جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 9, 2005
كودك و نوجوان (۱)
۳۳۳۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
چهار تك آور شاد!
239307.jpg
وقتى عضو گروه «چ. س. م. خ» باشى خيلى بهت خوش مى گذره، حيف كه نمى شه آخه همون جور كه از اسمش معلومه، «چ. س. م. خ» با چنگيز و من _ كه سهيل باشم _ و منصور و خسرو «چ. س. م. خ» مى شه و جاى هر كسى نيست! اين سه ماه اول سال تحصيلى هم آخر صفا بود. بعدازظهرها كه مدرسه تعطيل مى شد چهارتايى مى رفتيم ساندويچ فروشى توى ميدون كه كالباس تنورى هاى كثيف و باحالى داره بعد تو كوچه فوتبال مى زديم تا هوا حسابى تاريك مى شد. اون وقت مى رفتيم سينما. شبش هم كالباس هاى ناهار كار خودشو مى كرد و چهار تايى حالمون بد شد و مسابقه «هر كى اول به توالت برسه برنده است» مى داديم كه هر بار حال و روز اون سه نفرى كه مى باختن ديدن داشت (خسرو كه ديگه مى دونست با اون هيكل عمراً بتونه اول شه پوشك مى بست) آى مى خنديديم، خيلى حال مى داد!
بعد يه روز يه اتفاق ناجور افتاد. قضيه از اين قرار بود كه سر كلاس رياضى نشسته بوديم و داشتيم يه بحث علمى مى كرديم، چنگيز گير داده بود كه چسب قطره اى پارچه نايلونى رو نمى چسبونه. من گفتم: «من با يه آزمايش علمى نشونت مى دم كه خوبم مى چسبونه!»
- چه جورى؟
- نيگاه، پارچه شلوار آقاى رياضى نايلونيه، دفعه بعد يه كم چسب قطره اى مى زنم به صندلى اش، اگه چسبيد معلوم مى شه حق با منه!
چنگيز گفت: «قبوله. هر كى باخت يه ساندويچ كالباس تنورى مى ده!»
آقاى رياضى كه علم و اين حرفا حاليش نيست داد زد: «اون عقبى ها ساكت شن! خوب گوش كنين يه بار ديگه مى گم، هفته بعد امتحان رياضى دارين!»
پسر، خيلى ستم بود، اصلاً ياد امتحان و اين حرفا نبوديم! عصرش گروه «چ. س. م. خ» توى خونه چنگيز يه جلسه اضطرارى تشكيل داد. كتاب رياضى رو گذاشتيم وسط و عين مادر مرده ها زل زديم بهش. بالاخره چنگيز به حرف اومد و گفت: «بسه ديگه چرا عزا گرفتين، به ما مى گن «چ. س. م. خ»! يه هفته فرصت داريم. ما مى زنيم توى گوش اين كتاب!» بعد دستشو آورد جلو و ما سه تا هم دست هامون رو گذاشتيم رو دستش و با هم داد زديم: «همه براى يكى، يكى سرور همه!» (آخه مى دونين كه چنگيز سرور همه ماست و «چ. س. م. خ» كلى قبولش داره.)
دو ساعت بعد انگارى كتاب رياضى زده بود توى گوش ما، آخه هر چى مى خونديم حاليمون نمى شد چى مى گه. بس كه چهارتايى زور زده بوديم و عرق كرده بوديم، اتاق چنگيز عين سوناى بخار شده بود. بالاخره چنگيز قاط زد و گفت: «ببينم، هيچ كى سر كلاس گوش نداده آقاى رياضى چى مى گه، بلكه بتونه حرفاى اين كتاب رو واسمون دوبله كنه؟» اما همچين خائن رذلى بين ما وجود نداشت و همه عين هم بوديم.
- خيلى خوب. پس فقط يه راه باقى مى مونه. اينكه چهار تايى دست هامونو بذاريم روى هم و قسم بخوريم كه از دم تك بشيم! از الآن ما «چهار تك آور شاد» هستيم و تا آخرين قطره خون به اين گروه وفادار مى مونيم!
دوباره دستامون رو گذاشتيم روى هم و عربده كشيديم: «همه براى يكى، يكى سرور همه!» پسر، خيلى باحال بود!
| | |
آقاى رياضى يه نيگاه به بچه ها انداخت و گفت: «ورقه هاتون رو ديشب تصحيح كردم. بايد بگم اگه اين طور پيش بره، اين كلاس تا ده سال ديگه به سلامتى چهل تا عمله تحويل جامعه مى ده! حالا يكى يكى بياين و ورقه هاتون رو بگيرين.» اولين «چ. س. م. خ»ى كه رفت ورقه شو بگيره، چنگيز بود. وقتى چشمش به نمره اش افتاد، گل از گلش شكفت و انگار مجسمه اسكار برده باشه اومد جلوى كلاس و ورقه رو گرفت بالا و صفر گنده اى كه گرفته بود نشونمون داد. پسر، چنگيز معركه است! بيخود نيست كه رئيس گروهه. منصور كه اون همه ادعاش مى شه و فكر مى كنه حقشو خوردن، نمره اش شد پنج و حسابى پوزش جلوى چنگيز خورد! بعد هم نوبت خسرو بود كه وقتى رفت پاى تخته، آقاى رياضى يه ورقه پر از لكه چربى جلوى صورتش گرفت و گفت: «بچه، بوگند ورقه ات خفه ام كرد تا تونستم تصحيحش كنم... آخه چه جورى سر جلسه امتحان كله پاچه خوردى؟!!» خسرو هفت شده بود. دو نمره هم واسه اينكه آقاى رياضى كله پاچه دوست نداشت ازش كم شد و نشست سرجاش.
«سهيل پاشو بيا!»
سينه ام رو دادم جلو و رفتم پاى تخته تا پوز همه رو بزنم، آخه هيچ كى اندازه من توى رياضى گاگول نيست! آقاى معلم يه نيگاه به من كرد و گفت: «واقعاً عجيبه... ،۹‎/۷۵ بيست و پنج صدم هم ارفاق مى كنم مى شه ده. آفرين! بشين.»
- ...
- چرا ماتت برده؟ گفتم بشين!
- ب- ... ببخشيد... فكر كنم اشتباه شده!
- روتو زياد نكن سهيل! همين نمره ات هم يه چيزى تو مايه هاى سبز شدن چنار وسط قطب شماله!
- نه... مى گم اگه مى شه باز نگاه كنين، حتماً چهار پنج تا غلط از چشمتون افتاده!
- دارم بهت مى گم كه من... چى ؟!!
- آخه من جوابا رو ديمى نوشته بودم...
يهو چشماى آقاى رياضى گرد شد و انگار كه داره يه درخت چنار وسط قطب شمال مى بينه زل زد بهم!
- منو مسخره كردى؟ بشين سر جات بچه!
- پس لااقل اون ۲۵صدم اضافى رو كم كنين و نمره خودمو بدين!
دو تا رگ قرمز روى پيشونى آقاى رياضى قلنبه شد و عربده اش رفت هوا:
«مى گم بِ ت م ررر گ!»
كلاس ساكت شد و من كه حاضر بودم مته بره توى چشمام تا اينكه با «چ. س. م. خ»ها چشم تو چشم بشم، سرمو انداختم پايين و رفتم سر جام. دو سه دقيقه بيشتر نگذشته بود كه يه چيزى خورد پس كله ام و افتاد كنار پام. يه تيكه كاغذ گوله شده بود. لازم نبود بازش كنم تا بفهمم چيه: يه پيغام مرگبار از طرف گروه «چ. س. م. خ» كه با خط خرچنگ قورباغه نوشته بودن: «خائن نامرد اعدام بايد گردد!»
آب دهنم توى گلوم گير كرد، سرم رو آوردم بالا و يه جورى كه دل سنگ واسم آب بشه به چنگيز و منصور و خسرو نگاه كردم. اونا هم سه تايى انگشت هاى اشاره شون رو گرفتن روى گردن هاشون و قيژ، يه حركت افقى اومدن!
| | |
چنگيز كه يقه ام رو سفت چسبيده بود فشارم داد به ديوار و با لحن ترسناكى گفت: «امروز جمع شديم تو اين كوچه تا يه موجود خائن پست رو محاكمه كنيم. بچه مثبتى كه خودشو «چ. س. م. خ» جا زده بعد جفت پا پريده روى قسمى كه خورديم و با وقاحت تموم، تك نگرفته!»
خسرو و منصور تأييد كردن: «بى حيا... لكه ننگ!» من ناليدم: «اما منم تك شدم! آقاى رياضى نامردى كرد ۲۵صدم اضافه داد...»
- دهنتو ببند! همه اش از اينجا شروع مى شه: اولش يه نمره ده، بعد هم لابد نوبت كارت صدآفرين و شاگرد اوليه! «چ. س. م. خ» بايد از وجود بچه مثبت ها پاك شه. راستشو بگو لابد روزى سه بار هم مسواك مى زنى، آره؟
- اين وصله ها به من نمى چسبه، مسواكم هنوز آكبند توى جعبه اشه!
- هه، فكر كردى! من بوى گند خمير دندون فلورايددار يه بچه مثبت رو از بيست كيلومترى تشخيص مى دم!
چنگيز اينو كه گفت دماغشو آورد جلوى دهنم و يه نفس عميق كشيد. اون وقت رنگ چمن استاديوم آزادى شد و تخم چشماش چسبيد به هم: «چ... چاه... فا... فاضلاب...» بعد عين درخت تبر خورده سقوط كرد! حالا يقه ام آزاد شده بود و وقتش بود خودمو نجات بدم، اما منصور پريد جلوم: «نامرد، چنگيز رو كشتى! نمى ذارم در برى!»
- منصور بى خيال شو بذار برم.
- عمراً... مگه از روى جنازه ام رد شى خائن!
- خيله خب خودت خواستى!
يهو صحنه عين فيلم هاى وسترن شد، من و منصور خيره شديم تو چشم هاى هم. البته من بيشتر خيره شدم به دماغش، آخه سايزش اجازه نمى ده آدم رو جاهاى ديگه اش تمركز كنه... بعد در يك صدم ثانيه هر دو، پاى راستمون رو از كفش هامون كشيديم بيرون و گرفتيم جلوى صورت اون يكى... بوى جوراب منصور كه پيچيد تو دماغم، يه لحظه ارتباط بين مغز و ساير اعضاى بدنم قطع شد و چشمام سياهى رفت، اما هر جور بود خودمو سرپا نگه داشتم. حالم كه جا اومد، ديدم منصور عين سوسك پيف پاف خورده به پشت افتاده روى زمين و داره دست و پا مى زنه: «ن- ... نامرد... جو... جوراب... ب-... بوى... لجن...»
خواستم در برم كه اين بار خسرو جلوم سبز شد، يه «ها»ى غليظ كردم تو صورتش، اما اون انگار نه انگار، يكى از خنده هاى عين گوفى اش ول داد و گفت: «هه، اهه، هى هى... بيخود زور نزن من الآن نيم كيلو كالباس سيردار با پياز خوردم، حالا نوبت منه...»
بوى ناجورى تو هوا پيچيد ...
دستمو گرفتم جلوى دماغم، اما فايده اى نداشت. همه چى جلوى چشمام تيره و تار شد و غش كردم!
239181.jpg
«بيدار شو خائن!»
چشمام رو كه باز كردم ديدم چنگيز و منصور و خسرو دست و پامو گرفتن. چنگيز گفت: «خب بچه ها، شما بگين با يه خائن چى كار بايد كرد؟» منصور و خسرو با هم داد زدن: «اعدام!»
- از اونم بدتر، بايد بى آبروش كرد! قيچى بيارين!
- چ-... چيمو مى خواين بچينين؟!!
چشماى چنگيز برق زد: «جلوى موهاتو تا چشمات معلوم شه. بعد هم عكست رو مى اندازيم صفحه اول ايران جمعه تا همه ببينن!»
- نه! نمى شه اين دفعه رو اعدامم كنين؟
خسرو نشست رو پاهام كه نتونم جم بخورم، منصور هم قيچى آورد. چنگيز جلوى موهام رو گذاشت لاى قيچى... ديگه همه چى تموم بود!
يهو منصور زير لبى گفت: «دست نگه دارين مجيد كوچول دهن لق داره مياد. بذارين رد بشه، بعد...!»
مجيد كوچول انگار بدجور شاكى بود و همون طور كه كيف مدرسه اش رو انداخته بود روى كولش و راه مى رفت، زير لب بد و بيراه مى گفت: «اى تف به اين شانس!... يه بار تو عمرمون يازده شده بوديم ها... لعنتى!»
- چى شده مجيد؟
- مگه نفهميدين؟ معلوم نيست كدوم احمقى چسب قطره اى ريخته بود روى صندلى آقاى رياضى، آخر كلاس كه خواست بلند شه پشت شلوارش قد يه نعلبكى كنده شد و دراومد، اونم قاط زد و يكى دو نمره از امتحان رياضى همه مون كم كرد!
وقتى مجيد رفت، چند لحظه اى صداى هيچ كس درنيومد. بعد خسرو از روى پاهام بلند شد، چنگيز دستمو گرفت و بلندم كرد، منصور هم خاك لباسمو تكوند!
- پسر، من به عنوان رئيس گروه بازگشتت رو به جمع چهار تك آور شاد تبريك مى گم! يه بار ديگه «چ. س. م. خ» دور هم جمعند!
دست هامون رو گذاشتيم روى هم و عربده زديم: «همه براى يكى، يكى سرور همه!»
بيخود نيست كه مى گن علم چيز مفيديه. يه آزمايش علمى كوچولو باعث شد نمره ام بشه هشت و دوباره برگردم توى گروه، تازه يه ساندويچ كالباس هم از چنگيز بردم و كلى خنديديم، خيلى حال داد !


|   شناسنامه   |   آرشيو   |