شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Nov 26, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۳۲۱
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
با هنرمندان دفاع مقدس
سلام بسيجى
237519.jpg
از صبح منتظر بود، لحظه اى آرام و قرار نداشت. صبح از خانه بيرون آمده بود و زنگ تمام درهاى كوچه را يكى يكى به صدا درآورده و گفته بود كه امروز ميهمان عزيزى به خانه اش خواهد آمد. خواسته بود كه براى پذيرايى از ميهمان و خوش آمدگويى به مسافرى كه سال ها دور از خانه بوده او را يارى كنند.
چيزى نگذشته بود كه همه اهالى آمده بودند. كوچكترها و بزرگترها حتى ريش سفيدهاى محله هم آمده بودند. آن هم به خاطر لطف و صفا و مهربانى اين زن و به خاطر آنكه او هميشه و در همه حال، وقت و بى وقت هر كمكى كه از دستش برآمده بود براى اهالى انجام داده بود.
همه آمده بودند و هر كس به كارى مشغول بود، يكى كوچه را آب و جارو مى زد، ديگرى كوچه را چراغانى مى كرد. اسپند دود مى كردند و گلدان هاى گل حسن يوسف را مى چيدند. ۱۵ گلدان، گل حسن يوسف از ابتدا تا انتهاى كوچه به نظم و ترتيب چيده شده بود. آن هم به ازاى ۱۵ سال دورى يك بسيجى، يعنى يوسف. خلاصه محله بود و شور و شوقى وصف ناپذير، ريسه هايى كه آسمان بى ستاره روز را به دشتى از پولك هاى چشمك زن تبديل كرده بودند و عطر گل ياس و بوى اسپند كه فضاى كوچه را پر كرده بود. عجيب بود اولين روز هفته بسيج بود و يك بسيجى بعد از ۱۵ سال مى خواست به خانه برگردد.
حالا ديگر كارها تمام شده بود و همه چيز آماده بود براى يك استقبال گرم و به ياد ماندنى، پرده خوش آمدگويى هم توسط بر و بچه هاى محله روى در خانه نصب شد.
ساعت از ۳ گذشته بود. و مرضيه خانم با يك سينى چاى آمده بود تا خستگى اهالى را از تنشان بيرون كند. سينى چاى را به محمد داد تا به همه تعارف كند و خودش آرام كنار ديوار نشست. سال ها مى گذرد و مرضيه خانم آن زن جوان و خستگى ناپذير ۱۵ سال پيش نيست، صورتش چين و چروك برداشته و كمرش از دورى تنها فرزندش شكسته.
معلوم است كه به سختى انتظار مى كشد و روى پاهايش بند نمى شود. بى قرار است، اما مثل هميشه مى خندد. كنار ديوار كه مى نشيند، بچه هاى همسن و سال محله دور و برش را مى گيرند و از او مى خواهند تا در مورد يوسف برايشان بگويد و او با چنان شور و حالى از يوسفش حرف مى زند كه ديگران را نيز مشتاق شنيدن شنيده ها مى كند. همه حرف هاى مرضيه خانم به يك جمله ختم مى شود: «او يك بسيجى واقعى بود.» هر چند دقيقه رو به بچه ها مى كند و ساعت را مى پرسد.
- ساعت، ساعت چنده؟
و بچه ها كه سعى دارند براى پاسخ دادن به سؤال او از هم سبقت بگيرند، ساعت را اعلام مى كنند. مرضيه خانم كمى خود را جابه جا مى كند تا از ميان جمعيتى كه دور و برش را گرفته اند، انتهاى كوچه را ببيند. يكى مى گويد:
- هنوز زوده مرضيه خانم، مگه نگفتيد ساعت چهار. هنوز ده، بيست دقيقه اى مونده.
و مرضيه خانم لبخندى بر گوشه لب مى نشاند و دوباره از يوسف مى گويد. زن و مردهاى قديمى محله هم كه يوسف را ديده بودند و او را مى شناختند، گفته هاى مرضيه خانم را تصديق مى كردند.
دوست و همكلاسى يوسف، صادق هم از راه مى رسد. جمعيت را كنار مى زند و با مرضيه خانم سلام و احوالپرسى مى كند و بعد هم گلايه مى كند كه چرا زودتر به او خبر نداده است. صادق جلوى در مى رود، جايى كه عكس يوسف بر آن نصب شده. به چشمان يوسف خيره مى شود و زير لب مى گويد:
- سلام بسيجى، بالاخره دارى مياى بعد از ۱۵ سال، تو اين ۱۵ سال به تو چى گذشته. يوسف خيلى حرف ها دارم كه بايد بهت بگم. خيلى دلم برات تنگ شده. تو هم بايد برام از اونجا بگى، از سال هاى غربت براى تمام شب هاى عمرمون حرف داريم. بايد كنار هم بشينيم و قصه هزار و يك شب رو تعريف كنيم. زودتر بيا يوسف، زودتر...
حالا ديگر تا رسيدن عقربه ها به ساعت چهار چيزى نمانده، بچه ها حتى ثانيه ها را هم مى شمارند: ۱ ،.. ۲ ،.. ۳
ساعت ۴ شد. ۵ دقيقه ديگر هم گذشت، خبرى نشد. گفتند:
- نكنه كه نياد. شايد راه رو گم كرده. شايد آدرس رو فراموش كرده. اصلاً چرا مرضيه خانم تا فرودگاه به استقبالش نرفت. نه، مرضيه خانم ترجيح داده بود كه مقابل در، همان جايى كه ۱۵ سال پيش او را بدرقه كرده بود از او استقبال كند، او را در آغوش بگيرد و پيشانى اش را ببوسد.
با صداى بوق و نمايان شدن ماشينى در انتهاى كوچه يكى فرياد زد:
- اومد. اومد.
براى لحظاتى همه سكوت كردند، نفس در سينه ها حبس شده بود، بچه هايى كه سنشان به ۱۵ سال نمى رسيد و هميشه از خوبى ها و جوانمردى هاى يوسف شنيده بودند، حالا منتظر بودند تا خود يوسف را ببينند. همه منتظر ديدن يك بسيجى با چفيه اى سفيد و صورتى نورانى بودند و آنهايى كه سال ها با او هميشه بودند، در انتظار ديدارى دوباره و تجديد خاطرات.
صادق جلوتر از همه مى دويد تا خود را به ماشين برساند و يوسف را در آغوش بگيرد و عطر و بوى خلوص بچه هاى جنگ را استشمام كند.
مرضيه خانم جلوى در ايستاده بود، گويى توان راه رفتن را از دست داده بود يا چيزى مانع جلو رفتنش مى شد. ماشين كمى بعد ايستاد.
در ماشين باز شد، مرد ميانسالى پايين آمد. همسايه هاى قديمى هر كدام حلقه اى گل به نشانه سپاسگزارى، قدردانى و خوش آمدگويى خريده بودند تا بر گردن يوسف بياويزند.
مرضيه خانم هنوز جلوى در ايستاده بود و در حالى كه اشك هايش بى امان فرو مى ريخت با صداى بلند مى گفت:
- خوش آمدى يوسفم، خوش آمدى مادر، خوش آمدى.
برادران سپاهى در امتداد كوچه به نشانه احترام به صف ايستادند و لحظاتى بعد در مقابل چشمان منتظر اهالى و بچه هاى محل صندوقى كه روى آن پرچم سه رنگ كشور كشيده شده بود از ماشين بيرون آورده شد.
هيچ كس انتظار روبرو شدن با چنين صحنه اى را نداشت. نگاه مردم از تابوت تا در خانه مرضيه خانم كشيده شد و مرضيه خانم هيچ نمى گفت و تنها اشك مى ريخت و اشك مى ريخت. كسى چيزى نمى گفت، همه ترجيح مى دادند ساكت باشند. گويى مى خواستند صداى پاى فرشته هايى كه به استقبال يوسف آمده اند را بشنوند. سكوت بود و سكوت. نگاه ها از هم مى گريختند و بچه ها مات عكس هاى يوسف شده بودند، عكس هايى كه بر در و ديوار كوچه نصب شده بود.
تابوت را روى زمين گذاشتند، صادق كه براى لحظاتى زبانش بند آمده بود، بى اختيار فرياد كشيد: يوسف دوست خوبم! خود را روى تابوت انداخت. يوسف گمون نمى كردم اين طورى برگردى. بلند شو يوسف! بلند شو بى معرفت! مگه تو بسيجى نيستى، بسيجى بى معرفت نمى شه. نگاه كن، منم صادق. هنوزم چفيه ات رو نگه داشتم و هاى هاى گريست.
- تنها جمله اى كه اهالى محل از زبان مرضيه خانم شنيدند، اين جمله بود: يوسفم فداى يوسف زهرا. چون واقعاً سرباز يوسف زهرا بود.
صديقه نورى كلات
با هنرمندان دفاع مقدس
نثر شاعرانه با موضوع دفاع مقدس جدى گرفته نشده است
237504.jpg
اشاره: سيدضياء الدين شفيعى را بيشتر به عنوان شاعر و مشاور فرهنگى مى شناسيم. اما تلاش هاى مجدانه وى در حوزه «نثر شاعرانه» به سالهاى پيش بر مى گردد درمطبوعات باعث خلق اثرى شده به نام «شب يك رؤيا» كه در چهارمين دوره انتخاب كتاب سال دفاع مقدس مورد تقدير قرار گرفت. به همين بهانه گپ وگفتى با وى داشته ايم كه مى خوانيد:
در ابتدا از انگيزه تأليف كتاب «شب يك رؤيا» صحبت بفرماييد.
«شب يك رؤيا» ادامه همان حركتى بود كه جرقه اش را درسالهاى قبل زده بودم. يعنى از سال ۶۹ كه تصميم به چاپ قطعات ادبى در روزنامه ها گرفته بودم تا همين امروز اين روند را ادامه دادم. تا جايى كه به اين نتيجه رسيدم «بايد اين مقوله را جدى تر گرفت» برخى از اين آثار را در مجموعه هايى به چاپ رساندم. تا رسيد به همين مجموعه يعنى «شب يك رؤيا» كه در چهارمين جشنواره كتاب سال دفاع مقدس مورد تقدير قرارگرفت.
نثر ادبى مقوله اى است كه متأسفانه كمتر مورد توجه شاعران و نويسندگان قرار گرفته است به نظر شما علت چيست؟
من در رابطه با روشن كردن مرزهاى شاعرانه و شعر منثور صحبتهاى زيادى داشته ام و اينكه اصلاً چرا نثر تاكنون جدى گرفته نشده است. البته دوستانى از قبيل مرحوم سيدحسن حسينى، محمود اكرامى، هادى منورى و محمدرضا مهديزاده و حتى دكتر امين پور در مجموعه «طوفان در پرانتز» در اين زمينه كار كرده اند اما متأسفانه ادامه نداده اند. معتقدم بسيارى ازشعرهاى حقيقى كه تبديل به برگهاى فراموش شده اى مى شوند. اينها در واقع نثرهاى خوبى بوده اند كه با لجاجت صاحب اثر به عنوان شعر دچار جوانمرگى شده اند. در واقع سختگيرى برخى شاعران، عدم زايش نثر را به وجود مى آورد. شايد يكى از اين سختگيرى ها نداشتن عنوان مناسب براى اين دسته افراد است كه باعث شده كار نثر را به صورت حرفه اى دنبال نكنند. شما تصور كنيد كسى كه يك عمر نثر مى گويد چه عنوانى را بر او مى گذارد. كسى كه شعر مى گويد به او شاعر و كسى كه قصه يا رمان مى نويسد نيز به او قصه نويس يا داستان نويس مى گويند اما به كسى كه نثر مى نويسد چه مى گويند؟
جدى گرفتن يك قالب هنرى براى برخى كه ممكن است خيلى مواقع جواب ندهد باعث شده كه حتى شاعران طراز اول در هنگام نوشتن مطلبى كوتاه در ابتداى كتابشان براى تقديم ناتوان بمانند. چرا كه خود را تنها محدود به سرودن كرده اند. در حالى كه وقتى شما نگاه مى كنيد مى بينيد كه يادداشتهاى نيما يوشيج مشحون از اشارتهاى شاعرانه است. در دوره جديد متأسفانه كسى نيست كه بتواند اين ظرفيت را پاسخگو باشد البته باز تعداد محدودى كار مى كنند اما بى حوصلگى عمومى كه در قرن حاضر وجود دارد مانع از اين است كه بتوانيم آن را به صورت بالفعل ببينيم.
خيلى ها هستند كه سالهاست دوران شاعرى شان به اتمام رسيده اما گاه آثار ضعيفى ارائه مى دهند همين دسته هم حاضر نيستند كه همان انرژى شان را صرف نثر كنند.
تا چه اندازه از نظر كارى و اجرايى به مقوله دفاع مقدس وابسته ايد؟
من در خيلى از سازمانهايى كه عهده دار مسؤوليت خطير حراست از آرمانهاى دفاع مقدس بوده اند مسؤوليت داشته ام اما متأسفانه بنا به دلايلى نتوانسته ام بمانم در واقع از آن مكانها بيرون آمده ام تا براى هميشه در خدمت شهدا باشم. من هيچ وقت رابطه كارى با شهدا نداشته وندارم و هنوز با خاطرات سالهايى كه در جبهه بوده ام زندگى مى كنم چرا كه هماره گفته ام آن روزها عزيزترين لحظه هاى من هستند.
آيا به نظر شما در شرايط كنونى جامعه هنوز مى شود با موضوع و محور دفاع مقدس شعر گفت؟
يكى از بدترين قضاوتهايى كه در مورد شعر دفاع مقدس انجام گرفته اين است كه مى گويند هنرمند بايد در آن فضاى فيزيكى قرار بگيرد تا بتواند اثرى خلق كند در حالى كه اصلاً اينگونه نيست همانطور كه خيلى ها در فضاى دوران دفاع مقدس بودند و نتوانستند خوب شعر بگويند و آثارشان بيشتر شبيه به نظم بود تا شعر و اغلب كسانى كه مايه هايى از قصه نويسى داشتند كارهايشان تبديل به خاطره شد و سرانجام هيچ وقت يك قصه نويس حرفه اى نشدند. در عوض كسانى بودند كه تجربه زيادى در جنگ نداشتند اما به واسطه اينكه حرفه اى به موضوع نگاه كردند آثار قابل قبولى از خود ارائه دادند. افراد ديگرى هستند كه حضور در جنگ را دادوستد مى كنند متأسفانه اين دسته هم در جنگ رفوزه اند و هم در هنر. اينها نه صلاحيت ارزشى دارند و نه صلاحيت هنرى، چرا كه از هر دو اين مقوله سوء استفاده مى كنند من هميشه سعى كرده ام كسى باشم كه هم جنگ را تجربه كرده و هم به طور حرفه اى به مقوله هنرى نگاه مى كنند.
صراحتاً بفرماييد بحث دفاع مقدس و الهام گرفتن از آن سالها در اولويت چندم فكرى شماست؟
مقوله دفاع مقدس در دريغ مندى اولويت اول را براى من دارد همين!
با اين صحبتها به نظر شما سهم نسل جديد از مقوله دفاع مقدس چقدر مى تواند باشد.
متأسفانه نسل جديد با وجود مشكلاتى كه پيش روى آنهاست كمتر شانسى براى ورود به عرصه متعهد هنر پيدا مى كنند چرا كه فرصت شناخت براى آنها كمتر پيش آمده است.مگر همتى بلند و تلاشى وافر كه من به آن اميدوارم.
كمى از برگزارى كنگره هاى شعر دفاع مقدس بگوييد در چند سال گذشته روندبرگزارى آن را چگونه ديديد؟
كنگره هاى شعر دفاع مقدس زمانى انگيزه داشتند اما حالا كمى از آن انگيزه ها فاصله گرفته ايم. البته تنها شكل و جعبه اش را حفظ كرده ايم و از محتواى آن غافل بوده ايم هرچند كه ممكن است اين جعبه هرسال شكيل تر و قشنگ تر شود؟! در سالهاى جنگ بردن ده شاعر به خرمشهر براى شعرخوانى كار ساده اى نبود چرا كه دغدغه همه چيز ديگرى بود نه ماديات و نه زرق و برق و...
همه به جنبه تعهد فكر مى كردند و اين مى شد كه ازلحاظ محتوى خيلى پر بود.
البته بنده منكر تلاش مسؤولين وقت در برپايى اين كنگره ها نيستم اما اى كاش مى شد هر سال كه مى گذرد به جاى توجه ظواهر، به محتويات كار توجه شود و مفاهيمى كه در بطن يك اثر يا حتى يك بيت وجود دارد.
سورنا صداقت


|   شناسنامه   |   آرشيو   |