|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
تنها شاهد جنايت
بخش دوم و پايانى
|
|
|
در قسمت قبل خوانديد حميد پس از سالها وقتى براى دخترش خواستگار آمد به شدت خوشحال شد و پس از برگزارى مراسم عقدكنان بود كه همسرش اعظم شروع به بهانه جويى كرد و از او خواست كه دكوراسيون و وسايل خانه را عوض كند. در حالى كه حميد به شدت با اين كار مخالف بود ولى براى آرامش خانه و روابط اش ناچار تن به اين كارها داد تا اينكه پس از مدتى همسرش از او خواست خودرواش را بفروشد. به جاى آن خودرويى نو براى دخترشان شهلا بخرد و در مراسم عروسى به او هديه بدهد. از اين حرف بين آنها درگيرى برپا شد و شهلا به قهر به خانه خاله اش رفت ولى روز بعد وقتى به خانه برگشت... و اينك ادامه داستان *** با صداى جيغ و شيون شهلا چند تن از همسايه ها به خانه شان ريختند. وسط هال جسد خونين اعظم افتاده بود. اعظم با ضربه هاى متعدد چاقو نقش زمين شده و خون او همه جا را گرفته و رنگين كرده بود. هيچ چيز در خانه سر جاى خودش نبود. هر چند كه از آنچه ديشب در جريان درگيرى بين پدر و مادر شهلا روى داده بود، چيزى مشاهده نمى شد و همه چيز سر جاى خودش قرار گرفته بود. به كمك همسايه ها شهلا به هوش آمد. او بعد از ساعتى موفق شد تا بر خودش مسلط شود. وقتى خوب همه جاى خانه را نگاه كرد متوجه شد چيزى به سرقت نرفته است. حتى چك پول هايى كه حميد براى خريد جهيزيه به اعظم داده بود هم سر جاى خودش بود. هر چه بيشتر مى گذشت شهلا از حرفهاى همسايه ها بيشتر متوجه شد كه هيچ كس از اتفاقاتى كه افتاده خبرى ندارد. حتى هيچ كدام از همسايه ها هم نمى دانست ديشب بين پدر و مادر شهلا دعوا شده است. شهلا در حالى كه اشك مى ريخت به خوشبختى و مراسم عروسى اش فكر مى كرد كه حالا به عزا تبديل شده بود.با تلفن يكى از همسايه ها به پليس بود كه مأموران كلانترى به خانه حميد خان وارد شدند. بازپرس كشيك و ويژه جنايى نيز ساعتى بعد به خانه آنها آمد. او بعد از تحقيق و صادر كردن دستورات لازم بود كه به تحقيق از شهلا پرداخت. شهلا در حالى كه سعى مى كرد بر خودش مسلط شود گفت: - مادرم از اينكه براى من خواستگار خوبى آمده بود سر از پا نمى شناخت براى همين هم شروع كرده بود به دادن دستورات مختلف به پدرم. پدرم كه از اين وضعيت و سفارشات مادرم خسته شده بود، بالاخره با مادرم مشاجره كرد. دعواى سخت ميان آن دو ديشب روى داد. پدرم براى اينكه عصبانيتش را نشان بدهدو مادرم را وادار به سكوت كند شروع به شكستن وسايل كرد. من وقتى ديدم نمى توانم آنها را ساكت كنم براى اعتراض به قهر خانه را ترك كردم، بلكه دست از دعوا بردارند. امروز صبح وقتى به خانه آمدم... شهلا شروع به گريه كرد. - باور كنيد كه پدرم آدم مهربانى است. او غير ممكن است كه بتواند دست به جنايت بزند. ولى حالا كه خوب فكر مى كنم مى بينم او اين همه سال در كنارمادرم زندگى كرده است، ولى با كشتن و به قتل رساندن او به همه چيز پشت پا زده است. اى كاش هيچ وقت شوهر نمى كردم تا داغ مادرم اين گونه بر قلبم بماند. با اين حرفها بود كه روشن شد قتل پس از جدال و دعواى شب گذشته روى داده است. بنابراين با دستگيرى حميدخان كه متهم بود حقيقت روشن مى شد. به دستور بازپرس يك اكيپ از كارآگاهان به سرعت به طرف مغازه حميدخان اعزام شدند تا او را دستگير كنند ولى آنها وقتى به آنجا رسيدند متوجه شدند كركره مغازه پايين و قفل است. مأموران دست به تحقيق از صاحبان مغازه هاى همجوار زدند. در اين تحقيقات روشن شد حميدخان آن روز را از صبح اصلاً به مغازه اش نرفته است. بنابراين دوباره تحقيق از شهلا و ديگر بستگان نزديك آغاز شد ولى مأموران هر چه در اين تحقيقات بيشتر جلو مى رفتند كمتر به نشانه و سرنخى دست پيدا مى كردند. مأموران احتمال مى دادند با توجه به اينكه حميدخان به خانه هيچ يك از اقوامش نرفته بود، از تهران خارج شده باشد. براى شهلا دردناك تر از همه اين بود كه قتل مادرش جلوى چشمان برادر كوچك او روى داده بود. معلوم نبود آن طفل كوچك الآن كجاست و در چه حالى است. چند ساعت بعد با اطلاعاتى كه شهلا در اختيار مأموران گذاشت، يك اكيپ از آنها به طرف خانه عمه او راه افتادند. عمه شهلا در اطراف تهران بود. آنها پس از رسيدن به محل در يك اقدام غافلگيرانه وارد خانه شدند. حميدخان در نهايت آرامش و خونسردى جلوى تلويزيون نشسته بود و چاى و ميوه مى خورد. هيچ ترس و غمى در چهره او نبود. او در حالى كه از ديدن مأموران يكه خورده بود، از جا بلند شد. پسرك همراه او نبود. - از ديروز كجا بودى؟ - بعد از قهر و دعوا با زنم بود كه از خانه بيرون آمدم و ديگر هم از او خبرى ندارم. مگر اتفاقى افتاده است؟ حميد بعد از اينكه از مأموران شنيد چه بر سر همسرش آمده است، بيهوش شد. بعد از اين مرگ تلخ، آنچه بيش از همه براى او و شهلا ناراحت كننده بود، ناپديد شدن پسر كوچك خانواده بود. در حالى كه مأموران نسبت به گفته هاى او مبنى بر دست نداشتن در قتل زنش مشكوك بودند او توانست با شهادت كسانى كه او را ديده بودند بى گناهى اش را ثابت كند. حميدخان بعد از اينكه دخترش خانه را ترك كرده بود، دچار ناراحتى و درد در ناحيه قلبش شده بود او را به دكتر برده بودندو او تا ساعت ۱۲ شب در بيمارستان بود، بعداز آن هم يكى از دوستانش او را به خانه خواهرش رسانده بود. داروهايى كه دكتر براى او تجويز كرده بود، آرامبخش و خواب آور بود. او تا نزديك ظهر خوابيده بود و بعد از آن بود كه مأموران سر رسيده بودند. - وقتى من خانه را ترك كردم زن و بچه ام تنها بودند. خواهر حميد در بازجويى ها به مأموران گفت: - براى من تعجب آور است. چون صبح زود در حالى كه برادرم در خواب بود، پنهانى با اعظم خانم تماس گرفتم و با او حرف زدم. او هم پذيرفته بود كه تقاضاهايش غيرمنطقى است. از مشاجره اى كه ميانشان روى داده بود ناراحت بود و مى گفت رفتار من باعث شد تا حميد دچار حمله قلبى شود. او هيچ حرفى از اينكه كسى مزاحمش شده باشد نزد. در آن ساعت صداى بچه اش هم مى آمد كه در حال بازى بود. با اين حرفها معلوم بود كسى كه دست به جنايت زده پسرك را هم با خود برده است. با اين فرضيه ها بود كه مأموران دوباره در صحنه جنايت حاضر شده و شروع به بررسى دقيق ترى كردند. هيچ كدام از كفش ها و لباسهاى پسرك با او از خانه خارج نشده بود، هرچند كه ممكن بود پسرك را بدون هيچ كدام از اين وسايل از خانه خارج و با خود برده باشند ولى به تمام اتاقها دوباره سركشى شد. اين بار اتاق كوچكى كه از آن استفاده نمى شد هم مورد بازرسى قرار گرفت. وقتى مأموران در اتاق را به كمك حميدخان بازكردند، متوجه پسرك شدند. او با رنگى پريده گوشه اتاق كز كرده بود. پسرك وقتى پدرش را ديد شروع به گريه كرد و خود را در پناه آغوش او جاى داد. پسرك را از خانه خارج كردند. او كه تنها شاهد جنايت بود، بايد پس از رسيدن به آرامش حقيقت را فاش مى كرد. ساعتى طول كشيد تا پسرك توانست كلمه اى حرف بزند. او مدام و پشت هم مى گفت: - كله خر! شايد اين يك رمز بود. يا اينكه او در آن شرايط سخت مى خواست اعتراضش را نسبت به شرايطى كه پيش آمده بود نشان بدهد. در حالى كه چندساعت گذشته بود ولى پسرك همان يك كلمه را بارها و بارها تكرار مى كرد. شهلا كه با چشمى گريان در كنار برادر كوچكش نشسته بود يك دفعه فرياد زد. - فهميدم! فهميدم! او به مأموران توضيح داد: - كسى كه براى رنگ كردن خانه مان آمده بود با حسن سر به سر مى گذاشت و آنها اين كلمه را به هم مى گفتند. ولى فكر نمى كنم كه او اين كار را كرده باشد. چون او خيلى آرام و متين به نظر مى رسيد. پسرك بالاخره موفق شد هر طور شده به مأموران بفهماند كسى كه به خانه شان رفته و مادرش را به قتل رسانده بود، رنگ كار ساختمان شان بوده است. بلافاصله با اطلاعاتى كه شهلا و پدرش دادند از او چهره نگارى شد. اين بار حميد به مأموران گفت: - همه طلاهايى كه همراه همسرم بوده به سرقت رفته است. او تنها يك نشانى از جوان نقاش داشت. اين نشانى را روز اول آشنايى شان جوان نقاش به او داده بود تا هروقت خواست حميد بتواند با آن آدرس او را پيدا كند. مأموران بلافاصله به آن آدرس مراجعه كردند. جوان نقاش شناسايى شد او مجرد بود و در حدود ۳۲ سال داشت. معتاد، ولگرد و سابقه دار بود. مرد مغازه دار مى گفت: با اينكه او نقاشى ماهر است ولى به خاطر اعتيادى كه دارد نتوانسته است ازدواج و تشكيل زندگى بدهد. براى همين هم به تنهايى در يك اتاق زندگى مى كند بارها زندان رفته و آزاد شده است ولى هيچ فايده اى نداشته است چون به اندازه موهاى سرش دوستان ناباب دارد. شب فرا رسيده بودكه مأموران به محل زندگى جوان نقاش رفتند. او در خانه نبود ولى يكى از همسايه ها مى دانست كه او به روستايى دوردست گريخته است. جوان نقاش دستگير شد و در برابر بازپرس ويژه قتل ايستاد. - با صاحبخانه در اتوبوس آشنا شدم. به نظر مى آمد انسانى شريف باشد. رفتارش پر از صداقت و سادگى بود. اما من معتاد بودم وقتى در خانه شان شروع به كار كردم مراقب همه چيز بودم و بالاخره متوجه شدم كه آنها جواهرات و پولهايشان را كجا مى گذارند. مى دانستم كه حميد صبح به مغازه مى رود و زنش هر روز براى خريد از خانه خارج مى شود. آن روز هرچه انتظار كشيدم كسى از خانه خارج نشد براى همين ناچار زنگ زدم. اعظم خانم در را باز كرد و با من شروع به احوالپرسى و صحبت كرد. به او گفتم خيلى تشنه ام و گفتم فكر مى كنم مقدارى از وسايل كارى ام آنجا مانده باشد. او گفت فكر نمى كنم ولى من اصرار كردم و بالاخره هم وارد خانه شان شدم و همان زمان بودكه تصميم ام را اجرا كردم. وى گفت : روزى حميدخان در اتوبوس از من خواست براى رنگ كردن خانه اش بروم تعجب كردم او اصلاً هيچ آدرسى از محل كارم نخواست و بدون هيچ سؤالى به من اعتماد كرد. وقتى به خانه شان رفتم با چاقو اعظم خانم را تهديد كردم كه طلاهايش را به من بدهد ولى او شروع به فرياد زدن كرد. ترسيدم كه همسايه ها متوجه شوند براى همين با چاقو به جانش افتادم و پسرش را ترساندم و در اتاقى حبس كردم. مقدارى از طلاها را دزديدم و فرار كردم. نقاش جوان به زندان افتاد. و حميد فكر كرد با سادگى و اعتماد بى جا به جوان نقاش باعث مرگ همسرش شده است.
|
|
|
|
|