يكشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴ -
Sun, Nov 27, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۲۲
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
بزرگان انديشه (۸۴)
شرق و غرب
در اشتياق امر قدسى
بخش دوم وپايانى
237654.jpg
حميدرضا فرزاد
بوركهارت درباره رويكرد علمى انسان جديد مى نويسد: « انسان عصر ما طورى زندگى مى كند و چنان رفتار و كردارى دارد كه گويى عمل و ساز وكار عادى و متعارف جارى در طبيعت چيزى است كه وى در برابر آنها مصون و محفوظ است. او عملاً نه به ژرفناها و مغاك هاى دنياى ستارگان و نه به نيروهاى دهشتناك نهفته در هر ذره ماده مى انديشد. او آسمان بالاى سر خود را با خورشيد و ستارگانش مى بيند مثل هر كودكى كه آن را مى بيند اما به يادآوردن تئورى هاى نجومى مانع از آن مى شود كه نشانه ها و آيات الهى (divine signs) را در آنها بازشناسد. آسمان در نظر او ديگر جلوه طبيعى روحى (The spirit) كه در جهان تجلى و نورافشانى مى كند نيست. [اين نوع خاص] معرفت علمى جانشين اين نگرش «خام» - و در عين حال عميق - شده است اما نه به عنوان يك آگاهى جديد نسبت به نظم و نظام كيهانى عظيم تر كه انسان جزيى از آن است بلكه به صورت يك امر بيگانه، يك آشفتگى و بى نظمى مدام در برابر مغاك ها و ورطه هايى كه هيچ وجه اشتراكى با او ندارند. زيرا در اين وضعيت، چيزى مايه يادآورى اين قضيه به او نمى شود كه كل اين عالم در درون اوست البته نه در وجود منفرد او بلكه در روح يا عقل شهودى (intellect) كه نهفته در اوست چيزى كه هم از او و هم از كل عالم پديدارى (phenomenal) عظيم تر است.»
ظاهراً معرفى بخش منتقدانه آثار وانديشه هاى بوركهارت بيش از اندازه، در اين گفتار گسترش يافته است مع الوصف بايد افزود كه جنبه نقادانه آثار و انديشه هاى بوركهارت به اين حوزه ها محدود نمى شود. از باب نمونه بايد به اين نكته اشاره كرد كه در مورد نظريه تكامل (يا تحولى) داروين، روانشناسى جديد (از جمله روانشناسى فرويد و حتى يونگ) و باز ديدگاههاى فروكاهنده در نظريه هاى علمى و نيز متألهانى مانند تيار دشاردن ( (Teilhard de chardin و همچنين پاره اى قلمروها و موضوعات و شخصيت هاى ديگر نقد و نظرهاى كوتاه و بلندى به دست داده است. اكنون به بيان ديدگاههاى ايجابى تر وى مى پردازيم:
كيمياگرى جان: همانطور كه مى توان انتظارداشت بوركهارت براى علم يا صنعت كيميا و كيمياگرى قديم ارزش و اهميت رمزى بسيار قايل بود. دراين باره در كتاب آينه خرد مى نويسد: «جسم را روح ساختن و از روح، جسم ساختن: اين بيان فشرده و لب لباب كيمياگرى (alchemy) است.خود طلا كه در ظاهر، ثمره كار را جلوه گر مى سازد به صورت جسمى تيره و تار كه نورانى و درخشان گشته يا نورى كه تبلور يافته و به شكل جامد درآمده است روى مى نمايد. [...] اين تبديل و دگرگونى روح به جسم و جسم به روح را كم و بيش مى توان به صورت مستقيم و آشكار در هرروش و سير و سلوك معنوى پيداكرد. هرچند، علم كيمياگرى اين موضوع را اصل اساسى خود قرارداده است.
بوركهارت دراين باره توضيحات مفصل مى دهد كه به سبب پيچيدگى آنها و تنگى اين مجال نمى توان به آنها اشاره كرد. بوركهارت درجايى ديگر، دركتاب كيمياگرى: علم كيهان، علم روح به مقام معنوى شامخى كه «زرگرى» در دوران قديم داشته است توجه مى دهد. از باب نمونه مى نويسد: «در برخى از قبايل آفريقايى زرگرى و كار با طلا تا به امروز يك هنر مقدس (sacred art) محسوب شده است.»
بوركهارت پس از بيان اين نكته و درتأييد نظر خود به زندگينامه خود نوشت يك سنگالى) camara laye, LشEnfant noir (paris,1953 اشاره مى كند و به نقل قطعه اى از آن مى پردازد. ازجمله اين عبارت: «هنرمندى كه با طلا كارمى كند پيش از هرچيز بايد خودش را پاك و مطهر سازد، بايد از سرتا پا خودش را بشويد و طى كار، از آميزش جنسى بپرهيزد.»
هنر قدسى در اديان جهان: بوركهارت دركتاب هنرمقدس در شرق و غرب مى نويسد: «... همه اين وجوه بنيادين هنر قدسى _ به نحوى از انحا و به نسبت هاى مختلف _ در هر يك از پنج دين بزرگى كه از آنها نامبرده شد [آيين هندو، مسيحيت، آيين بودا، آيين دائو يا تائو و اسلام] حضور دارد زيرا هريك از آنها اساساً برخوردار از حقيقت و فضل الهى است.
از همين رو هريك از آنها در اصل اين توانايى را دارد كه هرصورت ممكن معنويت را جلوه گر سازد. مع الوصف از آنجا كه هردين، بالضروره تحت يك ديدگاه و منظر خاص _ كه «اقتصاد» معنوى آن را تعيين مى كند _ قرار دارد، آثار هنرى اش كه ضرورتاً به صورت جمعى است و نه فردى، با سبك ويژه خود اين ديدگاه و منظر و نيز اين «اقتصاد» معنوى را منعكس مى سازد.
به علاوه، صورت (form) بنابر ماهيتى كه دارد، قادر نيست چيزى را بدون طرد چيزى ديگر بيان كند چون صورت، چيزى را كه بيان مى كند محدود مى سازد و بدين ترتيب ساير بيان ها و جلوه گرسازيهاى ممكن صورت يا الگوى مثالى كلى خودش (universal archetype) را طرد مى كند. اين قانون طبيعتاً درهر سطحى از تجليات صورى (formal) صادق است و منحصر به هنر نمى شود. از اين رو، تجليات و وحى هاى الهى متعدد _كه اديان مختلف برپايه آنها شكل گرفته اند _ نيز وقتى بر حسب نماى صورى شان موردتوجه قرارگيرند خصلت انحصارى دارند و يكديگر را طرد مى كنند. اما آنها در ذات و گوهر الهى شان كه واحد و يگانه است چنين خصلتى ندارند. دراينجا نيز همانندى ميان «هنر الهى» و هنر انسانى آشكار مى شود. هيچ هنر مقدسى وجودندارد كه مبتنى بر وجهى از متافيزيك (مابعدالطبيعه) نباشد. علم مابعدالطبيعه خودش بى حد است. به اين شرط كه متعلق (object) آن نامحدود باشد.»
بوركهارت پس از بحثى كوتاه دراين باب، به مطالعه آثار رنه گنون (۱۸۸۶-۱۹۵۱) و فريتيوف شوآن (۱۹۰۷-۱۹۹۸) توجه و ارجاع مى دهد.
زندگى معنوى در اسلام: بوركهارت در آثار متعدد خويش به تفصيل درباره انواع هنرهاى قدسى و اديانى چون آيين هندو، آيين بودا، آيين تائو، مسيحيت و اسلام و جز اينها سخن گفته است. ذهن وحدت طلب و گوهرياب او پيوسته در تلاش و تكاپو براى رسيدن به آنچه وى از آن به ريشه ها و بنيان هاى مشترك تعبير مى كرد بود. درعين حال كه لاجرم تفاوت ها را هم از ياد نمى برد. گوشه اى از نظرات وى درباره گستره و گوهر عرفان اسلامى دراينجا ذكر مى گردد: «... عرفان اسلامى بيانگر اين معناست كه شهادت به وحدانيت و يگانگى خداوند و پايبندى به توحيد نبايد فقط بر زبان جارى شود و نه حتى فقط در ذهن باشد. بلكه بايد فراتر از همه تأملات و احساسات، گواهى كامل و بى واسطه اى باشد كه سراسر وجود آدمى را فرامى گيرد. اين، چيزى غير از معرفت به پروردگار نيست.
اما خدا را تنها در صورتى مى توان شناخت كه نفس (ego) آدمى كه به صورت غريزى خود را يك مركز قائم به خويش (Self-Sufficient center) و خود بسنده مى انگارد _ يعنى يك نوع «الوهيت» علاوه بر ذات الهى پروردگار _ در برابر وجود لايتناهى خداوند ازميان برخيزد و محو گردد، مطابق با اين كلام: هيچ خدايى جز الله وجود ندارد (لااله الا الله). اين به اين معنى نيست كه ذات ناميرنده و جاودانى روح بايد نيست و نابود شود. آنچه بايد از ميان برخيزد جوهر روانى شبكه مانند است كه از انفعالات و خواسته ها و خيال هاى نفسانى ساخته شده و آگاهى را محدود به سطح ظواهر و پديده هاى زودگذر مى كند. وقتى اين «حجاب» خودخواهى و انانيت از روى روح (spirit) يا خردشهودى - كه قوه فوق فردى در كسب معرفت مستقيم است - به كنار رود اشيا و امور همانگونه كه واقعاً هستند به ديده مى آيند. خداوند در حضور فراگيرش در نظر مى آيد و مخلوقات نيز در مقام امكان محض كه در درون خويش حامل وجود الهى اند.»
بوركهارت سپس اين قول يكى از عرفاى اسلامى را نقل مى كند كه «عارف مسلمان حيات و هستى خود را همچون ذره غبارى مى بيند كه پرتو خورشيد آن را قابل رؤيت كرده است: نه واقعى و نه غيرواقعى.» آنچه ذكر شد از كتاب فاس، شهر اسلام است. بوركهارت در بخش ديگرى از اين كتاب و در ادامه مطالب يادشده توضيح مى دهد كه چون هدف طريقت عرفانى فرارفتن از نفس و خواسته هاى نفسانى است نمى توان بدون برخوردار شدن از فضل و توفيق (grace) الهى به آن وصول يافت. به علاوه، بدون كمك و دستگيرى استاد معنوى [بوركهارت خود در اين مورد از معادل هاى شيخ و مرشد استفاده مى كند] كه مراحل سير و سلوك راطى كرده است و بدون تأثير و تصرفى كه در سالك مى كند نمى توان در طريق معنوى به سرمنزل مقصود رسيد. بوركهارت از اينجا نتيجه مى گيرد كه عرفان اسلامى تكيه بر جريان يا سنت معنوى ناگسسته اى دارد كه سر رشته و سلسله جنبان آن حضرت محمد (ص) است.
به عشق مى گردد خورشيد و هر ستاره اى؛ كمدى الهى:
سنت معنوى و دينى غرب از جمله حوزه هاى پژوهشى و تحقيقاتى بوركهارت است. او در بخشى از كتاب آينه خرد به تحليل و رمزگشايى كمدى الهى دانته (۱۲۶۵ - ۱۳۲۱. م) مى پردازد. فى المثل در قطعه اى از كتاب چنين مى نويسد: «در نزد دانته شرافت اصلى و شأن اصيل انسان اساساً در موهبت خرد شهودى (Intellect) نهفته است كه مقصود از آن نه صرفاً عقل عادى و عرفى (reason) يا قوه تفكر بلكه آن نورى است كه عقل عادى و درواقع كل نفس (soul) را با سرچشمه الهى همه علوم و معرفت ها مرتبط مى سازد. از همين روست كه دانته راجع به نفرين شدگان و اهل عذاب (damned) مى گويد كه آنان موهبت خرد (Intellect) را از كف داده اند (دوزخ، سوم، ۱۸). و اين به اين معنا نيست كه آنها نمى توانند فكر كنند چون روا مى دارد كه درميان خودشان به استدلال بپردازند. آنچه آنان فاقد آن هستند و دسترسى به آن براى هميشه از آنها سلب شده است، قابليت و توانايى شناخت خدا و شناخت پيداكردن نسبت به خودشان و جهان در ارتباط با خدا است. جايگاه اين شناخت در قلب است، در مركز وجود آدمى، جايى كه محبت و معرفت با هم جمع و مأنوس اند. [...] در انسان راستين همه قوا و نيروهاى ديگر نفس معطوف به مركز وجود هستند: «من مانند مركز دايره هستم كه هر نقطه محيطش به طور يكسان وابسته به آن است.» [...] وقتى دانته مى گويد كه اهل عذاب و نفرين موهبت خردشهودى را از كف داده اند مقصودش آن است كه در وضعيت آنان، اراده كاملاً از مركز وجودشان دور شده و به راه ديگرى رفته است. [...] معرفت به حقايق ازلى و ابدى به صورت بالقوه در روح يا عقل شهودى حضور دارد اما فعليت يافتن و جلوه گر شدن آن ارتباط مستقيم با اراده (Will) دارد، ارتباطى منفى اگر كه نفس به گناه افتد و ارتباطى مثبت اگر كه نفس بر گناه غلبه كند و در آن غوطه ور نشود...»
بوركهارت در اينجا بحث مهم تأثير گناه بر معرفت را مطرح مى كند كه ديگر فرصتى براى پرداختن به آن وجود ندارد. او در كتابى ديگر به نام مقدمه اى بر اصول نظرى تصوف همين موضوع يعنى تأليف ميان عشق و عقل را در نزد صوفيان و عارفان مسلمان مورد تحليل و بررسى قرار مى دهد. متأسفانه فرصتى براى پرداختن به اين موضوع هم در اينجا وجود ندارد اما از آنجا كه كتاب مذكور به فارسى ترجمه و منتشر شده است مى توان به آن رجوع كرد.
شطرنج عالم هستى: بوركهارت در بحثى جالب توجه در كتاب آينه خرد شهودى (Mirror of the Intellect) كه در اين گفتار به اختصار از آن به آينه خرد ياد شده است اين نكته را مطرح مى سازد كه ارتباط و نسبت ميان اراده انسان و مشيت الهى يا ميان تدبير و تقدير به روشنى در بازى شطرنج نمادينه شده است.
«آلفونسوس خردمند (Alphonsus the wise) در كتابى كه راجع به شطرنج نوشته است نقل مى كند كه چگونه پادشاه هند آرزو داشت بداند كه آيا جهان از عقل و خرد فرمانبردارى مى كند يا از صدفه و اتفاق. دو تن از مشاوران حكيم وى دو پاسخ متضاد دادند. اولى كه به نقش عقل قائل بود شطرنج را مثال زد كه در آن قواعد عقلى بر تصادف و اتفاق سيطره دارد درحالى كه دومى بازى نرد و تاس انداختن را به عنوان مثال مطرح كرد كه رمز تقدير محتوم است. مسعودى هم مى نويسد كه بالهيت پادشاه - كه گفته اند بازى شطرنج را تنظيم كرد و رسميت بخشيد - آن را بر بازى نرد كه شانس و اتفاق بر آن حاكم است ترجيح داد چون در اولى [يعنى شطرنج] عقل و هوش هميشه بر جهل و نادانى رجحان و برترى دارد.
در هر مرحله بازى، بازى كننده آزاد است كه انتخابهاى مختلف بكند اما هر حركت مجموعه اى از نتايج ناگزير را در پى دارد طورى كه ضرورت (necessity) به طور فزاينده اى انتخاب آزاد را محدود مى كند. پايان بازى نيز نه ثمره كارگزاف و بى قاعده بلكه حاصل قوانين محكم است. در اينجاست كه ما ارتباط ميان اراده و تقدير و نيز ميان آزادى و معرفت را درمى يابيم. [...] اين «هنر شاهانه» بر عالم هستى - ظاهراً و باطناً - و مطابق با قوانين و سنن خاص اش، حاكم است. [...] روح، حقيقت است. انسان به واسطه حقيقت، آزاد است. او بيرون از حقيقت اسير تقدير است. اين است تعليم بازى شطرنج...»
بوركهارت در اين بحث كه ما مجبور شديم آن را به كوتاهى هر چه تمام تر بيان كنيم و از قوه خيال و انديشه خوانندگان مدد بگيريم مى كوشد در پديده اى كه اكنون تقريباً به طور كامل از آن راززدايى شده است نه از اهميت شطرنج بلكه از عمق و غناى حكمت كهن شرق سخن بگويد كه رمزپردازى همواره در آن نقش اساسى داشته است...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |