ايران درودى ، متولد ،۱۳۱۵ مشهد
- ليسانسيه دانشكده هنرهاى زيباى پاريس در رشته نقاشى
- تحصيل در مدرسه اكول نرمال دوموزيك پاريس در رشته نوازندگى پيانو
- ليسانسيه مدرسه لوور پاريس در رشته نقاشى
- ادامه تحصيلات عالى در دانشكده سلطنتى بروكسل
- ادامه تحصيلات عالى در انستيتو آر.سى.آ نيويورك
- برنده جايزه هاى متعدد بين المللى از جمله «يك نقاش جوان خارجى در پاريس» از موزه هنرهاى معاصر پاريس
- برپايى ۴۸ نمايشگاه انفرادى در داخل و خارج
- حضور در ۴۵ نمايشگاه گروهى با نقاشان خارجى در كشورهاى فرانسه ، بلژيك، سوئيس، آمريكا ، مكزيك ، استراليا، ژاپن ، آلمان و...
- برپايى ۴۲ نمايشگاه گروهى با نقاشان ايرانى در فرانسه، آمريكا، كانادا ،موناكو و...
- كارگردانى فيلم مستند بى ينال ونيز
- تهيه كنندگى و كارگردانى ۱۹۰۰ دقيقه فيلم مستند و برنامه تلويزيونى تحت عنوان شناسايى هنر
- عضويت در كنگره بين المللى هنرمندان و منتقدين ريمنى ، سان مارينو در ايتاليا از سال ۱۹۶۴ تاكنون
- برخى از آثار تأليفى وى عبارتند از : در فاصله دو نقطه، چشم شنوا (ترجمه شده به ۳ زبان فارسى، انگليسى و فرانسه ) و...
احمد جلالى فراهانى : ورود به خانه «ايران درودى» مستلزم گذر از مقابل تابلوهايى است كه پيش از هرچيز خيره كننده است و با عظمت. عظمتى كه هرچه بيشتر آن را تماشا كنى بيشتر در آن فرو مى روى.
ايران درودى را به جرأت مى توان يكى از زنان پيشگام در هنر نقاشى مدرن در ايران ناميد. در سالهايى كه نقاش بودن و يا گرايش به هنر و هنرمندى خصيصه اى نه چندان مطلوب بود او با توجه به موقعيت مناسب خانوادگى اش براى تحصيل نقاشى عازم خارج از ايران شد. تابلوهاى درودى روايتى زنانه هستند از رنگ و نقش. نقش هايى كه مى خواهد دنياى عاطفى خود را از خلال رنگ باز شناسد و البته مهم هم دراين باره شايد همين باشد.
ايران درودى يكى از چند چهره برجسته زن در عرصه نقاشى مدرن و معاصر ايران به حساب مى آيد و شايد بتوان به جرأت مدعى شد كه او در تمام آثارش همواره در پى مكاشفه بوده است و در كشف و شهودهايش ، آن طور كه خود مى گويد و آن طور كه تابلوهايش نشان مى دهد به انجماد لحظات پرداخته است، لحظاتى كه البته گاهى يك عمر طول كشيده است. دراين بازنمايى درونى و در اين بازگويى نه چندان صريح، اما زبان و بيان نقاش از حدودخاصى فراتر نمى رود و يا به عبارتى ديگر ، از آن جهش هايى كه بايد و شايد در كار درودى خبرى نيست. به طورى كه اگر محتواى كار او را به روساختى ترين مؤلفه ها برگردانيم كه همين طور هم هست، از آن بازى هاى زبانى يا پيچيدگى هاى شكل گرايانه (فرماليستى ) خبرى نيست.
درودى در سال ۱۳۱۵ در شهر مشهد به دنيا آمد و زندگى پرفراز و نشيبى را تا رسيدن به نقاشى طى كرده است. در ساليان ابتدايى زندگى اش پيانو مى نواخت و با اين همه دست تقدير بازى ديگرى را در سرنوشتش رقم زده بود و اين بازى چيزى نبود جز نور و رنگ و تصوير. بوم سفيد نقاشى دنياى هنرمندى شد كه تنهايى و سرمازدگى ناشى از آن را در درون چارچوب سفيد و ساده اش به تصوير درآورد.
او تحصيلات عالى اش را در رشته نقاشى در دانشكده هنرهاى زيباى پاريس گذراند و همزمان به مدرسه لوور پاريس و دانشكده سلطنتى بروكسل و انستيتو «آر.سى.آ» نيويورك رفت و هنر ذاتى خود را پروراند و حضورش در نمايشگاه هاى متعدد داخلى و خارجى موجب شهرت و آوازه اش شد. نكته جالب درباره درودى ساعات كار اوست. او شب را به صبح ترجيح مى دهد و مى گويد: «در تمام طول عمرم شبها نقاشى كرده ام نه صبح، براى اينكه هيچ حادثه و اتفاقى مزاحم كارم نمى شود، براى اينكه حسى كه دارم پشت بوم اگر قطع شود ، ديگر نمى توانم ادامه دهم، براى اينكه آن حس و حال اگر قطع شود من ديگر نمى توانم ادامه دهم.»
بهترين اثر ايران درودى از منظر خودش هرگز خلق نشده است. «هيچ وقت خلق نشده و براى همين هنوز كارم را با اشتياق ادامه مى دهم. شايد اين جمله را نوع ديگر هم بشود بيان كرد و آن اينكه هنوز كارى نساخته ام كه مرا راضى كند. وقتى اثرم را مى بينم فكر مى كنم كه چقدر مى توانستم آن را دگرگون و بهتر كنم و باز اميدوار مى شوم كه در اثر بعدى اين اتفاق خواهد افتاد ولى در مقايسه با نقاشى هاى ديگر احساس رضايت مى كنم.»
قريب به نيم قرن از تاريخى كه ايران درودى نقاشى را انتخاب كرده است مى گذرد و با اين حال ايران درودى هنوز تعريف خاصى براى نقاشى ندارد جز اينكه نقاشى برايش به مفهوم زندگى است. مى گويد:«نقاشى را من انتخاب نكردم. نقاشى مرا انتخاب كرد. به درستى نمى دانم چند سال داشتم ، خيلى بچه بودم كه نقاشى را شروع كردم و در سنى نبودم كه اهميت نقاشى را تشخيص دهم اما اين را مى دانم كه ما هرگز از هم جدا نشديم و من جدا از خودم به نقاشى نگاه نكرده ام».
درودى پيش از نقاشى ، موسيقى را يافته است. مى گويد: «قبل از آنكه نقاشى كنم پيانو مى زدم. خواهرم پوران براى تحصيل در رشته پيانو به كنسرواتوار ژنو و از آنجا به پاريس رفته بود كه چندسال بعد من به او ملحق شدم. استعداد و موزيكاليته او برمن امتياز زيادى داشت... در نوجوانى آرزو داشتم كه پيانيست شوم. خوشبختانه خانواده با اين تصميم من مخالفت نداشت ولى اتفاقى باعث شد كه از پيانيست شدن منصرف شوم. آن اتفاق اين بود كه در سال ۱۹۶۳ دو اثرم را به موزه هنرهاى معاصر پاريس به امانت سپردم. پس از مدتى كه براى بازپس گرفتن تابلو به موزه رفتم از حيرت دربانها و نگاه متعجب ديگران ، متوجه شدم كه مى بايد اتفاقى افتاده باشد. اتفاق اين بودكه من برنده جايزه «يك نقاش جوان خارجى در پاريس » شده بودم. تا آن زمان رشته پيانو را در مدرسه «اكول نرمال دو موزيك«Ecole NomailDe Music» و رشته نقاشى را در دانشكده عالى هنرهاى زيباى پاريس همزمان با هم ادامه مى دادم. ساعتها تمرين پيانو، وقت زيادى براى نقاشى باقى نمى گذاشت اما سرنوشت برايم چنين تصميم گرفته بود كه نقاش شوم.»البته نقاشى را درودى در سنين خيلى كم آغاز كرده بود مانند حس غريزى تمام بچه ها كه ناخودآگاه نقاشى مى كنند با اين همه درودى مى گويد: «در كودكى زمانى كه من با نقاشى پيوند پيدا كردم و نقاشى قسمتى ازوجودم شد، هنوز ارزشها و مفهوم هنر را نمى شناختم. از طرفى هيچ وقت از دور نظاره گرش نبودم بلكه هميشه انگيزه خلق و عشق آن را در وجود خودم پيدا كرده ام. گاهى تصور اين را دارم كه ديگر نقاشى نمى كنم بلكه خود نقاشى شده ام.»
ايران درودى ۲۷ ساله بود كه جايزه «نقاش جوان خارجى در پاريس» را دريافت كرد. دو تابلويى كه او به موزه هنرهاى معاصر پاريس سپرده بود، منظره اى بود از اطراف شهر بروكسل كه امروز يكى از آنها در كاخ نياوران است و ديگرى در منزلش. درودى درباره تابلوى دوم مى گويد: «از دومى كه نامش «سرزمين بيگانه» است تحت هيچ شرايطى جدا نمى شوم. جالب است بگويم اين دو تابلو را در نمايشگاه جشن هنر شيراز شركت دادم. تابلوها همراه نامه اى به من بازگردانده شد. اين آثار، شرايط و ارزشهاى كافى براى شركت در نمايشگاه را ندارد!»
|
|
|
در باور درودى «تمام هنرها از يك جوهرند و با يكديگر در ارتباط هستند. همچنان كه نمى توان نقاش بود و موسيقى را درك نكرد و يا با شعر بيگانه باقى ماند.» از منظر او «هر هنرمندى خواه و ناخواه در ساير هنرها مستحيل مى شود چرا كه خلاقيت از يك بافت نشأت مى گيرد.» او به خاطر مى آورد كه يكى از منتقدين مكزيكى به نام «آنتونيو رودريگز» در نمايشگاهى كه او در سال ۱۹۷۶ در موزه هنرهاى زيباى مكزيك برپا كرده بود در نقد و تحليل كارهايش نوشت: «وقتى كارهاى اين نقاش را مى نگرى صداى موسيقى رنگها را مى شنوى، نقاشى هاى او طنين و آوا دارند.»
اين تحليل درستى از ايران درودى است چه او پيش از آنكه نقاش شود گوشهايش با موسيقى آشنا شد. مى گويد: «نخستين درس پيانو را مادرم همراه با عشق به من آموخت. پيانو را فقط براى نواختن فرانگرفتم بلكه سهم موسيقى در تلطيف احساسم اگر بيشتر از نقاشى نباشد كمتر از آن نيست. موسيقى را حس مى كنم همچون عشق مادرم و اين بار عاطفى، تأثير زيادى در من گذارده است. عجيب نيست مادرم پيانو را به من آموخت و پدرم نقاشى را. زندگى من بدون اين دو مفهومى ندارد.» درودى در ايران ابتدا نقاشى را در كلاسهاى نقاشى دنبال مى كند. با اين همه از همان ابتدا كارش از نظر تكنيكى عجيب و غريب بود و در دبستان نقاشى هاى همكلاسى هايش را مى كشيده است. مى گويد: «كلاس سوم دبستان بودم كه براى همكلاسى هايم از روى مدل نقاشى مى كردم تا نمره بياورند و در عوض از آنها شيرينى و يا چيزهاى ديگر مى گرفتم. به اين ترتيب اولين رشته دوستى ام را با ديگران از طريق نقاشى پيوند زدم.»
درودى پس از تحصيل در فرانسه براى برپايى نخستين نمايشگاهش به آمريكا مى رود و سپس به مدرسه «بوزار» كه «شاپلن ميدى» استادش بود آثارش را عرضه مى كند و از همان زمان تاكنون «دائماً بين ايران و فرانسه در سفر است.» و بدين ترتيب سفر جزو لاينفك سرنوشت اش مى شود. نقاشان مورد علاقه درودى در سالهاى دانشجويى اش عبارتند از: «ولدكروا»، «مانه» و «فراگو نار» .درباره آن روزها مى گويد: «يادش به خير. هنوز كارم _ كپى كردن از آثار اين نقاشان در موزه لوور _ تمام نشده بود كه توريست هاى موزه، كارم را مى خريدند و من با درآمد آن كتابهاى مورد علاقه ام را مى خريدم.»
ايران درودى، «كمال الملك» را بنيانگذار نقاشى امروز ايران مى داند و درباره اش مى گويد: «خيلى سال پيش با اثر «تالار آيينه» كمال الملك آشنا شدم. بى شك اين اثر يكى از شاهكارهاى اوست. فراموش نكنيم كه كمال الملك سرآمد نقاشان دوره خودش تا امروز است.» درودى درباره سهم خودش درنقاشى معاصر ايران مى گويد: «زن در طول تاريخ در ساختار فرهنگى جامعه ما، به ندرت حضور پيدا مى كند و جز چند مورد استثنايى، چهره زن هنرمند ايرانى، بى هويت و گمنام در تاريخ هنر و فرهنگ ما باقى مانده است. به تلافى اين گمنامى، من ادعا دارم در ساختن زيربناى فرهنگ نقاشى معاصر ايران، به نوبه خود سهمى داشته باشم.»
شيوه انتخاب نام در آثار درودى نيز شيوه جالبى است. در اين باره مى گويد: «براى انتخاب اسامى كارهايم به حافظ، مولوى، سهراب سپهرى و فروغ تفأل مى زنم. مثلاً «خلوتگه خورشيد» و «سرمه ناز» را از حافظ پيدا كردم. دوست ندارم ذهن بيننده را با عناوين آثارم محدود كنم. در كتاب نقاشى هاى سى سال پيش ام، احمد شاملو، نادر نادرپور، رؤيايى، حسين آريان پور، خسرو گلسرخى و بسيارى ديگر آثارم را نامگذارى مى كردند.»
ايران درودى با اينكه اكثر فعاليتهاى هنرى اش را در خارج از ايران انجام داده، ولى هميشه در كارهايش ارادت و عشق به وطن به تصوير كشيده است. چنان كه مى گويد: «عدم حضور من در خاك وطنم يك مسأله جغرافيايى است كه با پنج ساعت پرواز حل مى شود. عشق من به سرزمينم مرزهاى جغرافيايى را نمى شناسد. فرهنگ ايران را من از لابه لاى شاهنامه، حافظ و سهروردى بر روى پوست خودم حس كرده ام و اين حس نبايست كه با بهانه هايى از اين دست از بين برود. من فرهنگ ايران را از طريق حس هاى آن مى شناسم.»
«آنتونيو رودريگز» يكى از منتقدان بزرگ نقاشى در دوره معاصر درباره درودى نوشته است: «درودى را من نقاشى آزاده مى خوانم چرا كه او نه اكسپرسيونيست است و نه سوررئاليست. او هيچ قالبى را نمى پذيرد. او داراى سبكى است كه خودش خالق آن است.» گرچه بسيارى نقاشى هاى درودى را با «سالواتور دالى» متشابه مى دانند اما خود درودى مى گويد: «يادم مى آيد كه وقتى به دالى روزنامه اى را نشان دادم كه در آن از شباهت هاى كار من به او ياد شده بود، با عصبانيت اين حرف را رد كرد و گفت: «نقاشى هاى من از روح و فرهنگ اسپانيا نشأت مى گيرد كه خون و شن است و نقاشى تو از عرفان ايرانى.» ايران درودى هنوز نتوانسته است بهترين اثر خود را خلق كند. آيا روزى خواهد رسيد كه او به آرزوى ۷۰ ساله اش برسد؟ ما هم منتظر مى مانيم...