عليرضا كيوانى نژاد
متولد دى ماه ۱۳۲۷ است در كرمانشاه. در خانواده اى كه بنيانگذار فرهنگ و آموزش نوين در اين شهر است. دوران دبستان و دبيرستان را در اين شهر سپرى مى كند و در مدرسه «آليانز» بود كه از كلاس چهارم دبستان، زبان فرانسه را نيز مى آموزد. بعد از گرفتن ديپلم در رشته طبيعى به تهران مى آيد و در دانشگاه تهران، رشته زبان و ادب پارسى را دنبال مى كند تا اينكه در سال ۱۳۷۰ مدرك دكتراى خود را كسب مى كند. تأليف نزديك به پنجاه جلد كتاب حاصل تلاش هاى دكتر ميرجلال الدين كزازى است كه اكنون در دانشگاه علامه طباطبايى تهران نيز مشغول تدريس است. وى امسال به عنوان چهره ماندگار ادبيات معرفى شد.
نخستين بارى كه با ميرجلال الدين كزازى برنامه اى راديويى داشتم، با همان لحن و گويش خاص خود باز هم از من ايراد گرفت كه چرا كلمه اى بيگانه را در صحبت هايت به كار بردى؟ گفت: «دوست عزيز، بهتر است به جاى واژه بيگانه «ليدر» از سردودمان استفاده كنى» و اين چنين بود كه تا آخر برنامه، حواسم را جمع كردم كه لغتى اشتباه به كار نبرم. خاصه، كلماتى انگليسى. در پسين لحظات عصرگاه روز پنجشنبه هفته قبل، ميهمانش بوديم به اتفاق عكاس روزنامه. در خانه اى كه آرامش در آن موج مى زند و بى شك، چنين سكوت و آرامشى از رفتار خود استاد سرچشمه گرفته. همان طور كه حرف مى زند و به گفته خودش، شايسته هر ايرانى است، گفتارى پالوده.
قبل از هر چيزى ياد مرحوم آتشى افتادم و اينكه بدانم نظر وى درباره آن شاعر بلندآوازه چه بوده است. گفت: «انسان مهرافروزى بود، اگرچه تمام آشنايى ما به همان بزم هاى ادبى و همايش ها و درود و بدرودى ختم شد. دور مى نمايد كه آتش ديگرى بتواند جاى او را بگيرد و مانند او بدرخشد.» ياد ديدارهاى گاه و بيگاه خودم مى افتادم در دفتر مجله كارنامه با منوچهر آتشى كه به واقع او و آثارش را آنطور كه بايد و شايد نمى شناختم!
نوشتن يك گفت وگو، براى چون منى كه عادت به ضبط كردن ندارم، زمانى مشكل تر مى شود كه طرف گفت وگو، ميرجلال الدين كزازى باشد. در حالى كه بدون كوچكترين حركتى روى صندلى قهوه اى سالن نشسته بود، گفت: «هر هنرمندى پديده اى است يگانه، هم در روزگار خويش و هم در پهنه روزگاران. هر هنرمند راستين، تنها يك بار پديد مى آيد. از اين روى هر هنرمندى كه از جهان مى رود، جانشين نخواهد داشت، چون پديده اى است در گونه خود، يگانه و بى همتا.» اين جملات، آخرين جملات وى درباره مرحوم آتشى است.
بهانه اين گفت وگو، انتخاب ميرجلال الدين كزازى است به عنوان چهره ماندگار ادبيات. پس پر بيراه نيست كه وى نظرش را در اين مورد بگويد: «از ديد من شايد برترين يا ارزشمندترين ويژگى اين آيين و بزم فرهنگى، در اين است كه پشتوانه رسانه اى دارد. اگر چهره هاى ماندگار در اين چند سالى كه از پيدايى آن مى گذرد، تا بدين پايه، در جامعه ايرانى، آوازه و ارزش يافته، از آنجاست كه يكى از نيرومندترين و فراگيرترين رسانه ها كه تلويزيون است، در پس اين بزم فرهنگى جاى دارد. عكاس روزنامه، فرصت را از دست نمى دهد و پياپى عكس مى گيرد، چه استاد، از اين طرف و آن طرف رفتن عكاس، رشته كلام را از دست نمى دهد. ادامه مى دهد: «همه ايرانيان، چه فرهيخته و فرهنگى و هنردوست باشند و چه نباشند، به گونه اى با اين جشنواره آشنايند. در همين چند روزى كه از برپايى پنجمين دوره اين جشنواره مى گذرد، ده ها تلفن از گوشه و كنار ايران، حتى تلفن هايى از ديگر كشورها به من شده و در اين باره سخن گفته اند. همين نشان مى دهد كه اين جشنواره برخوردار از نيروى رسانه اى، توانسته است در همه خانه هاى ايرانى، حتى بيرون از مرزهاى ايران، راه بجويد. اما بزم ها و جشنواره هاى ديگر، چون از اين پشتوانه نيرومند آوازه افكنى برخوردار نيستند، نتوانستند آنچنان كه مى سزد گسترش و روايى بيابند. تنها، خواستاران، كسانى كه اين جشنواره ها را ارج مى نهند، با آنها آشنا هستند. همين، آشكارا نشان مى دهد كه شايد بتوان گفت در روزگاران ما، هيچ كار بزرگ و اثرگذارى انجام نمى پذيرد. مگر آنكه از اين نيروى بسيار كارساز رسانه اى بهره ببرد. جهان ما، جهان آوازه افكنى است. مى توان گفت كسى كه كامگارتر است به آنچه مى خواهد مى رسد يا كارى اثرگذار است كه آوازه اى بيشتر بتواند، افكند.»
تا اينجاى كار، خدا خدا مى كنم كه كلمه اى را جا نينداخته باشم. چنان كه سال ۱۳۷۹ با وى به گفت و شنودى نشستم و بعد، اشتباهات چاپى، به پاى من نوشته شد و استاد، نيك آن روز را به ياد دارد كه عبارتى با چند غلط املايى چاپ شد و بعد... بگذريم.
فضاى خانه كه تا حد امكان ايرانى چيده شده، آدم را ياد سطر سطر شاهنامه مى اندازد كه شاهنامه اى است براى شعر حماسى ايران و فاقد كلمات بيگانه، تا حد ممكن. اما چرا در ميان چهره هاى ماندگار، آنهايى را كه انتظار داريم، نمى بينيم و شايد ديدن چهره مرحوم آتشى، يك اتفاق بود.
كزازى اما با تيزهوشى، پاى به عرصه اى مى گذارد كه بستر پاسخ به سؤالى است اينگونه: «چرا بسيارى از چهره هاى برجسته ادبيات و شعر معاصر ما در اين مراسم جايى ندارند؟» چند لحظه، سكوت است كه ميزبان ما مى شود و استاد، آرام آرام، پيله ميزبان را مى شكافد و مى گويد: «اين پرسش را شما مى بايد نخست از برگزاركنندگان جشنواره بپرسيد. اما پاسخى كه من مى توانم داد، اين است كه شايد سرشت جشنواره چهره هاى ماندگار به گونه اى است، تنها كسانى كه گزيدگان ناميده مى شوند، در اين جشنواره مى بايد ارج نهاده شوند. همان كسانى كه به هر روى، چهره اى فرهنگى، دانشگاهى و فرهيزشى شمرده مى شوند. شايد خواست و انگيزه بنيانگذاران اين آيين فرهنگى همين بوده كه از چنين كسانى سپاسگزارى و قدردانى شود. اما اين سخن بدان معنا نيست كه از چهره هايى كه بيشتر سوى مندى مردمى دارند، در جشنواره سخنى نرود. هر جشنواره اى فرهنگى _ ادبى، به هر روى ساختارى دارد. پديد آمده است تا به آماج ها و آرمان هايى برسد در پيوند با آن ساختار و ساختار هر جشنواره اى، ويژه همان است، آن را از ديگر جشنواره ها جدا مى دارد.»
بحث جشنواره خوارزمى پيش مى آيد و البته نمى توان جواب متقنى براى اين پرسش پيدا كرد كه اگر فلان شاعر بزرگ معاصر در قيد حيات بود، آيا چهره ماندگار انتخاب مى شد يا نه؟ وى درباره جشنواره خوارزمى كه در سال ۱۳۸۳ كتاب نامه باستان به قلم وى را برنده جايزه نخستين در پژوهش هاى بنيادى شد، مى گويد: «به جشنواره هاى گوناگونى بازمى خوريد. جشنواره خوارزمى هم داريم كه يكسره، دانشگاهى و فرهيزشى است. به سخن ديگر كسانى كه در اين جشنواره، بزرگ داشته مى شوند، تنها از ميان دانشمندان و دانشگاهيان برگزيده مى آيند. پس جشنواره چهره هاى ماندگار در سنجش با جشنواره خوارزمى بيشتر مردمى است تا فراگير.
كزازى از آن روى كه اهل گفتن و شنيدن است، شايد براى دانشجويان چهره محبوبترى باشد نسبت به ساير هم قطارانش، چون شفيعى كدكنى يا سيروس شميسا. اما آنجا كه مى پرسم چرا شما چهره ماندگار شديد، ترجيح مى دهد پاسخ روشنى ندهد و تنها مى گويد: «من اگر پروا دارم به پرسش اين چنينى پاسخ دهم، به پاس ادب و منش ايرانى است. در ادب ايرانى كه پايه آن بر فروتنى نهاده شده است، سخن گفتن از خويش، رفتارى پسنديده شمرده نمى شود. حتى اگر آنچه درباره خود مى گويد، يكسره، بى چند و چون، درست و روا باشد. براى همين است كه در آن داورى ها و ارزشيابى هايى كه گاهى در ايران به انجام مى رسد، اما در آنها از كسى مى خواهند كه خود درباره خويشتن داورى كند، ارج و ارزش خود را نشان بدهد. كارى به شايستگى انجام نمى پذيرد، زيرا آنچنان كه گفتم با ناخودآگاهى تبارى ما ايرانيان و منش مليمان، ناسازگار است.»
استاد، جلوى كتابخانه اى نشسته كه سوژه مناسبى است براى عكاسى. پيام هاى كوتاهى كه گاه و بيگاه، صداى تلفن همراه ما را درمى آورد، تقريباً آبرويى برايمان نگذاشته؛ اما دكتر كزازى بى توجه به اين مسأله به سؤال بعدى كه از او مى خواهم كسى را نام برد كه شايسته اين عنوان بوده از ديدگاه خودش، جواب مى دهد و مى گويد: «به همان انگيزه، من خوش مى دارم كه نامى از كسى نبرم. اما در پاسخ به پرسش شما كه پرسشى است آشنا براى من و پيشتر از من پرسيده اند، از ديد من چهره ماندگار، چهره اى است كه ماندگارى خويش را از ماندگارى فرهنگ خود مى ستاند. به سخنى ديگر، چهره ماندگار آن بزرگ مردى است، آن زن شايسته و برجسته اى است كه در راه پايدارى فرهنگ دودمانى خويش مى كوشد. از نگاهى تنگ، هنگامى كه مى خواهيم براى نمونه چهره ماندگار را در قلمرو سرزمين خويش بيابيم، چون اين چهره در پيوند است با فرهنگى ديرينه كه با ماندگارى خود آشكارا نشان داده، فرهنگى است درخشان و مايه ور و پايه ور، خواه ناخواه ماندگار خواهد بود. براى اينكه آن فرهنگ است، به راستى آن چهره را پديد آورده است. اما از نگاهى فراخ، مى توانم گفت، چهره ماندگار جهانيان را، بشريت را، در هر زمينه اى، گامى به پيش برده و بندى را از دست و پاى مردمان گشوده است، هر بند.»
با استاد، حرف هاى ديگرى هم زديم كه پاره اى از آنها به رسم امانت نزد ما باقى ماند. تنها پى جوى قضيه چاپ كتاب جديدش بودم كه پيش از اين، نسخه قديمى آن را خوانده بودم و اين بار، چاپ جديدش گويى بهتر از قبل، نظر وى را جلب كرده است.وى هم اكنون سرگرم تأليف جلد هفتم كتاب نامه باستان است كه با اين تفاسير، دو جلد ديگر از اين كتاب مى ماند و با احتساب دو جلد نمايه و فهرست، نامه باستان در يازده جلد، آوازه افكن ميرجلال الدين كزازى است.