|
شبيه زندگى گفت وگو با على چهاردورى(كارگر پمپ بنزين)
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شبيه زندگى گفت وگو با على چهاردورى(كارگر پمپ بنزين)
يك نفر داره در مى ره!
|
|
|
مرتضى قديمى اين روزها صحبت افزايش قيمت بنزين در سال آينده بسيار داغ است. اكثر راننده ها خصوصاً آنهايى كه درآمد و خرج زندگى شان را با اتومبيل شان تأمين مى كنند، نگران اين موضوع هستند. آنها فكر مى كنند با افزايش قيمت بنزين شايد ديگر نتوانند كار كنند. موضوع بنزين و افزايش قيمت آن تقريباً در اكثر محافل مطرح است و براى اغلب خبرنگاران بهانه خوبى شده تا به نوعى به آن بپردازند. براى اين هفته شبيه زندگى سراغ جوانى رفتيم كه در پمپ بنزين كار مى كند. گفت وگو با يك كارگر پمپ بنزين كار ساده اى نيست، چرا كه دائماً بايد راه برود و حواسش به پمپ هاى مختلف باشد. على چهاردورى، كارگر يكى از پمپ بنزين هاى تهران است. براى اين كه بتوانم با او صحبت كنم، مجبور هستم هر طرف كه مى رود دنبالش راه بيفتم. از اين پمپ به آن پمپ مى رود و از آن پمپ به طرف ديگر حركت مى كند. يك دسته بزرگ اسكناس در دست دارد. از دو هزار تومانى گرفته تا صد تومانى اما اكثراً هزار تومانى است. پول ها رو از دست مردم مى گيرد و نگاهى به عدد و رقم هاى روى پمپ مى اندازد. اگر باقى داشته باشد مى دهد و در غير اين صورت فاصله اى بين اسكناس ها باز مى كند تا دسته پولها ضخيم تر شوند. هر ده دقيقه- يك ربع كه فرصت شود شروع مى كند به شمردن اسكناس هاكه به نظر صد تا شده باشند. «صد تا كه مى شوند تحويل صندوق مى دهيم.» چهار هزار تومان از راننده پژو مى گيرد و مى گويد: «هزار و يك مسأله ممكن است اتفاق بيفتد. با لاخره پول رو نمى شود توى دست نگه داشت. كافى است دو تا موتورى تويه فرصت مناسب سر به رسند و پول ها رو بزنند.» - به همين راحتى؟ - راحت تر از اين حرف ها. - آخه چطور؟ - چطور نداره. همانطور كه خيلى ها مى آيند و بنزين مى زنند و گازش رو مى گيرند و مى روند. على چهاردورى حدود هفت ماه است كه در پمپ بنزين مشغول شده است. او هم مثل خيلى هاى ديگر بى آنكه بخواهد و بى آنكه علاقه اى به شغل خودش داشته باشد، به اين كار مشغول شده است. مى گويد: «سربازى كه تمام شد، يك سالى در بنگاه معاملات ملكى مشغول بودم و بعد هم آمدم اينجا.» - هركس دلش بخواهد مى تواند در پمپ هاى بنزين مشغول به كار شود؟ - نه بابا. بايد آشنا داشته باشى. - اين كار هم آشنا مى خواهد؟ - كار آسانى نيست. - چطور؟ - هر نفر حداقل روزى يك ميليون از دست مردم پول مى گيرد. پمپ هاى بنزين با توجه به تعداد پمپ ها كارگر كم دارد. پمپ بنزين كه على در آن مشغول به كار است مثل اكثر پمپ هاى شهرى سه شيفت كار ى دارد. شيفت اول از ساعت ۷/۵ صبح تا يك و نيم است. شيفت بعد از ظهر از يك و نيم شروع مى شود تاهشت و نيم شب و شيفت سوم كه بسيار هم سخت است از هشت و نيم شب شروع مى شود و تا ۷/۵ صبح ادامه دارد. على مى گويد: «كار در پمپ بنزين مشكلات زيادى دارد. بايد نگران پول هاى توى جيب و دستت باشى، بايد مراقب باشى كه پول رو از مشترى بگيرى، بايد حواست به عدد روى پمپ باشد كه كم نگيرى. بايد با مردم خوش اخلاق و خوش برخورد باشى تا مشكل پيش نيايد....» مى گويم خوش اخلاق و خوش برخوردى را ديگر متوجه نمى شوم، هر كسى مى آيد بنزين مى زند و پولش را مى دهد و مى رود ديگر . مى گويد: «نه اينطورى ها هم نيست، اينجا با هزار و يكجور آدم سرو كله مى زنيم، همين ديروز آقايى آمد و بهش گفتم ماشين را ببرد پمپ جلويى، نه برداشت و نه گذاشت و شروع كرد به داد و بيداد كه ما ايرانى ها فرهنگ اجتماعى نداريم و از اينجور حرف ها. - خب با اين حساب چه مى كنيد كه مشكل پيش نيايد؟ - البته اكثراً خودشان رعايت مى كنند و سر نوبت بنزين مى زنند ولى گاهى هم مسائلى پيش مى آيد ديگر مثلاً موتورى ها مى خواهند سريع بنزين بزنند و بروند وقتى چند تا پشت هم مى شوند، سر و صداى بعضى ها در مى آيد. - خب شما چه مى كنيد؟ - معمولاً خيلى درگير اين مسائل نمى شوم و مى گذارم خودشان حل كنند. چون وقتى دخالت كنم، آنوقت توقع دارند به يك طرف حق بدهم كه كار سختى است. كارگر پمپ بنزين در شيفت كارى اش مجبور است دائم سرپا باشد و در پمپ هاى شلوغ فرصت سرخاراندن ندارد. چه رسد به اينكه بخواهد حتى بنشيند. على كه از طريق يكى از آشناها در پمپ بنزين مشغول به كار شده است، فكر مى كند خيلى زياد در پمپ بنزين نمى ماند. او مى گويد: «شغل اصلى من تأسيساتى است و چون نخواستم بيكار باشم در پمپ مشغول به كار شدم.» او مى گويد: «چاره اى نبود و با همه مشكلاتش دارم كار مى كنم و از بيكارى بهتر است.» كارگر پمپ بنزين چيزى به اسم جمعه نمى شناسد چرا كه بايد شش روز هفته سر كار باشد و تعطيلى اش مثل شيفت هاى كارى اش چرخشى است. شيفت هاى كارى در پمپ به اين صورت است كه بايد چهار هفته روزكار باشند و يك هفته شب كار. جوان «شبيه زندگى» اين هفته مى گويد: «شيفت شب علاوه بر خسته كننده بودنش، خطرناك هم هست.» او مى گويد: «شيفت هاى شب تا بستان به نسبت مردم رفت و آمد دارند خيابانها شلوغ است. اما شيفت هاى شب زمستان فكر مى كنم خيلى جذاب نباشد.» او كه هنوز شب هاى زمستان را تجربه نكرده است مى گويد: «فكر برف و سرما براى شب هاى زمستان در پمپ خيلى ضد حال است.» على معمولاً چهره هاى آشناى زيادى را در پمپ بنزين ديده است. مى گويد: «همين ديروز مهران مديرى آمد بنزين زد». چند روز پيش پيمان يوسفى، گزار شگر فوتبال را ديده است. مى گويد: «على دايى را هم ديده ام.» براى او فرقى نمى كند چه كسى در صف بنزين است. مى گويد: «حواسم به كارم است. البته از ديدن چهره هاى معروف خصوصاً ورزشكارها خوشحال مى شوم اما اينكه برايم فرقى داشته باشند، نه.» او كه هيچ وقت فكر نمى كرد روزى در پمپ بنزين مشغول به كار شود، مى گويد: «تا شب عيد همين جا مى مانم بعدش شايد سراغ تخصص خودم بروم.» كارگران پمپ بنزين بايد دوره هاى آتش نشانى را ديده باشند تا بتوانند مشغول به كار شوند. على هم مثل همه كارگران پمپ ۴ روز دوره هاى اطفاى حريق را پشت سر گذرانده و در آن كلاس ها با اصول ايمنى و مسائل مربوط به چگونگى اطفاى حريق خصوصاً در پمپ بنزين آشنا شده. وقتى مى پرسم دوست دارد خودش صاحب پمپ بنزين باشد مى گويد: «عمراً. كار خيلى سختى است بايد با كارگر سر و كله بزنى. دنبال سوخت باشى، دنبال مسائل كارى باشى و... مى گويم: ولى به نظر پولش خوب باشد. مى گويد: آره درآمد خوبى دارد ولى خب هم سرمايه مى خواهد و هم اينكه بالاخره كار پر دردسرى است ديگر. حقوق على با انعام هايى كه مى گيرد، به حدود ماهى ۲۰۰ هزار تومان مى رسد. او مى گويد: «توقع انعام از هيچ كسى ندارم حتى براى كسانى كه بنزين مى زنم.» مى گويد: «هر كس بخواهد برايش بنزين مى زنم و اگر دلشان خواست انعام مى دهند اگر هم دلشان نخواست هيچ.» مى خندد و ادامه مى دهد: اما بعضى از همكارانم از اينكه وقتى بنزين مى زنند و انعام نمى گيرند ناراحت مى شوند. على كه خودش زمانى ماشين داشته، ياد صف هاى طولانى پمپ مى افتد و مى گويد: «گاهى اوقات توى صف ماندن در پمپ بنزين واقعاً كلافه كننده است. خصوصاً وقتى عجله دارى.» او مى گويد: «دلم مى خواهد موتور بخرم چون ديگه در اين شلوغى هاى تهران ماشين خيلى به كار نمى آيد.» كار با پمپ هاى ديجيتال جديد خيلى آسان شده است و ديگر مشكلات قديم را ندارد. على بعد از اشاره به اين موضوع مى گويد: «قديم ها يادم هست كه كارگر پمپ پول خرد كم مى آورد و هزار يك مشكل ديگر اما حالا هم مقدار ليتر و هم مبلغ كاملاً مشخص است.» اين كارگر جوان پمپ بنزين عاشق فوتبال است و اگر خانه باشد حتماً برنامه هاى ورزشى را دنبال مى كند و اگر هم فرصتى باشد ورزشى مى كند. او اميدوار است بتواند شغل مناسب خودش را پيدا كند و از بوى بنزين خلاص شود. دلش مى خواهد شب چله امسال شيفت شب نباشد.
|
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
جوانى با اجراى يك نمايش
|
|
|
ستون «يكى به شكل خود ما» اختصاص دارد به معرفى جوانان در سراسر دنيا. مى خواهيم ببينيم مرزهاى زندگى آنان تا كجا امتداد مى يابد و آنان چه ديدگاهى نسبت به زندگى دارند. تهيه اين مطالب را ريما وزين دل برعهده دارد. خيلى از دانش آموزان سال آخر كالج وقت خود را با تفريح كردن با دوستان يا كارهاى نيمه وقت مى گذرانند، اما نائومى لانگ تصميم گرفت تا يك نمايش را اجرا و كارگردانى كند. او كه مى خواست يك كار متفاوت ارائه دهد فكر كرد تا يكى از كليپ هاى موسيقى محبوبش به عنوان دستمايه استفاده كند. دستمايه اصلى داستان در مورد يك پسر آلمانى به نام هنسل است كه پس از اينكه مى فهمد بيمار است مورد عمل جراحى قرار مى گيرد. اين نمايش يك بازيگر اصلى داشت و به صورت موزيكال اجرا مى شد، يك گروه موسيقايى با يك خواننده، يك همخوان و سه نوازنده كار اجراى موسيقى نمايش را برعهده داشتند. نمايش ابتدا در كالج اجرا شد اما سپس در سالن اصلى تئاتر شهر نورث امبرلند در اونتاريو - محل زندگى نائومى - اجرا شد و باعث بحث هاى جنجالى زيادى در سطح شهر و رسانه هاى آن شهر كوچك شد. نائومى كه حالا هجده ساله است مى گويد: اين يك نمايش مفرح و در عين حال داراى ايده است، فكر مى كنم توانسته ام از طريق نمايش با تماشاگران آن حرف بزنم. نائومى تا پس از روى صحنه بردن نمايشش هيچ تجربه كارگردانى يا توليد يك نمايش را نداشت و تنها به عنوان يكى از عوامل پشت صحنه نمايش يكى از دوستانش كار كرده بود. اما خودش مى گويد زمانى كه تصميم گرفت تا يك نمايش را توليد و آن را كارگردانى كند مى دانست كه از پس آن برمى آيد. او شروع به برآورد اقدامات و موارد مورد نيازش كرد. يك سالن مورد نياز بود، با سه يا چهار دكور متحرك، يك گروه موسيقى، يك بازيگر، يك گريمور، يك طراح نور و البته پوسترها و پلاكاردهايى براى تبليغات و عكس هايى براى روزنامه ها و نيز تبليغات ديوارى و محلى. نائومى مى دانست كه خودش به تنهايى نمى تواند همه اين كارها را انجام بدهد، پس تمام دوستانش را به كمك طلبيد و خودش تنها سمت هاى تهيه كننده و كارگردان را پذيرفت. در نهايت شش نفر روى صحنه و هشت نفر در پشت صحنه در كار اجراى اين نمايش نود دقيقه اى به نائومى كمك كردند. نائومى در مورد تجربه اش مى گويد: «فكر مى كنم كه براى تمام جوانان ضرورى است يك چنين تجربه اى را به صورت مشترك با ساير جوانان از سر بگذرانند، مهم اين است كه بخواهند به صورت مشترك و با يك هدف مشترك يك كار را انجام دهند. نائومى در آغاز فكرش را هم نمى كرد كه اين نمايش تا اين حد در زندگى اش تأثير بگذارد، اما نمايش او به نمايشى موفق بدل شد كه مدت اجرايش از يك هفته به سه هفته رسيد و كل زندگى اين جوان را تحت تأثير خود قرار داد. البته اين نكته را هم از ياد نبريد كه نائومى و گروهش تقريباً دو ماه قبل از شروع نمايش روزانه حداقل چند ساعت را در حال كار براى آماده كردن و تهيه مقدمات نمايش صرف كردند حالا نائومى كاملاً راضى است. من فكر مى كنم اين نمايش يك نمايش كاملاً موفق بود، هر كس كه به تماشاى نمايش آمد آن را دوست داشت. حالا نائومى سال اول تحصيل را در دانشگاه گالپ ويسكانسين مى گذراند، او فعلاً در حال گذراندن دوره مديريت است اما تأكيد مى كند كه حتماً در رشته تئاتر تحصيل خواهد كرد. آن هم در خصوص رشته هاى توليدى و اجرايى نائومى مى گويد: حالا تئاتر جزء مهمى از زندگى من شده است، نمى توانم تئاتر را فراموش كنم...»
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى؟
- من دنبال بچه هاى المپياد زيست مى گردم تا از آنها اطلاعات بگيرم. كسانى مثل آقايان امير خسروى،حسين على اصغريان و هانى گودرزى. M_kh-290@yahoo.com - دنبال شركت يا سازمانى هستم كه بتوانم آنجا كارآموزى حسابدراى كنم. راحله قندعلى Raheleh 8259@ yahoo.com - به دنبال هم خدمتى هاى دوران سربازى ام، محمد على اختراع، عليرضا سازنده و محمد زمانى مى گردم كه در سال هشتاد در اداره كل راهنمايى و رانندگى تهران خدمت مى كردند. حسام ديبا hesamteez@yahoo. com - من دنبال دوستى مى گردم كه در رشته مهندسى رباتيك شاخه رباتهاى فوتباليست اطلاعاتى داشته باشد. يگانه Atomic_unigue1988@yahoo. com - دنبال كسى مى گردم كه اطلاعاتى درباره خلبان شهيد سروان عباس دوران به من بدهد. محل شهادت او در بغداد به تاريخ ۳۱تيرماه سال۶۱ بود. فرزند او امير دوران نام دارد. آرش خانى Arash2day @yahoo.com - من دنبال دوستى به نام مرجان جاتن مى گردم كه اهل خوزستان بود و در دبستان مريم شهر يزد طى سالهاى۶۷ تا ۶۹ در كلاس دوم و سوم دبستان با هم همكلاس بوديم. پريسا Parysa1981sh@yahoo.com - من دنبال فيلم «گاهى به آسمان نگاه كن» به كارگردانى كمال تبريزى مى گردم. متأسفانه هنوز موفق نشده ام آن را ببينم. نگار Negar.pd@gmail.com - دنبال معلم دينى سال سوم و چهارم دبيرستان زينب در سالهاى۶۴ و ۶۵ خانم شوكت شريف پور مى گردم. ميرلوحى Mirlohi9999@yahoo.com - دنبال كسى مى گردم كه فوق ليسانس حسابدارى بخواند و به من در زمينه امتحان كارشناسى ارشد اين رشته كمك كند. آرام Bloom_of_ice @yahoo.com - دنبال دوست دوران دبيرستانم محمدرضا (كوروش) عزيزى كه در دبيرستان مصطفى خمينى گرگان همكلاس بوديم، مى گردم. على آقا محمد Mohamadreza_gorgani@yahoo.com - دوستان گروه روانشناسى دانشگاه آزاد اهواز، از خودتان خبر دهيد. حسين يرفى h_yorfi@yahoo.com - نياز به اطلاعاتى درباره باستانشناسى دارم. مژگان صرافى Mojgande signer@yahoo.com - براى تمرين زبان فرانسه، دنبال كسى مى گردم كه به اين زبان اى ميل بزنيم و در مورد مسائل مختلف بحث كنيم. نسيم اسدى Brise_as@yahoo.com - دنبال دو تا از دوستان قديمى ام در تبريز به نامهاى سيمين فرش آرا و ركسانا محمودى مى گردم. هيلدا از تبريز Sonyalena@hotmail.com - دنبال دونفر از دوستان دوران راهنمايى ام در مدرسه ما در خيابان شوش به نامهاى راضيه اسلامى و مريم رحيمى نژاد و همينطور دبير رياضى و دبير حرفه وفن به نامهاى خانم عنصرى و خانم نيك سرشت در سالهاى ۵۲ ، ۵۱ و ۵۳ مى گردم. مرضيه ابراهيمى M_e_nasr@yahoo.com - دنبال دوستم آقاى مهدى بابايى از يزد مى گردم كه در سال۱۳۷۶ در پادگان آموزشى شهرستان ميبد هم دوره بوديم. حميد بهرانى از بوشهر Raham_bahrani@yahoo.com - دنبال دوستان خودم در دوران دانشجويى در رشته فيزيك كاربردى ورودى سال۷۱ دانشگاه تبريز مى گردم. شهين محمدى Shahin_m1140@yahoo.com
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
در انجيل آمده است بابليان مى خواستند برجى بلند بسازند تا به آسمان ها برسند و خدا را از نزديك ببينند. صبح آن روز وقتى مردم بابل از خواب بيدار شدند، هر يك به زبانى صحبت مى كردند و هيچ كس حرف ديگرى را نمى فهميد. اما ساختن برج هاى بلند (ساختمان هايى كه تن آسمان را بخراشد) تنها وسوسه بابليان باستان نبود. انسان ها در طول سال ها و قرن ها برج هاى ايفل و سى ان و امپاير استيت را ساختند تا شكوه خود را ثابت كنند. برج ها تجسم همه اسطوره هايى بودند كه زمين را به آسمان پيوند مى دادند و هبوط آدمى را بزرگترين دغدغه او مى دانستند. آنچه در اين تصوير آمده، يك اثر هنرى تكان دهنده از هنرمندى آمريكايى است كه در دل يكى از ابرشهرهاى اين كشور نصب شده است. آدم هاى مصنوعى از ميله اى استوار بالا مى روند تا به آسمان ها برسند. آيا اين آرزويى در نهاد همه ما نيست؟
|
|
|
|