|
بزرگان انديشه (۸۵)
پيتر سينگر زندگى اخلاقى در جهان معاصر
|
|
|
حميدرضا فرزاد در فيلم برزيلى ايستگاه مركزى، دورا كه يك معلم بازنشسته است براى امرار معاش و يكى كردن دخل و خرج خود، در يك ايستگاه به نوشتن نامه براى افراد بيسواد مشغول است ناگهان به او پيشنهاد هزار دلار مى شود. تنها كارى كه بايد انجام دهد اين است كه يك پسر ۹ ساله بى سرپناه را متقاعد كند كه همراه او به نشانى اى كه به وى داده اند برود (به دورا گفته شد كه يك خانواده ثروتمند پسر را به فرزندى خواهند پذيرفت). دورا پسر را تحويل داد، پول را گرفت و مقدارى از آن را صرف خريد يك تلويزيون كرد و بقيه را هم براى چيزهايى ديگر خرج كرد. اما همسايه اش عيش او را به هم زد چون به او خبر داد كه پسر، بزرگتر از آن بود كه او را به فرزندى بپذيرند - به همين خاطر قرار بر اين شد كه او را بكشند و اعضايش را براى پيوند زدن به فروش برسانند. شايد دورا قبلاً از اين موضوع خبر داشت اما پس از صحبت صريح همسايه اش شب عذاب آورى را به صبح رساند. او آن صبح تصميم گرفت پسر را پس بگيرد. فرض كنيد دورا به همسايه اش مى گفت كه دنياى ما دنيايى بى رحم است و آدمهاى ديگر تلويزيون هاى جديد و خوبى دارند و تنها راهى كه او مى تواند يكى از اين تلويزيون ها را داشته باشد فروختن يك بچه است، آن هم بچه اى كه بى سرپرست و بى سرپناه است. اگر اين كار را مى كرد در چشم مخاطبان يك ديو جلوه مى كرد. او تنها در صورتى مى توانست خود را از اين وضع نجات دهد كه براى نجات جان آن پسر تن به مخاطره مى داد. در پايان فيلم، در سينماهاى كشورهاى مرفه و ثروتمند جهان، مردمى كه دورا را بى درنگ محكوم مى كردند اگر بچه را نجات نمى داد ، به خانه هايشان مى روند، خانه هايى بسيار راحت تر و بهتر از آپارتمان دورا. در واقع خانواده متوسط در ايالات متحده تقريباً يك سوم درآمد خود را صرف چيزهايى مى كند كه ضرورتشان براى آنها بيشتر از ضرورت تلويزيون براى دورا نيست. رفتن به رستورانهاى گران قيمت، خريدن لباس هاى نو به اين دليل كه لباس هاى قديمى ديگر از مد افتاده اند، گذراندن تعطيلات در تفريحگاه هاى ساحلى و چيزهايى از اين دست: بيشتر درآمد ما صرف چيزهايى مى شود كه براى حفظ زندگى و سلامتى مان ضرورى نيستند. كمك به مؤسسه هاى خيريه به اين معنى است كه آن پول مى تواند براى حفظ زندگى كودكان نيازمند صرف شود. همه اينها اين سؤال را به ميان مى آورد: «در نهايت، چه تمايز اخلاقى وجود دارد ميان يك برزيلى كه كودكى بى خانه و بى سرپناه را به سوداگران اعضاى بدن مى فروشد و يك آمريكايى كه صاحب تلويزيون و تجهيزات لازم هست اما باز به دنبال خريد تلويزيون و تجهيزات و وسايل بهتر مى رود و مى داند كه آن پول مى تواند به مؤسسه اى اهدا شود كه از آن براى نجات زندگى كودكان نيازمند استفاده كنند.» * * * پيتر سينگر [Peter singer] (۱۹۴۶- ) يكى از بزرگترين فلاسفه اخلاق در دهه هاى اخير است. او در حال حاضر استاد دانشگاه پرنيستن است. سينگر پيش تر استاد فلسفه و مدير مركز اخلاق زيستى انسانى (Human Bioethics) در دانشگاه Monash استراليا بود. سينگر نويسنده كتاب معروف آزادى حيوانات است كه آن را كتاب مقدس جنبش هاى حفظ حقوق حيوانات شمرده اند. گفتار حاضر بر پايه يكى از مقالات جديد وى در نيويورك تايمز راجع به حل مشكل فقر در جهان و نيز يكى از معروف ترين كتابهاى او به نام اخلاق كاربردى تدوين شده است: Practical Ethics, by peter singer, Cambridge university press, 1997 چاپ اول اين كتاب در سال ۱۹۷۹ منتشر شد و از سال ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۷ هفت بار توسط انتشارات دانشگاه كمبريج تجديد طبع شد. متنى كه در ابتداى اين گفتار ارائه شد بخشى از مقاله مذكور در فوق است. سينگر در ادامه اين مقاله مى گويد كه در اينجا مسائل متعددى مطرح است از جمله اينكه وقتى فى المثل كودكى در مقابل ما در حال جان دادن است در وضعيت بسيار دشوارترى قرار داريم تا زمانى كه آن كودك با ما فاصله بسيار دارد و نمى بينيمش. به عقيده پيتر سينگر اين دو وضعيت اساساً فرقى با يكديگر ندارند. سينگر از باب نمونه اى ديگر به كتاب Living High and Letting Die از فيلسوفى به نام پيتر اونگر اشاره مى كند و مثالهاى تأمل انگيزى از كتاب او نقل مى كند: باب در آستانه بازنشستگى است. او بخش اعظم اندوخته مالى خود را صرف خريد يك اتومبيل قديمى گران قيمت مى كند. او از داشتن اين اتومبيل لذت مى برد و مى داند كه بعدها خواهد توانست آن را با قيمت بالاترى بفروشد. يك روز كه با اتومبيل گران قيمتش بيرون مى رود آن را در كنار خط فرعى يك ريل راه آهن پارك مى كند و مشغول پياده روى در سكوى راه آهن مى شود. همين طور كه سرگرم پياده روى است مى بيند يك واگن كه از كنترل خارج شده و هيچ سرنشينى ندارد به طرف سكوى راه آهن در حركت است. كمى آن طرف تر چهره كوچك كودكى را مى بيند كه به احتمال زياد در برخورد با واگن بى سرنشين كه شتابان پيش مى رود كشته خواهد شد. باب نمى تواند واگن قطار را متوقف كند. كودك هم دورتر از آن است كه باب بتواند او را از آن خطر مرگبار آگاه كند. اما مى تواند با فشار دادن اهرم تغيير مسير خطوط راه آهن، جهت حركت واگن بى مهار را عوض كند و آن را به سمت ديگرى هدايت كند يعنى همان خط فرعى كه اتومبيل گران قيمتش در كنار آن پارك شده است. در اين صورت هيچ كس كشته نخواهد شد اما قطار، اتومبيل گران قيمت و محبوبش را از بين مى برد. باب كه در انديشه برخوردارى از لذت راندن آن اتومبيل و نيز امنيت شغلى اى كه پس از بازنشستگى براى او فراهم مى كرد غوطه ور بود تصميم مى گيرد دست به اهرم تغيير جهت حركت قطارها نزند. بچه كشته شد و باب تا سالها بعد، از راندن اتومبيل گران قيمت اش لذت برد و از امنيت مادى اى كه برايش فراهم مى كرد برخوردار ماند. پيتر سينگر در ادامه اين مطلب مى گويد: خيلى از ما عمل باب را بلافاصله، به شدت محكوم مى كنيم و آن را كارى غير انسانى و غير اخلاقى مى شماريم اما او به يادمان مى آورد كه ما هم فرصت هايى براى نجات جان و زندگى كودكان داريم. ما هم مى توانيم به مؤسسه هاى خيريه گوناگون كمك كنيم تا از طريق آنان زندگى بسيارى از كودكان بتواند حفظ شود. سينگر در اينجا با اشاره به محاسبات متعدد اونگر مى گويد كه فى المثل رقمى حدود ۲۰۰ دلار مى تواند زندگى يك كودك ۲ ساله بيمار را تا وقتى كه يك كودك ۶ ساله سالم شود بهبود بخشد. سينگر در ادامه سخن خود مى كوشد خوانندگان را ترغيب كند كه به ديدن و خواندن و فكر كردن صرف اكتفا نكنند و با كمى ذخيره كردن اندوخته هاى خود به كمك و يارى كودكان از طريق مؤسسه هاى خيريه بشتابند. سينگر البته به تحليل ها و مقايسه هايش نيز ادامه مى دهد: «حالا شما هم اطلاعات لازم براى نجات زندگى يك كودك را در اختيار داريد. چطور خودتان را ارزيابى مى كنيد اگر به اين كار مبادرت نورزيد؟ دوباره راجع به باب و اتومبيل اش بينديشيد. او برخلاف دورا مجبور نبود به چشمان كودكى كه به خاطر راحتى و آسايش مادى اش قربانى اش مى كرد نگاه كند. كودك كاملاً براى او غريبه بود و در فاصله اى دورتر از آن قرار داشت كه ارتباط و حس عاطفى نزديكى به او پيدا كند. باز برخلاف دورا او آن كودك را فريب نداد و آغازگر كارى كه او را در مخاطره مى انداخت نبود. از همه اين جهات، موقعيت باب مشابه موقعيت آدمهايى است كه قادرند اما نمى خواهند به نحوى به زندگى كودكان كمك كنند و خود را از عمل دورا متمايز سازند. اگر شما هنوز هم تصور مى كنيد كه كار باب بسيار اشتباه بود پس فهمش دشوار خواهد بود كه چطور شما مى توانيد اين واقعيت را انكار كنيد كه نفرستادن پول به يكى از مؤسسه هاى خيريه نيز مثل عمل باب، نادرست است». سينگر دست بردار نيست و به امكان هاى متعدد اين مسأله توجه مى دهد: «فرض كنيد كسان ديگرى درست در موقعيت باب هستند كه همه اتومبيل هايى گران قيمت دارند كه در كنار خط آهن پارك شده و شاهدند كه كودك در معرض خطر مرگ است. همه، كودك را قربانى مى كنند تا اتومبيل محبوبشان را نجات داده باشند. آيا اين موضوع باب را محق مى سازد كه آن گونه عمل كند؟ پاسخ مثبت دادن به اين پرسش به معناى صحه گذاشتن بر تبعيت از اخلاق توده گرا است، آن نوع اخلاق كه بسيارى از آلمانى ها را به سمت ناديده گرفتن قساوتها و جنايات نازيها كشاند. ما نمى توانيم آنان را به اين دليل كه بهتر عمل نكردند سرزنش و بازخواست كنيم.» سينگر با استدلال هايى از اين نوع و نيز با تكيه بر داورى هاى متعارف اخلاقى و عرفى مان مى كوشد ضرورت كمك به زندگانى كودكان را گوشزد كند. به عقيده او نمى توان پايه و اساس محكمى براى تمايز قائل شدن ميان موقعيت باب در مثال دوم و موقعيت خوانندگانى كه در عين محكوم كردن عمل باب و غير انسانى خواندن آن، حركتى در جهت كمك به ديگران نمى كنند پيدا كرد. مثال و هشدارهاى اخلاقى سينگر ادامه پيدا مى كند. او وجوه مختلف و ايرادهاى احتمالى بر اين نظر را بيان مى دارد و پاسخ آنها را نيز عرضه مى كند. اين نكته هم كه او بر وضعيت كودكان تأكيد مى كند به تصريح خود وى از آن رو نيست كه كودكان برترى خاصى بر بزرگسالان در اين مسأله دارند بل قضيه اين است كه كودكان اغلب مسبب شرايط بدى كه در آن قرار مى گيرند نيستند، برخلاف بزرگسالان. سينگر در بخشى ديگر تصريح مى كند: «در جهانى كه در آن زندگى مى كنيم تصور نمى كنم راه فرارى از اين نتيجه وجود داشته باشد كه هر يك از ما كه مال و ثروت و دارايى مازاد بر نيازهاى اساسى مان دارد بايد بخش بيشتر آن را صرف كمك به بينوايان و مردمان تهيدست كند. درست است: مى خواهم بگويم كه نبايد آن ماشين نو را بخريد، به آن سفر دريايى برويد و كلى پول صرف تغيير دكور منزلتان كنيد. بايد از اين كارها صرف نظر كنيد. نتيجه اين مى شود كه در پايان، مثلاً هزار دلار مى ماند كه مى تواند زندگى پنج كودك را نجات دهد.» سينگر پس از بيان اين نكته كه ظاهراً فلسفه اخلاقى اش بيش از حد ناظر به سنت و دلار است و نيز پس از تحليل هاى آمارى درباره ثروت مازاد خانواده هاى متوسط در آمريكا به يك قاعده مى رسد، «يك قاعده ساده»: Whatever money youشre spending on» .«luxuries, not necessities, should be given away اين قاعده ساده مى گويد: هر پولى كه صرف چيزهاى تجملى و پرزرق و برق شود و نه ضروريات زندگى، بايد بخشيده شود (انفاق). سينگر براى آنكه راههاى فرار اخلاق گريزان را ببندد در ادامه مى گويد: «اما روانشناسان تحول گرا مى گويند كه سرشت انسان به گونه اى نيست كه خيلى راحت بپذيرد كه بسيارى از مردم به كمك ديگران بشتابند. اين گروه از روانشناسان ممكن است در مورد سرشت انسان واقعيت را گفته باشند و در اين مورد حق داشته باشند اما اشتباه مى كنند اگر از اين واقعيت نتيجه اى اخلاقى بگيرند. اگر قرار بر اين باشد كه كارهايى را انجام دهيم كه به احتمال زياد بيشترمان انجام نمى دهيم پس بهتر است در مقابل آن واقعيت بايستيم: موضوع اين است كه اگر زندگى و سلامت يك كودك را ارزشمندتر از رفتن به رستورانهاى آنچنانى مى دانيم دفعه بعد كه مى خواهيم بيرون غذا بخوريم بايد خاطرمان باشد كه مى توانيم كار بهترى با پولمان انجام دهيم. اگر اين كار زندگى كردن بر طبق ملاكهاى اخلاقى را بسيار دشوار مى سازد باكى نيست.اين هم جزو واقعيت هاى زندگى است. اما اگر اين كار را نكنيم دست كم بايد بدانيم كه نتوانسته ايم يك زندگى آبرومند اخلاقى داشته باشيم.» سخن پايانى پيتر سينگر در اينجا، بسيار برانگيزاننده است: «وقتى باب در كنار اهرم تغيير مسير ريل راه آهن با آن دو راهه كه مجبور بود يكى از آنها را انتخاب كند روبرو شد حتماً با خودش فكر مى كرد كه چقدر بدشانس است كه در موقعيتى قرار گرفته كه بايد ميان نجات جان يك كودك معصوم و بى گناه و فدا كردن بخش اعظم اندوخته هايش يكى را انتخاب كند. اما او اصلاً بدشانس نبود. ما همه در آن موقعيت قرار داريم.» چرا بايد زندگى اخلاقى داشت؟ پيتر سينگر در پايان كتاب اخلاق كاربردى كه ما در ادامه اين گفتار پاره اى از مباحث آن از جمله بحث فقر و غنا و نيز حفظ طبيعت را بيان خواهيم كرد، چنين مى نويسد: «اكنون به مقايسه ميان زندگى يك بيمار جامعه ستيز (psychopath) و زندگى يك آدم معمولى بازگرديم. چرا زندگى يك بيمار جامعه ستيز نبايد معنادار باشد؟ ديده ايم كه بيماران جامعه ستيز به شكلى افراطى خودمحور و غرق در حال و وضعيت خود (egocentric) هستند: نه مردمان ديگر، نه موفقيت مادى و نه هيچ چيز ديگرى واقعاً برايشان مهم نيست . اما چرا نبايد لذتى را كه از زندگى كسب مى كنند براى معنى بخشيدن به زندگى شان كافى نباشد؟ بيشتر ما قادر نيستيم بدون دل نگرانى و توجه نسبت به شخصى يا چيزى ديگر به صورت خودخواسته احساس شادمانى كنيم. لذت هايى كه بدون توجه به اشخاص يا چيزهاى ديگر كسب مى كنيم تهى به نظر مى رسند و خيلى زود ملالت آور مى شوند. ما براى آنكه معنايى براى زندگى مان بيابيم به جست وجوى چيزى فراتر از لذت هاى مختلف مى رويم و شادمانى و شكوفايى را در انجام چيزى مى يابيم كه آن را معنى دار مى دانيم». ادامه دارد
|