|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
|
|
|
|
|
|
|
اخطاريه هاى قلابى براى يك شريك
گروه حوادث: يك مرد گوينده راديو به خاطر تهديد و ايجاد مزاحمت از سوى همكار سابقش شكايت كرد. شكايت اين گوينده ۴۲ ساله به خاطر اخطاريه هاى قلابى دادگسترى بود كه به در خانه اش ارسال مى شد. بنا به اين گزارش ۱۹ آذرماه سال جارى مرد جوانى با مراجعه به دادسراى ناحيه ۵ صادقيه به خاطر اخاذى، تهديد و ايجاد مزاحمت از سوى همكار سابقش شكايت كرد. با ارجاع پرونده به شعبه اول بازپرسى اين گوينده راديو مورد تحقيق قضايى قرار گرفت و ادعا كرد: مرد جوانى كه در گذشته شريك كارى من بوده است از حدود يك سال پيش با ارسال برگه ها و اخطاريه هاى قلابى دادگسترى به نشانى محل سكونتم آسايش و آرامش خانواده ام را به هم ريخته است. مدتى قبل ساعت ۲۳ شب او مرا با زور و تهديد سوار خودروى خود كرد و با تهديد چاقو از من اخاذى كرد. در طول اين يك سال با توجه به موقعيت مناسب مالى كه دارم او با نيت اخاذى از من زندگى من و خانواده ام را سياه كرده و چون ديگر صبرم تمام شده واز طرفى احساس خطر مى كنم تصميم گرفتم تا با طرح شكايت براى هميشه به اين مزاحمت ها خاتمه دهم. به دستور بازپرس شعبه اول دادسراى صادقيه پرونده در حال رسيدگى قرار گرفت.
|
|
|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
سقوط از پرتگاه
|
|
|
سرش را از پنجره بيرون آورد و به كوچه نگاه كرد. هيچ خبرى نبود. هر صدايى حتى وزش نسيم و افتادن برگ كافى بود تا او را شتابان تا در حياط ببرد. هيچ كس پشت در نبود. سايه اى لرزان روى ديوارهاى كوچه پيدا بود، ولى سايه مرد او روى هيچ خشت و آجرى نمى افتاد. كم كم اين حس در او قوت گرفته بود كه شايد ديگر بر نگردد. خوب فهميده بود كه اين انتظار بيهوده است. بچه هايش در خواب بودند. همه خواب بودند جز او همين كه بچه هايش آرام به خواب رفته بودند براى او كافى بود. تا بتواند براى چند لحظه هم كه شده پلك هايش را روى هم بگذارد. درست ۱۲ سال بود كه با فريدون ازدواج كرده بود. در اين ۱۲ سال در سفرها ، دورى ها، شادى و غم ها و بودن ها در كنار او بود، شوهرش مرد بيابان بود. هر وقت كه مى رفت تا وقتى كه بر مى گشت او احساس مى كرد قلبش به شدت بر در و ديوار سينه اش مى كوبد. شوهرش مرد كار بود. از كار خسته نمى شد. هنوز نرسيده دوباره اتوبوس اش را پر از مسافر مى كرد و به دل جاده مى زد. زن از اينكه فريدون با وجود اين همه كار وتلاش چهره اى خندان داشت خدا را شكر مى كرد. امور زندگى شان با تلاش و كوشش فريدون بخوبى اداره مى شد. تمام مشكلاتشان به همت و رنج بردن هاى او حل مى شد. فريدون و ناهيد زن و شوهر خوشبختى بودند. اولين بچه شان پسرى بود كه اسمش را فرهاد گذاشته بودند. عكس خندان او را فريدون در ماشين اش آويزان كرده بود. زن هر وقت كه در دورى از فريدون دلتنگ مى شد، به چهره آرام پسرك خيره مى شد. در وجود او نشاط و تازگى هر روز بيشتر جوانه مى زد، فريدون از وقتى صاحب زن و فرزند شده بود بيشتر تلاش كرده بود. مسيرهاى طولانى را انتخاب مى كرد بلكه لقمه نان بزرگترى به خانه اش بياورد. زن از اينكه فريدون كنار دستش شاگردى داشت كه سن و سالش زياد بود و تجربه داشت، خوشحال بود. وجود او باعث مى شد تا مرد كمتر احساس خستگى كند هرچند كه از وقتى اين شاگرد آمده بود او هرازگاهى سيگارى دود مى كرد. از آن زمان سال ها گذشته بود. حالا آنها صاحب شش بچه قد ونيم قد شده بودند. بيشترين ناراحتى اش اين بودكه بچه آخرشان دخترى بود كه از نظر ذهنى عقب افتاده بود. مرد ديگر دل و دماغ نداشت، از وقتى كه به خانه مى آمد با ديدن دخترك اخم هايش در هم مى رفت. انگار شادى وخنده از دل او فراركرده بود. اگر ناچار نبود كه به بعضى از سؤال هاى زنش پاسخ بدهد، هيچ كس صدايش را نمى شنيد. خسته و دل شكسته بود. زن خوب مى دانست اين روزها شوهرش در حال و هوايى است كه اصلاً نبايد سر به سرش بگذارد. خرج و مخارج زندگى، نبودن فريدون و بچه بيمار هر دو آنها را خسته كرده بود. مرد سعى مى كرد كمتر در خانه آفتابى شود. بيشتر در جاده بود. هرچند كه تن خسته اش همنشين كوير و بيابان باشد. او آرام تر به نظر مى رسيد. زن مى دانست فريدون هيچ وقت دير نمى كند. اين ۱۲ سال زندگى با او اين اطمينان را به او داده بود هميشه به موقع مى آمد و به موقع مى رفت. زن در حال فكر كردن وچرت زدن بود. يك لحظه از عالم خودش بيرون آمد. شب از نيمه گذشته بود ، ولى هنوز از شوهرش هيچ خبرى نبود.دل نگران تمام وجودش مى لرزيد. هرچند كه زن مردى شده بود كه هميشه در بيابان بود، ولى دلش هر روز مى لرزيد تقصيرى هم نداشت. فريدون مرد زندگى اش بود. در آن سوى يك بيابان سرد، اتوبوسى در كنار يك قهوه خانه بين راه توقف كوتاهى كرد. مسافران با پيچيدن لباس ها به دور خود سعى داشتند تا از سوز و سرماى باد خود را در امان نگه دارند شاگرد راننده با صداى بلند گفت: «تا نيم ساعت ديگر حركت مى كنيم. هركس مى خواهد مى تواند براى شام و نماز پياده شود.فقط زود برگرديد وگرنه جا مى مانيد». همه به سرعت اتوبوس را ترك كردند. راننده و شاگردش از پشت قهوه خانه به اتاقى رفتند كه براى رانندگان در نظر گرفته شده بود. بخارى كوچكى كه در گوشه اتاق بود، فضاى اتاق را گرم و مطبوع كرده بود. صاحب قهوه خانه به محض ديدن راننده و شاگردش به استقبالشان رفت. - سلام! خوش آمديد. خسته نباشيد. مسافران مشغول خوردن شده بودند. چند ساعتى گذشته بود، ولى اتوبوس بى حركت جلوى قهوه خانه ايستاده بود مسافران كه از اين بدقولى و انتظار كلافه شده بودند و سرما و فضاى قهوه خانه ناراحت وعصبى شان كرده بود، شروع به اعتراض كردند. هركس چيزى مى گفت با اين حال هيچ خبرى از راننده و شاگردش نبود. صاحب قهوه خانه به نظر عصبى و ناراحت بود. هيچ حرفى نمى زد. اصلاً نمى دانست كه چه بايد بگويد. از طرز رفتار او و كارگران قهوه خانه مردم كم كم مشكوك شده بودند. تا اينكه يكى از مسافران كه كنجكاوتر از بقيه بود آرام سرك كشيد. شاگرد راننده در اتاق پشتى بى هوش افتاده بود. راننده كه فهميده بود چه شده، مى فهميد كه چه غلطى كرده است. كنار دست او سرنگ هاى آلوده و وسايل هروئين برپا شده بود. بالاخره مردم پليس را خبر كردند. معلوم شد شاگرد راننده از بس كه در استعمال مواد مخدر و هروئين زياده روى كرده دچار شوك و مرگ شده است. در بازرسى از داخل اتوبوس و وسايل راننده مقدارى هروئين كشف شد، مأموران راننده را دستگير كرده وبا خود بردند. فريدون در دام افتاده بود. دامى كه خودش آن را پهن كرده بود. زن بى خبر از آنچه كه روى داده بود در خانه انتظار شوهرش را مى كشيد. روز بعد در حالى كه ناهيد بشدت نگران بود به طرف گاراژ راه افتاد. او هر طور بود بايد از رانندگان ديگر و صاحب گاراژ سؤال مى كرد شايد كسى از فريدون خبر داشت. در پرس وجوها ناهيد با ناباورى فهميد كه شوهرش زندانى شده است. او به خاطر اعتياد و مواد مخدر زندانى شده بود. زن به ملاقات شوهرش رفته بود. پشت ميله ها و درهاى بسته اشك ريخته بود. ترس از اينكه آبرويش جلوى فاميل و آشنا برود مخفيانه به ديدار وملاقات شوهرش رفت. ماهها گذشت. شوهرش به ۱۰ سال زندان محكوم شده بود. ديگر مردى نبود كه سايه اش را بر سرآنها بيندازد. روزها و هفته هاى اول غم نبودن مرد وكمبود حضور او براى ناهيد و بچه ها در دل بزرگ بود ولى كم كم دردهاى ديگرى هم به اين غم بزرگ اضافه شده بود. بچه ها لباس و غذا و پول و لوازم مدرسه مى خواستند، مريض مى شدند و زن بايد دوا ودكترشان مى برد. اين ها خيلى سخت بود. فريدون كسى را نداشت كه به زنش كمك كند و زن هيچ كمك حالى در كنارش نداشت. ناچار براى كم كردن مشكلات قرض كرده بود. بچه هايش گرسنه بودند و او بايد پاسخى براى اين واقعيت تلخ پيداكند. بچه هايش از نظر سنى كوچك بودند. هيچ كدام نبودن پدر را احساس نمى كردند جز فرهاد كه پسر بزرگشان بود. او به سن نوجوانى رسيده بود. ناهيد فكر مى كرد فرهاد تا اندازه اى توانسته است جاى خالى شوهرش را پركند. پسرك بسيارى از كارهاى خانه را مثل يك مرد به تنهايى انجام مى داد. زن براى اينكه مشكلات اقتصادى كمتر به او فشار بياورد به دنبال كارى مى گشت تا لقمه نانى به خانه بياورد.هيچ يك از اقوام كمكى به او نكرده بود. همه با ديدن او تعارف و بعد بعد هم خودشان را از او دور مى كردند. در برابر اين رفتارها بود كه زن مى گفت: «بچه هايم آب و نان و لباس مى خواهند». دوست نداشت ببيند كه بچه هايش از گرسنگى در نبودن پدر سختى مى كشند. شوهرش هم در زندان كار مى كرد، ولى پولى كه او مى فرستاد براى زن وبچه ها كافى نبود. زن بعد از متوسل شدن به همه بالاخره موفق شد تا براى نظافت در يك بيمارستان استخدام شود. هرچند كه كارش سخت بود، ولى با حقوقى كه مى گرفت مى توانست تا حدى كمبودها و سختيها را برطرف كند. زن هر روز صبح از ساعت ۷ صبح تا ساعت ۴ عصر در بيمارستان كار مى كرد. او آنقدر در كارش حساسيت به خرج داده بود كه همه او را تحسين مى كردند. ناهيد چندماهى بود كه در بيمارستان كار مى كرد، ولى شرايط سخت و مشكلات داخل خانه و شرايط زندگى عرصه را به او تنگ كرده بود. ادامه دارد
|
|
|
|
|
پرداخت ديه زن و شوهر به يكديگر
گروه حوادث: يك مرد ۵۱ ساله كارخانه دار و همسر ۳۲ ساله اش به پرداخت ديه در حق يكديگر محكوم شدند. سازمان پزشكى قانونى تهران طول درمان مرد كارخانه دار را سه برابر همسر جوانش تشخيص داد. بنا به اين گزارش ساعت ۲۱ شب ۲۶ تيرماه سال جارى زن و شوهر با حالتى آشفته به كلانترى ۱۴۰ باغ فيض مراجعه و از يكديگر به خاطر ايراد ضرب و جرح عمدى شكايت كردند. مرد شاكى كه ۵۱ ساله و كارخانه دار بود، گفت: پس از ۲۰ سال اقامت در آمريكا، به ايران آمدم و اقدام به راه اندازى دو كارخانه كردم و با دخترى كه در همسايگى پدرم زندگى مى كرد، ازدواج كردم. اما با وجود ثروت زياد و رفاه هميشه در زندگى اختلاف داشتيم تا اينكه مدتى قبل همسرم پس از بردن مقدار زيادى از اسناد و دلار و ديگر ارزهاى خارجى، خانه را ترك كرد و من تنها ماندم. تلاش من براى برگرداندن او بى نتيجه ماند. اين مرد با ناراحتى ادامه داد: قسمت زيادى از سرمايه و ثروتم را به نام او كرده ام. او بعد از آنكه از خانه خارج شد شكايات كيفرى و حقوقى را عليه من آغاز كرد. در يك مرحله او اقدام به توقيف حساب جارى من كرد. شب درگيرى براى ديدن پسر دوساله ام قرار گذاشتم تا جلوى خانه پدرزنم و در داخل خودروى من براى چند ساعت پسرم را ملاقات كنم اما ناگهان همسرم به سمت من حمله ور شد و با شكستن عينك ام مرا مورد ضرب و شتم قرار داد. خانواده اش هم او را همراهى كردند و من هم ناچار به مقاومت و دفاع از خودم شدم. در حالى كه زن جوان هم ادعا مى كرد از سوى شوهرش مورد ضرب و جرح قرار گرفته است به دستور «ملك فام» داديار شعبه چهارم دادسراى ناحيه ۵ صادقيه زن و شوهر به پزشكى قانونى تهران معرفى شدند. در گواهى صادره از سوى پزشكان اين سازمان طول درمان مرد ۱۰روز و طول درمان همسرش ۳ روز تعيين گرديد. با معرفى شهود اين زن و شوهر داديار «ملك فام» قرار مجرميت اين زن و شوهر را به اتهام ايجاد ضرب و جرح عمدى، توهين و تهديد و ايجاد مزاحمت براى يكديگر صادر كرد.
|
|
|
|