چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴ -
Wed, Dec 14, 2005
گفت و گو
۳۳۳۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
گفت و گو با امير اسماعيل آذر استاد دانشگاه
زبان فارسى
راز جاودانگى هويت ايرانى
239871.jpg
مهرداد ناظرى

بدون شك زبان، يكى از اركان اساسى هويت ملت ها به شمار مى رود. زبان فارسى نيز در طول تاريخ همواره تكيه گاه محكمى براى فرهنگ ايرانى بوده است كه هر چند در سال هاى اخير به واسطه انقلاب انفورماتيك و ورود عناصر مدرنيته، دچار چالش هاى اساسى شده است اما همچنان مى توان مدعى بود كه با وجود غناى مضامين بلند انسانى و عرفانى از اين آزمون تاريخى سربلند بيرون آيد. زبان فارسى را مى توان همچون تعريفى كه ويتگنشتاين از زبان دارد به شهرى قديمى تشبيه كرد كه در مركز آن مجموعه اى از كوچه پس كوچه ها و خيابان هاى باريك، ميدان ها و خانه هاى قديمى در دوره هاى گوناگون تعمير شده؛ در كنار خانه هاى نوساز قرار داشته و در اطراف آن محله هاى متعدد جديد و خيابان بندى هاى مستقيم و خانه هاى يك شكل، بنا شده اند. بر همين مبنا گذشت زمان نه تنها گرد پيرى و فرسودگى را بر چهره زبان فارسى تصوير نكرده بلكه هر روزه مردم بيشترى در اقصى نقاط عالم جذب عناصر لطيف و مضامين عميق آن مى شوند. از سوى ديگر زبان فارسى از اين لحاظ مى تواند حائز اهميت باشد كه با احياى آن، زمينه مركزيت ايران در ميان كشورهاى فارسى زبان فراهم شود و اين شايد تنها رويكردى باشد كه ما را در جهان امروز مطرح نمايد. در خصوص نقش ادبيات فارسى و تأثير آن بر هويت ايرانى گفت و گويى با دكتر اميراسماعيل آذر استاد دانشگاه انجام داده ايم كه مى خوانيد:

به نظر شما رمز ماندگارى زبان فارسى چيست؟
مارتين هايدگر فيلسوف پديدار شناس معاصر آلمانى بعداز جنگ دوم جهانى به مردم آلمان گفت: اى قوم آلمانى آسوده باشيد. نمى توانند كشور شما را تجزيه كنند و شما را شكست دهند. زيرا شما زبان واحد داريد.
قول هايدگر در آن روزگار چندان مهم شمرده نمى شد ولى سالها بعد فهميدند كه او درست مى گفت. از حرف هايدگر كه بگذريم، قدرت و نفوذ زبان فارسى به قدرى است كه بعداز هزار سال هنوز تغيير فاحشى نكرده است.
البته ما فراز و نشيب هاى زيادى را در طول تاريخ پشت سر گذاشته ايم. مثلاً دردو قرن زبانمان عربى بود و به عربى تكلم مى كرديم. بعد از آنكه طاهريان بر سر كار آمدند بخاطر اختلافى كه بين امين و مأمون وجود داشت طاهر ذواليمينين جنگ را برد و مأمون به او امارت خراسان را داد و اولين حكومت مستقل ايرانى شكل گرفت. بعد از طاهريان دو سلسله سامانيان و صفاريان روى كار آمدند كه در راستاى حفظ يك حكومت مستقل ايرانى پيش رفتند. بعد از اين چند دوره ما وارد عصرى شديم كه با حضور تركان شكل مى گيرد. مثلاً سلسله غزنويان كه بر سر كار آمدند از نژاد ترك بودند.
با توجه اين كه بسيارى از سلسله هاى حاكم در ايران ريشه هاى ترك داشتند، چگونه هويت ايرانى در اين سرزمين تداوم و قوام يافت؟
طبيعى است كه اين حكومتها براى آنكه بتوانند در اين سرزمين نفوذ كنند و در دل و روح مردم زنده بمانند، بايد هويت و فرهنگ ايرانى را بپذيرند. به همين دليل ملاحظه مى كنيد كه در دربار سلطان مسعود و محمود غزنوى مالامال است از شاعرانى كه به فارسى شعر مى گويند.
البته ناگفته نماند كه برخى از اين افراد سواد خواندن و نوشتن نداشتند و چون بيابانگرد بودند مختصر صفاى بيابانگردها را داشتند و به مرور اشعارشان را تحت تأثير عناصر لطيف و عميق هويت ايرانى مى سرودند.
مثلاً مغولها را در نظر بگيريد. آنها خود، هيچ فرهنگى نداشتند و تا حد زيادى زير نفوذ فرهنگ ايغورها بودند ولى وقتى به ايران آمدند بتدريج فرهنگ ما را پذيرفتند تا جايى كه چند تن از ايلخانان مغول به آيين شيعه گرويدند و فرهنگ دينى ما بر آنها شديداً تأثير گذاشت. بعد از مغولها، ايلخانان، صفويه و قاجاريه برسر كار آمدند كه همه به نوعى در فرهنگ ايرانى حل شدند. اما زنديه شكوه و تمدن فارسى را در خود داشتند. در مجموع با توجه به اينكه در اين سرزمين بيشتر اقوام غير ايرانى حكومت كردند ولى زبان فارسى جايگاه منيع و بلند خود را از دست نداده است. زبان فارسى از هويت و فرهنگ ما جدا نيست. ما بخش عمده حفظ هويت خودمان را مديون زبان فارسى هستيم.
اين زبان چطور توانسته در فرهنگ ما عمق و نفوذ پيدا كند؟
بخشى از اين قضيه به تاريخ ادبيات ما برمى گردد. شما تاريخ ادبيات را مطالعه كنيد مى بينيد شاعران چه اشعار نغزى سرودند. طبعاً اين اشعار مانع از انحراف زبان فارسى شده است. اگر در مقام مقايسه برآييم همين زبان انگليسى را ببينيد كه در اكثر كشورهاى جهان امروز جريان دارد تا ۱۵۰ سال پيش براى توده مردم انگليسى زبان قابل فهم نبود لذا كارشناسان مجبور بودند آنها را براى امروزى ها بازنويسى كنند.
اما زبان فارسى داراى چنين ساختار غيرمفهومى نيست.
مثلاً وقتى رودكى مى گويد:
مرا بود فروريخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
سفيد سيم رده بود، دُرّ و مرجان بود
ستاره سحرى بود و قطره باران بود
اين شعر انگار همين امروز گفته شده است.
و يا وقتى مى گويد:
ترا اگر ملك چينيان به ديدى روى
سجود كردى و بتخانه ها پراكندى
ما با اين كلمات احساس دورى نمى كنيم و انگار شعر مربوط به دوران معاصر است. حتى اگر داستان ها و روايتهاى ايرانى را مرور كنيد، مى بينيد بعضى از واژه هاى امروز ما تغيير يافته همان واژگان دوران قديم هستند. مثل واژه «دراوگا» كه امروز مى گوييم «دروغ» يا شى آيتن در پهلوى به نام «شادى» «مرتيا» يعنى مردم، «هياشياتى» كه در سنگ نبشته داريوش وجود دارد يعنى خدايى كه براى مردم شادى آفريد. مجموعاً نشان مى دهد كه اين زبان از استحكام و غناى ويژه اى برخوردار است.
شايد بشود گفت از انعطاف زيادى برخوردار است ؟
بله. . . شما واژه «سركه انگبين» را در نظر بگيريد، كه چقدر اين واژه صيقل مى خورد و در نهايت به «سكنجبين» تبديل مى شود. من معتقدم يكى از آنچه هويت ما را سر پا نگه داشته همين زبان است. اما اگر بپرسيد سبب پايدارى زبان فارسى چيست؟ من مى گويم تلاشهاى شعرا و ادباى ما كه در طول قرنها گنجينه را حفظ كرده و به مقصد رسانده اند. داستان هاى حماسى، حكايتها، و نثرهايى كه از كسانى مثل ابوالفضل بيهقى، قابوس بن وشمگير، وراوينى و. . . . بر جا مانده بدون شك باعث استوارى فرهنگ ما شده است.
من بعضى اوقات دچار ترديد مى شوم كه آيا اين بزرگنمايى ها ريشه در فرهنگ خود شيفتگى ما ندارد؟
نه. . . . اينطور نيست. اين گفتارها حرفهاى من نيست. بلكه حرف كسانى مثل آربرى ها، نيكلسون ها، پوترها و بسيارى از مستشرقين غربى است. آنها اعتقاد دارند شاهنامه ايرانى برترين حماسه عالم است. درحالى كه ما حماسه هاى ديگرى در دنيا داريم كه اعتبار بالايى دارند مثل حماسه گيل گمش، بابلى، ماهاباهاراتا، رامايانا و. . . . و يا حماسه شانسون را با آن شكوهش داريم كه امروز آن را در كنار برج ايفل با آكاردئون دسته جمعى مى خوانند اما من فكر مى كنم بشود به اين شعر اشاره كرد.
مهربتان ورزيده ام خوبان فراوان ديده ام
بس شهرها گرديده ام اما تو چيز ديگرى
شاهنامه فردوسى بدون ترديد چيز ديگريست
فردوسى مى گويد:
زباد آمدى رفت خواهى چو گرد
چه دانى كه با تو چه خواهند كرد
يكى بد كند، نيك پيش آيدش
جهان بنده و بنده خويش آيدش
يكى جز به نيكى جهان نسپرد
همى از نژندى فرو پژمرد
اين گفتار، ديگر گفتار ايليادو اوديسه هومر نيست. و زبان ما پر است از حكمت هاى نغز و شيرين كه نظير آن را در هيچ فرهنگى نمى يابند.
من معتقدم چكيده زبان ما در دو واژه خلاصه مى شود:
عشق و خير
تمام ادباى ما در مورد اين دو مفهوم نغز صحبت كرده اند و از خود ميراثى باقى گذاشته اند. بر همين مبنا است كه مى گويند ايرانى كسى است كه مهرورزى مى كند. روحش با مهر و عشق عجين است. اين ها مصاديق اصلى هويت ما هستند.
مسأله درخشش فرهنگ ايرانى تا قبل از ورود مصاديق مدرنيته به ايران كاملاً درست است. اما تقريباً از صد سال پيش تاكنون ايران در برابر تند بادى قرار گرفته كه مجبور شده در خانه خود در انزوا بماند. به نظر شما تفاوت حمله اخير يعنى ورود مدرنيسم به ايران با ساير يورشها در طول تاريخ چيست؟
به نظر من ريشه اساسى مباحث مدرن حرف تازه اى نيست. اين حرفها ريشه در تطورات و تحولات فرهنگ بشرى دارد. حافظ در عصر خود يك شاعر پيشرو بود. او واژه پست مدرن را به «خلاف آمد عادت» تعبير كرد. اما در كل در عصر جديد تغييراتى پديد آمده كه ناشى از پيشرفت علم است و هيچ كس هم نمى تواند جلوى آن را بگيرد. اما آنچه جاى نگرانى دارد حذف تدريجى حكايات، پندها و اخلاقيات و سخنان نغز و شيرين زبان فارسى است كه در برابر اين تند باد در شرف نابودى است.
اين حكايت را حتماً شنيديد كه دلواپسى ما را از گذر زمان نشان مى دهد
چه روزگارى داشتيم، اين همه غم نداشتيم
گل گاوزبان دوا بود، دواى درد ما بود
پياده راه مى رفتيم، تا كربلا مى رفتيم
اين همه غم نداشتيم، هيچ چيزى كم نداشتيم
مادر بزرگ صفا داشت، حرفهاى بى ريا داشت
وصلتها با دعا بود، همه كارها با خدا بود
وقتى مى خواستند دختر را به خانه شوهر بفرستند، در گوشش آيات قرآن را تلاوت مى كردند و به اين معنى به او درس مى دادند. اين ها نشانه هاى اصيل هويت ايرانى است. در فرهنگ ايرانى خانواده محور است. اما امروز به واسطه مسائل اقتصادى بنيان خانواده تضعيف شده است و ديگر جايى براى مهرورزى و دوست داشتن باقى نمانده است.
به نظر شما در شرايط كنونى براى احياى هويت ايرانى چه كارهايى بايد انجام داد؟
با طرح اين سؤال ذهن ما باز هم به سراغ زبان و ادبيات فارسى مى رود. زبان فارسى مهمترين عنصرى است كه به عنوان يك وجه مشترك در بين فارسى زبانان در طى قرون، مهمترين نقش ها را ايفا كرده است. حوزه جغرافيايى ايران را از نظر زبان فارسى نبايد به مرزهاى امروز محدود كرد. وطن ما اگر مصر و عراق و شام نباشد، خوارزم، سمرقند، غزنين، بلخ، كابل، هرات، كشمير و لاهور است.
بنابراين رودكى سمرقندى، اقبال لاهورى، امير عليشير نوايى، مولوى بلخى، سعدالدين قونيوى، عينى بخارايى و صدها فقيه و دانشمند ديگر در اين حوزه قرار مى گيرند.
اين فرهنگ فرهنگى است كه جوهر تعاليم اسلامى را در خود كشيده و روى از نژاد پرستان اموى برتافته و مبلغ تعليمات خيرالبشر در جناح شرقى ممالك اسلامى است.
اما در قرن اخير همانطور كه شما هم اشاره داشتيد غرب به جان اين هويت الهى افتاده و مى خواهد آن را مثله كند. تا هفتاد هشتاد سال پيش هنديان به زبان فارسى صحبت مى كردند، آنها را به خواندن انگليسى واداشتند. تاجيكان بخارايى را به روسى خواندن تحريض كردند. حتى مردم غزنين را به لهجه پشتو تشويق كردند تا از ميراث پرشكوه گذشته خود تهى شوند و از هويت خود دور بمانند. آموزش عالى و فرهنگستان ما هم جز ترويج اسمشان، هيچ كارى از پيش نبردند. همه فعاليتها محدود به اعزام چند مدرس يا استاد به كشورهاى ديگر مى شد. گاهى هم سخنرانى ها و همايش هاى بى روح برگزار مى شد كه گره از هيچ كارى نمى گشود. نه سيستمى به قول امروزى ها در كار بود نه سبك و سياق درستى كه همراه با برنامه ريزى دقيق و از پيش تدوين شده باشد. غافليم از اينكه پرجاذبه ترين عنصر فرهنگى ما يعنى زبان و ادبيات فارسى هم در معرض زوال و سقوط است.
شاهنامه را ژول مول تصحيح مى كند، مثنوى را نيكلسون، تاريخ ادبيات را ادوارد براون مى نويسد. البته اين يك ارزش است كه فرهنگ ايرانى تا آنجا قابل توجه قرار مى گيرد كه همين ژول مول مى گويد: من فقط از خدا آنقدر عمر خواستم تا قبل از مرگم بتوانم كار شاهنامه را به پايان ببرم. ايراد اينجا نيست كه غربى ها به اديبان ما نظام علمى مى دهند، نكته اينجاست كه چرا ما اينقدر ضعيف عمل مى كنيم كه آنها بايد جاى خالى ما را پر كنند.
البته اين قضيه فقط مربوط به ما نمى شود. مثلاً كشورهاى آفريقايى هم در معرض اين هجوم قرار دارند. همين امروز محققين مى گويند بسيارى از زبان هاى قبيله هاى آفريقايى در شرف نابودى است.. . ؟
بله درست است. در ژاپن هم با آن سابقه فرهنگى احترامى كه به شعر و آداب و رسومشان مى گذارند امروز در رستورانها موسيقى آمريكايى پخش مى شود. فرهنگ بسيارى از كشورهاى فرودست نيز توسط همين فرهنگ غربى به چالش كشيده شده است. غربى ها امروز با سلاح تكنولوژى و وسايل ارتباط جمعى در عمق ذهن و فكر مردم ساير كشورها نفوذ مى كنند. آنها با برنامه ريزى دقيق صاحبان فكر را به كار مى گيرند و با صرف بودجه نسل جوان را به سمت خود متمايل مى كنند در حالى كه من معتقدم با توجه به قابليت هاى انسانى مانند دانش، مهارت ها و خلاقيت ها و. . . مى توان به دستاوردهايى رسيد كه اساساً ما را در برابر تهاجمات مقاوم مى نمايد.
به نظر شما آيا با توسعه زبان فارسى در مناطق فارسى زبان مى توان در برابر اين هجوم ايستادگى كرد؟
تمام فارسى زبانان جهان هم وطن فرهنگى ما تلقى مى شوند و همه داراى هويت ايرانى هستند. اتفاقاً اعتقاد قلبى من اين است كه با اولويت بخشى به اين زبان مى توان قدم هاى اساسى برداشت. اگر فردى حماسه فردوسى جوش و خروشى بر جانش نيفكند و تلألوى عرفانى ديوان شمس او را متحول نكند و غزل حافظ اعماق وجودش را تسخير نكند، عَلم دولت نوروز او را به ياد صحرا نيندازد و زيارت عاشورا حس پايمردى را در او محكم نكند، هويتش را باخته است. زبانى كه فرهنگ و هويت ما از آن ريشه مى گيرد روزگارى از كرانه هاى غربى قسطنطنيه تا سواحل شرقى درياى چين و از فراز ماوراء النهر تا اعماق دكن قلمرو قدرتش بود. ابن بطوطه در درياى چين غزل سعدى را مى شنيد و سيد اسماعيل جرجانى در ولايت خوارزم ذخيره خوارزمشاهى مى نوشت و مولوى در قونيه روم بانگ «شمس من خدا من» سر مى داد و امير خسرو دهلوى به تقليد نظامى گنجوى خمسه مى سرود و به شعر حافظ شيراز سيه چشمان كشميرى و تركان سمرقندى دست فشانى مى كردند و پاى مى كوبيدند. شهريار هند با آن همه سرزمين ها و ذخاير فراوانش، شاه خوارزم با جلال و جبروتش، اميران نامدار سامانى با آن همه فرهنگ پرورى، همه و همه پشتيبان اين فرهنگ بودند. اكنون از آن امپراتورى زبان و فرهنگ فارسى افغانستانى مانده و قطعه اى به نام تاجيكستان و اين است كه وظيفه ما را نسبت به حراست از هويت و فرهنگمان سنگين تر مى كند.
حالا براى هر ايرانى وظيفه است كه با علاقه اى اعم از غرور ملى يا علايق دينى، مروج و پاسدار زبان و فرهنگ فارسى باشد. چرا كه خالى از هر شائبه زبان فارسى زبان فرهنگ جهان اسلام است. شما ببينيد از تفاسير قرآن مجيد و يا دايرة المعارف هاى اسلامى چند تاى آنها به زبان فارسى است. از لغت نامه دهخدا، ريحانه الادب، كتاب اغاتى يا نامه دانشوران گرفته تا نجم الدين نسفى، سيف الدين بخارايى، خواجه عبدالله هروى، خواجه نصير طوسى و ابوالفتح رازى و صدها فقيه و نويسنده كه در همان روزگار نخستين اسلامى اين همه كتاب در شرح و تفسير و كلام نوشته و در همه جاى عالم پراكندند. نام برخى از اين بزرگان را به ميان آوردم تا اشاره اى به عمق هويت ايرانى داشته باشيم.
عده اى بر فرهنگ ما خرده مى گيرند كه از انعطاف، تساهل و تسامح لازم كه پيش زمينه توسعه قلمداد مى شود، برخوردار نيست. به نظر شما چگونه مى توان لطافت و انعطاف را در فرهنگ ايرانى نهادى كرد؟
يكى از راهها براى تلطيف يك قوم توجه به مضامين دينى است. منتهى لازم است اين مضامين بلند الهى با نگاه نوينى ارائه شود كه اقشار جامعه جذب آن شوند و از آن لذت ببرند. مورد ديگر اولويت بخشى به هنر و مصاديق و جلوه هاى هنرى است. اما هنرى كه در روح و قلب انسان شور و شوق حقيقى را پديد آورد. ما نمى توانيم منكر تأثيرموسيقى خوب شويم. اما وقتى نمى توانيم موسيقى خوب ارائه دهيم، آنگاه موسيقى هاى بسيار بيمار مثل قارچ ظاهر مى شوند. آن وقت هر كس دوست دارد يك ميكروفن در دست بگيرد و داد بكشد و اسم آن را موسيقى مردمى بگذارد. طبيعى است كه اگر ما با كارهاى خوب آشنا نشويم، به مرور آثار مبتذل در جامعه جا باز مى كنند. من فكر مى كنم ما اگر بوى عطر را در جامعه پراكنده نكنيم، آنگاه بوى دباغى جاى آن را مى گيرد. كار فرهنگى يعنى اينكه بوى عطر را به مردم بشناسانيم. درست است كه ما ديگر مرتضى خوان محجوبى، بنان نداريم. ولى بايد براى بنان ها، قوامى ها، خالدى ها، خالقى ها، تجويديها سرمايه گذارى كرد. سال گذشته در كشور آمريكا هفت ميليون دلار براى يك آهنگ يك دقيقه اى هزينه كردند. در حالى كه ما افرادى نظير آقاى شنبه زاده ها را داريم كه نى انبان بى نظيرى مى زند وقتى كسى حاضر نشد كتاب او را چاپ كند دولت فرانسه او را به كشورش دعوت كرد و به او اقامت داد تا از وجودش بهره مند شود. در مجموع در دنيايى كه همه چيز تحت تأثير پديده مك دونالدى شدن قرار گرفته و رقابت براى ارائه محصولات فرهنگى در سطح بالايى است، توجه به كيفيت محصولات و نخبگانى كه در اين راستا فعاليت مى كنند اساس كار تلقى مى شود. ضمن اينكه سرمايه گذارى و اختصاص بودجه نيز نبايد فراموش شود.
ادبيات ما در حال حاضر چه چيزى مى تواند در اختيار ما قرار دهد تا ما مجدداً هويت خودمان را بازيابى كنيم؟
ايراد ادبيات امروز اين است كه بسيارى از جوانانى كه امروز شعر مى سرايند با پيشينه هزار ساله شعر ما آشنايى ندارند. و رنجهاى خويش را به تصوير مى كشند. در صورتى كه لازم است علاوه بر اين كار اميد هم به ديگران بدهند. وظيفه شاعر در عصر جديد توليد غم نيست. ما بايد در كنار ناكاميابى ها از پيروزى ها سخن بگوييم.
رجوع ما به حافظ و مولانا و. . . در عصر جديد چگونه مى تواند باشد. يعنى ما با رجوع به آنها چگونه مى توانيم مشكلات امروزمان را حل كنيم؟
سقراط در تعريف انسان مى گويد انسان حيوان ناطق است. چند هزار سال است كه براى انسان تعريف ديگرى به اين كاملى ارائه نشده است. براى اينكه اين حرف درست است و حرف درست، زمان و مكان ندارد. چرا گوته خطاب به حافظ مى گويد آيا اين امكان وجود دارد كه من دربان در ميكده اى باشم كه تو در آن ميكده مست شده اى؟ گوته حافظ را از لابه لاى ترجمه هايى شناخت كه چندان هم با اصل شعر همخوانى نداشت. حرف حافظ حرفى نيست كه براى ديروز باشد و ما امروز نتوانيم از آن استفاده كنيم. مولوى مى گويد:
روزى بيايد كه اين سخن خصمى كند با مستمع
كآب حياتت دادم و، پس خويشتن كر ساخته اى
يعنى روزى مى آيد كه شعر من شنونده خود را محاكمه مى كند كه من براى شادى تو آب حيات آوردم ولى تو به آن بى توجهى كردى.
متأسفانه به مرور فرهنگ ما از اين توجهات و الزامات عارى مى شود و اين آسيب اساسى به بدنه فرهنگ ايرانى است. ما مرتباً جلسات و سمينار ها برگزار مى كنيم و مدعى كار فرهنگى هستيم ولى در عمل مى بينيم روزهاى تعطيل پاركهاى ما خلوت هستند. در صورتى كه بايد در اين روز فضاى پارك پر از هنرمندان، شاعران و.. . باشد و مردم گرداگرد اين نويسندگان جمع شوند. تا عرصه اى براى گفت وگو و مذاكره و شادى روح فراهم شود. در روزگار بهرام گور، از هند و كشورهاى اطراف لولى و موسيقيدان مى آوردند كه براى مردم در چهارسوها برنامه اجرا كنند. ما بايد سطح شادى و نشاط را در مردم بالا ببريم. آن وقت شاهد خواهيم بود كه آمار انحرافات مثل اعتياد، جرم، جنايت و. . . . كاهش پيدا خواهد كرد.
آيا مى شود گفت كه مهم ترين كاركرد ادبيات ما دعوت به تلاش و كوشش مجدد و خوديابى است؟
بزرگترين پيام ادبيات ما دعوت به شادى است و هيچ ادبياتى در جهان به اندازه ادبيات ما پويا نيست. وقتى ابوسعيد ابوالخير مى خواست خطابه اى گويد در مسجد جا نبود. يكى از خدمه گفت: خدا پدر كسى را بيامرزد كه يك قدم جلو برود و شيخ پس از شنيدن اين جمله از خطابه منصرف شد. پرسيدند چرا خطابه نمى گويى؟ گفت: حرفى را كه اين خادم زد تمام حرفى است كه من مى خواهم بزنم. و خدا كسى را بيامرزد كه يك قدم جلو برود نه اينكه دور خودش بچرخد. همين حرف را جبران خليل جبران هم مى گويد كه: جلو رفتن به معناى به سمت تكامل رفتن است.
مك للند نظريه پرداز مسائل توسعه معتقد است انگيزه براى پيشرفت بايد از دوران كودكى در فرد درونى شود. وقتى به او مى گوييم تو مى توانى. اين احساس در وى ايجاد مى شود كه داراى توانايى است. و بعدها به گونه اى تربيت مى شوند كه مى توانند فرهنگ و صنعت و جامعه را مديريت كنند ولى ما در جامعه خودمان با اين بحران مواجه هستيم كه به چنين رويكردى پاى بند نيستيم؟
من يك فرصت مطالعاتى در ژاپن داشتم. در آنجا ما را به كارخانه ساعت سازى سيكو بردند. در اين بازديد ما ابتدا به دو اتاق وارد شديم كه گفتند در آنجا كارهاى فرهنگى صورت مى گيرد. و بعد هم ما وارد كارخانه شديم تا مراحل توليد ساعت را از نزديك مشاهده كنيم. من از راهنما پرسيدم كه چرا اول ما را به آن اتاقها برديد و مستقيماً به قسمت ساعت سازى نبرديد؟ جواب داد كه اين صنعت از دل اين اتاقها كه در آنجا كارهاى فرهنگى صورت مى گيرد، بيرون آمده است. هر جا صنعت باشد و فرهنگ نباشد، آن صنعت محكوم به زوال است. در اصل بايد گفت: اول انسان و مقام شامخ انسانيت مطرح است و پس از آن توليد مورد توجه و تأكيد است. اگر ما بتوانيم انسانها را درست تربيت كنيم، مى توان به توليد و آينده توسعه اميدوار بود.
با توجه به اولويت بخشى به انسان در فرهنگ، آيا احياى روايت هاى عاشقانه در حفظ هويت ايرانى مى تواند مؤثر باشد؟
عشق اصلى ترين پيام ادبيات ما است. همچنان كه مولانا فرمود «اى دواى جمله علت هاى ما» يكى از مشخصه هاى روايت هاى عاشقانه فارسى جوهره عرفانى و الهى است كه در آنها وجود دارد. براى نمونه داستان خسرو و شيرين نظامى در يك ديدگاه روايتى است تمام و كمال عاشقانه. اكنون فرصت آن نيست تا پيرامون ساختار اين شاهكار بحث كنيم ولى به سراغ نتيجه داستان مى رويم. زمانى كه شيرين خبر پيدا مى كند خسرو خود را كشته است. با خرسندى تام و تمام به سوى گنبد خانه، جايى كه جنازه خسرو وجود دارد مى رود. با همان دشنه اى كه خسرو خود را هلاك كرده جگرگاه خود را مى درد و جان به جانان تسليم مى كند.
آنگاه نظامى نتيجه را اين گونه پرورش مى دهد.
خوشا شيرين و شيرين مردن او خوشا جان دادن و جان بردن او
چنين واجب كند در عشق مردن به جانان، جان چنين بايد سپردن
ملاحظه مى فرماييد كه موضوع را به كجا وصل مى كند. چون مى داند ما عندالله خير و البقى (آنچه از طرف خداست خير است و باقى مى ماند) اين يك فرهنگ است. فرهنگ جاودانى. در داستانهاى پادشاه و كنيزك مولوى، رابعه و بكتاش عطار نيشابورى. شيخ صنعان، سلامان و ابسال همين روح الهى نهفته است. حافظ در اكثر غزل هاى خود همين داستان شيخ صنعان را فرارو دارد. اين يك فرهنگ است و براى قوم ايرانى نوعى هويت به حساب مى آيد. بسيار اندك اند داستان ها و روايت هاى عاشقانه غربى كه پيامشان انسان را به خدا وصل كند. البته در ميان شاعران شخصيت هايى نظير ويليام بليك، چالزهامسون تون، تى اس اليون، اميلى برونته، شكسپير در شعرشان مظاهر الهى وجود دارد. ولى محور اكثر داستان ها زن و مردى است كه بر سر سوداى عشق هاى معمولى ماجرا مى آفرينند. نتيجه آن هم از قبل معلوم است. در بسيارى از داستان هاى زبان فارسى هم كه عشق هاى معمولى مورد توجه قرار مى گيرند در آمدى است براى عاشق شدن به معشوق جاودانه.
امروز در غرب براى شناسايى فرهنگ و هويتشان به شناخت اسطوره ها روى آورده اند به نظر شما اسطوره ها تا چه حد در بازشناسى هويت حائز اهميت مى باشند؟
غربى ها هميشه تلاش كرده اند از طريق اسطوره هاى خود بتوانند جاى پاى فرهنگشان را مستحكم تر كنند. اكثر كشورهاى غربى اسطوره هاى قابل توجه ندارند. البته حماسه هايى چون شانسون دورلان فرانسوى و زيگ فريد آلمانى شخصيتهاشان از اسطوره ها ريشه مى گيرند. ولى با اين حال مؤلفه هاى فرهنگى از اسطوره ها جدا نيست. اسطوره ها پاره اى از بدنه تخيل و تفكر انسان است. بسيارى از نمادهاى فرهنگى از همين اسطوره ريشه مى گيرد. اسطوره ها در هر قومى به گونه هاى مختلف تجلى يافته و تكوين مى پذيرند. يكى از موارد افتراق اسطوره هاى قوم ايرانى با ساير اقوام، وجوه حكمى و آموزنده آن است. بسيارى از همين اسطوره ها دستمايه اى براى كار فردوسى در تدوين شاهنامه بوده است. گاهى فكر انسان مى خواهد در دور دست پا بگذارد، قوه تخيل او مى خواهد فراسوها برود. اينجاست كه پاى اسطوره به ميان مى آيد. براى مثال: ايرانيان باستان مى خواستند مثل رستم آنقدر قوى باشند كه بتوانند بر هر مشكلى فائق آيند و يا در مقابل هر نابرابرى و هجوم دشمن از وطن و نواميس خود حراست كنند.
بنابراين مايه اوليه اسطوره تخيل دور پرداز انسان است. در مورد اسطوره نمى توان تعريف همه جانبه اى به دست داد ولى روى هم رفته اسطوره مى گويد چگونه عناصر پديدار شده و در جهت هستى خود گام برمى دارد. شخصيتهاى اسطوره اغلب خارق العاده و فوق طبيعى هستند. وجود عناصر مينوى و سهم آن در ساختار جهان نيز از انگيزه هاى ديگر اسطوره هاست. اسطوره ها مراحلى از تاريخ را براى ما روشن مى كنند. به همين جهت حائز اهميت اند و در قصه ها، داستانها، فرهنگ و ادبيات ما سهم دارند. در نتيجه ارزش اسطوره ها از جهت سير تاريخى بشر، چگونه انديشيدن و شكل دادن به پاره اى از مؤلفه هاى فرهنگى و هويتى قابل ارزش هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |