|
گفت وگو با استادكريم مجتهدى
سنت هاى عقلانى در ايران
|
|
|
يوسف ناصرى روزگارى «هنرى فورد» گفته بود: «تفكر مشكل ترين كارها است و شايد به اين دليل باشد كه كمتر كسى زحمت آن را به خود مى دهد». لذت تفكر در اين است كه به فرد انديشنده آگاهى و عزت نفس مى دهد و كسى كه عزت نفس داشته باشد به تعبير ارسطو، تلخى ذلت و اهانت را درك مى كند و نيل به چنين عزت نفسى ستودنى است . استاد دكتر كريم مجتهدى استاد فلسفه دانشگاه تهران عقيده دارد كه انديشيدن را نبايد منحصر به رشته فلسفه بدانيم. او معتقد است كه جست وجوگرى و كنجكاوى موجب پيشرفت علوم مختلف مى شود. تاكنون از مجتهدى كه تز دكترايش را با عنوان «بررسى تحليل استعلايى كانت» زيرنظر پروفسور «گوند ياك» در دانشگاه سوربن پاريس گذرانده، آثار متعددى همچون «آشنايى ايرانيان با فلسفه هاى جديد غرب»، «دكارت و فلسفه او»، «فلسفه نقادى كانت»، «نگاهى به فلسفه هاى جديد و معاصر در جهان غرب»، «درباره هگل و فلسفه او»، «فلسفه تاريخ»، «فلسفه و غرب»، «چند بحث كوتاه فلسفى»، «منطق از نظرگاه هگل»، «سيد جمال الدين اسدآبادى و تفكر جديد» به چاپ رسيده است. در گفت وگوى حاضر، با دكتر مجتهدى، فراز و نشيب هاى ترويج فلسفه و نگرش فلسفى در ايران مورد بحث و آسيب شناسى قرار گرفته است.
گروه انديشه اگرچه در قلمرو فرهنگى ايران، فلاسفه اى در قرون گذشته ظهور كرده اند و آثار متعددى از آنان به جاى مانده است ولى در دوره هاى متأخر و معاصر انديشمندانى تأثيرگذار و صاحب ايده در حوزه فلسفه در ايران نداشته ايم و عمدتاً به آثار پيشينيان تأكيد داريم. به نظر شما، چرا در كشور ما جريان هاى فكرى فلسفى جديدى پديد نيامده اند؟ اعتقاد كلى من اين است كه ايران به يك معنا در ميان كشورهاى اسلامى مهد فلسفه بوده و هست. اگر در اين زمينه كشورمان را با ساير كشورهاى اسلامى مقايسه كنيد، باز توجه به عمق فلسفه، مسائل معنوى باطنى و مطالب و جنبه هاى غير صورى آن در ايران بيشتر از جاهاى ديگر است. البته استادان متبحرى در مصر و لبنان وجود داشته اند. به عنوان مثال عبدالرحمان بدوى يكى از استادان باسواد مصرى است كه از لحاظ تاريخ نويسى فلسفه اسلامى بسيار متبحر است ولى ابراهيم مدكور را هم داريم كه ابن سينا شناس بزرگى است. اين انديشمند قرن بيستمى مصر در فرانسه تحصيل كرده و تمام متون ابن سينا را تصحيح كرده و بر آنها شرح نوشته است و اين متون را با آثار ابن سينما كه در قرون وسطى به زبان لاتينى ترجمه شده بود مقايسه مى كند. مدكور در انجام كارش، هم مهارت و تبحر فراوان دارد و هم داراى تفكر واقعى است و به عبارت ديگر متفكرى متبحر است. اما در كشور ما توجه عمومى ترى به فلسفه وجود داشته و شايد اين توجه به سبب شيعه بودن مردم و دور بودن از وهابى گرى باشد كه عميق تر و بيشتر به فلسفه پرداخته شده است. اما وضعيت تفكر فلسفى در ايران معاصر به نظر نمى رسد كه وضعيتى خلاق و ابداعى باشد. متأسفانه ما به مرحله اى رسيده ايم كه حتى درباره فلسفه هاى سنتى مان هم تا حدى كمتر به عمق مطالب مى پردازيم و فعاليت هاى انجام شده در اين عرصه عمدتاً جنبه صورى پيدا كرده است. يعنى به جاى اين كه به طور عميق، ابن سينا شناس باشيم فقط فخر مى كنيم كه فيلسوفى مثل ابن سينا داشته ايم . تفاخر به بزرگان لازم است ولى به هيچ وجه كافى نيست. در حالى كه ما بايد فكر كنيم، به تحليل آثار پيشينيان بپردازيم و به موقع هم از آنها انتقاد كنيم. چون اگر فلسفه به فعليت نرسد و صرفاً به صورت ظاهرى و تكرارى، عبارات فلسفى مورد استفاده قرار بگيرد مرگ تفكر رخ مى دهد. به عبارت ديگر، مباحث فلسفى بايد به طور مستمر مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرند. من آدم نسبتاً جسورى هستم و مى خواهم با صراحت بگويم از ديد من، تعقل همان توسع عقل است. يعنى اگر عقل، وسعت پيدا نكند تعقلى نشده و به حالت صورى باقى مى ماند. من به رشد و پيشرفت عقل اعتقاد دارم و از ديد من كه ۳۵ سال است تدريس مى كنم فلسفه به درد آموزش مى خورد. اين آموزش اينگونه نيست كه من عبارات فلسفى را ياد بگيرم و به ديگران انتقال بدهم. اين نوع آموزش، دعوت نمودن ديگران به تأمل و تحقيق است. فلسفه اصولاً نماينده و نمودار جست وجوگرى و پژوهش است و از اين جنبه مى تواند به آموزش كمك كند. اين جنبه فلسفه هم منحصر به رشته فلسفه نيست. من مى خواهم يك مقدار افراطى تر بگويم و هيچ واهمه اى از گفتن اين موضوع ندارم كه اگر اين جنبه پژوهشى عميق در آموزش هاى ما نباشد، هر آموزش ديگرى هم باطل است و در واقع به نتيجه نمى رسد. اگر تفكر نداشته باشيم شيمى، فيزيك، رياضى و طب هم نخواهيم داشت. به تعبيرى فلسفه به انسان، تحرك ذهنى مى دهد و او را وادار به تحقيق مى كند. از اين منظر، شايد ما اشتباه مى كنيم فلسفه را در انحصار چند معلم فلسفه مى دانيم. گاهى حتى من فكر مى كنم فلسفه جدى تر از تدريس آن توسط چند معلم فلسفه است. در نتيجه، يك فيزيكدان واقعى مى تواند فيلسوف باشد و يك نويسنده و داستان نويس، حتى يك سياستمدار هم مى تواند فيلسوف باشد و معمولاً هم اينگونه بوده است و تمام افرادى كه در رشته تخصصى خودشان به نتيجه چشمگير و قابل توجهى رسيده اند اين جنبه تأملى و تفكرى و قدرت ابداعى و استمرار در تفكر را عميقاً داشته اند. فلسفه به يك معنا استمرار در تفكر است. يعنى فرد در تفكر مقاومت كند و آن را استمرار ببخشد و ادامه دهد. ادعا مى شود و ما هم مى توانيم مشاهده كنيم كه فلسفه در ايران نتوانسته رشد پيدا كند... به خاطر اين كه حالت صورى پيدا كرده است. ما اگر تاريخ گذشته و ديرين ايران را بررسى كنيم مى بينيم كه آيين ميترايى (ميترائيسم) به عنوان اولين دين مدون دنيا توسط ايرانيان عرضه شده و حوزه ترويج اين آيين تا اروپا هم امتداد يافته است. دين زرتشتى و آيين زروانى هم عرضه شده اند و اين بحث هم مطرح است كه اين اديان از بنيان هاى فلسفى برخوردارند و الآن هم رشته فلسفه دين زرتشت در هند تا سطح دكترا داير است. چرا در واقعيت امر، فلسفه در سيطره آيين قرار مى گيرد و تأثير فلسفه در زندگى اجتماعى سارى و جارى نمى شود و بخش وسيعى از تاريخ ايران باستان به اين اديان اختصاص پيدا مى كند؟ در واقع، پرسش شما را مى توان به اين حالت مطرح كرد كه فلسفه و دين چه رابطه اى با يكديگر دارند. در جواب بايد بگويم كه ميان فلسفه و دين، علم كلام قرار دارد. فلسفه مستقيماً با دين تماس ندارد بلكه از طريق علم كلام با دين تماس پيدا مى كند. در نتيجه بايد فرق فيلسوف را با متكلم تشخيص داد. متكلم تعقل مى كند و استدلال مى آورد، نظريه پردازى به نفع دين دارد و در خدمت دين است. متكلم نمايانگر تعقل يك قوم و امت است. مثلاً در دل امت مسلمان، متكلم نمايانگر اعتقادى آن است. اما فيلسوف الزاماً نمايانگر امت نيست و به صورت مستقل تحقيق مى كند. البته ممكن است بين فيلسوف و متكلم در برخى مباحث، اشتراك هم وجود داشته باشد. فرضاً فيلسوف راجع به آزادى انسان فكر مى كند كه آيا انسان در عملش مختار است يا نيست. متكلم هم درباره آزادى انسان فكر مى كند كه آيا انسان داراى اختيار است يا نه ولى نحوه كار فيلسوف و متكلم تفاوت دارد. متكلم، در مقابل اعتقاد دينى اش متعهد است ولى فيلسوف به تجسسى كه مى كند تعهد دارد. الزاماً هم بين فلسفه و دين منافاتى وجود ندارد و حتى برعكس است. يعنى فلسفه مى تواند سطح تعقل را بالا ببرد و از طريق كلام به دين خدمت كند و كسانى كه تصور مى كنند ممكن است فلسفه به دين صدمه بزند اشتباه مى كنند. چون فلسفه اى كه به دين صدمه مى زند سطحى نگر است. در دوره پيش از ظهور اسلام، در ايران اديان متعددى به منصه ظهور مى رسند و در همان دوره، فلسفه در يونان به سرعت رشد و توسعه پيدا مى كند، آيا نگرش اشراقى جوامعى مثل ايران باعث مى شود كه جنبه هاى آيينى در ايران تقويت شود؟ اين موضوع، بحث را از فلسفه به تاريخ مى كشاند. من در اين زمينه مطالعات زيادى انجام داده ام. اين كه مى گوييد ميترائيسم از ايران به ساير كشورها صادر شده درست است. حتى در حومه لندن هم معابد ميترايى را يافته اند. در ميترائيسم، افراد به جوانمردى و مردانگى تشويق مى شوند. اين سنت ايرانى در اروپا توسط سربازان رومى رواج پيدا مى كند. من هم قبول دارم كه در ايران و در ممالك شرقى، گرايش عرفانى و اشراقى بيشتر رايج است. اما در يونان هم تا قبل از فيثاغورث (قرن ششم قبل از ميلاد) فلسفه وجود نداشته و عمدتاً تفكر شعرى بر آن جامعه حاكم بوده است. اين فيثاغورث است كه براى اولين بار لغت فلسفه را وضع كرده و به كار مى گيرد و بعد او هم فلاسفه بزرگى همچون پارميندس (اوايل قرن پنجم ق.م)، سقراط (قرن پنجم ق.م)، افلاطون (قرن پنجم و چهارم ق.م) و ارسطو (قرن چهارم ق.م) ظهور كرده اند. فلسفه به معناى امروزى كلمه تقريباً از زمان فيثاغورث شروع شده و قبل از آن شعراى يونانى با فلسفه كارى نداشتند. در يونان باستان هم، فلسفه يك پديدار جديد است. آن چيزى كه سنت يونانى را نمايان مى سازد مرتبط با دوره قبل از قرن پنجم قبل از ميلاد مسيح نيست. سؤال من اين است كه چطور شد در يونان سنت فلسفى بزرگى شكل گرفت اما در ايران على رغم تاريخ طولانى فرهنگش، چنين سنتى شكل نگرفت؟ فلسفه امرى روزمره است و نمونه اش هم سقراط است. در همان قرنى كه سقراط زندگى كرده، فاجعه نويسان بزرگ يونانى مثل سوفوكل، اشيل، اوريپيد را داريم كه حتى سقراط را مسخره كرده اند و هيچ يك از اين افراد به معناى قرن پنجمى يونان، فيلسوف نيستند. آنان، فاجعه نويس بودند كه مصيبت نامه مى نوشته اند تا مردم را گرد هم آورند. آن فاجعه نويس ها ضد فلسفه بوده اند. چون فلسفه با آن خصلت فرد گرايانه اى كه دارد در آن زمان داشت به قوميت مردم صدمه مى زد و بنابراين نمايشنامه هايى نوشته شده كه به زندگى اجتماعى اهميت مى داد و باعث گرد هم آمدن مردم مى شد. خواه ناخواه، فلسفه كه ادعايش اين است كه «تعقلى زندگى كنيد»، در حاشيه قرار مى گرفت. بالاخره ما، در مقايسه با غربى ها از گرايش عرفانى بيشترى برخوردار هستيم و اين هم دلايل متعددى دارد كه بايد به علت يابى آن پرداخت و بحث مفصلى مى طلبد. فلاسفه عقلى مسلك ما مثل ابن سينا، سهروردى و ملاصدرا هم در برخى موارد گرايش روحى و عرفانى خاصى پيدا مى كنند. با مقايسه كتابهاى «اشارات» و «شفاى» ابن سينا مى توان متوجه شد كه كتاب شفا، بيشتر استدلالى است و عقلانى و بر مبناى سنت مشايى محض و نزديك به فكر ارسطو مى باشد ولى در اواخر كتاب اشارات، گرايش رومى ديگرى مشاهده مى شود و در واقع سهروردى را بشارت مى دهد. آيا اين نگرش اشراقى بود كه باعث شد فلسفه رشد نكند؟ با فلسفه تا مرز معينى از تعقل مى توان پيش رفت و از آن به بعد به قول مولانا پاى استدلاليان چوبين بود و به تعبيرى حالت افلاطونى پيدا مى كند. افلاطون هم به شهود اعتقاد دارد. مجبورم سؤال خود را به شكل ديگرى طرح و تكرار كنم. ما با اينكه در دوره پيش از اسلام، تمدنى جهانگير داشته ايم ولى فلاسفه اى همچون سقراط و ارسطو نداشته ايم و هم اينك نيز وقتى تاريخ فلسفه جهان نوشته مى شود اولين فلاسفه بزرگ جهان، همان سقراط، افلاطون و ارسطو هستند. چرا ما، در ايران فلاسفه اى هم رديف با فيلسوفان بزرگ يونانى نداشته ايم؟ اول اينكه در ايران باستان، سنت مكتوب نداشته ايم . بلكه سنت ما سنت شفاهى بوده و اطلاعات و مباحث به صورت شفاهى و سينه به سينه به نسل هاى بعدى منتقل مى شد. علاوه بر اين، فلسفه در يونان باستان هم يك پديده جديد است و از زمان فيثاغورث شكل مى گيرد و توسعه پيدا مى كند. يونانى ها تا قبل از آن زمان وضعى شبيه ما را داشته اند. ولى آنها توانسته اند به مرحله فلسفى برسند و آن را توسعه دهند. ما هم توانسته ايم اين كار را انجام دهيم. سنت افلاطونى و ارسطويى در دوره پيش از اسلام به ايران آمد. حتى منطق ارسطو در دوره ساسانيان تدريس مى شده و در كتاب «عهد ساسانيان» كريستين سن هم به اين موضوع اشاره شده است. همزمان با فيلسوفان بزرگ يونانى ما هم فلاسفه بزرگى داشته ايم؟ بله؛ متفكرانى داشته ايم به نام «مغ»، مغان متفكرانى بودند شبيه فلاسفه يونانى. اگرچه كاملاً مثل آنها نبودند. به اين نكته هم اشاره كنم كه در دنياى باستان بيش از آنچه كه ما تصور مى كنيم ارتباط وجود داشته است. درست است كه راديو، تلويزيون، تلفن و تلگراف موجب تسريع ارتباط شده اند ولى در عهد باستان كشورها و تمدنها با يكديگر در ارتباط بوده اند. تعدادى از لغات يونانى مثل كلمه «اتوپيا» در آثار سهروردى ديده مى شود. رواج اين اصطلاحات در آثار سهروردى دلالت بر اين دارد كه سنت سريانى در فرايند ايجاد ارتباط مشاركت داشته است.حتى در آسيا هنر يونانى _ بودايى به وجود آمده است و اين موضوع در تاريخ هنر اثبات شده و روشن است. همان مجسمه هاى بوداكه توسط طالبان خراب شد در قالب هنر يونانى _ بودايى ساخته شده بود. ادامه دارد
|