شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 17, 2005
زنان
۳۳۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
يكى بود، يكى نبود
مادرى در خيابان خوابيده بود
240417.jpg
گزارش: فاطمه مصطفوى

يكى بود يكى نبود. يك زن بود كه شبى از توى يك خيابان شلوغ سوارش كردند و بردند. سوار يك مينى بوس. زن نه مى ترسيد نه خوشحال بود، نه تلاشى مى كرد. فقط زل زده بود به عكس خودش كه توى تاريكى شب در شيشه مينى بوس افتاده بود. خيابانهاى شهر يكى يكى مى گذشتند و زن گاهى در گوشه اى مردهايى را مثل خودش مى ديد. مردهايى كه روى تكه اى كارتن خوابيده يا مچاله شده بودند. مينى بوس هر شب خالى مى آمد و پر برمى گشت. زنها و مردهاى بى سروسامان را جمع مى كرد و به جايى مى برد كه مى گفتند «انتهاى دنياست» خيلى دور. از كشتزارهاى خشكيده تا خارزارها.
زن و زنهاى ديگر توى حياطى بزرگ پياده شدند. هاج و واج . پليس منتظرشان بود يا نگهبان يا...؟
بعد با لبخند مهربان زنى روبرو شدند. لباسهاى قديمى شان همه سوزانده شد. سرشان از ته تراشيده. تميز شدند و بعد نوبت پزشك بود. اكثريت اين زنها بيمار بودند. بيمار روانى يا جسمى. گال، شپش، سل و... هر بيمارى اى كه فكر نمى كردى در كنار دستت در همين شهر بزرگ پيدا شود.
بعد پرونده شان رفت زير دست قاضى و بالاخره مهر «سامان» بر آن خورد. زنها پس از مدتها تختخواب راحت پيدا كردند كه شب را بى دغدغه بگذرانند.
دكتر «داهى» مدير مركز ساماندهى بى سامانان كه از راهى بسيار دور هر روز به اين مركز مى آيد، مى گويد: بيش از ۸۰ درصد كسانى كه مى آوريم مشكلات ارتوپدى و خيلى از آنها بيمارى مزمن دارند و ما تمام آنها را با مخارجى كه هيچ حمايت كننده اى ندارد براى درمان اعزام مى كنيم. اكثرشان پروتز لازم دارند و آن هم از شركتهايى كه هزينه زيادى دارد.
بيشتر اعزام شده ها درمان مى شوند و با همان مينى بوسى كه آمده اند به خانه برمى گردند.
اينجا مردان و زنان ۱۸ تا ۹۴ ساله را نگهدارى مى كنند. بعضى ها خانوادگى از سطح شهر جمع آورى مى شوند و بعد از تحويل، بچه ها به بهزيستى مى روند و بزرگترها سير درمان را طى مى كنند.
اينها را دكتر داهى مى گويد. او انگيزه ماندن در اين «انتهاى دنيا» را ديدن نمونه هايى مى داند كه هيچ وقت در هيچ بيمارستانى يافت نمى شوند و همچنين اينكه وقتى انسانى درمانده، بيمار، شكسته و ژوليده را به فردى سالم تبديل كرده به خانواده اش مى سپارند، او روحيه اش زنده مى شود و احساس رضايت مى كند.
دكتر داهى در خوابگاه زنان را باز مى كند. بوى شديد گاودارى امان آدم را مى برد. فضا پر از مگس است. صف زنانى كه اكثراً چاقند و منتظر دارو توجه را جلب مى كند. يكى داد مى زند روسريت را سرت كن مرد آمده. زنها دسته دسته در حياط ولو هستند. زنى در حياطى كوچك با صورتى آفتاب سوخته نشسته. از آن دور صدا مى كند: خانم كى مرا آزاد مى كنيد؟ نزديكتر كه مى شوى مى گويد: برام يك خانه مى خرى؟
و بعد حاضر مى شود درباره خودش بگويد: ۷۰ _ ۶۰ ساله است. يك دختر و يك نوه دارد. مى خواهد زودتر برود. مدام مى گويد: مرا از اينجا ببريد. او تنها كسى است كه در گفت وگو مى گفت: خانه خودش را دوست دارد. پرستار مى گويد: خودش را نجس مى كرده... پيرزن خودش نمى داند كى در خيابان پيدايش كرده اند و نمى داند كسى منتظرش نيست. فقط مى خواهد برود ولى...
زنها جمع مى شوند. همه بلوز شلوار به تن كرده اند. معلوم است خوشند، دكتر مى گويد: در اينجا مردها لاغرند، اما زنها چاق، چون آنها اصلاً تن به كار نمى دهند. برايشان ميله بافتنى و كاموا گرفتيم، همه را انداختند روى پشت بام. موادغذايى داديم كه سرخ كنند، از ۹۰ كيلو، فقط ۱۰ كيلو برگشت، همه را توى حياط انداخته بودند يا روى سر و صورت هم مى زدند... فقط كارشان اين است كه بعدازظهرها دور هم جمع شوند و شادى كنند.
زنى اصرار دارد فال آدم را بگيرد. مى گويد: قبلاً در آرايشگاهها فال مى گرفتم. شوهرم دوست نداشت.
چادر سر مى كردى؟
گاهى بله، گاهى نه.
حرفش را گوش نمى دادم.
چطور تو را در خيابان پيدا كردند؟
رفته بودم كفش بخرم كه حالم به هم خورد، وقتى به خودم آمدم در مينى بوس بودم و بعد هم به اينجا آمدم.
ديگر شوهرت سراغى از تو نگرفت؟ مى داند اينجا هستى؟
بله مى داند. گفت چون حرفم را گوش نكردى ديگر دنبالت نمى آيم. من ناراحتى اعصاب داشتم. قرص مى خوردم.
چند تا بچه دارى؟
چهار تا _ سه دختر و يك پسر. بچه هايم درس مى خوانند. پارسال ديدمشان.
شوهرم زن گرفته. سه تا بچه هم از آن زنش دارد. اگر هوويم را ببينم كتكش مى زنم. دخترم پريسا دو هفته پيش عروسى اش بود.
عروسى نرفتى؟
نه، نگفتم مرا ببريد.
گريه هم مى كنى؟
نه.
بچه هايت الآن كجا زندگى مى كنند؟
با هوويم هستند. دو دسته بچه ها همديگر را دوست دارند.
اما من اگر هوويم را ببينم كتكش مى زنم.
***
زنها در اينجا بى رنگ و رويند. گاهى يك كاپشن كهنه ورزشى قرمز رنگى به آنها مى دهند. بيشترشان چاق و نامرتبند. صورتها اكثراً آفتاب سوخته است. بعضى ها مى خندند و بعضى فقط به زمين و يا به نقطه نامعلومى نگاه مى كنند. نه مى شود گفت ناراحتند و نه غمگين. بلكه در يك زندگى نباتى بى سر و ته دست و پا مى زنند.
«فاطمه محمدى»، روانشناس مى گويد: وقتى انگيزه حيات از آدم گرفته شود معلوم است به زندگى نباتى تن مى دهد. اين افراد از زندگى فرار كردند. از تمام نمادهاى زندگى خانوادگى ولى اگر به آنها احترام بگذاريم، آنها هم به خودشان احترام مى گذارند.
او معتقد است: «زنها» از اينكه كارشان ارزشگذارى نشود متنفرند. وقتى زنى مرتب در خانه كار مى كند بدون آنكه كسى به كارش ارزش دهد، از اين زندگى مى گريزد و ما اگر مى خواهيم چنين زنى انگيزه حيات پيدا كند بايد ديگر كارى را به او بسپاريم كه دوست دارد. مثلاً «بسته بندى»، كفش چسباندن و يا كارهاى كارگاهى به او بدهيم و دستمزدش را با دفترچه اى برايش ذخيره كنيم و بگوييم در ازاى اين تعداد كار مى توانى اينقدر خريد كنى يا لباسى را كه دوست دارى بپوشى.
دكتر نصرت الله داهى مى گويد: اينجا يكى از سوله هاى باقيمانده از زمان جنگ بوده كه بازسازى شده و ما در نيم فصل دوم هر سال از ساعت ۱۰ شب تا چهار صبح با دو مينى بوس كارتن خوابها را از همه جاى شهر تهران جمع آورى مى كنيم و مى آوريم.
هزينه دارو و درمان آنها وحشتناك بالاست. ۹۹درصد اين افراد نه دفترچه بيمه و نه شناسنامه هيچ يك را ندارند. براى بيش از ۸۰ درصد آنها تقاضاى پروتز داده مى شود و اكثراً شكستگى هاى مزمن دارند. عمل هاى جراحى آنها هزينه هاى خيلى زيادى دارد و ما همه پروتزها را آزاد خريدارى مى كنيم. همين كه پذيرش شروع مى شود آمار اعمال جراحى پرهزينه هم بالا مى رود.
حمايت كننده مالى ما گروهى خير هستند كه بزرگترين ايشان آقاى احمد طاهباز است. در حال حاضر ۱۰۲ زن و ۲۶۳ مرد در اينجا نگهدارى مى كنيم كه از ميان زنان ۸۳ نفر روسپى هستند و هيچ جايى براى زندگى در كشور ندارند. براى اين افراد در ماه تنها ۷۰ هزار تومان يارانه داده مى شود كه مخارج، خيلى بيشتر از اين مقدار است. ما در عين حال داروساز هم نداريم و به همين دليل داروها را تماماً آزاد خريدارى مى كنيم.
مدير سراى احسان مى افزايد: اين مركز در حال حاضر ۵۹ كارمند دارد كه بعضى از آنها با ليسانس مامايى فقط به حقوق و سمت بهيارى راضى هستند و در اينجا ماندگار شده اند.
مؤسسه خيريه حمايت از آسيب ديدگان اجتماعى كه سراى احسان يكى از شعبه هاى آن است در نظر دارد مجتمعى در رودهن احداث كند كه زنان، متكديان و كودكان را حمايت كند.
***
اين زنان از همه جاى شهر مى آيند. از دروازه غار، ميرداماد و تجريش. بعضى ها پولدارند و ۱‎/۵ ميليون تومان پول همراه دارند. بعضى ها تصميم مى گيرند از اين سرا هم فرار كنند. بعضى ها هنوز زمان را به ياد نمى آورند و گاهى زنى باردار است و با حمايت از اين سرا زايمان مى كند و بچه اش را خانواده اى براى سرپرستى مى گيرند. بعضى از زنها هم با بچه هايشان مى آيند و تنها در اين سرا مى مانند.
زنى روسرى اش را حسابى جلو كشيده و بلوز سبزى بر تن دارد. هوو دارد و از سال ۷۱ كه طلاق گرفته ديگر آواره شده. مى گويد توهم داشتم و براى همين پدر و برادرم تصميم گرفتند مرا تحويل بهزيستى دهند اما...
زن نمى تواند رابطه اى بين بهزيستى و كارتن خوابى و آمدن به سراى احسان پيدا كند.
شش تا بچه دارد و مى خواهد با همسرش آشتى كند و آرزويش اين است كه پسرش بيايد و او را به خانه خود ببرد.
زن ديگرى از روى پله اى بلند مى شود و مى آيد تا داستانش را بگويد: از سالى كه مادرم مرد خانه دايى ام يا جاهاى ديگر زندگى مى كردم تا پسرعموى مادرم اينجا را پيدا كرد و مرا آورد.
چرا شوهرت تو را پناه نمى دهد؟
طلاق گرفتم.
چرا؟
برادرم پسر هفت ساله ام را زير گرفت. از وقتى پسرم كشته شد شوهرم با من بد شد و گفت: بايد از اين خانه بروى.
مگر تو مادر نبودى؟ مگر تو ناراحت نبودى؟
چرا، ولى شوهرم گناه را به گردن من انداخت و مجبور شدم طلاق بگيرم. حالا هم دخترى دارم كه بزرگ شده و من هر طور باشد نمى گذارم زود شوهرش دهند چون خودم زود شوهر كردم.
***
غذا را مى آورند و زنها مى روند تا ناهار بخورند. مى گويند كارى نداريم. فقط مى خوريم و مى خوابيم. زنى را نشان مى دهند كه از پيرزن هاى اتاقش نگهدارى مى كند، زيرشان را تميز كرده و خود آنها را مى شويد. زن راضى به نظر مى آيد، اما او هم مثل ديگران بى رنگ و روست. با بلوز و شلوارى بر تن. از زنى مى پرسى چه غذايى دوست دارى؟
مى گويد: غذاى روح بهتر از غذاى جسم است. غذاى روح تلويزيون، موسيقى و پرسنل خوب هستند. او قبلاً سپاه دانش بوده و حالا فقط قرآن مى خواند و تسبيح مى گرداند.
زن، دخترى داشته كه با سرطان از دنيا رفته و پس از مرگ او معتاد شده و حالا كارش به اينجا رسيده است. زن مى داند كه تا پارسال مادرش زنده بوده و حالا خبرى از او ندارد! او فقط دوست دارد با پسرعمويش صحبت كند.
زنها مى روند كه غذاى ظهر را بخورند و آفتاب هم روى خوابگاهى مى تابد كه در همسايگى يك گاودارى است و هم بر دلهايى كه فقط دوست دارند آدمى را به زندگى برگردانند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |