|
|
|
معماى پليسى شماره ۹۸
اتاق خاطرات
|
|
|
مهدى ابراهيمى ساعت ۱۰ صبح وقتى داخل اتاق كارش شد موهايش كاملاً خيس بود، به خاطر خرابى اتومبيلش به ناچار در حالى كه چترى نداشت با پاى پياده به دادسرا آمده بود، روبروى بخارى گازى نشست و از رئيس دفترش خواست تا او اطلاع نداده است كسى وارد اتاق نشود. هنوز از لباس هايش بخار بلند مى شد كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد. سرى از ناراحتى تكان داد و شاسى مكالمه را فشرد، ستوان حيدرى از مركز پيام جنايى بود و از جنايتى كه در آن زنى در خانه قديمى اش به قتل رسيده بود. خبر دادمحل جنايت يكى از خانه هاى قديمى دربند بود، مطمئن بود كه در آن منطقه باران بيشترى باريده است. وقتى از اتاق كارش خارج شد ديد كه باران قطع شده است نفس راحتى كشيد و سوار اتومبيل ويژه بررسى صحنه قتل شد و از راننده خواست به خاطر خيسى خيابان ها مراقب باشد. بخارى خودرو براى خشك شدن لباس هايش كافى بود، زودتر از آن كه فكر مى كردند به خانه قديمى رسيدند، جالب بود بين دو برج بسيار بزرگ ديوار كاهگلى و سيمانى خانه قديمى با در فلزى رنگ و رو رفته ديده مى شد و از بالاى ديوار مشخص بود كه ساختمان سقفى شيروانى دارد و يك طبقه است. هيچ خودرويى جز يك پيكان متعلق به كلانترى منطقه در اطراف خانه قديمى وجود نداشت، هيچ كدام از همسايه ها نيز دورتادور خانه ديده نمى شدند و مشخص بود در آن محله همسايه ها يكديگر را نمى شناسند. از اين كه جلوتر از ديگران در محل جنايت حاضر شده بود راضى به نظر مى رسيد. از خودرو پياده شد و خود را به جلوى در آهنى رنگ و رو رفته رساند و بادقت به قفل در نگاهى كرد. سالم بود و هيچ آثار شكستگى وجود نداشت. در نيمه باز بود، داخل شد، خيلى زيبا بود يك حياط به مساحت ۸۰ متر كه درختان و باغچه هاى زيادى در اطرافش قرار داشت. سنگفرش قرمزرنگى زيرپايش و حوض آبى با فواره باز كه نماى زيبايى به آن خانه قديمى مى بخشيد، پيش رويش بود. در انتهاى حياط يك در ورودى چوبى و دوپنجره بزرگ ايوان دار قرار داشت كه از دور پرده قرمز رنگ ديده مى شد، در چوبى نيز نيمه باز بود و چند جفت كفش در برابر آن ديده مى شد. با دقت اطراف را نگاه كرد تا اينكه به در ساختمان اصلى رسيد و وارد شد، صداى گريه زن و مردى شنيده مى شد كه در راهرويى به عرض ۴ متر كنار در چوبى اتاق ايستاده بودند. قفل ها هم سالم بودند و تا داخل اتاق سمت راست هيچ اثرى از بهم ريختگى نبود، وقتى به زن و مرد گريان رسيد داخل اتاق پيچيد، يك مأمور از كلانترى با بى سيم در حال حرف زدن بود و در دو قدمى او پيرزن ۷۰ ساله اى با پيكر خون آلود روى تخت افتاده بود. جسد با صورت روى تخت بود، پاهاى پيرزن كه صدف نام داشت روى زمين بود و دستانش به دو طرف باز بودند، همه ضربات چاقو كه با توجه به شدت خونريزى قابل شناسايى نبودند از پشت به پيرزن وارد شده بود و مشخص مى كرد قاتل صدف را غافلگير كرده و اجازه مقاومت به او نداده است. صدف لباس راحتى بسيار شيكى به تن داشت، طلا و جواهراتش روى دست و گردن بود و آثارى از له شدگى النگوها روى دستانش وجود داشت و نشان مى داد قاتل سعى داشته جواهرات را به سرقت ببرد اما نتوانسته است. به اطراف جسد نگاهى كرد همه اتاق به هم ريخته بود، كشوهاى ميز آرايش بيرون بودند و در كمد ديوارى باز بود، داخل اين كمد ها هر چه بود روى زمين ريخته شده بود به گونه اى كه تصور مى رفت قاتل به دنبال يافتن پول يا يك شىء خاص بوده است. هيچ اثرى از پذيرايى در دو اتاق ديده نشد و اين كه يك ميهمان دست به چنين جنايتى زده باشد بعيد به نظر مى رسيد، هر اتفاقى افتاده بود قاتل با نقشه ماهرانه اى دست به آن زده بود. وقتى بازپرس شمس از ساختمان خارج شد مردى افغان را با ظاهرى آراسته و مرتب ديد كه لباس سبز رنگى به تن داشت و زير آلاچيق نشسته بود. اين مرد خدمتكار شيفت صبح خانه صدف بود كه قاتلان را ديده بود. جاى هيچ گونه اتلاف وقتى نبود، به داخل آلاچيق رفت و روبروى سلطان كه چشمانش از گريه قرمز شده بود نشست و از او خواست با دقت به سؤالاتش جواب بدهد: *تو در اين خانه چه مى كنى؟ صبح ها خدمتكار صدف خانم هستم، وقتى مى روم پرستارش مى آيد، هر روز صبح كارم اين است. در نظافت خانه كمك صدف خانم مى كنم، خريدهايش را انجام مى دهم و هر چه بخواهد تهيه مى كنم. * از چند سال پيش در اين خانه كار مى كنى؟ حدود دو سالى مى شود و هيچ بدى اى از صدف خانم نديده ام. * پس همه بستگان مقتول را مى شناسى؟ هر كسى را كه به اين جا رفت و آمد دارد، مى شناسم همين! * صبح امروز چه ساعتى به اين خانه آمدى؟ ساعت ۷ صبح نان بربرى و خامه طبيعى خريده بودم، صبحانه را آماده كردم و صدف خانم آن را خورد، بعد به حياط رفتم تا باغچه را آبيارى كنم و ديگر صدف خانم را نديدم تا وقتى كه به قتل رسيد و قاتلان فرار كردند. * مگر تو در خانه نبودى؟ داخل ساختمان نبودم، در حياط باغچه را آبيارى مى كردم. * مگر خانه در ورودى ديگرى نيز دارد؟ خير، دو قاتل از همين مسير داخل خانه شدند و من آن ها را ديدم. * آنها را ديدى اما سر و صدا نكردى؟ نمى دانستم صدف خانم به قتل رسيده است، من در حياط بودم كه ديدم در باز شد، صدف خانم از طريق آيفون در را باز كرد، دو مرد جوان داخل شدند، هر دو تلفن همراه داشتند، خوش تيپ بودند. آن دو مى خنديدند و اصلاً مشكوك نبودند، دو پسر با راهنمايى صدف خانم داخل ساختمان شدند، حدود يك ساعتى در آن جا بودند بعد در حالى كه با صداى بلند از صدف خانم خداحافظى مى كردند، رفتند. * يعنى تا آن لحظه صدف خانم زنده بود؟ نمى دانم، من فقط صداى خداحافظى دو مرد جوان را شنيدم حتى براى دومين بار آنان را نديدم چون پشت درخت ها بودم، نيم ساعتى گذشته بود كه رفتم اتاق صدف خانم باورم نمى شد كه او كشته شده باشد. * صداى داد و فريادى نشنيدى؟ اصلاً ، هيچ صدايى نشنيدم. * آن دو مرد قبلاً هم اين جا آمده بودند؟ تا امروز آنان را نديده بودم، البته چون مشغول به كار بودم دقتى روى چهره آنان نداشتم با اين وجود اگر با آن دو روبرو شوم مى توانم شناسايى شان كنم. * مى توانى بگويى چه ساعتى آن دو از خانه خارج شدند؟ حدود ساعت ۸/۵ بود كه وارد شدند و ساعت ۹ صبح اينجا را ترك كردند بعد هم من به محض مطلع شدن از قتل ابتدا به پليس سپس به پسر و عروس صدف خانم زنگ زدم. بازپرس شمس از خدمتكار خانه قديمى خواست به همراه مأموران فنى اداره آگاهى به محل چهره نگارى برود و مشخصات دو قاتل را در اختيار آنان قرار دهد. وقتى اين بازجويى تمام شد، مأموران تشخيص هويت پليس در حال بررسى صحنه قتل بودند، هيچ اثر انگشتى در آن جا وجود نداشت و پزشك جنايى نيز علت مرگ را اصابت مستقيم يك چاقو از پشت سر به قلب دانست و ضربات ديگر را غيركشنده تشخيص داد. وقتى جسد صدف خانم داخل كاور سورمه اى رنگ جاسازى شد و روى برانكارد گذاشته شد بازپرس شمس از پسر او خواست در آلاچيق براى بازجويى نزد او برود. «هومن» ترس چهره اش را پنهان مى كرد، حق داشت ديدن جسد مادر خيلى سخت است و فضاى آن جا كاملاً وحشتناك بود. * چند خواهر و برادر دارى؟ من تك فرزندم و جز من هيچ كس از مادر صدف به جا نمانده است. * پدرت زنده است؟ حدود ۵ سال پيش عمرش را داد به شما، مرد خوبى بود زمانى پزشك جراح معروفى بود اما به خاطر تصادف و از كار افتادن دست چپش خانه نشين شد و پيشرفت زندگيمان از همان زمان متوقف شد. وقتى پدرت مرد، تو ازدواج كرده بودى؟ بله، در عروسى ام پدر و مادرم بودند، چه روز خوبى بود پدرم خواست اگر زودتر از مادرم مرد، مادر صدف را تنها نگذارم اما من پسر بدى بودم. * يعنى او را تنها گذاشتى؟ نمى توانستم با او و همسرم به طور مشترك زندگى كنم هر دو مقصر بودند و حسود! براى راحتى جانم تصميم گرفتم جدا زندگى كنيم اما براى راحتى مادرم دو شيفته براى او خدمتكار گرفتم و از هر دوى آنان مطمئن هستم. * پرستار خانه، دوستانش را به اينجا نمى آورد؟ شرط ما براى «سلطان» و ريما خانم اين بود كه حتى از تلفن خانه مادرم استفاده نكنند و كسى را نيز به اينجا نياورند، آنها هم قبول كردند و مادرم چنين اجازه اى به آن دو نمى داد. * «سلطان» مى گويد دو مرد جوان را ديده كه به دعوت مادرت به اينجا آمده اند، نمى دانى آن دو چه كسانى هستند؟ هنوز مشخصاتشان را نشنيده ام اما ما دو مرد جوان كه مادر صدف با آنان آشنايى داشته باشد و صبح چنين روزى آن ها را به داخل خانه راه بدهد و از همه بدتر اينكه به ما اطلاع ندهد و ميهمان دعوت كند، نداشتيم. * به نظرت آن دو چه كسانى بودند؟ احساس مى كنم مادرم مى خواست خانه اش را بفروشد حتى آگهى نيز در روزنامه داده بود ممكن است خريداران خانه بوده باشند يا با اين بهانه به اينجا آمده باشند. * يعنى مادرت براى فروش خانه تو را خبر نكرده بود؟ من مديرعامل شركتى هستم كه ورشكسته شده است وقتى ماجرا را به مادرم گفتم او ابتدا واكنش نشان نداد اما بعد از سلطان و پرستارش شنيدم كه دل نگرانم است و مى خواهد با فروش خانه به من كمك كند، او نمى خواست من بفهمم كه مى خواهد خانه را به خاطر من بفروشد مدتى پنهان كارى كرد وقتى فهميدم بهانه آورد و گفت مى خواهد آپارتمان كوچكى داشته باشد، من نيز چون نياز داشتم زياد گير ندادم و اجازه دادم او كارهايش را پنهانى انجام دهد. * همسرت با مادرت مشكلى نداشت؟ مشكل كه نبود، يك اختلاف نظر بود اما نمى تواند دليلى بر قتل باشد، من و همسرم از صبح با هم بوديم تا اينكه موبايلم زنگ خورد و سلطان گفت كه مادرم را كشته اند. * به سلطان شك ندارى؟ اصلاً. او مرد مهربانى است و در مدتى كه اينجا كار مى كرد هيچ ناراحتى به وجود نياورد. به او كاملاً اعتماد دارم. بازپرس شمس در حالى كه نيازى نمى ديد از عروس پيرزن بازجويى كند خانه قديمى را ترك كرد و به سمت دادسرا حركت كرد، هنوز پشت ميز كارش ننشسته بود كه با دست به پيشانى اش كوبيد. ساعتى بعد سلطان روبرويش نشسته بود او تصور مى كرد براى چهره نگارى قيافه قاتلان به آن جا رفته است تا اينكه بازپرس شمس با آوردن يك دليل او را وادار كرد جزئيات قتل را فاش كند. سلطان گفت: «هومن» نمى خواست مادرش را بكشد اما كنترل خود را از دست داد، صدف خانم خيلى سخت مى گرفت، هومن و همسرش آمده بودند تا او را راضى كنند خانه را بفروشد و با دادن پول به او، پسرش را از ورشكستگى نجات دهد، صدف خانم هرچه توانست ناسزاگويى كرد، ناراحت بود كه پسرش او را تنها گذاشته است. به آنان گفت كه مى خواهد خانه را بفروشد حتى در روزنامه آگهى نيز داده است بعد پولهايش را براى سفر به آلمان نزد خواهر و برادرانش خرج كند و خانه كوچكى نيز بخرد، وقتى پسرش اصرار كرد يك سيلى به صورتش زد. هومن يك چاقوى ميوه خورى كه روى ميز بود برداشت و به سمت او حمله كرد. هنوز دقايقى از اين اعتراف نگذشته بود كه هومن و همسرش نيز پذيرفتند در اين جنايت نقش داشته اند و هومن با گريه گفت: پشيمان و شرمنده ام، من در اتاق خاطرات مادرم را كشتم و خودم را نمى بخشم.
|
|
|
|
|