جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 9, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۳۳۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
فرانسوا گوژپشت
ياسمن شكرگزار
«فرانسوا گوژپشت» كتاب اين هفته ماست. اثرى كه «كنتس دوسگور» در قرن ۱۹ نوشته. اون  يك زن فرانسوى بود كه سال ۱۷۹۹ در سن پترز بورگ به دنيا اومد. پدرش در دربار «پل اول» تزار روسيه منصب داشت، اما بعد مورد غضب پادشاه قرار گرفت و از روسيه به همراه خانواده اش خارج شد و به فرانسه رفت. سوفى در پاريس با كنت اوژن دوسگور ازدواج كرد و بعدها كه بچه  دار شد تمام وقت و نيروش رو وقف تربيت بچه هاش كرد و بعد شروع به نوشتن كتاب هاى آموزنده تربيتى كرد كه در زمان كوتاهى در سراسر جهان شهرت پيدا كردند.
داستان فرانسوا سرگذشت زندگى دو تا بچه از ،۸ ۱۰سالگى تا دوران جوانيه. اول با كريستين هشت ساله آشنا مى شيم كه با مادر (مادرى كه اهل خوشگذرونيه و دوست نداره كريستين توى دست و پاش باشه) و پدرش (كه كمى به او توجه داره) زندگى مى كنه. اون يك پرستار بدجنس و بداخلاق داره، اما از ترس تنبيه شدن توسط او، به پدر و مادرش شكايت نمى كنه و بيشتر وقتش روبا دختر عمه (گابريل) و پسر عمه اش (برنارد) مى گذرونه تا قيافه نحس پرستار رو نبينه. كريستين يك روز در خانه عمه اش با فرانسوا و پدرش آقاى نانسه آشنا مى شه. فرانسوا يك پسر ده ساله است كه براثر حادثه اى كمرش قوز دار شده و بچه ها مدام مسخره اش مى كنند، اما اين بار كريستين وگابريل نه تنها مسخره اش نمى كنند، بلكه دوستهاى خوبى براى او مى شند. در اين بين سرو كله پزشك جوانى (پائولو) پيدا مى شه كه بعد از آشنايى با اونها و ديدن مهربانى هاى فرانسوا قول مى ده تا قوز اون رو در بيست سالگى درمان كنه. ادامه داستان حوادث ريز و درشتيه كه اتفاق مى افته: خانواده كريستين اتفاقى متوجه بدذاتى مينا مى شند و اونو اخراج مى كنند، فرانسوا به خاطر كريستين پرستارش رو پيش او مى فرسته، دو تااز دوستان بچه ها به خاطر مسخره كردن فرانسوا به سرنوشت بدى دچار مى شند، كريستين به خاطر بى توجهى پدر و مادرش و سفر اونها، با آقاى نانسه و فرانسوا زندگى مى كنه و مادرش بعدها ديگه حاضر به نگهدارى از اون نمى شه و به اون ها مى گه كه هيچ علاقه اى به دخترش نداره و داستان ادامه پيدا مى كنه تا زمانيكه فرانسوا بيست ساله مى شه و موقعش مى رسه تا پائولو درمانش كنه و...
چيزى كه مترجم هم در كتاب اشاره كرده اينه كه هدف نويسنده از داستان هاش پرورش قواى فكرى كودكان و نوجوانان و ياددان شيوه هاى تربيتى درست به پدران و مادران و مربيانه كه در اين كتاب هم به وضوح ديده مى شه.
دادن پيام هاى اخلاقى به صورت مستقيم و مشخص احتمالاً در قرن نوزدهم رايج بوده اما شايد براى خواننده هاى امروزى خسته كننده باشه، خصوصاً در ديالوگ ها: «پائولو... در اين هنگام نزديك فرانسوا رفت و گفت: وقتى كه قوزت را از بين بردم آن وقت به اين لنگ دراز ... چند سيلى آبدار بزن. فرانسوا... پرسيد: چرا؟ پائولو گفت: براى انتقام؛ انتقام چيز خوبى است. فرانسوا جواب داد: نه، انتقام بد است. من بخشش را بر انتقام ترجيح مى دهم...» اين يكى از ويژگى هاى آثار كلاسيكه و اينكه مى بينيد ديالوگ ها با حرف زدن امروز ما تفاوت دارند، به خاطر قديمى بودن كتاب و همينطور ترجمه اونه.
(سال ۱۳۳۸ ايرج پور باقر ترجمه كرده.)شايد اين زبان اولش يك كم شما رو اذيت كنه، ولى بعد از خوندن چند صفحه به نثرش عادت مى كنيد.
حوادث داستان هم خيلى هيجان انگيز و تكون دهنده نيست و هر ماجرايى كه اتفاق مى افته در جهت همين پندآموزيه . دوسگور علاوه بر اين كتاب، خاطرات يك خر (۱۸۶۰)، بدبختى هاى سوفى (۱۸۶۴) و دو احمق (۱۸۶۲) رو هم نوشته كه شهرت زيادى دارند. ناشر اين كتاب نشر كتاب هاى كيمياست كه با قيمت ۱۰۰۰ تومان چاپش كرده.
خلاصه كه اگر عاشق پند و نصيحت هستيد و گوشتون براى شنيدن اينجور حرفهامى خاره بجنبيد تا با سمبل بچه مثبت ها (فرانسوا) آشنا شيد و تأثيرات مثبتى ازش بگيريد.
داستان
سايمون وجاسوس فرارى
239295.jpg
نوشته: اليزابت ليرد
ترجمه و بازنويسى: منصوره كمرى
سايمون در حالى كه چمدون نسبتاً  بزرگى به دست داشت وارد ايستگاه قطار شد. آخه مى خواست براى ديدن مادربزرگش به شهر ديگه اى بره، ولى همين كه وارد ايستگاه شد از تعجب خشكش زد، اونجا پر از مأمورين پليس بود! با صداى بلند گفت: «هى، اينجا چه خبره؟» مردى كه كنارش ايستاده بود به عكسى روى صفحه اول روزنامه اشاره كرد و گفت: «اينو مى بينى پسر، اين يه جاسوس فراريه. براى معرفيش جايزه خوبى گذاشتن ۵۰۰۰ دلار!» سايمون با خودش گفت: «عجب پولى پسر! اى كاش من پيداش مى كردم.» و بعد با دقت مردم دور و برش رو زير نظر گرفت. اول يك پسر بچه ۱۲-۱۰ ساله رو ديد، «نه اين خيلى كم سنه» و بعد چشمش به پيرمرد لاغر و خميده اى افتاد. «خب، سنش از اين حرفا گذشته.» اونوقت يك خانواده پرجمعيت رو ديد. « آخه كدوم آدم عاقلى با خانواده اش مى ره جاسوسى؟» در همين فكر و خيالات بود كه صداى سوت مأمور قطار اون رو از جا پروند. به ساعتش نگاه كرد. ديگه وقت زيادى به حركت قطار باقى نمونده بود، پس سريعاً چمدونش رو برداشت و دوان دوان به سمت قطار به راه افتاد. سايمون كه چشمش به قطار بود، اصلاً متوجه پيرزنى كه با يك چتر و يك ساك در دست از روبرو مى اومد نشد و ناگهان شترق! اون ها محكم به هم خوردند و چمدون سايمون و ساك پيرزن به زمين افتاد. همين كه سايمون به خودش اومد ديد كه وسايلش از چمدون بيرون ريخته و پخش زمين شده. قطار داشت راه مى افتاد ، پس به سرعت وسايلش رو از روى زمين جمع كرد و اونقدر عجله داشت كه متوجه نشد، نامه اى رو كه از ساك پيرزن بيرون افتاده اشتباهاً داخل چمدونش گذاشته. چند دقيقه بعد سايمون در يك كوپه قطار كنار يك مادر و دختر كوچولوش نشسته بود كه پيرزن هم وارد شد و روى صندلى روبروى اون ها نشست و با عصبانيت به چمدون سايمون خيره شد. ظاهراً جست وجو هنوز ادامه داشت و پليس ها براى بازرسى حتى وارد قطار شدند. پيرزن گفت: «باز كليه هام فشار آورده، بايد برم دستشويى!» و بسرعت از كوپه خارج شد. كمى بعد سايمون كه تشنه اش شده بود تصميم گرفت چمدونش رو برداره و به بوفه قطار بره تا چيزى بخوره.
در راهرو ناگهان پيرزن جلوش سبز شد. قطار خيلى سريع حركت مى كرد و سايمون كه تعادلش رو از دست داده بود روى اون افتاد و هر دو نقش زمين شدند. سايمون با دستپاچگى گفت: «اى واى، واقعاً متأسفم!» و به پيرزن كمك كرد تا از جاش بلند بشه. در همون حال چشمش به كفش هاى پيرزن افتاد و با خودش گفت: «اين كفش ها براى پاى يه پيرزن زيادى گُنده است!»  بالاخره قطار به مقصد رسيد و سايمون به همراه مسافران پياده شدند. سايمون هنوز به خونه مادربزرگ نرسيده بود و بايد سوار كشتى مى شد اما تا حركت كشتى چند دقيقه اى مونده بود، دختربچه اى كه به همراه مادرش در قطار با سايمون همسفر بود نگاهى به اطرافش انداخت و گفت: «اينجا هم پر از پليسه. آخه واسه چى؟» سايمون گفت: «مى گن يه جاسوس ديده شده!» بعد همگى كنار دريا منتظر حركت كشتى شدند سايمون كه مشغول گپ زدن با دختر كوچولو بود اصلاً متوجه نشد كه سر چتر پيرزن به دسته كيفش نزديك مى شه تا اون رو به طرف خودش بكشه. اما قبل از اين كه اين اتفاق بيفته مردى فرياد زد: «مواظب باشيد!» كاميون بزرگى با سرعت ديوانه وار به اونها نزديك مى شد، پس سه تايى سريعاً به كنارى پريدند. پيرزن هم از پشت افتاد و پاهاش به هوا رفت. سايمون با تعجب به خودش گفت: «عجب پاهاى بزرگى داره!» با شنيدن صداى سوت كشتى همگى سوار شدند و روى عرشه نشستند. ديگه تقريباً ظهر شده بود. سايمون در كيفش رو باز كرد و ساندويچش رو بيرون آورد، نامه پيرزن هم كه به ساندويچ چسبيده بود بيرون اومد و روى صندلى افتاد. سايمون اصلاً متوجه اين قضيه نشد، اما پيرزن كه چهارچشمى مراقب اوضاع بود پشت صندلى قايم شد و سعى كرد يواشكى نامه رو برداره، چيزى نمونده بود كه موفق بشه اما ناگهان باد نامه رو با خودش به سمت ديگه كشتى برد. دختر كوچولو گفت: «هى سايمون اون نامه از كنار صندلى تو بلند شد نكنه بليتت باشه؟» سايمون با شنيدن اين حرف از جا پريد و به سرعت به سمت نامه دويد. پيرزن هم شروع به دويدن كرد. ديگه چيزى نمونده بود كه سايمون نامه رو بگيره كه ناگهان سگى پريد و نامه رو در هوا قاپيد و به سرعت فرار كرد. سايمون فرياد زد: «اى واى بليتم!» پيرزن فرياد زد: «نامه ام رو برد. بگيريدش!» و هر دو با هم به طرف سگ دويدند اما سگ كه انگار از اين بازى خوشش اومده بود از اين ور كشتى به اون ور كشتى مى دويد و اونها رو به دنبال خودش مى كشيد. بالاخره دختركوچولو تونست سگ رو بگيره. سايمون نفس زنان به اون ها رسيد و باديدن كاغذى كه به دهن سگ بود گفت: «اِ. اين بليت من نيست!» پيرزن فرياد زد: «اين نامه مال منه!» ولى سگ كه انگار خيلى از پيرزن خوشش نيومده بود به طرف او پريد و پيرزن رو به زمين انداخت. در همين وقت كلاه پيرزن از سرش پرت شد و موهاش به هوا رفت همه با ديدن اين صحنه حسابى شوكه شدند! زنى فرياد زد: «واى اين كه خانم نيست يه مرده!» سايمون فرياد زد: «هى، اين همون جاسوس است. خودم عكسشو تو روزنامه ديدم!» پليس هم كه با شنيدن صداى داد و فرياد مردم به اون سمت اومده بود فوراً جاسوس رو دستگير كرد و رو به جمعيت گفت: «اين مرد يه نامه دستش بود كه براى ما خيلى مهمه. شما هيچ كدوم اون رو نديديد؟» سايمون نگاهى به سگ انداخت. اون مشغول ليسيدن پنجه ها و دور دهانش بود و اثرى از نامه ديده نمى شد، سايمون رو به مأمورين پليس گفت: «ايناهاش» پليس گفت: «كو؟ كجا؟» سايمون گفت: «تو شكم آقا سگه!» 
آخه مدتى كه نامه در كنار ساندويچ سايمون مونده بود حسابى بوى غذا گرفته بود و حالا خوراك آقا سگه شده بود!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |