|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
داستان
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
نشان زرد
|
|
|
مانا نيستانى ماجرا از شبى بارونى و وهم انگيز در برج «واگ فيلد» لندن كه جواهرات سلطنتى رو در اون نگه مى دارند شروع مى شه. جنايتكار مرموزى با لقب «نشان زرد» هر بار پيش از انجام جرم هاش از طريق مطبوعات به پليس هشدار مى ده كه ظرف ۲۴ ساعت آينده عملياتى رو در نقطه اى از لندن انجام مى ده و بعد هم سر قولش واميسته و علامت خودش رو كه يك «M» زرد رنگه به عنوان امضا در محل واقعه مى كشه. اين بار نشان زرد جواهرات سلطنتى رو با وجود نگهبانى شديد محافظان برج «واگ فيلد» مى دزده و پليس كه ديگه عاجز شده از كاپيتان بليك و پروفسور مورتيمر مى خواد كه در حل معماى نشان زرد كمكش كنند. بليك و مورتيمر به اين نتيجه مى رسند كه هدف نشان زرد چيز ديگه ايه و هر چى تا به حال انجام داده براى دستگرمى و رد گم كردن بوده. كمى بعد چهار نفر از اعضاى كلوپ سانتر يكى يكى توسط نشان زرد دزديده مى شند و كارى از دست بليك و مورتيمر بر نمى آد. انگار ماجرايى در گذشته اين چهار نفر رو به هم ارتباط مى داده و هدف اصلى نشان زرد هم انتقامه. امّا از اين جنايتكار عجيب كه گلوله به تنش اثر نمى كنه و با نيرويى ناشناخته دشمنانش رو فلج مى كنه، كيه؟ همين طور كه از اين چند خط فهميديد با يك داستان فوق العاده مهيج و اسرار آميز رو به رو هستيم و مهمتر از همه اين كه ماجرا در قالب يك كتاب كميك استريپ تعريف شده. احتمالاً شما مجموعه كارتونى «بليك و مورتيمر» رو از تلويزيون ديديد و از قبل با اين دو دوست ماجراجو آشنا هستيد. «ادگار.پى.ژاكوبس» نويسنده و طراح بلژيكى، خالق اين دو قهرمان كميك استريپ (و بعدها كارتون) جزو پايه گذاران كميك استريپ مدرن اروپاييه. ژاكوبس و هموطن معروف ترش «هرژه» - خالق تن تن _ در دهه هاى ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ تأثير عجيبى روى كتاب هاى كميك استريپ داستانى گذاشتند. جالبه بدونيد كه ژاكوبس مدت ها دستيار هرژه و طراح پس زمينه تصاوير كتاب هاى «هفت گوى بلورين»، «زندانيان معبد خورشيد»، «هدف كره ماه» و «روى ماه قدم گذاشتيم» بود تا اين كه از سال ۱۹۴۶ به صورت مستقل شروع به طراحى كميك استريپ «بليك و مورتيمر» در مجله تن تن كرد. اگه كتاب «روى ماه قدم گذاشتيم» از مجموعه ماجراهاى تن تن رو خونده باشيد قدرت طراحى ژاكوبس رو در ساخت و ساز مناظر كره ماه ديديد، اين توانايى در تك تك كادرهاى «نشان زرد» هم كاملاً به چشم مى خوره اما چرا مجموعه آثار ژاكوبس هيچوقت موفقيت «تن تن» رو به دست نياوردند؟ جوابش رو شايد در همين كتاب هم بشه پيدا كرد؛ باوجود داستان پر پيچ و خم و جذاب و تصوير سازى هاى عالى، طراحى شخصيت ها و طرز قرار گرفتن شون توى كادرها، خشك وكسل كننده به نظر مى رسند، كاراكتر ها زيادى عصاقورت داده وجدى هستند همون طور كه در روايت داستان كمتر اثرى از طنز و شوخ طبعى مى بينيم. پروفسور تورنسل كم شنوا و حواس پرت، دوپن هاى بى عرضه و كاپيتان هادوك عصبانى هيچوقت از ذهن ما عشاق سينه چاك تن تن پاك نمى شند اما كميك استريپ هاى بليك و مورتيمر چنين شخصيت هايى كم دارند و حتى خود دو قهرمان اصلى هم چندان به ياد موندنى نيستند! به هر حال «نشان زرد» كه سال ۱۹۵۳ نوشته و طراحى شده كتاب ارزشمنديه. بخش هاى پرتحركش كه مربوط به تعقيب و گريز بليك و مورتيمر با نشان زرد مى شه و اقعاً جذاب از كار در اومده و خلاصه دست «نشر لك لك» درد نكنه كه مجموعه كتاب هاى مصور ژاكوبس رو چاب كرده گرچه، مشكل كيفيت پايين چاپ تصاوير دركتاب هاى كميك استريپ ترجمه اى، همچنان باقيه و روى اعصاب مى ره. مهدى شاه خليلى كتاب رو ترجمه كرده و آشنا شدن با يكى از پدران كميك استريپ مدرن اروپايى ۱۵۰۰ تومان (البته در چاپ اول!) خرج بر مى داره.
|
|
|
|
|
داستان
جك و لوبياى سحر آميز
|
|
|
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
قسمت اول روزى روزگارى در زمان هاى گذشته، بيوه فقيرى به همراه تنها پسرش به نام جك در كلبه كوچكى زندگى مى كرد. اون ها از مال دنيا به جز يك گاو شيرده به نام سفيدبرفى چيزى نداشتند و هر روز رو با فروش شير اون مى گذروندند تا اين كه يك روز سفيدبرفى ديگه شير نداد. مادر جك در حالى كه با عصبانيت دستهاش رو به هم مى ماليد گفت: «حالا چه خاكى به سرمون بريزيم؟» جك گفت: «نگران نباش من مى رم يه كار پيدا مى كنم.» مادر جواب داد: «چرند نگو! هيچ كس به تو كار نمى ده. قبلاً هم اينو امتحان كردى. بايد يه فكر اساسى تر بكنيم. ما بايد سفيدبرفى رو بفروشيم و با پولش يه مغازه باز كنيم.» جك گفت: «فكر خوبيه. امروز جمعه بازاره، من مى رم و سفيد برفى رو مى فروشم و با كيسه پر از پول برمى گردم.» بنابراين جك طنابى دور گردن گاو بست و به راه افتاد اما هنوز مدت زيادى نرفته بود كه پيرمرد عجيب و غريبى سر راهش سبز شد و گفت: «صبح به خير جك!» جك خيلى تعجب كرد، آخه اين مرد غريبه اسم اون رو از كجا بلد بود؟ و در جوابش گفت: «صبح شما هم به خير!» پيرمرد گفت: «كجا دارى مى رى؟» - مى رم اين گاو رو بفروشم. مرد نگاهى به گاو انداخت و گفت: «فكر مى كنى گاوت به اندازه چند تا لوبيا مى ارزه؟» جك پوزخندى زد و گفت: «اين چه سؤاليه؟ خب، هزار تا و يا بيشتر!» مرد جواب داد: «ولى من مى گم به اندازه ۵ تا لوبيا ارزش داره» اونوقت دستش رو به طرف جك دراز كرد، ۵ تا لوبياى كج و كوله كف دستش بود! «همه اش همين؟!» پيرمرد گفت: بهتره بدونى اينها چند تا لوبياى معمولى نيستند اگه اونها رو در شب بكارى نزديك صبح تبديل به ساقه لوبياى بزرگى مى شن كه بلندى اش تا آسمون مى رسه!» جك كه به هيجان اومده بود گفت: «راست مى گى؟» مرد گفت: «معلومه! من حاضرم سفيدبرفى رو با اين لوبياها عوض كنم و اگه اينطور كه گفتم نشد، گاوت رو بهت پس مى دم.» جك با خوشحالى قبول كرد وطناب سفيدبرفى رو به دست پيرمرد داد و لوبياها رو ازش گرفت و به خونه برگشت. هنوز مدت زيادى از رفتن جك نگذشته بود و مادرش با ديدن او حسابى تعجب كرد و گفت: « به اين زودى برگشتى؟! مى بينم كه تونستى سفيدبرفى رو بفروشى.» جك با خوشحالى با سرش جواب مثبت داد، مادر ادامه داد: «آفرين پسرم! بگو ببينم چقدر فروختى؟» جك جواب داد: «نمى تونى حدس بزنى!» مادر كه فكر مى كرد جك معامله خيلى خوبى كرده با خوشحالى گفت: «۱۰ پوند، ۱۵ پوند، ۲۰ پوند؟!» - بهتر از اون. من سفيد برفى رو با ۵ تا لوبياى سحرآميز عوض كردم! مادر كه انگار يك سطل آب سرد روى سرش ريخته باشند، چند لحظه چيزى نگفت ولى بعد با عصبانيت فرياد زد: «چى؟ تو چى كار كردى؟ پسره احمق! تو سفيد برفى رو، بهترين گاو شيرده اين منطقه رو با ۵ تا لوبياى كج و كوله و بى ارزش عوض كردى؟! زود از جلوى چشمهام دورشو!» و در حالى كه از شدت عصبانيت خونش به جوش اومده بود، لوبياها رو از دست جك گرفت و از پنجره بيرون انداخت و گفت: «بيا، اينم از لوبياهاى عزيزت! حالا به اتاقت برو. امروز از غذا خبرى نيست.» جك با ناراحتى به اتاق زيرشيروانى اش در بالاى پله ها رفت و روى تختش دراز كشيد. اون خيلى ناراحت بود هم به خاطر مادرش و هم به خاطر اين كه از غذا محروم شده بود. آخه خيلى گرسنه بود. صبح روز بعد وقتى جك از خواب بيدار شد، اتاقش منظره عجيبى پيدا كرده بود؛ نصفى از اون روشن و نصفى اش در سايه بود. جك پريد و لباسهاش رو پوشيد و كنار پنجره رفت و ناگهان در جا خشكش زد. فكر مى كنيد چى ديده بود؟ لوبياهايى كه مادرش بيرون انداخته بود حالا رشده كرده و به ساقه لوبياى بزرگى تبديل شده بودند كه بلندى اش تا ابرها مى رسيد! پيرمرد راست گفته بود. ساقه لوبيا درست از كنار پنجره اتاق جك رد مى شد پس تنها كارى كه بايد مى كرد اين بود كه پنجره رو باز كنه و روى ساقه اون بپره. ساقه لوبيا مثل نردبان بلندى بود. پس جك شروع كردن به بالا رفتن از اون و بالا رفت و بالا رفت و اونقدر رفت و رفت تا به ابرها رسيد و چشمش به جاده دور و درازى افتاد. پس در مسير جاده به راه افتاد و اونقدر رفت تا به خونه بسيار بزرگى رسيد. كنار پله هاى خونه زن بسيار بزرگ و بلند قدى ايستاده بود. جك مؤدبانه گفت: «سلام خانم. مى شه لطفى بكنيد و كمى غذا به من بديد. آخه من از صبح ديروز چيزى نخوردم و خيلى گرسنه ام.» زن جواب داد: «صبحانه مى خواى، نه؟ مى دونى چيه اگه همين الآن از اين جا نرى، هر لحظه ممكنه شوهر من از راه برسه و به عنوان صبحانه يك لقمه چپت كنه. آخه اون يه غوله و هيچى رو به اندازه پسربچه بريان شده دوست نداره.» جك جواب داد: «اما من ترجيح مى دم غذاى يه غول بشم تا اينكه از گرسنگى بميرم.» از اون جايى كه زن غول خيلى هم بد ذات نبود دلش به رحم اومد و جك رو به خونه اش راه داد و به آشپزخونه برد و يك برش نون به همراه كمى پنير و شير بهش داد. جك هنوز نصف صبحانه اش رو هم تموم نكرده بودكه صداى گرومپ گرومپ بلندى خونه رو به لرزه درآورد. زن با دستپاچگى گفت: «خدا بهمون رحم كنه! شوهرم داره مى آد. يالا زود باش بپر تو اجاق قايم شو!» بالاخره غول از راه رسيد اون واقعاً موجود گنده و ترسناكى بود! ۳ تا گوساله رو روى ميز انداخت و با صداى نخراشيده اى به زنش گفت: «بيا زن! اين ها رو كباب كن تا براى صبحانه بخورم.» بعد انگار بويى به دماغش خورده باشه شروع كرد به بو كشيدن و با صداى نكره اش غريد: هوم هوم هام هام ! بوى آدميزاد مى رسه به مشام زنده باشه يا مرده مى خورمش براى شام! زن غول گفت: «وا، اين حرف ها چيه؟ بچه آدميزاد كدومه. حتماً هنوز بوى بچه اى كه ديشب برات كباب كردم توى دماغته. برو دستهات رو بشور و بيا، تا برگردى صبحانه ات آماده ست.» همين كه غول رفت، جك از اجاق بيرون پريد تا فرار كنه اما زن غول بهش گفت: «صبر كن تا خوابش ببره. اون معمولاً بعد از صبحانه يه چرت مى زنه.» غول صبحانه اش رو خورد و بعد از اون سراغ صندوق بسيار بزرگى رفت و ۲ تا كيسه طلا ازش بيرون آورد و شروع به شمردن سكه هاش كرد و اونقدر شمرد تا چشمهاش سنگين شد و خوابش برد. اونوقت جك پاورچين پاورچين از اجاق بيرون اومد و وقتيكه از كنار غول رد مى شد يكى از كيسه هاى طلا رو هم برداشت و كشان كشان با خودش برد تا اينكه به درخت لوبيا رسيد بعد كيسه رو پرت كرد پايين و خودش از درخت پايين رفت و رفت و رفت تا به خونه اش رسيد. بعد سريع پيش مادرش رفت و كيسه طلا رو بهش نشون داد و اونچه رو كه اتفاق افتاده بود تعريف كرد و گفت: «خب، مادر ديدى؟ ديدى حق با من بود. اون لوبياها واقعاً جادويى بودند.» اونها مدتى رو با سكه هاى طلا سر كردند تا اينكه آخرين سكه ها هم تموم شد و پولشون ته كشيد. پس جك تصميم گرفت دوباره از درخت بالا بره و شانسشو امتحان كنه... آيا اين بار هم جك از خونه غول جون سالم به در مى بره؟ هفته بعد خواهيم ديد.
|
|
|
|
|