شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 10, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۳۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
گفت وگو با فاطمه سيلاخورى
(مادر خلبان شهيد احمد كشورى)
بهشت را به بها دهند
239349.jpg
شمسى خسروى

در دوران جنگ تحميلى، نخبه هاى بسيارى كه هر يك مى توانستند بخشى از امور كشور را به قدرت تعقل و تدبر خود اداره كنند، سر و جان را فداى ميهن كردند و بهاى حراست از حاكميت عرضى وطن را پرداختند تا آنان كه ماندند، بدانند كه بهشت را به بها مى دهند نه به بهانه. شانزدهم آذر، سالروز شهادت خلبان احمد كشورى بود . به همين مناسبت ديدارى با مادر بزرگوار وى  داشتيم تا خاطراتى از دوران حيات شهيد را براى ما بازگو كنند. بينش وى در مورد فلسفه زندگى و تربيت صحيح به گونه اى بود كه بحث به درازا كشيد. آنچه در ادامه مى خوانيد چكيده اى از گفت وگوى سه ساعته ما با فاطمه سيلاخورى مادر شهيد محمد و خلبان شهيد احمد كشورى است:

* به نظر شما چه عاملى بيشترين تأثير را در تربيت دينى شهيد كشورى داشت؟
تربيت در دل خانواده ريشه دارد. نمى گويم كه جامعه و جو آن تأثيرى ندارد ولى اثرگذارى عملكرد و رفتار اعضاى خانواده در شكل گيرى شخصيت بچه ها خيلى بيشتر است. خانواده ما، بسيار ساده و متدين بودند. حلال و حرام سرشان مى شد. شرع را رعايت مى كردند. لقمه حلال مى خورند و به همين دليل، رفتار اصولى ذره ذره در وجود بچه ها شكل گرفت.
مثلاً خود من، نماز خواندن را از پدرم كه با صداى بلند، نماز مى خواند، ياد گرفتم. وى صبح، با صداى بلند نماز مى خواند و كلمات در ذهن من مى نشست. قنوت مى گفت و تكرار مى كردم تا ياد بگيرم. عادت به غيبت كردن نداشتيم. مى گفتيم حتى اگر از كسى كه خلاف دين خدا عمل مى كند، بدگويى كنيم، گناه كرده ايم. مادربزرگى داشتم كه به «ننه گل غيبى» مشهور بود. بعد از اذان صبح در خانه اين شعر را مى خواند: صبح كاذب آمده، صبح صادق آمده، بوى محمد آمده، صل على محمد صلوات بر محمد.
اى دلا بيدار شو، مستى نكن هشيار شو
صبح كاذب آمده، صبح صادق آمده، بوى محمد آمده، صل على محمد صلوات بر محمد.
پيرزن با صوت خودش، همه را براى نماز صبح بيدار مى كرد. ما در چنين فضايى تربيت شديم و همين تربيت را براى بچه ها به كار برديم كه شهيد محمد و احمد بيشترين بهره را از آن بردند.
* نحوه درس خواندن و فرصتى كه براى يادگيرى مى گذاشت چقدر بود؟
وى در هوش و استعداد و خلاقيت هم سرآمد بود با سيم و قطعات فلزى و وسايل بدون استفاده، كمباين درست مى كرد كه بدون سوخت علف مى زد. يك سال در استان مازندران، خبرنگار برتر شناخته شد و جايزه گرفت.
هلى كوپتر درست مى كرد و به پرواز درمى آورد. كشتى مى ساخت كه وقتى آن را توى آب مى گذاشت، جلو مى رفت.
كم مى خوابيد و زياد درس مى خواند. همسايه اى داشتيم كه مرتب به ديدن احمد مى آمد و حال او را جويا مى شد. اخلاقش را مى دانست كه در تنهايى بيشترين استفاده را از وقتش مى كند. از او مى پرسيد: دارى چه مى كنى؟
جواب مى داد: درس مى خوانم.
مى پرسيد: كسى پيش توست؟
مى گفت: بله خدا با من است.
احمد شبى سه يا چهار ساعت بيشتر نمى خوابيد.
كلاس هفتم بود كه زلزله بوئين زهرا اتفاق افتاد. آمدخانه در حالى كه بوم نقاشى توى دستش بود، گفت: مامان مى توانى به زلزله زده ها كمك كنى؟
من ده فرزند داشتم. جمعاً دوازده سرعائله بوديم و حقوق شوهرم فقط كفاف گذران زندگى را مى داد گفتم: ما بايد چيز قابل دارى بدهيم كه نداريم.
رفت توى اتاقش و شروع كرد به نقاشى دختربچه اى كه در ميان آوارها سر روى سينه مادرش كه مرده است گذاشته و گريه مى كند. روح او به قدرى حساس بود كه از كوچكترين و يا بزرگترين اتفاقى كه در كشور رخ مى داد، به راحتى نمى گذشت. اين نقاشى الآن در موزه شهدا هست.
* رابطه وى در خانه با شما و خواهر و بردارانش چگونه بود؟
خيلى آرام و باانضباط بود. خواهرانش او را براى خريد مى فرستادند. براى هر كارى آماده بود، به من كمك مى كرد، كلاس چهارم ابتدايى بود كه يك روز پرسيد: من شما را اذيت مى كنم؟
من از پسرم كاملاً راضى بودم. گفتم: نه.
دوباره از من خواست كه فكر كنم و به او بگويم كه از او راضى هستم يا نه. گفتم: شما هيچ وقت مرا اذيت نكرده اى.
گفت: ديشب دو تا مار دنبال من مى آمدند. يكى از آن دو به من رسيد و از خواب بيدار شدم.
من به او گفتم: خير باشد. لابد با فكر و خيال خوابيده اى.
اما هميشه خواب احمد در ذهنم بود. وقتى خبر شهادتش را شنيدم، فهميدم كه آن دو مار، همان دو موشك ميگ بودند كه پسرم را به شهادت رساندند. شانزده ساله بود كه از من خواست خوابى را كه ديده بود، تعبير كنم. گفت: خواب ديدم در بيابان هستم اما در محدوده صد مترى، آتش دور و برم را گرفته و هر لحظه جلوتر مى آيد و راه فرار ندارم. وقتى سرم را رو به آسمان بلند كردم، يك فرشته بال زنان پايين آمد. بال هاى فرشته طلايى بود و تنش به سفيدى برف. اشاره كرد كه روى بال هايش بنشينم و من نشستم و به طرف آسمان پرواز كرد. بعدها كه فكر مى كردم، متوجه شدم كه احمد حتى نحوه شهادتش را هم در خواب ديده بود، خواهرش سارا پرستار بيمارستان بود و با مانتو و روسرى به محل كارش مى رفت. اوايل انقلاب بود كه احمد از او خواست چادر و مقنعه سر كند. در آن دوران جو شمال طورى بود كه مقنعه و چادر را همه سر نمى كردند. سارا انتقالى گرفت و رفت تهران ولى روى حرف برادرش كه گفته بود حجاب كامل اسلامى را حفظ كن حرفى نزد.
* از چه زمانى به روحيه انقلابى شهيد كشورى پى برديد؟
كلاس نهم بود كه در خانه شروع به بحث كرد. مى گفت: چرا شاه به مردم ظلم مى كند؟
من چهار برادر داشتم كه همه ضد رژيم پهلوى بودند. پدرم شاعر بود. عليه شاه اشعارى نوشته بود كه مدتى او را به زندان انداختند. يكى از اشعارش اين بود:
اى شاه خائن ما دگر كار نداريم
جز روى سياه بر در غفار نداريم
هر چيز كه بود فروختيم و تمام شد
يك ميخ دگر بر در و ديوار نداريم
به خاطر اين اشعار اعتراضى، كتاب پدرم را گرفتند و خودش را به زندان انداختند. من به احمد مى گفتم: كارى به سياست نداشته باش.
كلاس دوم راهنمايى كه بود، مجلات عكس مبتذل چاپ مى كردند. در آرايشگاه، فروشگاه و حتى مغازه ها اين عكس ها را روى در و ديوار نصب مى كردند و احمد هر جا اين عكس ها را مى ديد پاره مى كرد. صاحب مغازه يا فروشگاه مى آمد و شكايت احمد را براى ما مى آورد. پدر احمد، رئيس پاسگاه بود و كسى به حرمت پدرش به احمد چيزى نمى گفت. من لبخند مى زدم. چون با كارى كه احمد انجام مى داد، موافق بودم. يك مجله اى با عكس هاى مبتذل چاپ شده بود كه احمد آنها را از هر كيوسك روزنامه اى مى خريد. پول توجيبى هايش را جمع مى كرد. هر بار ۲۰ تا مجله از چند روزنامه فروش مى خريد وقتى مى آورد در دست هايش جا نمى شد. توى باغچه مى انداخت نفت مى ريخت و همه را آتش مى زد.
مى گفتم: چرا اين كار را مى كنى؟
مى گفت:اين عكس ها ذهن جوانان را خراب مى كند.
او مواظب خواهر و برادرانش بود. به آنان درس و نقاشى و شنا و كشتى ياد مى داد. جان محمود را از مرگ حتمى نجات داد. چون اگر او شنا بلد نبود، در آب حوض خفه مى شد. يادم هست كه بچه ها از مدرسه آمدند. مى خواستيم ناهار بخوريم. محمود رفت دستش را بشويد كه نيامد. توى حياط سرك كشيدم و ديدم پسرم با پيشانى خونى و سر زخمى از كنار حوض به طرف اتاق مى آيد. او را به بيمارستان برديم و سرش را بخيه زدند. از او جريان را پرسيدم. گفت: خم شدم كه دستم را توى حوض بشويم كه با سر توى آب افتادم. (حوض ما دو متر عمق داشت و هميشه پر از آب بود.) از محمود پرسيدم: چطور از آب بيرون آمدى؟ گفت: داداش احمد به من شنا ياد داده. سرم كه به لبه حوض خورد و شكست شناكنان از آب بيرون آمدم.
آن موقع احمد، افسر ارتش بود. وقتى آمد به او گفتم: جان برادرت را از مرگ نجات دادى.
خنديد و گفت: بعد از نماز، تيراندازى، شنا و اسب سوارى بر هر مردى واجب است.
مربيان كشتى  را به خانه دعوت مى كرد. برادرانش را هم مى آورد توى اتاق تا كشتى ياد بگيرند. با موحدى شوهرخواهرش، كشتى مى گرفت. هر وقت كسى به خانه ما مى آمد، يك دور كشتى با احمد مى گرفت.
*جرأت و شهامت مهم ترين ويژگى خلبان هاست. مى توانيد راجع به اين ويژگى صحبت كنيد؟
سرهنگ باباجانى خاطره اى را از دوران تحصيل احمد در خارج از كشور تعريف مى كرد و مى گفت: در حال تمرين پرواز توى هلى كوپتر نشسته بوديم. احمد سكاندار بود. استاد آمريكايى نگاهى به او كرد و گفت: اگر الآن بخواهم تو را پرت كنم بيرون چطور مى خواهى از خودت دفاع كنى. احمد به قدرى از نيروهاى بيگانه و خلق و خوى ضداسلامى آنان بدش مى آمد كه نگاهى به استاد كرد. وقتى لبخند شيطنت آميز و تحقيركننده استاد را ديد. يقه او را گرفت و گفت: من بايد تو را از اين بالا پرت كنم پايين. با استاد گلاويز شد. سرهنگ مى گفت: استاد به زبان انگليسى شروع به التماس كرد. صورتش سرخ شده بود. ما از احمد خواستيم كه يقه او را رها كند و مواظب باشد كه هلى كوپتر سقوط نكند و او قبول كرد. وقتى به زمين نشستيم، استاد به قدرى از جسارت احمد و جرأت او يكه خورده بود كه به همه ما گفت: بعد از اين استاد شما احمد كشورى است. اين گونه بود اما رحم و مروت در وجودش موج مى زد و او فرمانده تيم پرواز هوانيروز در استان ايلام بود. يك بار از ايلام براى هدف قرار دادن مواضع مهمات عراقى ها رفته بود. به آن روستا و نزديكى انبار مهمات كه رسيده بود از بالا زنى را ديده بود كه بچه اى در كنارش ايستاده و در حال آويزان كردن لباس روى طناب رخت بوده، احمد از همان جا بدون آن كه شليك كند. برگشته بود. همه اعضاى گروه پرواز به او اعتراض كرده بودند كه چرا مأموريت را كنسل كردى؟ ولى احمد دلش راضى نشده بود كه روستاييان را بمباران كند. گفته بود: ما با افراد غيرمسلح دشمنى نداريم.
* از آخرين ديدارى كه با شهيد كشورى داشتيد، خاطره اى در ذهنتان مانده است؟
بار آخر، يك شب پيش ما ماند. موقع خداحافظى به پدرش گفت: ديگر مرا نمى بينيد. پدرش دست به كمر گرفت و به ديوار تكيه داد. گفت: احمد جان تو كمر مرا شكستى. احمد خنديد و دست روى شانه پدرش گذاشت. گفت: فعلاً كه پيش شما هستم. شوخى كردم. بعد از آن بود كه به ايلام رفت و برنگشت. به همسرش گفته بود با بچه ها بياييد ايلام كه كنار من باشيد. سه روز مانده بود كه احمد شهيد شود، رفتيم قم. پدرش بى قرارى مى كرد. همان شب در خواب ديدم كه خانه پر از نور شد. چهار نفر با چهره هاى روحانى آمدند توى اتاق و نشستند دو زن هم با حجاب و مقنعه گردن كج كرده و گويا عزادار بودند. با نويى بالاى سرم ايستاده بود كه پيراهن مشكى به دستم داد و گفت: بپوش. مگر نمى دانى كه احمد شهيد شده است؟ شروع به گريه و بى قرارى كردم. احمد را صدا مى زدم. از خواب بيدار شدم و خيالم راحت شد كه اين اتفاق ها در خواب رخ داده است. با روحانى مسجد تماس گرفتم كه وى گفت: آن چهار زن، حضرت آسيه، خديجه، فاطمه زهرا (س) و حضرت مريم بودند كه براى پسر شما عزادارى مى كردند.
* لحظه اى كه خبر شهادت احمد را شنيديد، چه حسى داشتيد؟
سه روز بعد از آن خواب زنان آسمانى، ساعت نه شب راديو گوش مى كردم كه اعلام كرد يكى از خلبانان دلاور هوانيروز در ايلام به شهادت رسيد.
* اسمى از احمد كشورى نياوردند؟
خير. براى اينكه روحيه مردم و به خصوص ارتشى ها حفظ شود، نام احمد برده نشد. به شوهرم گفتم: اين احمد بوده است.
ساعت ده همان شب دوباره تلويزيون اين خبر را اعلام كرد. من گريه مى كردم. استاندار تلفن زده بود كه به پدر و مادر كشورى بگوييد احمد زخمى شده كه بيايند اينجا. دوباره به شوهرم گفتم: احمد زخمى نشده، خبر شهادتش را آورده اند. لباس مشكى پوشيدم و رفتيم و خبر احمد را گرفتيم.
* از عزادارى و مراسم ملى كه براى وى برگزار شده چيزى به ياد داريد؟
حدود پانزده نفر از اقوام نزديك به تهران رفتيم. احمد سفارش كرده بود كه بعد از شهادتش گريه نكنم و فقط شعار ارتش براى ملت، ملت براى ارتش را تكرار كنم. من اين شعار را تكرار مى كردم. از ميدان هفتم تير تا بهشت زهرا، سيل جمعيت بود كه پاى پياده براى تشييع احمد مى آمدند. روز شانزدهم در ايلام، عزادارى برگزار شد و روز هفدهم آذرماه در كرمانشاه، هجدهم در مسجد الجواد ميدان هفتم تير مراسم گرفتند و نوزدهم آذرماه هم به خاك سپرده شد. البته مردم ايلام و كرمانشاه نمى گذاشتند احمد را بياوريم. مى گفتند: شهيد ما است. اما وى را در بهشت زهرا به خاك سپرديم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |