|
درباره «دوستى» و «ترجمه» با گلى امامى:
فرارى از بوى ترجمه
|
|
|
منصور ضابطيان
براى آنهايى كه اهل كتاب خواندن هستند اسم گلى امامى آشناست. كتاب هاى متعددى كه او ترجمه كرده داراى نثرى روان و شيرين است. آيا يك مترجم با كتابهايى كه ترجمه مى كند طرح دوستى و رفاقت مى ريزد؟ اين شايد پرسش عجيب و غير متعارفى باشد اما وقتى اين پرسش را از ميهمان اين هفته صفحه جوان پرسيدم، ديدم چندان هم بيراه نيست. با گلى امامى درباره «دوستى»، «ترجمه» و «كتاب» گفت وگو كرده ايم.
تأثيرگذاران بر گلى امامى
ببينيد، شما در سنين مختلف تحت تأثير افراد مختلف قرارمى گيريد و درمرحله بعدى اين افراد جايگزين مى شوند. بديهى است كه من هم از اين قاعده مستثنى نبوده ام. ولى چون دوسوم عمرم را با همسرم كريم امامى گذراندم بايد بگويم او بيشترين تأثير را برمن داشته. با او بهترين لحظات زندگى و حرفه ام را تجربه كرده ام. جايش بسيار خالى است.
يك نفر مى گفت من هميشه گلى امامى و گلى ترقى و ليلى گلستان را با هم اشتباه مى گيرم! آيا تا به حال با اين مسأله برخورد داشته ايد؟ بله. اين را قبلاً هم شنيده ام اما نمى دانم چرا چنين اشتباهى رخ مى دهد. در مورد خانم ترقى اين اشتباه را درك مى كنم چون اسم هاى كوچكمان يكى است. اما دليل اين اشتباه شدن با خانم گلستان را نمى فهمم. شايد به خاطر «گ» و «ل» مشتركمان باشد. اين شما را ناراحت نمى كند؟ اصلاً. چون هر دو از دوستان خوب من هستند و احترام فراوانى به آنها مى گذارم. در جايى از شما خواندم كه گفته بوديد كتاب نبايد بوى ترجمه بدهد. ممكن است در اين باره توضيح بيشترى بدهيد؟ اگر متنى را بخوانى و مجبور باشى مدام جمله ها را تكرار كنى تا معنى آن در ذهنت رسوب كند، يا اگر زبان مى دانى، آن جمله را بى اختيار به زبان مبدأش برگردانى تا بفهمى كه چه مى گويد، آن متن بوى ترجمه مى دهد. يعنى آن روانى لازم را ندارد. اخيراً يكى از دوستانم بر من خرده گرفته بود كه چرا ترجمه هايت را اين قدر ايرانى مى كنى. مى گفت كه چرا مثلاً مى گويى بزغاله يكى هفت صنار، ما كه در زبان انگليسى صنارى نداريم. اما پاسخ من اين بود كه براى آنكه متنم بوى ترجمه ندهد، چنين كارى مى كنم. وقتى آوردن مفهوم موردنظر نويسنده در قالب يك مثل يا كنايه فارسى مى تواند آن مفهوم را بهتر در ذهن خواننده فارسى زبان بگنجاند، چرا نبايد از آن استفاده كرد. و به نظر مى رسد هرچه پيش تر آمده ايد از چنين شيوه اى بيشتر استفاده كرده ايد. بله، هرچه سنم بيشتر شده، انگار اعتماد به نفس بيشترى هم پيدا كرده ام. بگذاريد مسأله را از زاويه ديگرى نگاه كنيم. به كار بردن اين اصطلاحات همانقدر كه به روان تر شدن متن براى مخاطب عام كمك مى كند، ممكن است توى ذوق خواننده خاص بزند. اينكه مثلاً «مريم» بگويد بزغاله هفت صنار قابل قبول است اما آدم از «پى پى جوراب بلند» چنين انتظارى ندارد. اين، ذهن خواننده تان را پريشان نمى كند؟ من كارم را از ترجمه كلمه به كلمه و كاملاً وفادار به متن شروع كردم اما در گذر زمان به اين نتيجه رسيدم كه براى روان كردن متن، مترجم بايد هزينه هايى بپردازد. من حكم صادر نمى كنم اما براى خود من ترجمه هاى اين چنينى ارزش بيشترى دارد. سقف پرداخت اين هزينه چقدر است؟ آيا مثل دوبله فيلم هاى قديمى خود را مجاز مى دانيد هر حرفى را در دهان شخصيت ها بگذاريد؟ خواهش مى كنم ترجمه هاى مرا با دوبله فيلم هاى پيش از انقلاب مقايسه نكنيد. ممكن است من نتوانم خط كشى كنم و بگويم مرز اين تغييرات تا كجاست اما به هر حال يك مترجم، صاحب خردى است كه ناخودآگاه تشخيص مى دهد كه تا كجا بايد پيش برود. آيا با متن هايى كه ترجمه مى كنيد، رفيق مى شويد؟ من اگر با متنى رفيق نشوم، آن را اصلاً ترجمه نمى كنم. كتابى را مى خوانم و اگر از آن خوشم بيايد، كتاب خود به خود وارد سيستم مى شود. مرتب به آن فكر مى كنم و در آن روزها كه درگير كتاب هستم مى بينم ناخودآگاه با هر كى صحبت كرده ام، بحث را به جايى كشانده ام كه از اين كتاب يا مثلاً از جمله بندى اش مثالى آورده ام. اين درگيرى آنقدر ادامه پيدا مى كند كه آخر سر مجبور مى شوم كتاب را ترجمه كنم. چند درصد كتاب هايى كه به دستتان مى رسد چنين اتفاقى برايشان مى افتد؟ خيلى كم و روز به روز هم كمتر و كمتر مى شود. چون به هر حال آنچه در دنيا به چاپ مى رسد، در فرهنگ ما قابل ترجمه و انتشار نيست. لاجرم مجبور شده ام بيشتر بروم دنبال كتاب هايى كه به نوعى مستند هستند و مشكلى ندارند. منظورتان كتاب هايى مثل گفت وگو با بيلى وايلدر است؟ بله و البته آخرين كتابى كه ترجمه كرده ام كه در واقع نويسنده آن به بهانه سفر كردن دست آدم را مى گيرد و به وادى ادبيات و فلسفه و هنر مى كشاند. وقتى اين ترجمه ها چاپ و منتشر مى شوند، آيا دوستى شما با آنها تمام مى شود و اين دوستى جاى خود را به دوستى با كتاب هاى جديدترى مى دهند؟ اگر دوستى را به اين معنى مى گيريد كه دوباره سراغشان بروم و بخوانمشان، بله، اين دوستى تمام مى شود. اما اگر معنى اش اين باشد كه توى كتابخانه محبوب ذهن من جاى داشته باشند، اين دوستى هميشه ادامه دارد. من از هر كدام از آنها خاطره خوشى دارم. من در حال ترجمه كتابى به نام كارگردانى فيلم براى انتشارات سروش بودم. كتابى بود كه بسيار دوست داشتم. اواسط ترجمه كتاب بود كه جنگ شروع شد. طبيعتاً مثل خيلى از هموطنان خودم دچار يك ناراحتى شديد شدم كه چرا كشورى مثل عراق به خودش اجازه داده به ما حمله كند و سرانجام جنگ و جوانانى كه به جنگ رفته اند چه مى شود. روزهاى خوبى نبود و من هم حال خوشى نداشتم. يكى از دوستان من كه در خارج از ايران زندگى مى كرد و هميشه كتاب هاى خوبى برايم مى فرستد، كتابى برايم فرستاد كه نامش بود: «خانواده من و بقيه حيوانات». اين كتاب كه بعداً آن را ترجمه كردم براى من حكم يك دوره روان درمانى را داشت. يعنى افسردگى مرا از بين برد و در آن شرايط احساس كردم كه مى توانم اين حس را از طريق ترجمه كتاب به بقيه مردم هم منتقل كنم. كتاب كارگردانى را كنار گذاشتم و شروع كردم به ترجمه «خانواده من و حيوانات». يادم مى آيد وقت ترجمه گاهى قاه قاه مى خنديدم. به شهادت بسيارى از كسانى كه اين كتاب را خوانده اند، افسردگى آنها هم از بين رفته است. بنابراين نمى توانم دوستى با كتاب هايم را فراموش كنم. دوستانى داريد كه سالها و سالها باشد آنها را فراموش نكرده باشيد؟ بله، صد در صد. قديمى ترينشان چه كسى است؟ قديمى ترينشان يك دوست عزيز اصفهانى است كه در دوره دبيرستان با هم دوست شده بوديم. او ازدواج كرده بود، بچه دار شده بود و در خارج از ايران زندگى مى كرد. من او را از طريق تعريف هاى مادرش شناخته بودم و وقتى با نوزادى در بغل به خانه شان آمد، اين چهره شفاهى، جسميت پيدا كرد و به رفاقتى محكم تبديل شد. مى خواهيد بدانيد چند سال است؟ اگر سن تان را لو نمى دهد! ابداً. من راجع به سنم دچار هيچ سوء تفاهمى نيستم. من متولد ۱۳۲۱ هستم. وقتى خانمى خودش مى گويد متولد ۱۳۲۱ است، خدا عالم است كه چه سالى به دنيا آمده! [مى خندد] داشتيد از دوستى تان مى گفتيد. بالاخره چندسال طول كشيده؟ چهل و پنج سال. آن نوزاد الآن يك آقاى چهل و پنج ساله محترم است. من دوستان دوره تحصيلم را زود از دست مى دادم چون شغل پدرم طورى بود كه بايد هرسال در يك شهرى بود. براى همين دوستان دوران هاى بعدى زندگى ام را با اصرار فراوان حفظ كردم. شايد بتوانم بگويم به آنها آويزان شدم. زمانى در آلمان با يك دختر آمريكايى هم اتاق شده بودم. او از شدت سادگى درواقع ساده لوح بود. من از يك زندگى مرفه در ايران به آنجا رفته بودم. ولى مجبور بودم خودم آشپزى كنم، نظافت كنم، خريدكنم و... ديگر ازخدمات خانگى خبرى نبود. من همه كار بلد بودم و او كه از يك خانواده نه چندان مرفه در آمريكا بود هيچ كارى نمى دانست. اين تفاوت باعث بروز اختلافاتى ميان ما شد. چون من مجبور بودم وقتى از دانشكده برمى گشتم، بشويم و بپزم و نظافت كنم و آن خانم فقط مى نشست كتاب مى خواند و گزها و پسته هاى مرا مى خورد. يك روزى او را نشاندم و چنان شست وشويى به او دادم كه حساب كار دستش آمد. به او گفتم شما آمريكايى ها فكر كرده ايد هرجاى دنيا كه هستيد ارباب بقيه ايد؟ تو هم مثل من يك دانشجو هستى و بايد كار كنى. وقتى اين حرف ها را به او زدم تازه فهميدم كه او نمى خواسته سوءاستفاده كند بلكه آنقدر ساده لوح است كه منتظر بوده تا من به او بگويم بايد چه كار كند! عاقبت اين دوستى چه شد؟ بالاخره با هم كنار آمديم. اين دوستى تا الآن هم ادامه پيداكرده است. الآن آشپزى بلداست؟ آشپزى؟! بعداً من به او گلدوزى و خياطى هم ياد دادم. الآن براى خودش كدبانويى است! يكى ازكارهايى كه با اسم شما و مرحوم امامى پيوند خورده، تأسيس يك كتابفروشى در سال هاى اول پس ازانقلاب است كه از يك كتابفروشى صرف فراتر بود. قديمى ها از آن به عنوان يك پاتوق فرهنگى يادمى كنند. چه شد كه تصميم گرفتيد كتابفروشى زمينه را راه اندازى كنيد؟ هم من و هم شوهرم با كار نوشتن و نشر حرفه هامان را شروع كرده بوديم. من از فضاى كتابخانه دانشگاه فارابى آمده بودم كه درواقع جايى براى مشاوره بود. فضاى كتابخانه باعث شده بود تا يك دوستى عجيب و غريب بين من و دانشجويان به وجود آيد. آن بچه ها حالا خودشان صاحب دختر و پسرهاى بزرگ هستند. يكى از آنها الآن يكى از بهترين دوستان من است. خانمى است موفق در عرصه تبليغات... من از چنان فضايى آمده بودم و دوست داشتم اين رابطه ها ادامه پيداكند. «زمينه» را در يك منطقه مسكونى راه اندازى كرديم. يادم مى آيد كه همه با اين طرح مخالفت مى كردند. حتى نماينده صاحب ملك به ما مى گفت كه اين جاى مناسبى براى كتابفروشى نيست. ما كاسب نبوديم يعنى نمى توانستيم فقط كتاب بفروشيم و دنبال جايى مى گشتيم كه فضايى باشد تا بتوانيم درباره كتاب حرف بزنيم، بحث كنيم. هيچوقت پيش مى آمد كه از كتاب هايى كه روى دستتان مانده بود، طورى تعريف كنيد كه به فروش برسند؟ ابداً... يكى از ايرادهايى كه دوستان اقتصاددانم به من مى گرفتند اين بود كه تو قواعد فروشندگى را رعايت نمى كنى و به فكر فروش جنست نيستى. اگر كتابى خوب نبود به مشترى مى گفتم. پس چرا اصلاً آن كتاب را مى آورديد؟ براى اينكه بعضى ها هم آن كتاب ها را مى خواستند. شما به عنوان يك فروشگاه بايد جنست جور باشد. بعداً درطول زمان يادگرفتم كه نظرم را وقتى بگويم كه ازمن سؤال مى كنند و خودم براى انتقاد از كتابى داوطلب نشوم. اگر با آن شيوه جلومى رفتم نانمان آجر مطلق بود! كتابفروشى زمينه در زمانى راه افتاد كه كتابفروشى هاى روشنفكرى در تهران كم بود. جمع شدن دوستانى كه در آن سالها اوقات فراغتى داشتند با دانشجويانى كه به خاطر تعطيلى دانشگاهها فرصت پيدامى كردند به كتابفروشى ها سر بزنند باعث شد تا زمينه در دوران خودش به يك پاتوق فرهنگى تبديل شود. همان ماه اول بازشدن كتابفروشى دكتر اميرحسين جهانبگلو به طور اتفاقى از آنجا عبور مى كرد. دكتر جهانبگلو بيمارى كتاب خريدن داشت. آشنايى او با زمينه و آمدن مرتبش به آنجا، باعث شكل گيرى گروهى از علاقه مندان مباحث مختلف شد كه دور او حلقه مى زدند و به بحث مى پرداختند. از دل اين گروه بعداً كسانى مثل بابك احمدى، رامين دهدشتيان، مهران مهاجر و خيلى هاى ديگر بيرون آمدند. چرا اتفاقى كه براى «زمينه» افتاد، ديگر ادامه پيدانكرد؟ چون تعداد كتابفروشى هاى اين چنينى بيشتر شد و ازطرفى شهر كتاب ها روى كار كتابفروشى هاى محلى مثل ما تأثير گذاشتند. دوره كتابفروشى هاى بزرگ شروع شد. فيلم You gotmail را به ياد مى آوريد؟ اگر قرار باشد امروز چهارنفر را به ميهمانى دعوت كنيد، انتخابتان چه كسى خواهدبود؟ من طيف وسيعى از دوستان مختلف دارم كه به قدرى متنوع است كه برايم سخت است كه بتوانم چهارنفرشان را انتخاب كنم. اين انتخاب بستگى مستقيم دارد به شرايطى كه در آن ميهمانى دارم. بايد ببينم درآن لحظه چه كسانى دوروبرم هستند و چه كسانى اينجا نيستند. اقلاً مى توانم ده تا ميهمانى چهارنفره بدهم. همه ما يك دنياى خصوصى خصوصى داريم. براى شما نشانه هاى اين دنياى خصوصى چيست؟ اين پرسش را در لحظه سختى ازمن مى پرسيد. اگر سال گذشته اين سؤال پرسيده مى شد من تمام نشانه هاى آن را با رنگهاى مختلفى كه دارند، پيش چشمتان رديف مى كردم. اما الآن دارم زخم خيلى عميقى را پس مى زنم، اين دنيا خاكسترى خاكسترى است. يك دنياى تلخ و تاريك. به دنبال اين نيستيد كه شيرينى را به اين دنيا بياوريد؟ دارم سعى مى كنم. چطورى؟ با كاركردن. ساعت زيادى از روز را توى دفتركارم مى گذرانم. توى دنياى خصوصى هركسى اشياء خاصى وجوددارد. آيا دنياى خصوصى شما هم اشياء به ظاهر كم ارزش ولى ارزشمندى دارد؟ بله. شيئى كه در غم انگيزترين لحظات به كمكم مى آيد. دستگاه DVD Player است. هيچ داروى شيميايى نمى تواند به اندازه تماشاى يك فيلم مرا ازخودم بيرون بياورد. من هرجا مى روم بايد DVD Player ام هم زيربغلم باشد. راستى چرا شما را به اسم گلى «امامى» مى شناسند؟ اسم شما چيزديگرى بوده. اسم اصلى من خيلى طولانى است. دوست داشتم به عنوان يك مترجم يك اسم كوتاه و به ذهن ماندنى داشته باشم. اسمى مثل «رضامافى» توى ذهن مى ماند اما «عبدالحسين زرين كوب» بايد خيلى معروف باشد تا اسمش به ياد بماند. من تركيبى از اسم خودم و نام خانوادگى شوهرم را انتخاب كردم. يعنى «گلرخ» را به «گلى» تبديل كردم و اديب محمدى را به امامى. آيا مى دانيد تفاوت تمساح و سوسمار در چيست؟ تصور مى كنم تمساح پوست قطورتر و برجسته ترى دارد. پوست سوسمار نرم تر است. البته اين پاسخى از روى دانش بيولوژى نيست، حسى پاسخ دادم.
|