|
از عشق گفتن
اى كاش قلبهادر چهره ها بودند!
آنگاه، نيرنگ ها رنگ مى باخت و ديگر دلى نمى شكست. چه خوب مى شد، اگر اينچنين مى شد. نفس كشيدن در چنين دنيايى كه دروغ، در آن بى معنى است، چه لذت نابى دارد. ريا، در مقابل چنين پرده صداقتى، رنگ مى بازد و چاپلوسى، مجالى نمى يابد تا ابراز وجود كند. اى كاش تنها همين اى كاش، به حقيقت مى پيوست. همين تنها كافى است براى تمام دنيا. براى همه سرزمين ها و براى تمام آدمها. راستى قلبهاى هويداى يك عاشق، چه بلايى بر سر يك معشوق خواهد آورد و يا قلب يك مادر در مقابل چهره ناسپاس فرزند. چقدر دوست داشتم، نيات همه را مى ديدم. قلب هاى همه را. حال نگوييم همه، لااقل كسانى كه دوستم دارند. لااقل كسانى كه دوستشان دارم. شايد آن موقع ديگر، نگاهم پر از سوء تفاهم نمى شد و يا دل نازكم به درد نمى آمد. اما نه، نمى گويم كه آن موقع چشمانم ديگر نمى گريستند. چرا كه آنها هميشه، بى قرارند. چه هنگام شادى باشد، چه هنگام خشم و چه هنگام سپاس. اگر اينگونه مى شد، ديگر با ترديد جلو نمى رفتم، با ترديد نگاه نمى كردم و با ترديد به شاديها، لبخند نمى زدم. روزگار غريبى است. اعتماد از چهره زندگى، رخت بربسته است. نمى شود به حرف و حديثها، اعتماد كرد. همه چيز، چهره اى تقلبى و دروغين دارد و اندك راستى ها و يكرنگى ها نيز در بين اين همه دورنگى و نيرنگ، گم شده است. اين روزها، قلبها پنهانند. پنهان تر از هر چيز ديگر. اى كاش قلبها در چهره ها بودند.
|