|
نگاهى انتقادى به كتاب «جريانهاى فكرى ايران معاصر» نوشته عبدالحسين خسروپناه
شتابناكى در درك تاريخ
بخش دوم و پايانى
|
|
|
حسين عليزاده روز پيش، بخش نخست از مقاله حاضر عرضه شد كه طى آن، مؤلف به كاستى هاى دل آزارى اشاره كرد كه در كتاب «جريان هاى فكرى ايران معاصر» به چشم مى خورد. در بخش دوم از اين نقد، نويسنده به ذكر موارد ديگرى از اين كاستى ها ـ از جمله درك نادرست از چالش فكرى ميان شيخ فضل الله نورى و ميرزاى نايينى ـ مى پردازد. گروه انديشه
۱۰- در صفحه ۳۵ دكتر سيدحسين نصر را از پايه گذاران جريان سنت گرايى نام برده در حالى كه مى دانيم ايشان فقط از شارحان و مروجان سنت گرايى است. در ادامه ۳ بار يادآور مى شوند كه دكتر نصر به بعد اجتماعى اسلام اهميت نمى دهند و از آن غافل هستند ولى «از نظر فكرى كاملاً تشيع گونه! فكر مى كنند... و فكرشان سالم است» ! صفحه ۳۷ ، و بديهى است كه اين دو با هم نمى سازند زيرا كه تشيع نه تنها بعد اجتماعى بلكه بعد سياسى و انقلابى هم داشته و دارد. سخن درست اين است كه آقاى نصر و سنت گرايان بر بعد معنوى اسلام بيش از بعد اجتماعى آن تكيه وتأكيد مى كنند وگرنه اگر مؤلف محترم به كتاب «قلب اسلام» از دكتر نصر كه پيش از اين كتاب جريان هاى فكرى و در سال ۸۳ منتشر شده است، نگاهى مى انداختند مى ديدند كه آن استاد چگونه با جديت وصراحت از بعد اجتماعى و حتى سياسى و انقلابى اسلام نيز بويژه در برابر جو شديد ضد اسلامى پس از ۱۱ سپتامبر در آمريكا، دفاع كرده و آن را شجاعانه وعالمانه تبيين و توجيه مى كند؟ جالب اينكه مؤلف در صفحه ۳۶ درباره آقاى نصر مى نويسد: «سنت گرايى آقاى نصر با اين كه به شدت اعتقاد به ميراث كهن دارد، فلسفه ملاصدرا را پذيرا است» ! شگفتا اين به آن مى ماند كه بگوييم آقاى خسرو پناه با اينكه به شدت مسلمان است، نماز هم مى خواند! اين چه حرفى است؟ اصلاً آقاى نصر سنت گرا شده است كه بر مواريثى همچون ابن سينا وابن عربى و ملاصدرا در برابر امثال لاك و هگل و سارتر و پوپر تأكيد كند. ۱۱ - درصفحه ۳۷ ، فقط ده سطر را به جريان شناسى مكتب تفكيك (با آن سوابق و طول و تفصيل) اختصاص داده و از جمله مى نويسند: «مكتب تفكيك با فرهنگ اسلامى تعارضى ندارد و پيروان آن نه دين ستيزند و نه دين گريز...»! عجيب است كه از برخى جريانات مشابه يا كم اهميت تر و گاه بى ريشه و بى ارزش كه قبلاً هم ياد كرديم در چندين برابر اين حجم (و بعضاً دهها برابر) سخن گفته شده و درباره آنها كه مواضع بسيار تندترى نسبت به اسلام رايج و جريانات معتقد دارند چنين تعبيرى هم نشده است! اين درست به آن مى ماند كه بخواهيم بزرگانى همچون امام خمينى يا علامه طباطبايى را در ده سطر جريان شناسى ! كنيم و آنگاه بگوييم كه امام خمينى نه كمونيست بود ونه ضد انقلاب! و علامه طباطبايى هم مخالف قرآن و فلسفه نبود! برادر عزيز، بزرگان مكتب تفكيك از جمله مروج زنده آن استاد حكيمى (كه شما از ايشان و زحمات فراوان و تأكيدات دهها ساله شان بر لزوم خلوص معرفت دينى و محوريت قرآن كريم و روايات معتبر هيچ يادى نكرده ايد) همه وجودشان سرشار از دغدغه دين مبين و دفاع از آن در برابر مكتب هاى ديگر است و همه حساسيت شان در برابر فلسفه يونانى و تصوف، به خاطر رسيدن به دين خالص و غيرالتقاطى و تشيع علوى است، آن وقت شما مى فرماييد آنان دين ستيز و دين گريز نيستند؟ واقعاً آفرين به اين جريان شناسى تحليلى و خدا خيرتان دهد كه اهل تفكيك (كه همه هدفشان تفكيك دين خدا از عقايد باطل است) را از اتهام دين ستيزى! تبرئه كرديد! ۱۲ - در صفحه ۳۸ درباره جريان هايدگرى ها مى نويسد: «اين جريان را اولين بار آقاى سيدفخرالدين شادمان مطرح كرد و آقاى سيداحمد فرديد وجلال آل احمد آن را ادامه دادند».و در صفحه بعد هم تأكيد مى كنند كه اين دو ،مسير شادمان را ادامه دادند! سخن درست آن است كه مرحوم شادمان مورخ، سياستمرد و اديب بود اما اهل فلسفه نبود و كوچكترين ربطى هم به هايدگريها و مكتب فرديد نداشت. و فرديد هم پيرو او نبود وخود را پيرو او نمى دانست. چنان كه جلال آل احمد هم اهل فلسفه نبود و ربطى به جريان هايدگرى نداشت بلكه فقط اصطلاح غربزدگى را از فرديد شنيد و آن را در معناى دلخواه خود (و متغاير با نظر فرديد) به كار برد و رايج كرد. در ادامه اطلاعات غلط ديگرى هم با عبارات عجيب درباره اين دو آمده است، مثلاً مى نويسد كه شادمان كتابى به نام «زبان باستان» و «شناخت ملل» داشته اند در حالى كه هرگز كتابهايى با اين عناوين در فهرستى كه خود وى در مجله راهنماى كتاب (سال ۴۱ ) ارائه كرده ديده نمى شود! همچنين مؤلف نام كتب ديگرى از شادمان را تسخير تمدن فرهنگى و در باب هند ذكر كرده كه درست آن «تسخير تمدن فرنگى» و «در راه هند» است. همچنين براى شناخت بيشتر شادمان نيز مى توان به كتاب «نادره كاران» از ايرج افشار مراجعه كرد كه اثرى از اين گونه كشفيات در آنجا نيست. درباره جلال نيز در صفحه ۳۹ عباراتى اينچنين نوشته اند: «يك انسان معتقد ومتدين شد... وى در جريان غرب زدگى با روش ادبيات و نقد ادبيات گونه به نقد غرب مى پرداخت... و بيشتر نقد ادبى داشت»! باز توضيحاً بگويم و اهل اطلاع مى دانند كه چنين نبوده و صرف نظر از نوع تعبير عجيب فوق، جلال به شهادت ياران و همسرش به آن معنا كه مؤلف پنداشته متدين و متشرع نشد اگرچه تحول مثبتى به سوى دين يافت و ديگر همچون جوانى دين گريز نبود. ضمناً درباره هدايت، فرديد ،نصر و آل احمد هم اينك يادنامه ها و منابع متعددى در بازار كتاب موجود است كه به خاطر رعايت اختصار از ذكر آنها مى گذريم. ۱۳ . مؤلف در صفحات فراوان به ذكر دهها عيب و ايراد گوناگون نسبت به صوفيان(از همه انواع و فرق آنان) از جمله همان ساختن خانقاه و تأويل قرآن و... پرداخته و تقريباً هيچ حسن مهمى براى آنها قائل نشده اند.عين همين موضع را درباره روشنفكران و جريان هايدگرى نيز داشته و در آنها نظر به عيب كرده اند. در حالى كه بايد گفت كه فى المثل صوفيان با همه اشتباهات (و بعضاً انحرافاتشان) محاسن وهنرهايى هم داشته است و از جمله ادبيات عظيمى خلق كرده اند و آثار مثبت و ارجمندى بر جاى نهاده اند كه برخى از آنها همچون فصوص الحكم، اسرارالتوحيد، مثنوى، مقالات شمس، غزليات حافظ و گلشن راز و... ازمفاخر ايران و اسلام و بلكه بشريت است و نكته هاى بسيار شريف و ارزشمند ومتعالى در آموزه هاى آنان كم نيست و اين قولى است كه جملگى برآنند، و بزرگانى همچون امام خمينى، علامه طباطبايى، استاد مطهرى، علامه حسن زاده و استاد جوادى آملى و علامه جعفرى و دكترين زرين كوب (در كتاب ارزشمند «ارزش ميراث صوفيه» و...) ... نيز بدان تصريح و تأكيد داشته اند. همچنين ايشان در معرفى تفصيلى تر فرق صوفيه شيعه و ايرانى، در حالى كه صفحات بسيارى را به ذهبيه اختصاص داده اند از ساير آنها همچون گناباديها و نوربخشى ها و خاكساريه و ديگر نعمت الهى ها چندان سخنى به ميان نياورده اند در حالى كه اينها بعضاً اگر از ذهبيه مهمتر و فعالتر (و نيز پرمسأله تر) نباشند، در مقام جريان شناسى كمتر از آن هم نيستند. برخى تعارضات دو گفتمان شيعى در مشروطه (شيخ فضل ا... نورى و ميرزاى نائينى) ۱۴. مؤلف در فصل اول گفتار دوم خود كه شايد مهمترين بخش كتاب باشد به «گفتمان سياسى شيخ فضل الله نورى و ميرزاى نائينى» پرداخته و ادعايى عجيب و نتيجه گيرى هاى عجيب ترى را مطرح كرده است كه به دليل اهميت فراوان انقلاب مشروطه و نقش برجسته دو عالم بزرگ ياد شده، لازم مى نمايد قدرى در آن درنگ كنيم. در صفحه ۸۶ خلاصه سخن ايشان اين است كه «هيچگونه اختلاف انديشه و فلسفه و حتى راهبردى (!) در عرصه سياست در ميان آن دو عالم برجسته شيعى وجود ندارد.»! ودرصفحه ۸۹ نيز مى افزايندكه اين دو «از گفتمان و انديشه سياسى يكسانى برخوردار بودند» ! در حالى كه بديهى است و اهل تحقيق مى دانندكه به شهادت منابع متعدد دو عالم نامبرده دست كم به لحاظ فكرى و معرفتى در تفسير معناى عدل، مساوات، آزادى، تبعيض، استبداد (بويژه استبداد دينى) ، شورا، انتخابات و رأى مردم، اختيارات حاكم يا ولى فقيه اختلاف شديدى داشتند و از لحاظ عملى و نحوه تحليل و كنش اجتماعى و موضع گيرى سياسى نيز درست عكس يكديگر عمل كردند و دو جريان كاملاً مختلف بودند تا جايى كه مشروطه خواهان به فتواى يكى مبنى بر وجوب مشروطه تكيه كردند و ديگرى را به خاطر مقابله با مشروطه و تحريم آن اعدام كردند! البته براى رفع سوء تفاهم احتمالى بايد تأكيد كردكه قتل شيخ فضل الله به دست برخى از مشروطه خواهان غربگرا و افراطى (كه بعضاً ارمنى و ضد اسلامى هم بودند) عملى كاملاً مردود ونابخردانه بود كه هنوز پس از صد سال ملتى دارند تاوان آن را مى پردازند.اين عمل تندروانه و مشكوك و بلكه فجيع و شنيع را علماى نجف و مرحوم علامه نائينى نيزمحكوم كردند، اما از سويى ديگر هم نمى توان منكر شد كه شيخ فضل الله هرچه در توان داشت با مشروطه اى كه علماى نجف (و در رأس آنها مرجع برجسته اى همچون مرحوم آخوند خراسانى) با همه توان از آن حمايت مى كردند، مقابله كرد و حتى گفته شد كه از به توپ بستن مجلس اول (كه در مجموع بهترين مجلس كل دوران مشروطه بود و اصل نظارت فقها را بر كليه قوانين تصويب كرده بود و مجتهدان برجسته اى همچون سيدين؛ طباطبايى و بهبهانى علاوه بر اخيار و احرار و آزاديخواهان خوشنام ديگر در آن بودند) و قتل وحشيانه نمايندگان ملت توسط مستبد خونريزى همچون محمدعلى شاه آن هم به دست قزاقان روسى و با حمايت تزار روس، حمايت كرد واقعاً هم اگر حمايتهاى شيخ فضل الله از شاه مستبد و مقابله ايشان با فتواى بزرگان نجف نبود، هيچ مشروطه خواهى جرأت و قدرت جسارت به ايشان را نداشت چه رسد به اينكه اعدام شود! عجيب اينكه مؤلف در توجيه استبداد وحشيانه محمدعلى شاه و نيز توجيه حمايت شيخ از وى در دوره استبداد صغير در صفحه ۲-۱۰۱ مى نويسد كه «شيخ، خود را بين دو محذور مخير ديد ... يكى حاكميت عمال بيگانه روس و انگليس و سياستهاى انگليسى و ديگرى حاكميت محمدعلى شاه... از اين رو، در آن مقطع از شاه حمايت مى كرد»! بايد پرسيد كه چگونه است كه مراجع و علماى بزرگ نجف كه قطعاً از شيخ فضل الله (به عنوان يك مجتهد و نه مرجع) اعلم و اتقى و دلسوزتر و بصيرتر بودند، «عليه شاه سفاك جائر فتواى جهاد داده و دفع آن كافر متجاسر را واجب قلمداد فرمودند. ر.ك منابع اصلى تاريخ مشروطه» و شاه كه به كمك روسيه، خانه اميد ملت و علما (يعنى مجلس اول) را به توپ بست و بعد هم كه به فتواى علما او را سرنگون كردند به سفارت روسيه پناه برد و آشكارا مورد تقويت و حمايت روس (در حد وابستگى و تبعيت كامل) بود، گزينه شيخ فضل الله قرار مى گيرد تا عمال روس حاكم نشوند؟!! بديهى است كه كودتاى ضد مشروطه شاه، دقيقاً روسى و استعمارى بود. همان روسيه كه اندكى بعد مجلس دوم را هم با اولتيماتوم بست، ايران را اشغال، گنبد امام هشتم را گلوله باران و علماى آزاديخواه تبريز را در روز عاشورا به دار كشيد و علماى نجف عليه آن حكم جهاد صادر كردند، شيخ فضل الله را حمايت كرده و دعوت به پناهندگى كرد و پرچم خود را براى حفاظت از ايشان فرستاد (گرچه ايشان هيچكدام را نپذيرفت) و آيا اين بود همان جلوگيرى دلخواه از سلطه روس از طريق حمايت از شاه روس پناه؟! آيا با اينگونه تناقضات و برداشتهاى كاملاً وارونه مى توان تاريخ را تحريف كرد و اسناد و منابع دست اول مشروطيت را ناديده گرفت؟! اصولاً خيلى روشن است و در جاى خود اثبات شده است كه علامه نائينى رساله گرانقدر «تنبيه الامه ...» خود را در دوره استبداد صغير و در نفى همان شبهات ضدمشروطه (به ويژه فصل ۳ و ۴ و ۵ آن را) و پاسخ به دعاوى و لوايح شيخ فضل الله و هوداران او نوشت كه مورد تأييد و تقريظ مراجع ثلاث نجف قرار گرفت و حتى در رؤياى صادقانه اى كه مؤلف بزرگوار آن نقل مى كند به تأييد امام زمان (ع) رسيد. از سوى ديگر هم مى پذيريم كه شيخ فضل الله شجاعانه و براساس اجتهاد خود عمل كرد و تا پاى جان بر رأى خود استوار ماند و از مرگ و شهادت نهراسيد اما نمى توان پذيرفت كه آن دو بزرگوار به صرف داشتن برخى مبانى مشترك، يك جريان همسان بودند. آيا نياز به اثبات دارد كه مرحوم علامه نائينى، تلويحاً و تصريحاً مخالفان مذهبى مشروطه را عمله استبداد دينى و طبق يك حديث آنها را براى شيعه خطرناك تر از لشكر يزيد مى شمارد؟ (صفحه ۳۸ تنبيه الامه، تصحيح آيت الله طالقانى، شركت سهامى انتشار) و نيز آنان را دانسته يا ندانسته آلت دست طاغيان و ستمكاران سفاك و ابزار ادامه سلطه آنان مى داند؟ و نيز رساله خود را در دفاع از مجلس و قانون اساسى مشروطه و براى دفع مخالفان آن نوشته است؟ و باز آيا نياز به اثبات دارد كه شيخ شهيد نورى، برخى از اساسى ترين قواعد و لوازم مشروطه را در تضاد با اساس شريعت مى دانست؟ ۱۵- در پايان در برخى ديگر از خطاهاى متعدد كتاب مورد بحث را (كه بعضاً كوچك هم نيستند) به اميد انجام اصلاحات در چاپ بعدى به اجمال ياد مى كنيم: - منطقة الفراق و تفكر توده به جاى منطقه الفراغ و تفكر توده اى صفحه ۳-۴۲ - يوذاسف (به طور مكرر) به جاى بوذاسف صفحه ۵۶-۵۵ - انما الاعتبار بالخرقه، به جاى بالحرقه همراه با پرانتز وارونه صفحه ۵۹ - ستون تاريخى به جاى متون تاريخى صفحه ۸۴ - كاربرد جمع غلط فارسى - عربى فرمايشات صفحه ۷۶ در مقاله چاپ شده (و نه سخنرانى) - فقهاى الحادى به جاى فرقه هاى الحادى صفحه ۸۸ - «اگر ميسر نشد، مؤمنان فاسق [!] بايد زمام را در دست گيرند» صفحه ۱۰۴ به جاى مسلمانان فاسق - «شريعتى ضربه مهلكى به ماركسيست زد. نمى خواهم بگويم شريعتى ماركسيسم بود.» صفحه ۱۲۷ كه استعمال وارونه اصطلاحات است. - مكين تاير مكرراً (چون نام آن شخص مك است نه مكين) به جاى مك اينتاير صفحه ۱۴۴ - گادامرد به جاى گادامر صفحه ۱۷۸ و ادوار براون به جاى ادواردو گلذيهر به جاى گلدزيهرص ۵۳ - نشر ضاله، به جاى كتب يا مطالب ضاله، صفحه ۲۱۱ - «حكومت استبدادى رضاخان در سال ۱۲۹۹ توسط انگليسى ها اتفاق افتاد.»! صفحه ۲۲۷ - غلط در ضبط آيه و حديث، چند مورد از جمله صفحه ۶۰ و ۲۳۴ (بعث به جاى بعثت و ...) - بريدگى مشايخ ذهبيه، به جاى بريدگى در سلسله مشايخ ذهبيه، صفحه ۶۴ ديگر چه بگوييم جز اينكه دعا كنيم خداوند توفيق نگارش آثار بهترى را به مؤلف عطا فرمايد.
|