جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 9, 2005
خانواده (گزارش اصلى)
۳۳۳۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
گزارشى از شناسنامه هاى سنگى
نام تو را
بر سنگ قبر مى نويسم
«ميزى براى كار ‎/ كارى براى تخت‎/ تختى براى خواب‎/ خوابى براى جان‎/ جانى براى مرگ‎/ مرگى براى ياد‎/ يادى براى سنگ‎/ اين بود زندگى؟»
اين هم صورت حساب شما. كوبيده، برگ، گوجه اضافه و...نه! يك قطعه زمين، خودروى حمل، كفن و... سنگ قبر. ... ريال.
اينجا سالن يك چلوكبابى معروف نيست. شما در اتاق منوى قبرستان ايستاده ايد. حكايت، حكايت مرگ است و ماجراهاى پس از آن. چه دشوار است شغل كسانى كه نانشان در تنور مرگ مى پزد. با اين حال دشوارتر از آن مرگ آنان كه براى مردن هم وسواس به خرج مى دهند! «مرگى براى ياد ‎/ يادى براى سنگ» اشاره حسين پناهى به سنگ قبر، بهانه اى بود براى پرسه زدن در زندگى كسانى كه عمرشان به نوشتن نام مردگان بر سنگ مى گذرد. يك عمر نوشتن نام آنها كه ديگر نيستند، براى بعضى ها عشق است، عشق. باورتان نمى شود؟! وقت سفارش سنگ قبر باور مى كنيد.
بورس سنگ
239310.jpg
چشم هايتان را ببنديد و موقعيت را در ذهن مجسم كنيد. روال طبيعى اش اين است كه تكاپو براى مراسم مرگ لحظه اى پس از بسته شدن چشمان ميت آغاز شود. گرچه رفيقى مى گفت: «پدربزرگم روى تخت آخرين نفس هايش را مى كشيد و خاله هايم در اتاق بغل لپه پاك مى كردند.» بگذريم. رخت سياه آماده، قيمه روى آتش، كفن سال ها پيش خريدارى شده، يك قطعه زمين و ... حالا يادى براى سنگ. حسن ختام يك قطعه سنگ، متبرك به شعرى ماندگار. حالا در راسته سنگ قبرفروش ها هستيم. اين پايان، آغاز گزارش است.

«آقا بفرماييد.» «آقا هر سنگى بخواى ما داريم. »«كجا؟ تشريف بياوريد داخل» و... چند قدم كه مقابل مغازه هاى سنگ قبرقدم برداريد، اگر يك لحظه زمان و مكان را فراموش كنيد، قطعاً عبور از بورس كيف و كفش يا بوتيك هاى پاساژ فردوسى را به خاطر مى آوريد. اين جا هم رقابت در جذب مشترى، فروشنده ها را به بيرون از مغازه مى كشاند. همه مى خواهند نام مرده ات را روى سنگ حك كنند. مجيد، صاحب ۲۳ ساله يكى از سنگ قبرفروشى ها مى گويد: «انگار مرده كم شده، بازار كساد است، كساد.» يه نگاهى به اطراف كه بيندازى گره اين بازار نمايان مى شود. نه رفيق، آدم ها طبق معمول مى ميرند، سنگ قبرفروش بى شمار شده!
نرسيده به بهشت زهرا. جايى كه ديگر نشانى از گل و گلاب فروشان نيست، راسته سنگ قبرفروشان آغاز مى شود. مكانى كه كاسبانش بر حسب انتظار براى ترمز يك خودرو با سرنشينان سياه پوش زمان را مى سنجند.
گلايه
239265.jpg
براى دل هاى آماده درد دل چه بهتر از يك جفت گوش شنوا. پا به هر مغازه اى كه بگذارى، صاحب اش براى گفتن دغدغه هاى اين شغل آماده است. خيلى ها روزگارى با وسوسه پايان ناپذيرى مرگ و رونق هميشگى اين شغل، سنگ قبرساز شده اند. حالا اما مردم هم اگر لطف كنند و بيشتر بميرند، باز هم دل و دماغى براى سنگ قبرساز باقى نمى ماند.
«دست زياد شده. من هم ديگر پير شده ام. حالا پيدا كردن سفارش كار خيلى سخت شده. حدود ۲۵ سال پيش آمدم توى اين شغل وضع خوب بود اما حالا...» اين حرف ها را بگذاريد در دهان پيرمردى حدود ۷۰ ساله كه لحظه اى از پس ورود ما به مغازه اش از فروش آن روزهم نااميد شد.
«اوايل كارم دامدارى بود. آن كار را خيلى دوست داشتم. اما ورشكست شدم و برادرزنم كه سنگ قبرساز بود به من گفت بيايم توى اين شغل. من هم كه فكر نان بودم، خيلى سريع پذيرفتم. گرچه اين شغل  را هيچ وقت دوست نداشتم اما تا چند سال پيش حداقل از لحاظ مالى برايم خوب بود. با اين حال اين روزها ديگر دست آنقدر زياد شده كه كار به ندرت سفارش داده مى شود. من هم كه ديگر براى تغيير شغل پير شده ام. الآن ۱۰ روزه كه اصلاً كاسبى نكردم. يادش به خير يك زمانى روزهاى پنجشنبه و جمعه فرصت سرخاراندن نداشتيم.»
جمله آخر مى چسبد به صداى جوش آمدن چاى. چاى بدون قند همراه با سيگار و البته انتظار. كسى براى خريد سنگ قبر پاپيش نمى گذارد.
... و جمله آخر پيرمرد سنگ قبرفروش براى وداع: «آدم بايد به هر چيزى از بچگى عشق داشته باشد. من عاشق اين كار نبودم.» حالا بازار كساد سنگ قبر و ميان اين همه مرگ و مير عجيب نيست.
حرفه اى ها
جمله آخر پيرمرد گزارش را پيش مى برد. چشم هايتان را كه روى كاغذ حركت بدهيد و به ابتداى مطلب بازگرديد به عاشقان اين حرفه مى رسيد. «بعضى ها عاشق نوشتن نام مردگان روى سنگ قبر هستند.» اين جماعت انگشت شمار، تنها كسانى اند كه در راسته سنگ قبر فروشان هميشه لبخند بر لب دارند. گلايه هاى پيرمرد ناراضى را كه معكوس كنيد، به اين نتيجه مى رسيد: «عشق كه باشد، پول خودش مى آيد.» سيد يكى از آن عاشق هاست. تعارف كه نداريم. اين شتر به قول قديمى ها در خانه همه مى خوابد. پس اگر شتر بعد از صد سال دم خانه شما را براى خوابيدن انتخاب كرد، حتماً در راسته سنگ قبرفروشان با سيد آشنا مى شويد. آقا سيد را همه مى شناسند. كسى كه نوشتن نام مرده ها روى سنگ برايش هيچ ملالى نيست.
«براى خيلى ها اين كار دشوار است. حقيقتش را بخواهيد اين كار خير و بركت ندارد. كار سنگين است و كسى با خنده نمى آيد براى خريد. همه با غم و افسردگى مى آيند و به مرور زمان تو هم افسرده مى شوى. با اين حال من از بچگى عاشق اين كار بودم.»
پسر بچه شيطان كوچه هاى ماسه اى بندرانزلى، شبى را به خاطر مى آورد كه در تلويزيون با اين حرفه آشنا شد.
«كلاس چهارم ابتدايى بودم كه تلويزيون گزارشى از كار سنگ قبرسازى نشان داد. من همان لحظه شيفته اين كار شدم. به خودم گفتم اين كار من است. از آن شب تا امروز ۲۷ سال گذشته.»
براى سيد حالا همه چيز عادى شده. سال ها نوشتن نام مرده ها روى سنگ ديگر تفريح دوران كودكى نيست، حالا شغلى است كه نانش بايد به خانواده برسد. خانواده اى كه ۱۱ سال است دور از سيد زندگى مى كنند.
«به اين هم عادت كرده ام. يعنى سعى كردم كه عادت كنم. من اينجا به خاطر خانواده ام سختى مى كشم. البته آن ها هم راضى نيستند اما پولى كه برايشان مى فرستم بد نيست. گفتم كه حالا ديگر همه چيز عادى شده.»
سال ها نوشتن نام مرده ها روى سنگ، دورى از خانواده و... اين فضا براى شاعر شدن كافيست. سيد آنقدر روى سنگ شعر نوشت كه خودش شاعر شد.
«مشترى كه مورد مرگ را توضيح بدهد، فوراً خودم برايش شعر مى گويم. اين هم از سرگرمى هاى من در اين شغل است.»
آقا سيد در پرونده كارى اش سابقه ساخت سنگ قبر چهره هاى آشنا را هم دارد. او از وسواسى حرف مى زند كه وقت ساختن سنگ قبرهاى مرتضى حنانه، جهانگير فروهر، وحيد دستجردى و... به خرج داد. با اين حال كوزه گر هميشه از كوزه شكسته آب مى خورد!
«بزرگترين حسرت زندگى ام سنگ قبر پدرم است. مى دانيد، ما از بس كه هر روز با مرده ها سر و كار داريم، نسبت به مرگ بى حس شده ايم. با اين حال وقتى پدرم مرد من رفته بودم يونان براى كار. وقتى برگشتم و خواستم سنگ پدرم را بسازم دستم مى لرزيد. آخرش ناچار شدم كارگر بگيرم و بگويم سنگ پدرم را بسازد.» مرگ خوب است اما براى همسايه. اين هم به هر حال ضرب المثلى است!
ويزيتورهاى مرگ
«دست زياد شده» چه عاشق باشند و چه متنفر از ساختن سنگ قبر، بحث كاسبى كه پيش بيايد، حتماً اين جمله را به زبان مى آورند: «دست زياد شده.» باورش آسان نيست اما حقيقت دارد. در اين دوره زمانه حتى مرگ همه ويزيتور دارد!
روزگارى كه سنگ قبرسازان آسوده در مغازه مى نشستند و نام مرده ها پشت هم برايشان رديف مى شد، سپرى شده. حالا ويزيتورها سرقبر كار را مى دزدند.
حسين آقا، در انتظار رسيدن نام يك مرده، با حسرت مى گويد: «ويزيتورها ما را بيچاره كرده اند. آنها مى روند سر قبر و كار را نشان مى دهند. مردم هم چه مى دانند كار خوب و بد چه تفاوتى دارند.»
حكايت ويزيتورهاى سنگ قبر را از زبان سيد هم بخوانيد: «ويزيتورها در بهشت زهرا مى چرخند و دنبال مشترى مى گردند. آن ها مغازه ندارند و ماليات هم نمى دهند. وقتى كار را سر قبر نشان مى دهند، سفارش بيشترى هم نصيبشان مى شود. اين روزها حتى زن ها هم در بهشت زهرا كار ويزيتورى سنگ قبر مى كنند. گر چه كار اين افراد روى سنگ ضعيف است اما مردم در آن شرايط فقط مى خواهند كارشان سريع انجام شود.»
بين سنگ قبرسازان، عده اى هم هستند كه به كارشان به عنوان يك هنر نگاه مى كنند. يكى از آن ها احمدآقا است كه بعداً بيشتر با او آشنايتان مى كنيم. پيش از آن ، دفاع عاشقانه احمدآقا از حرفه اى كه به دست ويزيتورها نابود مى شود.
«ويزيتورها كار را خراب كرده اند. آن ها كارى انجام نمى دهند، مى روند سفارش كار را مى گيرند، مى آورند پيش ما تا پورسانت بگيرند. اكثر آن ها دربند فايده اند. سنگ گران است، مى گويند سنگ ضعيف بگذار. ويزيتورها بعد از پايان كار مى روند و ما مى مانيم با شكايت مشترى. سنگ قبر سر قبر خودش را نشان مى دهد. مشترى بعد از شكستن سنگ مى آيد سراغ ما. من هرگز با ويزيتورها كار نمى كنم.»
چه كار بكنند و چه كار نكنند، ويزيتورها سر قبر پرسه مى زنند. مثل مبلغان لوازم آرايش در فروشگاه هاى معتبر لوازم آرايش!
خاطرات
گذرتان به راسته سنگ قبرفروشان كه بيفتد، حتماً ماكت هاى مقابل مغازه ها را مى بينيد. يك سنگ قبر با مشخصات ساختگى متوفى روى زمين مقابل مغازه، درست مثل آن چه روى زمين قبرستان مى بينيد. اين مقدمه ايست براى آغاز بخشى كه در آن سنگ قبرسازان از اتفاقات جالب دوران كارى خود حرف مى زنند. بپرسيد مگر ساختن سنگ قبر هم از خود خاطره جالب باقى مى گذارد و در پاسخ ادامه گزارش را بخوانيد.
حكايت هاى جالب را از مقدمه همين بخش آغاز مى كنيم؛ ماكت قبر.
«يك روز داشتم روى سنگ قبر توى مغازه كار مى كردم كه ديدم يك نفر كنار ماكت نشسته و فاتحه مى خواند. گفتم پدر جان چه كار مى كنى؟ اين كه دارى براش فاتحه مى خوانى ماكت است. گفت اِ جدى؟ خدابيامرزتش»
بيان اين خاطره براى سيد كافيست تا ماجراهاى جالب اين كار پشت پيشانى اش زنده شود. يكى ديگر از اين خاطرات را بخوانيد. ماجرايى كه به دوران شاگرى آقاسيد برمى گردد.
«بچه كه بودم و كارم را تازه شروع كرده بودم، سنگ قبر اندازه كاشى بود. يكى از آن روزها يادم مى آيد كه اتوبوسى  مقابل مغازه ايستاد، كسى از آن پياده شد و به صاحب كارم گفت سنگ زهرا عاشورى را مى خواهم. صاحب كار دنبال سنگ گشت و پيدايش نكرد. زد توى سرم و گفت پس سنگ كجاست؟ چرا نساختى؟ من زدم زير گريه و رفتم پشت مغازه تا دنبال سنگ گم شده بگردم. به شخصى كه دنبال سنگ آمده بود گفتم فاكتور را بده كه سنگ را پيدا كنم. گفت فاكتور براى چى؟ من كه سنگ سفارش ندادم، مگر هر كس مى ميرد شما با خبر نمى شويد؟!»
خاطراتى از اين دست فراوانند و فضا براى بيانشان اندك. براى اين كه باور كنيد حتى نوشتن نام مردگان هم خاطرات شيرينى در پى دارد، نوشتن چند خاطره كافيست.
اسفنديار، يكى ديگر از كاسبان راسته سنگ قبرسازان هم خاطره اى از روزهاى كار در اهواز دارد.
«يك روز خانمى آمد و سنگ قبر سفارش داد. فردا وقتى كه براى تحويل گرفتن كار آمد و سنگ را ديد محكم زد توى سرش. گفت من هنوز نمردم كه شما برايم سنگ قبر ساخته ايد. ما سنگ را از روى فاكتور ساخته بوديم. در نتيجه به جاى مهناز، اسم شهناز -خواهرش - كه كار را سفارش داده بود روى سنگ قبر زده بوديم.»
اين هم از شيرينى نوشتن نام مردگان. در حرفه سنگ قبرسازان كه دقيق شويد حتماً سوژه هاى جالب ديگرى هم به دست مى آوريد. مثلاً كتابى كه شاعرش تنها براى مردگان شعر مى گويد و چه خوب در راسته سنگ قبرفروشان فروش مى رود!
خاندان سنگتراش
«در اين حرفه حرف اول و آخر را عمويم مى زد.» گفته بوديم اينجا بعضى ها عاشقند و بعضى ها هم هنرمند. رسيديم به جايى كه احمدآقا در آن مى شود سخنگوى خانواده اى سنگتراش.
«ما نسل در نسل سنگتراش بوديم و هستيم. از سال ۵۹ كارم را با شاگردى پيش عمويم آغاز كردم. دست عمويم را نگاه كردم و كار را ياد گرفتم. آن روز ها ما در ابن باويه كار مى كرديم و تمام كارها دست ساز بود. اصلاً سنگ قبر ساختن يك هنر بود. يادم مى آيد عمويم بابت مسأله اى به زندان افتاد. يك روز آقايى آمد دم مغازه و گفت با عمويم كار دارد. گفتم نيست و گفت يكى از كارهايش را در ابن باويه ديده و بايد حتماً سفارش كار را او انجام دهد. خلاصه اين كه پول داد تا عمويم از زندان آزاد شود و آن سنگ قبر را بسازد. اتفاقاً كار خيلى ديدنى شد.»
حالا زمانه عوض شده. در روزگارى كه پول در آوردن هنر است، نوشتن روى سنگ قبر ديگر هنر به حساب نمى آيد.
«در اين شغل بايد براى اموات احترام خاص قائل باشيم. متأسفانه اغلب مشترى ها مى خواهند كارشان سريع انجام شود. از طرفى خيلى ها يكماه است كه آمده اند توى اين كار و حالا سفارش هم مى گيرند. ديگر از كار قلم زنى روى سنگ قبر خبرى نيست. از اين جهت كار خيلى خراب شده. قبلاً بايد يكسال، دوسال پيش صاحب كار مى كردى تا حق داشته باشى به سنگ دست بزنى اما حالا... كيفيت كار خيلى پايين آمده. من مى گويم صفر يا حتى زير صفر. حالا اين كارها فقط نوشته است، نوشته با دستگاه روى سنگ. اين كه ديگر هنر نيست.» تعداد كسانى كه مثل سابق روى سنگ قبر كار كنند انگشت شمار است. با اين حال احمدآقا سعى مى كند بازمانده اى شايسته براى يك خاندان سنگ تراش باشد.
«با تمام اين مسائل من از شغلم خسته نيستم.من سنگ تراشى را دوست دارم. قلم زنى را دوست دارم. كار با توافق بين من و مشترى انجام مى شود. من براى دل خودم كار مى كنم. بايد از كار لذت ببرم. كار هنرى، بايد هنرى باقى بماند.» انتخاب با شماست. مى خواهيد هنرى مرده باشيد يا... بگذريم.
پيش از مرگ
«پدرجان ياد آن شب ها كه ما را شمع جان بودى‎/ ميان نااميدى ها چراغ جاودان بودى‎/ برايت زندگى گرچه يكسر رنج و سختى بود‎/ بنازم همتت بابا كه تا بود صبور و مهربان بودى» قطعه آماده، رديف آماده، شماره آماده، تاريخ تولد آماده، نام متوفى آماده. اين سنگ قبر تنها يك جاى خالى دارد: تاريخ وفات!
حتماً متوجه شديد كه صاحب اين سنگ قبر هنوز نمرده. توضيح تكميلى اين كه شعر روى سنگ را هم متوفى آينده براى خودش سروده!
يكى ديگر از اتفاقات جالبى كه در راسته سنگ قبرسازان با آن مواجه مى شويد، سنگ قبرهاى فاقد تاريخ وفات است. اغلب سنگ قبرسازان حكايت اين سنگ ها را ناشى از بى اعتمادى اشخاص نسبت به عملكرد خانواده پس از مرگشان مى دانند. مثلاً همين پدرى كه در ابتداى اين بخش شعر روى سنگ قبرش را برايتان نوشتيم. به هر حال بهتر است آدم تا وقتى زنده است خودش به فكر خودش باشد و الا وقتى دستت از دنيا كوتاه شد كه... بگذريم. اين يك روى سكه است و احمد آقا روى ديگر سكه را هم برايمان رو مى كند.
«شايد عده اى دوست داشته باشند سنگ قبرشان پيش از مرگ به سليقه خودشان ساخته شود. اما من فكر مى كنم همه بايد پيش از مرگ براى خودشان سنگ قبر بسازند. كسانى كه اين كار را نمى كنند از مرگ مى ترسند.مرگ حق است. بايد خانه را براى مردن ساخت. آنهايى كه اين كار را مى كنند ايمانشان قوى است.»
اين هم به هر حال نظرى است. گر چه شاعر مى گويد: «هميشه پيش از آن كه فكر كنى اتفاق مى افتد.»
حرف آخر
هر چه بود تمام شد. رسيديم به آخر قصه. حالا چند خط نوشته براى وداع كافيست. مثل شعر روى سنگ قبر!
پايان را از كجا بايد آغاز كرد. شايد از نصرت رحمانى كه نوشت: «بر سنگ قبر من بنويسيد ‎/ جنگجويى كه هرگز نجنگيد‎/ و شكست خورد.» و كسى به وصيت اش عمل نكرد. شايد هم بهتر باشد از سهراب سپهرى بنويسيم كه روى سنگ قبرش نوشتند: «به سراغ من اگر مى آييد‎/ نرم و آهسته بياييد ‎/ مبادا كه ترك بردارد چينى نازك تنهايى من.» نه، بهتر از همه اين شعر آن شاعر جاودان است كه با صداى خش دارش روى موسيقى فريدون شهبازيان خواند: «در مردگان خويش نظر مى بنديم با طرح خنده اى ‎/ و نوبت خود را انتظار مى كشيم‎/ بى هيچ خنده اى.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |