شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 17, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۳۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
ملاقات
240336.jpg
سرفراز عبداللهى

هنگامى كه وارد دفتر كارم شدم احساس خستگى مى كردم، شب قبل خوب نخوابيده بودم و هنوز احساس خستگى در وجودم بود. با ديدن ليست كارهايى كه بايد انجام مى دادم بيشتر كلافه شدم و با بى ميلى مشغول مرتب كردن ميز كار شدم. همه چيز به هم ريخته بود. كاغذهاى پرينتر اطراف ميز پراكنده بودند و چند برگ فاكس كه شب قبل رسيده بود هنوز مرا به سوى خودشان مى خواندند. چند پرونده كه نياز به پيگيرى داشت را مرتب كردم و فاكس هاى رسيده را هم ثبت كردم و در كارتابل گذاشتم و به هر ترتيبى بود ميز كارم را مرتب كرده و كامپيوتر را روشن كردم. هنوز پنجره اصلى بالا نيامده بود كه تلفن زنگ زد و من هم سريع گوشى را برداشتم. الو بفرماييد سلام عمو من محسن هستم. سلام محسن خوبى؟ چه خبر صبح به اين زودى خير باشد؟ خيره عموجان. خواستم خواهش كنم نتيجه كنكور مرا در اينترنت پيدا كنى. اينجا روزنامه گير نمى آيد. باشه جست وجو مى كنم و نتيجه را مى گويم.
وارد شبكه شدم و آدرس سازمان سنجش را تايپ كردم ولى نتوانستم وارد سايت شوم. چندين بار سعى كردم ولى نتوانستم كارى انجام دهم. ناگهان شبكه هم قطع شد و نتوانستم كارم را ادامه دهم. ناچار كامپيوتر را رها كردم و يكى از پرونده ها را برداشتم و مشغول مطالعه شدم. دوباره تلفن به صدا درآمد. ابتدا فكر كردم محسن پشت خط است و خيلى عجله دارد. خودم را آماده كردم كه برايش وضعيت سايت سازمان سنجش را توضيح دهم ولى آن طرف خط كسى بود كه برايم ناآشنا بود.صدايش خيلى جوان به نظر مى رسيد و با شك و ترديد صحبت كرد. بعد از سلام و عذرخواهى گفت: ببخشيد مى خواستم با آقاى حاج عبداللهى صحبت كنم. گفتم خودم هستم بفرماييد. دوباره سلام كرد و گفت: آقاى حاجى منو مى شناسيد؟ گفتم: متأسفم بجا نمى آورم. گفت: من سعيد هستم پسر آقاى اسدالله. با شنيدن اسم اسدالله خيلى خوشحال شدم و با گرمى با او احوالپرسى كردم و سعيد گفت كه به همراه پدرش در بيمارستان بقية الله تهران است و پدرش مى خواهد با من صحبت كند. با خوشحالى از او خواهش كردم گوشى را به وى بدهد. با شنيدن صداى گرفته آرام و بسيار آهسته او نگران شدم و پرسيدم بد نباشد حاج آقا؟ و اسدالله با همان طمأنينه هميشگى اش گفت: ناراحت نشو خبرى نيست. كمى كسالت دارم ان شاءالله با دعاى خير شما حل مى شود. تمام وجودم را نگرانى گرفته بود و سريعاً شماره و آدرس وى را گرفتم و مقرر شد همان روز ساعت ۴ عصر به عيادت وى بروم.
صداى بوق اشغال تلفن مجبورم كرد گوشى را بگذارم و ناخودآگاه به گذشته برگردم. آخرين بار آقاى پرهيز را چند ماه قبل در شهرستان مرودشت ديده بودم و يك روز به همراه خانواده به منزل پدرم كه در روستاى زيبا قرار داشت رفته بوديم و حالش كاملاً خوب بود. ظاهراً هيچ كسالتى نداشت. البته مى دانستم كه در جنگ چند نوبت مجروح شده ولى اثرى از آن زخم ها ديگر پيدا نبود و كاملاً سالم به نظر مى رسيد. او مردى بسيار فعال بود و در حوزه علميه شهرستان محل اقامتش تدريس مى كرد. همه دوستان چه بچه هاى زمان جنگ و چه همكاران هميشه برايش احترام خاصى قائل بودند. هميشه خندان بود و خلوص را در چهره اش به آسانى مى توانستيم ببينيم. فوق العاده خودمانى بود و اثرى از غرور و تكبر در او ديده نمى شد امام جماعت يك كارخانه توليدى داشت كه آنجا را تبديل به مركز كمك به افراد بى بضاعت كرده بود.
علاقه اش به حضرت زهرا(س) زبانزد همه كسانى بود كه او را مى شناختند. در خانه اش به روى همه باز بود. خانه اى محقر وقديمى داشت كه با همسر و ۳ فرزندش زندگى مى كردند.
خيلى از اهالى شهرستان براى برگزارى مراسم ختم اموات و ديگر مراسم او را دعوت مى كردند و او هميشه خيلى راحت مى پذيرفتند ولى هرگز هيچ وجهى را بابت اين مراسم نمى پذيرفتند و اگر كسى اصرار مى كرد او مى گفت خودتان از طرف خودتان صدقه بدهيد.
سالها بود كه وى را مى شناختم و خاطره هاى بسيار جذاب و خوشايندى از وى داشتم و با اين تماس تلفنى تمام اين خاطرات مانند يك فيلم سينمايى از ذهنم عبور مى كردندو افكارم را به سالها قبل برمى گرداند.
هرچه سعى مى كردم حدس بزنم كه چه اتفاقى براى او افتاده است كه از شيراز به تهران اعزام شده است چيزى به ذهنم نرسيد. ناچار بايد صبر مى كردم و همچنين سعى مى كردم خيالات بد را از ذهنم دور كنم و اميدوار باشم كه اتفاق بدى نيفتاده باشد.
با شنيدن صداى تلاوت آيات قرآن كريم از بلندگوى اداره احساس آرامش نسبى وجودم را فراگرفت و براى گرفتن وضو از اتاقم بيرون رفتم. به زودى خودم را در صف نماز جماعت كه در زيرزمين اداره برگزار مى شد يافتم. احساس نياز شديدى مى كردم و از خداوند متعال خواستم كه كسالت او را به هر علتى كه باشد برطرف كند. پس از اقامه نماز طبق معمول به غذاخورى رفتيم ولى نتوانستم غذا بخورم. يكى از همكاران پرسيد چى شده چرا غذا نمى خورى؟ گفتم كمى كسالت دارم اشتها ندارم. غذا را رها كردم و به اتاقم برگشتم و دوباره در افكار خودم غوطه ور شدم. چندبار سعى كردم كارى انجام دهم ولى نتوانستم. آنقدر فكرم مشغول بود كه توان انجام هيچ كارى را نداشتم.
عقربه ساعت ديوارى مقابلم هنوز ساعت ۱۵ رانشان مى داد كه آرام آرام وسايلم را جمع كردم و برگه مرخصى ساعتى را برداشتم و به دقت تكميل كردم و به دفتردار مديرعامل دادم و خواهش كردم پس از امضا آن را تحويل نگهبانى دهد.
كيف ادارى ام را برداشتم و پس از قفل كردن اتاقم از پله ها پايين آمدم خودروام را در كوچه اى نزديك اداره پارك كرده بودم خيلى سريع خودم را به آن رساندم و به طرف بيمارستان حركت كردم. وارد بزرگراه شهيد همت شدم كه فكر مى كردم خلوت باشد ولى هنوز مسافتى را طى نكرده بودم كه به ترافيك سنگينى برخورد كردم و مجبور شدم در انتظار بازشدن راه پشت فرمان منتظر بمانم. راديو پيام را روشن كردم گوينده اطلاع داد كه تصادفى نزديك بزرگراه شهيد چمران اتفاق افتاده و باعث ترافيك سنگين شده است. ديدن خودروهايى كه توى صفهاى طولانى و نزديك به هم ايستاده بودند و هرچند دقيقه چندقدم جلوتر مى رفتند اعصابم را خرد مى كرد. ساعت خودرو دقيقه ها را به سرعت سپرى مى كرد. گويى عجله داشت. سعى كردم نگاه به ساعت نكنم شايد اين طور عقربه ها از اين مسابقه سرعت دست برمى داشتند ولى فايده اى نداشت. وقتى به خيابان ملاصدرا رسيدم ساعت از ۱۷ هم گذشته بود تازه جاى پارك هم پيدا نمى شد. در اولين بريدگى دور زدم و در يك كوچه يك طرفه كه تقريباً روبروى در بيمارستان بود پارك كردم و با سرعت به طرف بيمارستان رفتم ولى با كمال تعجب ديدم در بسته است و كسى حضور ندارد. به طرف گل فروشى كنار دروازه رفتم ولى آن هم بسته بود. چنددقيقه اى با بى حوصلگى منتظر شدم. دو نفر به طرف دروازه ها آمدند و يكى از آنان بدون مقدمه گفت: برو از در اورژانس شايد بتوانى وارد بيمارستان شوى. احساس كردم از ظاهر نگرانم به چيزهايى پى برده است. فوراً پرسيدم : «در اورژانس كجاست؟» با دست سمت راست را نشان داد و گفت: نبش تقاطع سمت راست ۲۰۰متر برو پايين. تابلو داره متوجه مى شوى. تشكر كردم و به سرعت راه افتادم. اولين دروازه اى كه توجهم را جلب كرد، دروازه بزرگى بود كه دو سرباز مسلح و دونفر كه داراى يونيفرم آبى رنگى بودنددر اتاقكى حضور داشتند . هنوز به آنان سلام نكرده بودم كه يكى از آنان فرياد زد: از در پايين در اورژانس. اينجا منطقه نظامى است. فوراً برگشتم همان خيابان را ادامه دادم. بالاخره تابلو اورژانس را ديدم و به طرفش رفتم. نگهبان پرسيد كجا؟ گفتم ملاقات. به اتاقك سمت چپ كه يك سرباز در آن بود اشاره كرد و گفت برو آنجا. به طرف اتاقك رفتم و به سرباز گفتم : ببخشيد مى خواستم بروم ملاقات. سرباز گفت: وقت ملاقات تمام شده. ان شاءالله فردا ساعت ۱۴ تشريف بياوريد. از او خواهش كردم كه اجازه دهد داخل شوم ولى اصرارم راه به جايى نبرد. ناچار خواهش كردم با بخش تماس بگيرد و اگر بخش اجازه داد داخل بيمارستان شوم. بالاخره مسؤول بخش اصرارهاى مرا پذيرفت و اجازه دادند فقط ۲۰ دقيقه به ملاقات بروم. كارت شناسايى ام را تحويل سرباز دادم و او هم گفت: اگر ۲۰دقيقه ديگر اينجا نباشى كارتت را مى فرستم بالا.
فاصله دروازه تا بيمارستان را تماماً دويدم و از اولين پله ها بالا رفتم ولى به آزمايشگاه برخوردم. سريعاً برگشتم و از يك نفر پرسيدم طبقه ۵ بخش A كجاست؟ او هم گفت: بايد با آسانسور بروى و راه را به من نشان داد.
دكمه آسانسور را زدم و منتظر ماندم. بالاخره در آسانسور باز شد و يك مأمور با همان يونيفرم آبى روى يك صندلى نشسته بود و پس از سلام كردن از من شماره طبقه را پرسيد و آسانسور به طرف بالا حركت كرد.
وارد بخش كه شدم تازه يادم آمد كه دست خالى آمده ام و حتى شاخه گلى هم نخريده ام. خيلى ناراحت شدم ولى چاره اى هم نداشتم. به طرف دفتر پرستارى رفتم و از آقايى كه مشغول تلفن بود سراغ آقاى پرهيز را گرفتم. پرستار فوراً پرسيد: شما همان آقايى هستيد كه چند دقيقه قبل تماس گرفتيد؟ گفتم بله . گفت: اتاق ۵۰۹ سمت چپ. يادت باشه فقط ۲۰ دقيقه وقت داريد. از او تشكر كردم و به طرف اتاق ۵۰۹ حركت كردم. عددهاى بالاى در اتاقهاى سمت چپ همگى فرد بود و از ۵۲۱ شروع مى شد. ۵۲۱- ۵۱۹ - ۵۱۷ ... و بالاخره ۵۰۹. در اتاق بسته بود. در زدم و صدايى شنيدم كه گفت: بفرماييد. دستگيره را چرخاندم و وارد اتاق شدم. دو تخت در اتاق قرار داشت و يخچال كوچكى نيز درگوشه اى از اتاق خودنمايى مى كرد. آقايى سيه چرده كه قد متوسطى داشت كنار يكى از تخت ها روى صندلى نشسته بود و روى تخت ديگر هم كسى دراز كشيده بود.
- سلام كردم وخواستم بپرسم كه آقاى پرهيز را مى خواهم كه دستش را همانطور كه روى تخت خوابيده بود بلند كرد و گفت: خوش آمدى، حاجى صفا آوردى. به آن طرف تخت رفتم و چهره او را ديدم. پيشانى ام را بوسيد و با همان لبخند هميشگى اش كه حالا با خشكى لبهايش و گرفتگى صدايش كمى آزرده به نظر مى رسيد از من پذيرايى كرد.
لباس بلند سفيدى به تن داشت. تمام اندامش را برانداز كردم و اثرى از شكستگى يا زخم و جراحت پيدا نكردم. تعجب كرده بودم كه موضوع چيست. حاج آقا مرا به دوستش معرفى كرد و گفت: ايشان از دوستان زمان جبهه و جنگ هستند.
بعد به آرامى از من پرسيد: «دنبال چيزى مى گردى؟» كمى شرمنده شدم و پرسيدم مى خواستم بدونم خداى ناكرده چه اتفاقى افتاده؟ خنده مليحى كرد و گفت: چيزى نيست كمى ريه هايم ناراحت است. ان شاءالله برطرف مى شود. هنوز منظورش را درك نكرده بودم كه ناگهان نوشته بالاى تخت ايشان توجهم را جلب كرد.
نام بيمار: اسدالله پرهيز
پزشك: دكتر فدايى
نوع بيمارى: شيميايى
اشك در چشمانم جمع شد و بغض گلويم را گرفت. وى فورى متوجه شد و دستم را در دستش گرفت و به آرامى فشرد و گفت: چيه؟ چرا گريه مى كنى؟ چيزى نشده راضى به رضاى خداوند هستيم. گفتم: آخه نمى دانستم شما شيميايى هم هستيد. دوست كناريش گفت: نه تنها شما بلكه هيچكس نمى دانست كه او شيميايى است.
حتى بنياد جانبازان هم اطلاعى نداشت و هيچ پرونده اى در بنياد نداشتند. چند ماه پيش يكباره تنگى نفس مى گيرند و در بيمارستان پزشكان متوجه مى شوند كه او دراثر گازهاى شيميايى سال ۶۵ مجروح شده و بيمارى وى الآن ظاهر شده است. نمى دانستم چه چيزى بايد بگويم. فقط به چهره نورانى اش خيره شده بودم و صحنه هاى جنگ و بمباران شيميايى را در ذهنم مرور مى كردم. صداى اذان مغرب از بلندگوى بيمارستان بلندشد.
پرهيز طبق معمول هميشگى اش با لبخندى گفت: نمازجماعت را با هم برگزاركنيم. اول خيلى خوشحال شدم ولى بعد به ياد نگهبان در ورودى افتادم و گفتم: متأسفانه نگهبان تأكيدكرده فقط ۲۰ دقيقه وقت ملاقات دارم وگرنه كارت شناسايى ام را به بالا مى فرستد. پرهيز خنديد و گفت: اشكالى ندارد وقت نماز جزو ملاقات محسوب نمى شود. ملاقات با خدا از ملاقات با پرهيز جداست و حسابش هم جداست.
پيشنهادش را پذيرفتم و به طرف سرويس بهداشتى رفتم تا وضو بگيرم. فكرمى كردم اين نمازمغرب و عشاءرا به امامت پرهيز مى خوانم ولى وقتى از سرويس بهداشتى بيرون آمدم، با كمال تعجب ديدم كه دوست حاجى پرهيز عبايى بر دوش و روبه قبله ايستاده و مشغول قرائت اذان است و يك جانماز هم براى پشت سر وى قرارداده و پرهيز همچنان روى تخت درازكشيده و تختش را به سمت قبله چرخانده اند. با صداى قدقامت الصلوه به خودم آمدم و مهياى نمازمغرب شدم. ولى اصلاً متوجه خودم نبودم. دستهاى پرهيز را مى ديدم كه مهر را به پيشانى خود نزديك مى كند و ناخودآگاه به ياد نمازهاى جماعت او درمسجد حضرت زينب مى افتادم.
نماز كه تمام شد چند دعاى كوتاه خوانده شد و تخت حاج پرهيز را به جاى اولش برگردانديم. پرهيز به من نگاه كرد و گفت: اگر ديرتان شده است مزاحم شما نباشيم. از او و از دوستشان تشكر كردم و هنگام فشردن دستهاى پرهيز چيزى را در دستم گذاشت. نگاهش كردم ديدم يك اسكناس ۵۰۰تومانى كهنه است. خواستم امتناع كنم كه حاج پرهيز گفت: اين عيدى است. امروز عيدمبعث است و اين اسكناس را به عنوان تبريك قبول كن. اسكناس را در جيبم گذاشتم و خداحافظى كردم. اصلاً حواسم جمع نبود. مدتها جلوى در آسانسور منتظر بودم بدون اينكه دكمه آن را زده باشم. وقتى از آسانسور نااميد شدم به طرف پله ها رفتم. آنقدر ذهنم مشغول بود كه نفهميدم چندطبقه را پايين آمده ام. ناگهان خودم را در پايين ترين طبقه ديدم. سربازى مشغول جاروزدن بود. از او پرسيدم راه خروج از اين ساختمان كجاست؟ سرباز با شك و ترديد نگاهم كرد و گفت: شما اينجا چكار داريد؟ گفتم آمده ام ملاقات. گفت: ملاقات؟ حالا؟ اينجا؟ بالاخره جريان را برايش توضيح دادم و با نشان دادن كارت جانبازى ام سرباز متقاعدشد كه واقعاً راه گم كرده ام و راه خروج را نشانم داد و گفت: شما سه طبقه پايين تر از طبقه همكف هستيد و بهتر است با آسانسور برويد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |