلى سرد است و برف مى بارد. بهتر است كه در رختخواب گرمت باقى بمانى.» دخترك در برگ گل براى پرستو كمى آب آورد، پرستو بعد از نوشيدن آب گفت كه يكى از بالهايش زخمى شده به همين دليل هم نتوانسته به سرعت بقيه پرواز كند و از آنها عقب مانده، به زودى همه دوستانش در سرزمين هاى گرم خواهند بود. او اصلاً به خاطر نداشت كه بعد از افتادن چه بلايى سرش آمده است...
ادامه داستان را هفته بعد خواهيم خواند.