جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 16, 2005
كودك و نوجوان (۱)
۳۳۴۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
قطار ارواح!
240300.jpg
اين خسرو اعصاب درست و حسابى نداره. مخصوصاً تازگى ها از دست ترافيك خيلى اعصابش خرد مى شه و خلاصه اصلاً جنبه زندگى در قرن بيست و يكم رو نداره. خيلى آدم ضايعيه، يه بار با هم داشتيم مى رفتيم سينما، توى تاكسى بوديم و ديگه تقريباً مطمئن شده بوديم كه به اين سانس نمى رسيم بهتره اميدوار باشيم لااقل به سانس بعدى برسيم كه يه دفعه تپل خان شاكى شد و از ماشين زد بيرون و رفت سراغ دونه دونه ماشين ها و ازشون مى پرسيد كه مگه كار و زندگى ندارن كه با ماشين اومدن بيرون! خلاصه بساطى بود، شانس آوردم كه با كمك چنگيز تونستيم سريع جمعش كنيم وگرنه فكر كنم اون آقا سيبيلوئه كه يه دونه از اين كاميون نارنجى ها داشت يه جاى سالم تو بدن خسرو نمى ذاشت.
بعد از اون ماجرا، «چ.س.م.خ.» تصميم گرفت براى فرار از ترافيك و رسيدن به موقع سر قرارهاى علمى، فرهنگى، هنرى و تفريحى و همچنين آرامش روحى و روانى سنگين ترين عضو گروه، از وسيله مدرنى به نام مترو استفاده كنه. من هم كه از بچگى آدم مدرنى بودم و يه دونه از اين قطارها داشتم كه دور خودش مى چرخيد، تصميم گرفتم يه راهنماى كوچك متروسوارى بنويسم كه هم ديگر اعضاى گروه حاليشون بشه كه مترو چيه، هم خواننده هاى پرشمار ايران جمعه با اين وسيله كاربردى بيشتر آشنا بشن...
مترو چيست؟
مترو به قطارى مى گن كه چون روى زمين جا نبوده، زير زمين راه مى ره. تازه خوراك فيلم هاى ترسناك هم هست، مثلاً توى اون فيلمه كه يه آقاهه مرده بود، اما روحش هنوز توى زمين ول مى گشت، ما مى فهميديم كه هر قطار اختصاص به يه روح داره و نمى شه آدم همين طورى سرشو بندازه پايين و بره توى قطار. قبلش بايد يه حق عضويتى به روح هاى ساكن در مترو بدين و بعدش سوار قطار بشين. البته جديداً يه كارت هاى اعتبارى اومده كه با اونا مى تونين خيلى راحت حق آب و گل روح ها رو پرداخت كنين.
چگونه سوار مترو بشيم؟
همون طور كه گفتم مترو زير زمينه و به خاطر همين پيدا كردن ايستگاه هاى مترو يه ذره سخته. اما به هرحال روش هايى براى پيدا كردن ايستگاه هاى مترو وجود داره؛ يكى از اونا روش سرخپوستيه كه ريشه در گذشته ها داره و معمولاً هم جواب مى ده. در اين روش بايد گوش تون رو بچسبونين به زمين و هرجايى كه صداى آدميزاد و داد و بيداد و اين جور چيزا شنيدين مى فهمين كه اون پايين ايستگاه متروئه. البته قبلنا كه هنوز قطارها نرفته بودن زير زمين و روى زمين راه مى رفتن سرخپوست ها از اين روش براى فهميدن زمان رسيدن قطار استفاده مى كردن كه معمولاً با قطع شدن كله سرخپوست بيچاره همراه مى شد. يه راه ديگه هم اينه كه وايسين كنار خيابون و وقتى يه آقاى مسافركش برات بوق زد، به جاى مقصد بهش بگين «دربست مترو!» مطمئن باشين از زير سنگ هم كه شده براتون يه ايستگاه مترو جور مى كنه!
البته يه راه ديگه هم هست و اون هم اينه كه هرجا از اين تابلو زردها ديدين كه عكس يه آقاى راننده مترو روش بود، بايد متوجه بشين كه اونجا ايستگاه متروئه.
بعد از كشف محل ايستگاه شونصدهزارتا پله بايد برين پايين تا برسين به قطار. البته اون موقع كه داشتن اين ايستگاه ها رو مى ساختن حواسشون بوده و براى راحتى ما پله برقى و آسانسور درست كردن، اما نمى دونم چرا همه اين پله برقى ها برعكس مى ره و آسانسورها هم اصلاً راه نيفتاده. خلاصه كه يه خورده سخته اما عوضش از گير كردن تو ترافيك و كنترل خسرو تپل راحت تره.
بعد از اينجا به يه جايى مى رسين كه چند تا آقا نشستن و منتظرن تا شما حق عضويت روح هاى ساكن در قطارها رو بپردازين. البته اسم اين حق عضويت ها بليته ولى منظورشون همونه كه نذارن شما سرتونو بندازين پايين و برين تو قطار. تازه مى تونين اگه مصرف تون زياده، حق عضويت تون رو يه دفعه بدين و از اين كارت هاى اعتبارى بگيرين و ديگه هر دفعه كلى تو صف نايستين و دنبال پول خرد بگردين تا يه دونه بليت (حق عضويت) بخرين. فقط من موندم اين روح هاى سرگردان مترو چه جورى به قيمت ۶۵ تومن براى هربار سوار شدن رسيدن؟! يادمه يه بار يه آقايى دنبال پول خرد مى گشت و زير لبى كلى از اون حرف هاى «بدآموز!» نثار كسى كرد كه اين قيمت رو گذاشته روى بليت ها.
بعد از اين مرحله به قسمت هيجان انگيز ماجرا مى رسيم كه همون «سوار شدن» باشه. وقتى كه رسيدين روى سكوى ويژه سوار شدن اولين چيزى كه توجه تون رو جلب مى كنه، خط قرمزيه كه لبه سكو كشيدن. يه آقايى هم پشت ميكروفون نشسته و هى تذكر مى  ده كه اين خط قرمز براى حفظ امنيت ماست و تا توقف كامل قطار نبايد از روى اون عبور كرد. البته راستش ما اعضاى گروه «چ.س.م.خ» خيلى به حرف هاى اون آقاهه توجه نمى كنيم، همين طورى براى خودش يه چيزى مى گه. تقريباً توى اين مدت هم هيشكى رو نديدم كه اين ور خط وايسه و تقريباً همه اون ور خط واى ميسن! اما سخت ترين مرحله سوار شدن جاييه كه قطار وارد ايستگاه مى شه و درهاشو باز مى كنه تا مسافرها سوار و پياده بشن. در اين لحظه شما بايد از تمام نبوغ و استعداد و قدرت هاى پيدا و پنهان تون استفاده كنين تا يه صندلى براى نشستن پيدا كنين. تا مى تونين نفر جلويى تونو هل بدين، بپرين روى سرش، با جفت پا بزنين تو دماغش، دو سه تا صفت ضايع زير گوشش زمزمه كنين كه حواسش پرت شه، تكل از پشت برين روش... خلاصه هر كار مى تونين انجام بدين تا نتونه قبل از شما به صندلى هاى قطار برسه.
تبصره: ديگه دوران بازى جوانمردانه و احترام به پيشكسوت و اخلاقيات پهلوان بازى و اين جور چيزا گذشته. وقتى يه جا براى نشستن گير آوردين، از جاتون جم نخورين و تحت هيچ شرايطى اونو از دست ندين. حتى اگه يه پيرمرد بالاى ۱۵۰ سال بالاى سرتون وايساده بود و جلوى چشم تون سكته كرد و افتاد روى زمين. اينا همه ش فيلمه و مى خواد با سوء استفاده از احساسات پاك و انسان دوستانه شما، صندلى تونو از چنگ تون دربياره.
البته اگه توى ساعت هاى شلوغ خواستين سوار مترو بشين و هيچ جايى براى نشستن نبود و حتى نمى تونستين هم براى وايسادن هم جايى پيدا كنين، كافيه دماغ تونو از در رد كنين. حتى اگه انگشت شست پاتون هم فقط داخل قطار شد ايرادى نداره، وقتى درها بسته بشه هرجورى كه باشه با فشار در و كمك هاى غيبى توى قطار جامى شين.
240198.jpg
كمك هاى غيبى
يه آقاييه به اسم كمك هاى غيبى كه وقتى قطار مى خواد راه بيفته مى آد همه درها رو چك مى كنه، اگه يه درى باز مونده باشه و بعضى از اندام هاى تحتانى شما بين در گير كرده باشه، با كمك لگد و چند فشار موضعى شما رو به داخل قطار هدايت مى كنه و در رو مى بنده.
توى قطار وايسادن هم البته شرايط ويژه اى داره و همين طورى الكى نيست. مثلاً بايد بدن تون قابليت  انعطاف پذيرى داشته باشه تا توى فشار جمعيت خيلى له نشين. مثلاً يه بار كه با خسرو داشتيم از قطار پياده مى شديم، دو سه نفر از توى شكم خسرو داد زدن كه با اجازه كى دارى اينجا پياده مى شى و ما مى خوايم ايستگاه بعد پياده شيم! به خاطر همين مجبور شديم يه ايستگاه ديگه هم توى قطار بمونيم تا اونايى كه در اثر فشار وارد شكم خسرو شده بودن به كار و زندگى شون برسن. البته اگه دست تون هم به ميله اى نرسيد تا ازش آويزون بشين و خودتون رو نگه دارين، بهترين كار همينه كه يكى مثل خسرو رو پيدا كنيد و به طور نامحسوسى بهش تكيه بدين؛ هم نگه تون مى داره و نمى ذاره بيفتين هم اينكه گرم و نرمه و تا برسين مى تونين يه چرتى بزنين.
توجه: يه بار با چنگيز مى خواستيم سوار قطار بشيم، توى فشار جمعيت همديگه رو گم كرديم. پنج دقيقه بعد كه همديگه رو پيدا كرديم ديدم روى صورتش جاى چهارتا انگشت مونده و اين ور صورتش هم انگار يكى با ناخن، دست به اصلاحاتى زده بود. روى پيشونى اش هم جاى پاشنه يه كفش زنونه مونده بود. بيچاره چنگيز انگار در اثر فشار مردم حواسش نبوده و سوار واگن اولى شده بود...
خلاصه كه حواس تون باشه هيچ وقت طرف هاى واگن هاى اول و دوم قطار نرين كه ممكنه يه مقدار ناچيزى دچار كتك خوردگى بشين.
موقع پياده شدن هم پيشنهاد مى كنم تا جايى كه مى تونين توى قطار بمونين تا ايستگاه خلوت بشه. چون ممكنه همون فشار جمعيتى كه چنگيز رو برد توى واگن اول، شما رو به جاى ميرداماد تا كرج هم ببره.
|||
از وقتى كه سوار مترو مى شيم تقريبا وزن خسرو نصف شده و تازگى ها به اين نتيجه رسيده كه موندن تو ترافيك بهتر از اينه كه توى مترو له و لورده بشه و شكم خوشگلشو از دست بده. من و چنگيز هم تقريباً شبيه اين ماهى ها شديم كه يه بُعد دارن و فقط از بغل ديده مى شن و وقتى مى چرخن تبديل به يه خط صاف مى شن. بيچاره اين روح هايى كه مجبورن همه عمرشون رو توى قطار بگذرونن، هرچقدر هم حق عضويت ازمون بگيرن حق دارن...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |