شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 3, 2005
جوان
۳۳۲۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
هفت روز هفته
شبيه زندگى ‎/ گفت وگو با محمد خلدى (راهبر مترو)
هفت روز هفته
بوى دماغ سوخته مى آيد
238371.jpg
سحر طلوعى
* ما در حالى كه از به ثمر رسيدن گل على كريمى در بازى هاى جام باشگاه هاى اروپا، در حال ذوق مرگى حاد به سر مى بريم و نمى دانيم اين هيجان كوفتى را چطور و چگونه از خود نمايان سازيم تا خداى نكرده باعث ايجاد نگرانى و اى واى خدا مرگم بده در نسل پدر، مادرها نشويم، ناگهان مى شنويم او در بازى با «ماينتس» هم يك پاس گل داده، منتها به بازيكن حريف! و اين چنين مى شويم كه هيجان در وجودمان خشك مى شود. ما هر چه فكر مى كنيم، باورمان نمى شود كريمى اهل دادن اين گونه سوتى ها بوده باشد. شما مطمئن باشيد حتماً دستى در كار بوده.
*يك چند وقتى است كه زمانه افتاده روى دنده چپ و گويا سر ناسازگارى با شعرا و هنرمندان ايرانى دارد. منوچهر آتشى كه رفت، منوچهر نوذرى هم راهى بيمارستان شد، اما اين زمانه انگار دست بردار نيست. بلافاصله محمود مشرف تهرانى (م.آزاد) هم در بيمارستان بسترى شد، همان شاعر گل باغ آشنايى، همان شاگرد نيما يوشيج. بعد از همه اين ها خبر درگذشت مرتضى مميز را مى شنويم، پدر گرافيك ايران. خدا كند يك چيزهايى از اين ها ياد گرفته باشيم وگرنه كه...
* منتظريم وزارت نفت سر و سامان بگيرد. سومين وزير پيشنهادى هم نه گرفت. انگار نه انگار كه بار اقتصاد ايران بر دوش اين ماده سياه و چرب است.
* ما باز هم از تلويزيون مزيد بر امتنانيم به خاطر پخش فيلم سينمايى «همشهرى كين» بالاخره اين عقده «همشهرى كين» نديدن ما فرو خفت! مرديم از بس پيش دوست و آشنا سركوفت خورديم كه «واى چه مصيبتى تو اين فيلم رو نديدى؟! نصف عمرت بر فناست و...» اما يك توصيه مى كنيم به اين دوستان تلويزيونى كه براى نقد و معرفى فيلم و فيلمساز كارشناسى را دعوت كنند كه نكات فنى و مهم فيلم را توضيح دهد، نه اين كه كل فيلم را تعريف كند و ماجرا را لو دهد! اين جناب آقاى كارشناس فيلم «همشهرى كين» همان اول كار تمام فيلم را تعريف كرد و انگيزه ما را براى ديدن اين فيلم حسابى كور كرد. لطفاً ديگر دفعه آخرتان باشد كه از اين كارشناس ها دعوت مى كنيد!
* و اينك اهم اخبار:
چه ربطى داشت؟
ما اين جمله را بدون هيچ كم و كاستى برايتان مى نويسيم، ولى بالا غيرتاً با انصاف و عدل شما قضاوت كنيد. «مصرف قرص هاى اكستازى باعث ابتلا به ايدز مى شود!». آقا ما به لطف اين تلويزيون كه سريال هاى به روزى درباره قرص هاى x و غيره مى سازد و بعد از گذشت قرن ها كه از تب موضوع مى گذرد. ما به اين نتيجه رسيده ايم كه قرص x، مثل قرص استامينوفن خوردنى است ولى ايدز آن گونه كه قبلاً توى تلويزيون ديده بوديم، هر چى كه باشد، از طريق خوردن منتقل نمى شود. حالا اين كارشناس چى ديده كه اين گونه نتايج كن فيكون كننده از خودش استخراج كرده، من نمى دانم. قصد شكافتن موضوع را نداريم اما اين كارشناس ها اين هفته بدجور روى دور هستندها!
هشدار!
همين چند هفته پيش بود كه از network marketing نوشتم. اين قضيه گلدكوئيست هم بدجور بودار شده ها. حالا پول اين اعضاى بيچاره كه «هوتوتو» مى شود هيچ، گويا در جلسات به قول اين حرفه اى ها «present» يك اتفاقات ديگرى مى افتد كه گفتنى نيست! به همين خاطر هم قاضى پرونده گلدكوئيست هشدار داده كه آره و اينا مواظب باشيد! بابا بى خيال پول شويد ديگر، آخرش جانتان را سر اين به قول بزرگترها، چرك كف دست، مى دهيدها! اصلاً بياييد خيال كنيم پولدار شده ايم، حداقل اين است كه خيال كردن ضرر ندارد! در هر صورت ما هم هشدار مى دهيم، مى خواهد باورتان بشود مى خواهد نشود!
لطفاً جوان ها بزنند بغل!
جان؟ هيچى! باور كنيد اتفاق خاصى نيفتاده، فقط نمى دانم چرا ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست به دست هم داده اند تا حال جوانترها را بگيرند به كلى، جوان ها پول ندارند، كار ندارند، حال ندارند ازدواج كنند، آن وقت يك پيرمرد ۷۲ ساله ويرش مى گيرد برود خواستگارى، تا چشمش به طرف مى افتد از فرط عشق جان مى بازد! آقا چه حالى دارند اين نسل پدربزرگ ها و مادربزرگ ها كه با اين اوضاع و احوال، عاشق مى شوند! شما فكر نمى كنيد بهتر است آنها به جاى عاشق شدن كمى هم به فكر بروبچ نسل جديدتر باشند و حداقل راه و رسم زندگى را به اين نسل آموزش دهند؟ با اين حساب فكر مى كنيد اصلاً نوبت ازدواج به شما مى رسد يا نه؟
تا دماغ استكبار بسوزد!
در راستاى اين كه ما الآن افتاده ايم روى دور صادرات و خلاصه از نفت، فرش، پسته، زعفران و... گرفته، همه را به كشورهاى ديگر مى فرستيم تا مبادا آنها هم دلشان خواسته باشد، چند وقتى است كه صادرات نخبه را هم امتحان مى كنيم. به طورى كه از هر ۹۶ دانشجويى كه به خارج مى فرستيم تا خيلى تحصيلات كنند فقط دونفرشان برمى گردند و اين يعنى كه در فرار مغزها براى خودمان استاد شده ايم. علت فرارمغزها را اصلاً و ابداً حوصله نداريم پيگيرى كنيم. راستش ربطى به حوصله ندارد، ما طاقت درد نداريم. مى دانيد كشف علت فرار مغزها در نهايت باعث عارضه قلبى مى شود و مااصلاً طاقت تحمل اين درد را نداريم. شما خودتان درباره علت اين موضوع فكر كنيد ولى مواظب باشيد بلند بلند فكر نكنيد كه آن هم درد دارد. اما در همين راستا فقط به اين نكته اشاره مى كنيم كه اين استكبار جهانى خيلى پر رو است. آنها پسته ها و زعفران هاى ما را بسته بندى مى كنند و به نام محصولات خودشان مى فروشند ولى ما خيلى خوشحاليم كه آدم ها قابل بسته بندى نيستند و آنها نمى توانند دانشجوهاى ما را جاى دانشجوهاى خودشان جا بزنند، ه-  ه-ِ بوى دماغ سوخته مى آيد.
لطفاً بجنبيد!
يادتان مى آيد، چند هفته قبل درباره يك بازى ضدايرانى نوشتم كه در آمريكا توليد شده؟ يكى از خواننده ها به نام آقاى روح الله صدرى برايم لينك سايت بازى هاى ضد ايرانى گذاشته و از كسانى كه اهل اينترنت و.. هستند خواسته براى اعتراض به اين صفحه ها سرى بزنند و فرم اعتراض را پركنند. پس هم آدرس سايت را يادداشت كنيدو هم يادتان نرود بايد مثل قضيه نشريه نشنال جئوگرافى و خليج فارس دست به كار شويد!
براى اعتراض:
www.persianpetition.com
بدون شرح!
- «يك الاغ شيرده به دو بره يتيم شير مى دهد!»
از عشق گفتن
238374.jpg
آلن مك گراث
ترجمه: سميه صيادى فر
«عشق» براى روح به همان اندازه اهميت دارد كه اكسيژن براى جسم. هر قدر بيشتر به اين امر توجه كنى، از نظر جسمى و عاطفى، سالم تر خواهى بود و هر قدر كمتر به اين موضوع اهميت دهى، بايد ريسك بيشترى را بپذيرى.
در فرهنگ ما اين تنها يك افسانه است كه مى گويد «عشق به يكباره اتفاق مى افتد». طبق همين اعتقاد افراد، ناراحت و پريشان حال، از فعاليت باز مى مانند و منتظر كسى مى شوند كه به يك باره پديدار شده و به آن ها عشق بورزد. اما هر قدر منتظر مى مانند، به يادگيرى مهارت هاى خاصى نياز دارند. اغلب ما ديدگاه ها و نظرات خود را در مورد «عشق» از فرهنگ عاميانه دريافت كرده ايم. ما معتقديم كه وقتى عاشق مى شويم، سر از پا نخواهيم شناخت. اما بايد بدانيم كه عشق هاى آرمانى موجود درفرهنگ عاميانه، تصاوير بسيار خيالى براى سرگرم كردن ما ارائه مى دهند. به همين دليل است كه با نگاهى به اين تصاوير، دلسرد و آشفته حال، گوشه نشين شده ايم. اين موضوع هم يكى از آسيب هاى اجتماعى ماست كه مدام با ارائه تصاوير غيرواقعى از عشق، باعث مكدر شدن چهره واقعى آن مى شوند. تا آن جا كه تصور مى شود، فرد عاشق به راستى، واله و شيدا خواهد شد.
پى آمد آن، اين مى شود كه وقتى با عشق واقعى روبرو مى شويم، غمگين و نااميد خواهيم شد، چرا كه بسيارى از موارد آن با عشق هاى آرمانى موجود در فرهنگ عاميانه، متفاوت است. اكثر ما بسيار مصر و پيگير خواهان اين هستيم كه فرد مقابل به تصور آرمانى ما و آن چه كه ما از عشق توقع داريم، جامه عمل بپوشاند، غافل از اين كه تصورات ما اشتباه محض است.
اين موضوع نه تنها امكان پذير بلكه بسيار ضرورى است كه رويكرد خود را در مورد عاشق شدن و عشق ورزيدن، اصلاح كنيم.
با پيروى از خط مشى هاى رفتارى كه به آن اشاره خواهد شد، مى توانى هر آن چه را كه براى دوست داشتن و دوست داشته شدن لازم است به خوبى فرا بگيرى:
* بين شيفتگى و عاشق بودن، تفاوت قائل شو. شيفتگى، باعث مى شود، انسان مجذوب ويژگى هاى جالب يك فرد شود و با اين كه احساس خوبى است اما به ندرت دوام خواهد يافت. شايد بتوان عمر آن را تا ۶ ماه پيش بينى كرد. در حقيقت مى توان گفت عاشقى سرانجام به شيفتگى منجر مى شود، اما كسى كه شيفته كسى شود، لزوماً عاشق او نخواهد شد.
* بدان كه عشق ورزيدن يك مهارت آموختنى است و فقط از طريق ابراز هيجانات و احساسات ايجاد نمى شود. اگر مهارت هاى عشق ورزى را به دست نياورى، به طور مجازى عهده دار آن مى شوى و در آينده يا نه چندان دور، افسرده و دلسرد خواهى شد. اين امر نه تنها باعث مى شود، با ديگران ارتباط كافى برقرار نكنى، بلكه علاوه بر آن، بسيارى از تجربياتت نيز، با شكست مواجه مى شود.
* مهارت هاى ارتباطى مناسب را بياموز. اين به اين معناست كه در برقرارى ارتباط بايد بر اصل اعتماد، بيشتر تأكيد كنى. هر چه بيشتر با ديگران ارتباط برقرار كنى، كمتر نگران خواهى بود، چرا كه احساس مى كنى، شناخته شده تر هستى و مورد قبول واقع شده اى.
بين افراد تفاوت هاى بنيانى وجود دارد. مهم نيست كه چگونه با ديگران ارتباط برقرار كرده اى، كه با آن ها صميمى شده اى، اگر درست اين كار را انجام داده باشى، تفاوت ها به راحتى آشكار مى شود. نتيجه اين كه آن چيزى كه اهميت مى يابد اين است كه تفاوت ها را شناسايى كرده و در مورد آن ها با هم مذاكره كنيد تا باعث نشوند كه از هم فاصله بگيريد و يا ارتباطتان خدشه دار نشود.
تو بايد بفهمى طرف مقابلت كيست و از كدام خانواده است؟ هر دو شما بايد از خود سخن بگوييد و صفات خود را بازگو كنيد. وقتى كه تفاوت هايتان را شناختيد، مى توانيد با يكديگر مذاكره كنيد و آنها را براى پذيرفته شدن از سوى يكديگر، تعديل نماييد. آنگاه مى توانيد علايق مشتركتان را نيز بيابيد و به پشتوانه آن ها در كنار هم زندگى كنيد.
* توجه خود را روى طرف مقابلت متمركز كن. حدس بزن او براى اين كه احساس آسودگى كند، نيازمند چه چيزهايى است؟ يادگيرى اين مهارت براى اكثريت افراد بسيار دشوار است. البته در اين مرحله مراقب باش كه از توجه به خود نيز غافل نشوى!
* به طرف مقابلت كمك كن. اگر بيش از حد به خودت توجه كنى كه ديگر هيچ چيز را نبينى، هيچ گاه قادر نخواهى شد، عاشق بودن را بياموزى. هر قدر تو بيشتر به طرف مقابلت توجه كنى و پاسخگوى نيازهاى او باشى، او نيز از تو آموخته و در عشق ورزى تواناتر خواهد شد.
* توانايى سازگارى خود را با حقيقت وجودى طرف مقابلت، گسترش بده. وجود فردى كه عاشقش شده اى، به همان اندازه اهميت دارد كه وجود و هستى تو و ضرورت دارد، همانقدر كه از خودت شناخت دارى، نسبت به او نيز آگاهى هاى لازم را كسب كنى.
شبيه زندگى ‎/ گفت وگو با محمد خلدى (راهبر مترو)
خلبان مترو!
238383.jpg
- عجب راننده تنبلى گير ما افتاده ها!
- نه بابا طرف اينكاره نيست!
- راه برو ديگه!
- چقدر طول مى ده تو هر ايستگاه!
- اين هم شد مترو!
- راننده اش حال نداره وگرنه مترو كه خوبه!
احتمالاً هر وقت كه سوار مترو شده ايد جملاتى از اين دست را شنيده ايد و شايد خودتان هم گاهى اوقات چنين جملاتى را شنيده باشيد و شايد خودتان هم گاهى اوقات چنين جملاتى را در مترو گفته باشيد.
براى اين هفته شبيه زندگى سراغ يكى از راهبرهاى مترو به نظر مردم سراغ يكى از راننده هاى مترو رفتيم.
محمد خلدى يكى از راهبرهاى جوان متروست. البته تقريباً همه راهبرهاى مترو جوان هستند، چرا كه استخدام در اين بخش از مترو شرايط سنى دارد. محمد از اولين راهبرهاى متروست كه پس از ديدن آگهى استخدام لحظه اى درنگ نكرد و سريع فرم را پر كرد و منتظر نتيجه آزمون ماند. از دوران بچگى هميشه عاشق خلبانى بود و فكر مى كرد بايد روزى خلبان شود. اما خلبان كه نشد هيچ، راننده يك سوارى هم نشد.
هدايت قطار مترو مى توانست چيزى باشد شبيه آرزوى دوران بچگى و به همين دليل است كه پس از قبولى در آزمون استخدام مترو، احساس كرد عاشق شغل جديدش شده است. در تمام مدت دوران كلاس هاى آموزش كه يك سال هم طول كشيد، بى صبرانه منتظر هدايت قطار مترو بود.
گاهى اوقات خواب مى ديد كه سوار بر مترو است و هنگام هدايت آن از تونل بيرون مى زند و پرواز مى كند و قطار را در آسمان مانند يك هواپيما هدايت مى كند.
گاهى در آسمان چرخ مى زند و حركات آكروباتيك درمى آورد و دوباره برمى گردد داخل تونل و در ايستگاه متوقف مى شود.
محمد فكر مى كند بيچاره آدم هاى سوار متروى خواب او چه حالى داشتند وقتى در آسمان بودند و دائماً در هوا تاب مى خورند. خيالم راحت مى شود از اينكه فقط خواب ديده است. بعد با خودم فكر مى كنم شايد روزى چنين مترويى در آينده اختراع شود. چقدر هيجان انگيز خواهد بود!
اين راهبر جوان مترو از سال ۱۳۸۰ مشغول به كار شده است. مى گويد: مترو از اواخر سال ۱۳۷۸ بهره بردارى مى شود و همان دوران كه مترو افتتاح شده بود و سوار آن مى شدم از دقت، نظم و سرعت آن لذت مى بردم، اما هيچ وقت فكر نكردم كه شايد در مجموعه مترو مشغول به كار شوم، چه رسد به اينكه بخواهم به قول مردم راننده مترو شوم.
محمد كه شغل خود را به نوعى نزديك به مدل خلبانى مى داند، مى گويد: يك راهبر قطار به نوعى يك اپراتور است. اپراتورى كه بر حركت قطار و چگونگى حركت آن نظارت دارد و در عين حال با مركز و ايستگاه ها در ارتباط است.
او مى گويد: شايد كار ما به نظر ساده برسد، اما در عين حال سختى هاى خاص خودش را نيز دارد. گرچه حركت قطار و مسائل مربوط به آن از ايستگاه نيز كنترل مى شود، اما كوچكترين بى دقتى راهبرها نيز ممكن است دچار سانحه اى جبران ناپذير شود.
اگر قرار باشد خيلى خلاصه در مورد هدايت قطار توضيحى داده شود، اينگونه است كه در كابين مخصوص هدايت ابزارى وجود دارد مانند دنده ماشين كه به آن ناچ حركت گويند. ناچ داراى ۳ وضعيت ۱ ، ۲ و ۳ است. ناچ هاى حركتى وضعيت حركت و سرعت را تغيير مى دهند. البته سرعت حركت قطار به قوس و شيب هاى مسير نيز ارتباط دارد.
مترو با برق ۷۵۰ ولت شهرى حركت مى كند. سرعت قطار بين ۵۰ تا ۸۰ كيلومتر در ساعت است كه اگر سرعت از حد مجاز بالاتر برود، به صورت اتوماتيك توقف مى كند و دوباره بايد شروع به حركت كند.
محمد مى گويد: «هدايت قطار نظم و قاعده مشخصى دارد و ثانيه ها براى راهبر بسيار باارزش هستند. چرا كه بايد در زمان مشخص وارد ايستگاه شده و زمان معينى هم از ايستگاه خارج شويم. البته مركز فرمان بر ورود و خروج ما كاملاً نظارت دارد، به صورتى كه بدون هماهنگى با آنها نمى توانيم حركت كنيم.»
او مى گويد: «مركز فرمان مثل برج مراقبت در فرودگاه است. لحظه اى كه مى خواهيم وارد ايستگاه شويم بايد موقعيتمان را اعلام و خودمان را نيز معرفى كنيم.»
محمد در خصوص سختى هاى كارش مى گويد: يك راهبر مى بايست دو روز صبح و دو روز بعدازظهر سر كار بيايد كه دو روز هم تعطيل است. روزهايى كه شيفت صبح است از ساعت ۵ صبح تا ۳ بعدازظهر مشغول به كار است و براى اينكه به موقع سر كار باشد، مى بايست از ۴ صبح بيدار شود. بعدازظهرها نيز از ساعت يك تا ۱۲ شب مشغول به كار است.او مى گويد: «يك راهبر قسمت عمده اى از وقتش را در تونل مى گذراند و به همين دليل مشكل تنفسى پيدا مى كند و از طرف ديگر دائماً سرپاست و استرس هاى كار مشكلات گوارشى هم به وجود مى آورد.»
در حال گفت وگو هستيم كه قطارى مى ايستد. يكى از راهبرها از واگن خارج مى شود و براى فرصت كوتاهى وقت دارد تا در گفت وگو حضور داشته باشد، چرا كه گفت وگوى ما در اولين ايستگاه صورت مى گيرد. راهبر تازه از راه رسيده مى گويد: راهبرى عشق مى خواهد، وگرنه آدم داخل اين تونل هاى تاريك كم مى آورد.
او مى گويد: يك راهبر با هدايت قطارى سر و كار دارد كه بيش از دو هزار نفر در آن سوار هستند و بايد در كارش دقيق باشد.
او بايد حركت كند، سوار قطار مى شود، درها بسته مى شوند، بوقى مى زند و راه مى افتد.
محمد مى گويد: تا درها بسته نشوند، قطار به هيچ عنوان نمى تواند حركت كند و در عين حال بعد از بسته شدن درها بايد از مركز اجازه حركت هم بگيرد.
انتهاى قطار واگن كوچك ديگرى هم مانند واگن ابتدايى راهبر وجود دارد.
محمد مى گويد: در واگن انتهايى كمك راهبر كه اصطلاحاً به او Rear مى گويند، مى نشيند.
كمك راهبرها دوره آموزشى مى گذرانند و به هيچ عنوان نمى توانند كوپه خودشان را ترك كنند و بايد حواسشان به همه چيز قطار باشد و با راهبر در ارتباط باشند.
راهبرى مترو مانند هدايت ديگر وسايل نقليه در صورتى ميسر است كه فرد داراى گواهينامه باشد.
او مى گويد: كمك راهبرها بعد از گذراندن دوره هاى مختلف كه تئورى هستند، وارد دوره هاى عملى مى شوند و بعد از مدتى صاحب گواهينامه راهبرى مترو مى شوند.
داخل كوپه راهبرى را كه نگاه مى كنيم، برخلاف اتوبوس ها و تاكسى ها خبرى از زنگوله و گل و كارت و... نيست. اتاقى نسبتاً تاريك كه كلى دگمه و... دارد.
محمد مى گويد: فضاى داخل كوپه راهبرى بسيار مورد نظارت است، به صورتى كه به هيچ عنوان كسى را نمى توان داخل آن برد، مگر راهبرى ديگر.
در عين حال داخل كوپه نمى توان چيزى خورد يا چيزى داخل آن آويزان كرد.
راهبر جوان شبيه زندگى اين هفته روزهاى تعطيل را استراحت مى كند، اما در عين حال گاهى اوقات هم پيش آمده كه سوار مترو شود. اين بار نه به عنوان راهبر، بلكه به عنوان يك مسافر، مانند ساير مردم.
او مى گويد: «مواقعى كه مثل ديگر مردم سوار مترو مى شوم، دقت مى كنم تا متوجه نقاط ضعف خودم در راهبرى شوم تا هنگام انجام وظيفه خودم بتوانم مفيدتر و بهتر عمل كنم.»
او معتقد است متروى تهران وسيله اى بسيار مفيد و باارزش است، اما در عين حال نياز به گسترش بيشترى دارد.
محمد مى گويد: «با آنكه مدت زيادى از راه اندازى متروى تهران نگذشته، اما خوشبختانه مردم فرهنگ بالايى نسبت به استفاده از آن دارند.»
اين راهبر مترو مى گويد: «بايد آگاهى هاى بيشترى در خصوص چگونگى استفاده مردم ايجاد شود. اينكه گاهى اوقات شاهديم فرصت نمى دهند درها بسته شود، نشان از عدم آگاهى مردم نسبت به امكانات مترو است كه بايد توسط رسانه هاى عمومى و با همكارى مترو اطلاع رسانى صورت گيرد.»
محمد اميدوار است روزى برسد كه تمام شهرهاى ايران صاحب مترو شوند و متروى تهران نيز آنقدر گسترش پيدا كرده باشد كه ديگر شاهد ترافيك خيابان ها نباشيم.
محمد با اينكه حالا يك راهبر موفق شده است، اما هنوز آرزوى خلبان شدن را فراموش نكرده و گاهى خواب پرواز مى بيند.
شايد يك روز توانست يك خلبان واقعى شود، كسى چه مى داند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |