جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 16, 2005
خانواده (گفت وگو)
۳۳۴۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
گفت وگو با محمدصالح علاء
مأموريت داريم كه فرشته بشويم
مزدك على نظرى
240237.jpg
«همين كه اسم نشريه تان ايران است و همين كه روز جمعه درمى آيد، فوق العاده است. من هميشه مى گويم: جمعه مديركل بقيه روزهاى هفته است، رئيس روزهاى هفته است. جمعه جان است. آن هم به خاطر ابرى بودن هايش، بى حوصله بودن هايش، به خاطر روانشناسى دلهاى شكسته، به خاطر پريشان بازى هايى كه دارى، غصه بازى هايى كه مى كنى، جمعه درجه يك است. وقتى اسم جمعه مى آيد من بى دليل يا با دليل ياد فرهاد مى افتم، خدا رحمت كند فرهاد خواننده عزيز را. من دوست دارم در «ايران جمعه» صحبت كنم. بپرس باباجان!»اين جمله ها با آن كلمات را فقط شايد بشود از دهان «محمد صالح علاء» شنيد. مردى كه نمى دانيم چطور معرفى اش كنيم؟ كارنامه هنرى اش را كه قطعاً توى اين جاى كم نمى شود نوشت؛ از «اسكى روى آتش» و اولين تئاتر يك دقيقه اى يا آن تئاتر مستندش بگوييم؟ از نقش هايى كه با «تيغ و ابريشم» شروع شد يا كارهاى تلويزيونى و راديويى اش در مقام تهيه كننده ، كارگردان، بازيگر و... از ترانه هايش؟ از «شازده خانم» يا «ليسانس» يا...؟ او از خاطرات دلتنگى گفت كه با همان حضورش در «صندلى داغ» جلوى مرحوم نوذرى شروع شد و افتادن ديدارشان به قيامت يا گذشته هاى دورى كه فقط از آنها مشتى خاطره مانده و... ديگر هيچ! از وسط همين خاطره ها، ضبط صوت ما هم روشن شد:
«آن موقع دستگاه ضبط و سيستم مونتاژ نبود، دستگاه پخش عبارت بود از دوربينى كه تصوير را مستقيم مى فرستاد روى آنتن و پخش مى شد. يعنى هيچ برنامه اى را نمى شد پيش پيش توليد كرد، ميزانسن داد، تصويربردارى و مونتاژ كرد، صداگذارى كرد يا موسيقى گذاشت. يعنى اگر نمايشى بود، مثل راديو زنده بود. حالا خودتان حساب كنيد كه نمايش زنده اجرا كردن يعنى چه! جاى اشتباه يا فراموش كردن ديالوگ ندارى... بنابراين به نظر من كسانى كه توى آن تلويزيون و آن نمايشها كار مى كردند، بدون ترديد جزو نوابغ هستند. ساليان دراز طول كشيد تا تلويزيون ملى تأسيس و سيستم هاى جديد وارد ايران شود با آن نوارهاى يك اينچى. دوربين ها كابلى داشت كه يك عده را استخدام مى كردند براى جابه جا كردن آنها، آدمهايى كه همه شان پهلوان و خدنگ و رستم صولت بودند. توى حكم شان هم مى نوشتند «كابل كش»! الآن كه با دوربين هاى جديد با بالاترين كيفيت و امكانات مى شود فيلمبردارى كرد، من فكر مى كنم كه از يك كره ديگر آمده ام اينجا. بنابراين ترديد نيست كه آقاى نوذرى از هنرمندان عزيز و خودآموخته و استثنايى ما بود.»



شما در اين نمايش هاى زنده هم سهم داشتيد؟
نه، ولى بعد از اينكه تلويزيون دولتى شد جزو اولين كسانى بودم كه آنجا كارگردان رسمى شدم. هنوز ريش و اينها درنياورده بودم! اتفاقاً ديروز يك سندى رادر كتابخانه پيدا كردم كه روزنامه اى نوشته بود: «جوان ترين كارگردان ايران». آن موقع در تئاتر و تلويزيون دائم پسوند اسم من بود. بعد توى جشن هنر ديگرى مى گفتند: «جوان ترين كارگردان جهان» و...
شنده بوديم كه آقاى نوذرى اين اواخر به خاطر انتخاب نشدن جزو چهره هاى ماندگار، گله داشته اند؟
من اين را نشنيده ام، اما گله هاى زيادى از زندگى داشتند كه شايد يكى اش اين بوده. براى اينكه از دل آقاى نوذرى خبردار بشويم بايد برويم دنبال روانشناسى دلهاى شكسته.
يك بار وقتى «فريدون فروغى» فوت شده بود، مطلبى نوشتيد كه اينطور شروع مى شد: «انگار اين روزها مردن مد شده است...»
اين روزها هم دوباره همين را مى گويم، واقعاً همين طور است. نگاه كنيد: آقاى مرتضى مميز نازنين، آقاى منوچهر نوذرى، آقاى منوچهر آتشى و... همكارانى كه هنرمندان درجه يكى هم هستند و اسمشان «منوچهر» است بايد اين روزها خيلى مواظب خودشان باشند!
خب همه اين بزرگان مى روند و نسل بعدى مى مانند كه هنوز بلاتكليف اند و نتوانسته اند خودشان را پيدا كنند. حكايت نسل بى قلندر ما چه مى شود؟
«به من تمام مى شود، سلسله رو به زوال» زندگى كه تعطيل نمى شود، زندگى مثل عشق است كه هيچ وقت متوقف نمى شود. آرتيست اين قبيله هم هيچ وقت منقرض نمى شود. شايد نسل دايناسورهاى هنرى رو به انقراض باشد ولى به نظرم هنر تعطيل پذير نيست و نسل هاى جديدى مى آيند. شما مى گوييد «بلاتكليف»، اما به نظر من نسل جديد بلاتكليف نيستند. توى حوزه هاى متعددى كه من رفت و آمد مى كنم يا در دانشگاه ميان دانشجوهايم و... نشانه هايى مى بينم و مى خواهم بگويم برخلاف چيزى كه به صورت كليشه اى باب شده جوان ها را بى خودى نااميد مى كنيم، اتفاقاً جوان هاى ما بسيار بسيار كاربلد، باهوش، فرهيخته، اينكاره و نسل لايقى است كه حتماً جاى پيشينيان را مى گيرد. البته جاى شان را نمى دانم بگيرد يا نه، مثلاً جاى عزت الله انتظامى كه مى خواهد بيايد؟ جاى مميز يا آيدين آغداشلو چه كسى مى خواهد بيايد؟ فكر نمى كنم كسى بتواند جاى مرده و زنده اينها را بگيرد. اما اميدواريم نسل بعدى بتوانند جاى خودشان را تصاحب كنند، سكوهايى را كه نشانه رفته اند فتح كنند.
ولى قطعاً نسل دايناسورها رو به انقراض است و ترديد دارم ديگر دايناسورى به وجود بيايد، چون نمى بينم. فكر نكنيد اينهاكه در موردشان صحبت مى كنيم دوران پيرى شان تبديل به دايناسور شدند، نه اينها دايناسور به دنيا آمدند. مرتضى مميز از اولش درجه يك بود، آيدين آغداشلو از ابتدا در قله بود و...ما مثل منوچهر آتشى، شاعر اسطوره ها در كل كشورمان كم داريم. چند شب پيش داشتم مى گفتم : منوچهر نوذرى به نظر من بنيانگذار تمدن خنده است. بدون تواضع مصنوعى بگويم كه من شخصاً خنديدن را از روى لب هاى منوچهر نوذرى تقليد كردم...
يك سؤال كليشه اى ديگر اين است كه چه اتفاقى باعث شد اين دايناسورها به وجود بيايند؟
سالها پيش كتابى خواندم كه اگر اشتباه نكنم اسمش بود «ضرورت تاريخ» نوشته «ياس پرس». آنجا مطرح شده بود كه نمى دانيم چه معجزه اى است، بدون اينكه ارتباطى ميان قاره هاى مختلف وجود داشته باشد، همزمان غولهايى مثل كنفسيوس ، بودا، زرتشت، افلاطون و... براى بشريت به وجود مى آيند. در مورد سؤال شما هم بايد گفت نمى دانيم چرا. شايد چون اصلاً زيباشناسى، جمال شناسى، متر و معيار ندارد. چون مواد و مصالح كار هنرمند قابل تعريف نيست، بنابراين آدمهايش هم معلوم نيست چطورى مى آيند.
حالا برايمان تعريف كنيد كه چه شد دوباره سراغ كار روزنامه نگارى را گرفتيد و گويا قرار است مجله اى منتشر كنيد؟
بله، من دنبال انتشار مجله بودم. سالها پيش كه از فرانسه برگشتم، يك نشريه اى را درمى آورديم به اسم «تئاتر و سينما». اين مجله را سردبيرى مى كردم كه بعدها دچار مشكلاتى شد و ديگر ادامه نداديم. آن موقع خيلى دلم مى خواست چنين پنجره اى داشته باشم كه آن را رو به هموطن هايم باز كنم. اما الآن، او آمده است دنبال من. حرف زيادى ندارم كه درباره اش بزنم، حداقل تا وقتى كه شماره اولش درنيايد و نبينمش.
فكر نمى كنيد كه در اين دوره ، نشريات ، ديگر رسانه اى قوى نيستند و تلويزيون دارد حرف اول را مى زند؟
نه، نمى خواهم حرف بدى بزنم ولى تلويزيون براى جاهايى است كه مردم عقل شان به چشم شان است. متأسفانه در بعضى ممالك، خواندن يك عادت نيست. اما در بعضى كشورها هم مردم همانقدر كه نفس مى كشند، كتاب مى خوانند و سرشان درمكتوبات است. بعد هم به عنوان كسى كه تقريباً از اوايل كار تلويزيون، كارگردان و برنامه سازش بوده، بايد بگويم كه متأسفانه تلويزيون الآن نقش اول نيست. چون به دليل خلاصه شدنش دارد تحقير مى شود، الآن به جايى رسيده ايم كه هركسى مى تواند درخانه اش يك فرستنده تلويزيونى داشته باشد.
ملاك هاى ما هميشه خواص هستند نه عوام، بنابراين براى كسى كه اهل فرهنگ است هرگز تلويزيون جاى مكتوبات را نمى گيرد. مدشده است كه كتاب را روى نوار مى خوانند، يا كتاب را توى راديو و تلويزيون مى خوانند؛ چند نفر را مى شناسيد كه از طريق اين نوارها يا مجالس درس راديو و تلويزيون باسواد شده باشند؟ هنوز هركسى كه باسوادمى شود ازطريق كتاب است. به نظر من كتاب مثل نفس مى ماند، مثل تئاتر، مثل سينما است. هميشه مد است چون يك نياز بشرى است.
شما خيلى به كتاب احترام مى گذاريد، اما چرا تا به حال كتاب زيادى چاپ نكرده ايد؟
من تا به حال ۱۰-۱۵ تا نمايشنامه نوشته ام كه اغلب شان اجراشده، دهها سريال، صدها ترانه و... نوشتم كه هيچكدامشان چاپ نشده است. من هميشه فكر مى كردم چاپ كردن خيلى خطرناك است. چون اين مى ماند و آدم هم نمى تواند خودش را به اثرش سنجاق كند و براى ديگران بگويد كه در چه شرايطى آن را نوشته يا نمى شود اظهارپشيمانى كرد.
بنابراين در تمام عمرم تنها كتابى كه رضايت داده ام چاپ شود، يك كتاب با صحفات كاملاً سفيد است كه هيچ چيزى تويش نوشته نشده! «تمام آنچه كه مردان درباب زنان مى دانند» اثر: عبدل اسميت، مترجم: محمدصالح علاء، ۳ جلدى!)
خب اين درمورد كارهاى نمايشى هم صدق مى كند، شما نمى توانيد بعد از اجراى نمايشتان برويد روى سن و درمورد تئاترتان توضيح بدهيد.
توجه كنيد كه وقتى من تئاتر يا نمايشى مى گذارم، تمام مى شود و فقط خاطره اى از آن باقى مى ماند. تلويزيون هم همينجور است. يادتان باشد كه تماشاگر تلويزيون فراموش كارترين تماشاچى است. هنرمندان تلويزيون وقتى برنامه شان روى آنتن است مشهورترين آدم ها هستند كه با انگشت شان نشان مى دهند، اما همين كه يك برف و باران مى آيد ديگر كسى نمى شناسدشان. اما كتاب هميشه مى ماند و قابل رجوع است. نمى شود گفت كى بود كى بود من نبودم! سينما و تئاتر به مرور زمان مندرس مى شود اما كتاب هرگز مندرس نمى شود.
سال ۸۰ يك مصاحبه اى داشتيد كه تيترش اين بود: «من مهربون ترين آدم دنيام.» گرچه من همه مهربان هاى دنيا را نديده ام، اما فكرمى كنم شما مهربان ترين آدمى باشيد كه درتمام عمرم ديدم. چه شد كه اينقدر مهربان شديد؟
من از ۳ سالگى بيمارى اى داشتم كه دائم خانواده ام نگران بودند زنده مى مانم يا نه. از همان موقع فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست. مديركلى مثل نوكرى است. نوكرها فقط روزها در خدمت اربابند اما كلفت ها شبانه روز در خدمت ارباب شان هستند. بنابراين فرشتگى مثل كلفتى است، تعطيلى ندارد، شب و روز، با هر نفسى كه مى كشى بايد فرشته باشى. ضمناً براى فرشته بودن نبايد چيزى بگيرى، بايد دائم بپردازى. بايد از خودت بكنى، ايثاركنى. براى همين است كه ما مى گوييم اينها كه شهيدند، فرشته اند. اين قضيه راست است، يك شعار سياسى يا اجتماعى نيست كه بگويى تا اگر دوباره چنين موقعيتى پيش آمد بقيه هم بروند بجنگند. من آنقدر شهيد مى شناسم كه اصلاً طعم بستنى آناناس گلاسه را نچشيده اند، هيچوقت نمى دانند كيك پنير چه مزه اى است، هيچوقت تيهوبريان نخورده اند. آنها مردمى بودند كه توى روستا يا شهر، آب خورده اند، نان خشك خورده اند، نفس كشيده اند و بعد غيرت داشته اند و رفته اند جنگ. آنها نرفته اند دنبال دستمزد، نرفته اند بابت شهيدشدن يا فرشته شدن شان دستمزد بگيرند. چون گران ترين چيز آدم جانش است. يك بار به آقاى كيميايى گفتم: كسى كه حاضر است جانش را به خاطر حرفش بدهد، يقيناً آن آدم فرشته است ديگر.
فكر نمى كنم كسى دوست نداشته باشد فرشته شود، اما مشكل اين است كه ما معيارها را يا نمى دانيم يا گاهى گم مى كنيم.
خدا را شكر فرشته شدن ديپلم وفوق ليسانس و دكترى نمى خواهد. يعنى مثلاً نمى خواد يك سلسله كتاب بخوانى و فرشته بشوى. وقتى با قلبت فكركنى فرشته اى، كسى كه گريه مى كند فرشته است. اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى.
راستى چرا قسم شما «به روح تختى» است؟ ۱۷ دى هم نزديك است، مى خواهم بپرسم فكرمى كنيد امسال هم مثل پارسال كه زلزله حرف روز بود، همه مطبوعات براى سالگرد آقاى تختى ويژه نامه درمى آورند يا تلويزيون پرمى شود از حرف او؟
مايل نيستم درباره بخش دوم سؤال تان حرف بزنم چون در تاريكى هستم و نمى دانم كى دارد چه كار مى كند براى تختى. ولى درمورد بخش اول: من عاشق قهرمان هاى مردم هستم. به اين نگاههاى سوسياليستى كه مد شده است و مى گويد نبايد قهرمان داشت و... هم كارندارم. من اگر زمان رستم زندگى مى كردم به جان رستم قسم مى خوردم. يا به جان سهراب. اگر در زمان پورياى ولى زندگى مى كردم به جان او قسم مى خوردم. تختى، رستم دوران من است. وقتى تراژدى را درس مى دهيم، مى گوييم قهرمانى كه بدون اينكه منافع خودش درميان باشد وقتى با مانع برخورد مى كند جان گرامى را مى دهد و كشته مى شود. تختى قهرمان تراژدى بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |