جمعه ۴ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Nov 25, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۳۲۰
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
RSS
معرفى كتاب
داستان
(قسمت دوم)
نويسنده: هانس كريستين اندرسن
مترجم: روجا نيستانى
معرفى كتاب
خداحافظ بابابزرگ
237432.jpg
ياسمن شكرگزار
الان است كه بابابزرگ برايم داستانى تعريف كند؛ هميشه همينطور است؛ اول من زير لحاف مى روم و بعد وقتى خوب خودم را پوشاندم او داستانش را شروع مى كند: «روزى روزگارى پسر كوچولويى بود به اسم ميخائيل نيدوتزكى.»
بابابزرگ شما چه جوريه؟ از اونهاست كه مثل بابابزرگ ميخائيل اهل قصه تعريف كردنه يا نه مدام غرغر مى كنه و تحمل شيطنت و سر و صداى شما رو نداره؟ اگه اينجوريه كه دلم براتون مى سوزه، چون بابابزرگ ميخائيل خيلى محشره، از اخلاقش بگيريد تا وسايل و خرت و پرت هاى سرگرم كننده اى كه داره «تنها كارى كه بابابزرگ مى كنه، درست كردن كلكسيون است. توى اين اتاق هر چى كه بخواهيد هست... مامان غر مى زنه كه زباله دانى است، ولى وقت تر و تميز كردن هم جرأت نمى كنه چيزى را دور بيندازد... توى يك جعبه دست كم صد تا عينك و يك عالمه ساعت كهنه گذاشته؛ ... قطب نما، ماشين حساب شكسته، ولتومتر...» تا الان كلى دلتون سوخته كه ميشى (ميخائيل) چه بابابزرگى داره، اما اگر داستانش رو بشنويد شايد نظرتون عوض شه. ميشى يك پسربچه دبستانيه كه همراه پدر و مادر و خواهر بزرگ لوس و ننرش (اين خواهرهاى لوس حضور مستمرى در كتاب ها دارند!) و پدربزرگ پيرش زندگى مى كنه. ميشى در خانواده تنها با پدر و بابابزرگش رابطه اى دوستانه داره، هر روز و شب پيش بابابزرگ مى ره و با وسايل داخل اتاقش سرگرم مى شه و بعد پيش اون مى خوابه تا باز هم براش قصه اى بگه و با چيزهاى جديدى سرگرمش كنه. يك روز اون رو به نقش كريستف كلمب ببره و روز ديگه به نقش ديگه. اما همه چى اينقدر خوب پيش نمى ره. ميشى متوجه ميشه كه پدربزرگش مبتلا به سرطانه. اون تصورات كودكانه اى نسبت به سرطان داره، اما مى دونه پدربزرگش ممكنه بميره. خانواده اون زياد دلشون نمى خواد ميشى درگير اين مسأله بشه و غصه بخوره و پدربزرگ هم سعى مى كنه تا مثل سابق (با وجود بيمارى اش) با ميشى همراه باشه. «ما دزد و پاسبان، قايم باشك،... بازى مى كنيم. بابابزرگ به حياط مى آيد و ميان درختان غان روى نيمكت مى نشيند. «اين بابابزرگ من است.» فردى هم دنبالش را مى گيرد: «بله، همانى كه سرطان دارد.» ولى بلافاصله ناراحت از حرفى كه از دهانش پريده، دستش را روى لب ها مى گذارد. بابابزرگ... مى گويد: «فردى! تو نبايد از اين كه واقعيت را گفتى خجالت بكشى. تو هيچ حرف بدى نزدى.»... بعد قصه اى برايمان تعريف مى كند؛ قصه اى كه همه ما توى آن نقشى داريم: من پادشاه آرتور هستم و بقيه، جنگجويان طرف مشورت من هستند...»
شايد طرح داستانى «خداحافظ بابابزرگ» چندان شاد نباشه، اما الفى دونلى (Elfie Donnelly) همين مسأله مرگ رو با دنياى كودكانه ميشى خيلى خوب درهم آميخته و با اينكه خواننده هم مثل ميشى (به خاطر شخصيت پردازى خوب نويسنده) به شخصيت پدربزرگ علاقمند مى شه، اما مثل ميشى راحت با مرگش كنار مى آد. دونلى انگليسى سال ۱۹۵۰ به دنيا اومد و بعد از مرگ مادرش در ۱۶ سالگى به كار مشغول شد و با يك خبرگزارى اتريشى آلمانى همكارى كرد. او به نوشتن نمايشنامه راديويى هم مشغوله و در راديو نوجوان برلين برنامه هايى براى نوجوانان مى سازه و اين كتاب اولين نوشته اون براى نوجوانانه كه برگزيده منتقدين شده و جوايزى رو در آلمان به خودش اختصاص داده. كتاب داستان واقع گرايانه خوبى داره. طرح داستانى نسبتاً جديدش، حجم مناسبش (۱۳۵ صفحه) و ترجمه خوبى كه داره (ترجمه طاهره علوى) كه قسمت هاى بامزه و طنزآميزش رو در ترجمه خوب درآورده)، به اضافه تصويرسازى هاى خوب مت ايورز Mette Ivers (كه پدربزرگ و ميشى رو خيلى خوب مصور كرده) و قيمت ارزون كتاب (۷۰۰ تومان) باعث مى شه كتاب رو سريع تر بخريد!
داستان
بندانگشتى
(قسمت دوم)
نويسنده: هانس كريستين اندرسن
مترجم: روجا نيستانى
237486.jpg
در تمام طول تابستان، بندانگشتى كوچك بى نوا به تنهايى در جنگل پهناور زندگى كرد. او از علفها براى خودش رختخواب بافت و آن را زير يك برگ پهن آويزان كرد تا از باران در امان باشد. او عسل را به عنوان غذا از گلها مى  مكيد و از روى برگهايشان شبنم مى نوشيد. تابستان و پاييز به همين ترتيب گذشت تا اينكه زمستان رسيد، زمستان سرد و طولانى، تمام پرندگانى كه به شادى برايش آواز مى خواندند پرواز كرده و رفته بودند و درختان و گلها هم پژمرده بودند. برگ بزرگ شبدرى كه زير آن زندگى مى كرد و پناهگاهش بود، حالا ديگر لوله شده و به سمت بالا چروك خورده بود و چيزى جز يك ساقه  زرد پژمرده باقى نمانده بود. بشدت سردش بود، آخر تمام لباسهايش پاره شده بود و او بدون آن ها بسيار آسيب پذير و ضعيف بود، بند انگشتى بيچاره  كوچك نزديك بود از سرما بميرد. برف هم شروع به باريدن كرد؛ دانه هاى برف كه روى سر او مى افتادند درست به توپ بزرگى مى ماندند كه بر سر ما بخورد، آخر ما بزرگ و بلند هستيم ولى او فقط دو  ونيم سانتى متر قد داشت! او سعى كرد كه خود را در يك برگ خشك بپيچد اما برگ از وسط شكاف برداشت و نتوانست او را گرم نگاه دارد، او از سرما مى لرزيد.
نزديك جنگلى كه دخترك در آن زندگى مى كرد، مزرعه ذرتى بود كه البته مدتها پيش ذرتهايش را درو كرده بودند و هيچ چيز باقى نمانده بود جز ته ساقه هاى بريده  ذرت كه از زمين يخ زده بيرون آمده بودند.
ولى براى بندانگشتى كوچك مثل راه رفتن در يك جنگل انبوه بود. آه، اگر بدانيد چطور از سرما مى لرزيد! او به درخانه يك موش صحرايى رسيد كه زير مزرعه  ذرت لانه داشت. موش صحرايى در لانه گرم و راحت خود با انبارى پر از ذرت، آشپزخانه و يك اتاق پذيرايى زيبا زندگى مى كرد. بند انگشتى كوچك بى نوا مثل يك گدا پشت در ايستاد و براى يك دانه ذرت گدايى كرد، چونكه دو روز بود يك لقمه غذا هم نخورده بود.
خانم موش صحرايى پير كه موش مهربانى هم بود گفت: تو موجود كوچك بيچاره به خانه من بيا تا با هم شام بخوريم. او از دخترك خوشش آمد و گفت: «به خانه من خوش آمدى و اگر دوست دارى مى توانى تمام زمستان را پيش من بمانى ولى بايد اتاقهايم را تميز و مرتب كنى و برايم قصه تعريف كنى چونكه من خيلى قصه دوست دارم»
بند انگشتى تمامى كارهايى را كه موش از او خواسته بود انجام مى داد و كاملاً احساس راحتى مى كرد. روزى موش صحرايى گفت: ما بزودى يك ميهمان خواهيم داشت. همسايه ام هر هفته يكبار به ديدن من مى آيد. وضع او از من هم بهتر است؛ خانه او اتاق هاى بزرگى دارد و كت مخمل مشكى زيبايى مى پوشد. اگر او شوهر تو شود هميشه هر چه كه بخواهى، خواهى داشت. اما او نابيناست و تو بايد چند تا از قشنگ ترين داستانهايت را برايش تعريف كنى.» ولى اين همسايه اصلاً براى دخترك ريزه جالب نبود چونكه او يك موش كور بود! به هر حال او در حالى كه كت مخمل سياه رنگش را به تن داشت به ديدن آنها آمد.
موش صحرايى گفت: «او خيلى پولدار و داناست و خانه اش بيست برابر خانه من است.»
بى شك او ثروتمند و دانا بود ولى هميشه با بى اعتنايى درباره خورشيد و گلهاى زيبا حرف مى زد زيرا هرگز آنها را نديده بود. بند انگشتى مجبور بود كه براى او آواز بخواند، مثلاً: «پرنده، پرنده، بپر برو به لانه ات» و بسيارى آوازهاى قشنگ ديگر. موش كور عاشق او شد چونكه او صداى بسيار شيرينى داشت.
مدت كوتاهى پيش از آن، موش كور تونلى را زير زمين كنده بود كه از خانه موش صحرايى به خانه خودش مى رسيد، موش صحرايى و دخترك اجازه داشتند كه هر جاى تونل كه دوست داشتند بروند ولى به آنها اخطار داده بود كه به طرف پرنده مرده اى كه در تونل افتاده بود نروند.
پرنده درست جايى كه موش كور تونلهايش را ساخته بود افتاده بود و مدت زيادى از مرگش نمى گذشت. موش كور در حالى كه يك تكه چوب آغشته به فسفر را به دهان گرفته بود كه درست مثل آتش در تاريكى مى درخشيد، جلو تر از آنها به راه افتاد تا تونل تاريك طولانى را روشن كند. وقتى كه آنها به نقطه اى رسيدند كه پرنده آنجا افتاده بود، موش كور بينى بزرگش را به سمت سقف تونل برد، در آنجا سوراخ بزرگى بود كه نور روز به داخل راه مى يافت. در ميانه زمين پرستوى مرده اى خوابيده بود. بالهاى زيبايش در دو طرف بدنش جمع و پاها وسرش زير پرهايش پنهان شده بودند؛ پرنده بيچاره حتماً از سرما مرده بود. بند انگشتى با ديدن اين منظره خيلى ناراحت شد، آخر او عاشق پرنده هاى كوچك بود؛ تمام تابستان آنها برايش آواز خوانده و چهچهه سر داده بودند. ولى موش كور با پايش پرستو را كنار زد و گفت: «اين ديگر آواز نمى خواند. چقدر وحشتناكه كه يك پرنده كوچك باشى! من شكر گزارم كه هيچ كدام از بچه هايم هرگز پرنده نخواهند شد چونكه در آن صورت غير از جيك جيك و گريه كردن كارى نداشتند و از گرسنگى در زمستان مى مردند!»
موش صحرايى در جواب موش كور با تعجب گفت: «بله، بله. شما به عنوان يك مرد باهوش حرف درستى مى زنيد. اين چهچهه زدن چه فايده اى دارد وقتى كه در زمستان از گرسنگى و سرما خواهند مرد!»
237435.jpg
بند انگشتى هيچ چيز نگفت اما وقتى كه دو موش پشتشان را به پرنده كردند كه بروند، پرهاى نرم پرنده را كه سرش را پوشانده بود كنار زد و پلك هاى بسته اش را بوسيد و با خودش گفت: «شايد اين پرنده همانى باشد كه در تابستان برايم آواز زيبا سر مى داد».
موش كور بالا ايستاد و سوراخى را كه نور روز از آن وارد مى شد پوشاند و سپس خانم ها را به خانه رساند.
اما در طول شب بند انگشتى خوابش نمى برد، پس از تختش بيرون آمد و از علف هاى خشك، فرش زيباى بزرگى ساخت؛ سپس آن را پيش پرنده مرده برد و به همراه چند شاخه گل روى اون انداخت. فرش علفى، بسيار نرم بود و بدن سرد پرنده را گرم نگه مى داشت. بند انگشتى گفت: «خدانگهدار پرنده زيباى كوچك، براى آواز زيبايت در طول تابستان، وقتى كه همه درختان سبز بودند و آفتاب گرم بر ما مى تابيد بسيار متشكرم.» سپس سرش را روى سينه پرنده گذاشت، ولى ناگهان با صدايى از جا پريد، مثل اينكه چيزى از درون بدن پرنده صدا مى كرد: «تاپ تاپ». اين قلب پرنده بود! او در واقع نمرده بود، بلكه فقط از سرما بدنش بى حس و سرد شده بود و گرما دوباره به او زندگى داده بود. در فصل پاييز تمامى پرستوها به سرزمين هاى گرم پرواز مى كنند، اگر يكى از آنها كمى تأخير كند هواى سرد او را از پا در مى آورد و به نظر مى آيد كه مرده است و برف رويش را مى پوشاند. بند انگشتى مى لرزيد، او ترسيده بود براى اينكه پرنده خيلى از او بزرگتر و او هم خيلى كوچك، فقط دو و نيم سانتى متر بود! با اين حال جرأت كرد و پتوى علفى را به همه جاى پرستو كشيد و سرش را با برگ گلها پوشاند. صبح روز بعد بند انگشتى دوباره يواشكى براى ديدن پرستو به تونل موش كور رفت. او زنده ولى خيلى ضعيف بود و فقط مى توانست چشمانش را به روى بند انگشتى باز كند.
پرستوى بيمار گفت: «از تو متشكرم دخترك زيبا، دارم گرم مى شوم، به زودى قدرتم را دوباره به دست مى آورم و مى توانم در نور گرم آفتاب پرواز كنم». بند انگشتى گفت: «اوه، ولى الآن هوا بيرون خيلى سرد است و برف مى بارد. بهتر است كه در رختخواب گرمت باقى بمانى.» دخترك در برگ گل براى پرستو كمى آب آورد، پرستو بعد از نوشيدن آب گفت كه يكى از بالهايش زخمى شده به همين دليل هم نتوانسته به سرعت بقيه پرواز كند و از آنها عقب مانده، به زودى همه دوستانش در سرزمين هاى گرم خواهند بود. او اصلاً به خاطر نداشت كه بعد از افتادن چه بلايى سرش آمده است...
ادامه داستان را هفته بعد خواهيم خواند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |