|
پاسارگارد را آب مى برد
يا جلبك ها، تخت جمشيد را مى خورند؟
ب ـ ايراندوست پس از سال ها فرصتى پيش آمد كه به شيراز سفر كنم. دوست داشتم بازديدم را از پاسارگاد - كه موضوع جنجالى روز بود - شروع كنم. احساسى دوگانه داشتم. غرور و دلهره از اين كه چه خواهد شد؟ در حال گفت وگو با راهنمايم نشانى هم از سد سيوند گرفتم. او مى گفت كه وزارت نيرو اطمينان داده كه اين منطقه باستانى دست نخواهد خورد. خوب اين گفته جديدى نبود. علاوه بر اين مى دانستم كه قسمتى از تنگه بلاغى با آثارى همچون، تنها بخشى باقى مانده از راه شاهى مربوط به دوران هخامنشيان، يك گورستان منحصر به فرد دوران اشكانيان، كوره هاى باقى مانده از عصر آهن همه و همه زير آب خواهند رفت. گو اينكه گروهى از كارشناسان داخلى و خارجى در تلاش اند كه تا حد ممكن آثارى را نجات دهند. كنجكاو بودم بدانم كه تغييرات آب و هوايى ناشى از راه اندازى سد چه تأثيرى بر محوطه باستانى پاسارگاد در درازمدت خواهد گذاشت؟ آيا نسل هاى بعدى هم خواهند توانست رد نياكان خود را از اينجا بگيرند؟ به سوى نقش رستم و نقش رجب رفتيم. با يك تور فرانسوى روبرو شديم كه با دقت هرچه تمام تر به توضيحات راهنماى خود گوش مى دادند. خوشبختانه خبر ناگوارى درباره آن آثار نشنيدم و نفس راحتى كشيدم. وارد تخت جمشيد شديم. شكوه و عظمت آنجا چشمانم را خيره كرده بود و با توضيحات راهنماى آن مكان به وجد آمديم. گفته شد كه بخشى از تخت جمشيد تا چند دهه پيش زير خاك بوده و گروهى از كارشناسان خارجى آن را بيرون آورده اند. متوجه شدم كه آن قسمت (پلكان شرقى آپادانا) بسيار سالم تر از ديگر بخش ها است، زيرا در ديگر بخش ها چيزى شبيه به جلبك يا خزه قسمت هاى زيادى از نقش برجسته ها را در برگرفته بود. دلهره اى در خود حس كردم. راهنما هم همين دغدغه را داشت. براى دلدارى خودم و راهنما گفتم كه «خوب شايد كه اينها از همان چند هزار سال پيش و از ابتدا اينجا بوده و خطر آنچنانى در كوتاه مدت نداشته باشند»، ولى راهنما اشاره اى كرد به اينكه اين موجودات به راحتى در حال تخريب نقش برجسته ها هستند. سؤالى از ذهنم گذشت، پس چرا بخشى از خاك بيرون آمده اين موجودات را نداشت؟ پاسخى نيافتم مگر تحسين راهنما از نكته سنجى بجا. اين سفرگذشت تا اينكه كنجكاوى و علاقه مندى به تاريخ كشور مرا در سفرى به لندن به ديدار از موزه بريتانيا كشاند. به خود مى باليدم كه سرانجام آثارى از «امپراطورى» به قول آنها «فراموش شده» و البته هخامنشيان را از سر موزه بزرگ ايران باستان، لوور و بريتانيا در يك جا گردآورى و با استقبال خوبى روبرو شده است. در ادامه گوش دادن به نوار و خواندن توضيحات هر اثر به بدل هايى از سنگ برجسته هاى تخت جمشيد رسيدم. گويا اين بدل هاى مصنوعى در زمان كند و كاو چند دهه پيش قالب گيرى و ريخته شده است. ناگهان بخشى از توضيحات، مرا تكان داد، مضمون جمله اين بود: «اين بدل ها از سنگ هاى اصلى نقش برجسته كنونى تخت جمشيد بهتر و واضح تر است. چون از چند دهه به اين سوسنگ هاى اصلى بسيار فرسوده تر شده اند». يك مكث «حبس نفس در سينه» دوباره زنگ خطرى همراه با جرقه اى در ذهن. پس شايد كه اين موجودات موذى مدت زيادى نيست كه در تخت جمشيد لانه كرده اند. چرا؟ كسى جوابى دارد؟ افسوس و صد افسوس كه ارگ بم در عرض چند دقيقه ناخواسته از دست رفت. يعنى پاسارگاد و تخت جمشيد را هم اين بار به مرور از دست مى دهيم؟ يعنى نمى توان چاره اى كرد؟ يا نمى توان اين ميراث هاى پدرى و بشرى را نجات داد؟ فرزندان اين كشور به ما چه خواهند گفت؟ شايد هم اين يك عادت شده: «دير بجنبيم، افسوس بخوريم، فراموش كنيم و همين». كتاب «امپراطورى فراموش شده» را به قيمت گزاف از موزه خريدارى كردم. يادم آمد كه پيش از بازديد از موره بريتانيا با موزه ايران باستان در تهران تماس گرفتم و خواستار خريدارى كتاب شدم. شنيدم كه صداى محترمى از آن سوى گوشى گفت: «ما هم مثل شما خيلى مشتاقيم كه اين كتاب را ببينيم، ولى آنها (انگليسى ها) به درخواست ما توجهى نمى كنند». با افكارى در هم پيچيده همچون كلاف بى سر از موزه بيرون آمدم. غروب شده بود و من چند ساعت را با افكار تلخ و شيرين در آنجا گذرانده بودم. گذشته پرافتخار و درخشان، ميراث بزرگ، پاسدارى، امپراطورى فراموش شده، استعمار و روابط متقابل، واژگانى بودند كه هنگام ترك موزه دور سرم مى گشتند.
|