شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 17, 2005
جوان
۳۳۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
هفته هفت روزه
آن روزها‎/با جوانى جلال مقامى (دوبلور)
هفته هفت روزه
سكته سوم نزديك است
240414.jpg
سحر طلوعى
۱- هفته سختى را پشت سر گذاشتيم. آلودگى هوا يك طرف، سقوط هواپيماى C-۱۳۰ هم يك طرف. كابوس سقوط هواپيماها تمامى ندارد. يك روز اتوبوس مى رود ته دره، يك روز قطار منفجر مى شود و يك روز هواپيما پودر مى شود. هيچ توجه كرده ايد ما هم براى خودمان پديده اى هستيم؟
راستى شما تا به حال فكر كرده ايد چرا اين هواپيماها اينقدر ميل به سقوط دارند؟
۲- گفتم كه هفته سختى بود. چشمتان روز بد نبيند، در راستاى حفظ محيط زيست و جلوگيرى از آلودگى هوا تصميم گرفتيم سوار اتوبوس شويم و شديم و ناگهان شنيديم يك خانمى جيغ مى زند و خب چون مى دانستيم سوسك و موش قاعدتاً نبايد در اتوبوس حضور به هم رسانند (من آخرش اين كرسى ادبيات دانشگاه تهران را مال خودم مى كنم!) دنبال دليل قانع كننده اى گشتيم كه البته پيدا كرديم. آن خانم بنده خدا كه از قضا باردار هم بود لاى در اتوبوس گير كرده بود! و نمى دانم چرا بى خود سر و صدا مى كرد. شما اگر تا به حال با بعضى از راننده هاى اتوبوس هم كلام شده باشيد، كاملاً تفهيم مى شويد كه آدم بى خودى لاى در اتوبوس گير كند و اگر هم گير كند، دوباره بى خود مى كند جيغ بزند، اصلاً چه خوب كه آدم لاى در اتوبوس گير كند. لاى در ماندن خيلى بهتر از كنسرو شدن ميان آدمهاى ديگر و يحتمل ازدست دادن پول و ديگر وسايل است!
۳- و بالاخره انتخاب شد و بالاخره ما به زودى زود به آرزويمان مى رسيم و حيف كه اگر آرزويمان را بنويسيم سردبير خط مى زند و ما هم نمى نويسيم (اين به آن در!) اين قدر خودتان را به آن كوچه انگشت نما نزنيد، مى دانم كه ديگر فهميده ايد وزارت نفت هم بالاخره سروسامان گرفت (الهى هر كى آرزو به دل است به آرزويش برسد و سروسامان بگيرد) و من همچنان از اينكه نمى توانم آرزويم را بنويسم خيلى در حال سوختگى به سر مى برم.
۴- ليد اين هفته طولانى شد و همين است كه هست. اما من از جانب خودم از همه دانشجويان عزيز معذرت خواهى مى كنم كه در اين هيرووير سقوط و آلودگى، ۱۶ آذر مظلوم واقع شد و دريغ از يك تبريك. به هر حال بخشش از بزرگان است و من از اين همه مظلوميت شما دچار وجدان درد هستم.
و اينك مشروح اخبار را دنبال كنيد:
و چه آفريدنى!
و باز هم آفريديم! (يعنى تا به حال شما متوجه نشده ايد تنها تخصص ما آفريدن مسائل به ياد ماندنى است؟) من هفته پيش گفته بودم كه طى يك اقدام خيره كننده بازيكنان ستاره مان را برده بوديم تا در بازى هاى غرب آسيا، قهرمانى فوتبال را برايمان هديه بياورند و آنها هم تنها كارى كه كردند اين بود كه مثل چى بازيكنان مهدكودكى تيمهاى كويت و قطر را شخم زدند و رفتند جلو، اما نمى دانم چرا وقتى به بازيكنان سوريه رسيدند تصميم به گذاشتن مرام و معرفت گرفتند و مثل چى وايستادند و آفريدند و چه آفريدنى! (اى وَل به اين خلق حماسه و باز هم اى وَل به اين همه خلاقيت!) ما با همه ستارگانمان كلى اسم و رسم، ادعا و از اين حرفها ميان كودكستانى ها، به مقام پرطمطراق سومى نايل شديم. (اينها را كه مى خوانيد يا بزنيد به تخته يا اسفند دود كنيد، چون ما مى توانستيم چهارم شويم ولى اى وَل به اين همه همت و تلاش و غيرت.)
اى الهى كه...
گروه بندى نهايى جام جهانى فوتبال هم انجام شد. (بى خود دماغتان را نگيريد بالا، توى اين هفته غير از اخبار آلودگى، فوتبال و هواپيما هيچ خبر ديگرى نبود) و ما هم هيچ معلوم نيست چه كاره ايم. (حداقل عربستان خيالش راحت است كه آمده هشت تا بخورد برود. يا ژاپن كه مى داند به چه مصيبتى گرفتار شده، خوش نداريم در مورد كره جنوبى تحليل ارائه دهيم، حرفى بود؟) مكزيك، آنگولا و پرتغال، يك گروه نچسب، تفلون و موذمار (تركيب موذى و مارمولك). اى الهى به زمين گرم بخورد هر كس كه اين گروه را نصيب ما كرد. اى الهى از جوانى اش خير نبيند. اى الهى كه جوجه تيغى در بعضى نواحى اش قرص اكس بتركاند. آقا من نمى دانم چرا واقعاً اين مجريان تلويزيون بعد از خبردار شدن از اين گروهبندى اينقدر دچار هيجانات و اين كارهاى نااميدكننده نشدند؟ (از همين الآن از همه آن مجريان معذرت خواهى مى كنيم به خاطر اين مطلب در راستاى گردن، مو، باريك و... چرا كه هفته بعد حوصله اين كار را نداريم) خلاصه من نمى دانم مثلاً اگر جاى آلمان بوديم چه حركاتى از خودمان نشان مى داديم؟
سكته سوم نزديك است!
همانطور كه در خيابان قدم مى زنيم و از هواى مطبوع، صددرصد سالم و مفيد (من معنى مفيدو سالم را فراموش كرده ام) بهره مى بريم، چشممان مى افتد به چادرهاى امداد و تا آنجا كه يادمان مى آيد نه سيل آمده و نه خدا راشكر زلزله به فكر احوالپرسى با ما افتاده. علت را جويا مى شويم و متوجه مى شويم، اين چادرها براى آسيب ديدگان احتمالى ناشى از آلودگى هوا برپا شده است و اين يعنى كه حال هوا عمراً خوب نيست و هر لحظه ممكن است سكته سوم را بزند و زبانم لال، آره و اينا بشود و دقيقاً در همين روزهاست كه مى شنويم قرار است خودروهاى ارزان قيمت وارد بازار ماشين ايران شوند و آن وقت است كه ديگر سرب خالص را بدون ذره اى ناخالصى از نوع اكسيژن! مى توانيم ببلعيم و نوش جانمان اين سرب و نامرد است هر كس كه ناز كند و با لذت اين سرب رانخورد. (ما معمولاً خاطره خوشى از ارزانى نداريم).
آن روزها‎/با جوانى جلال مقامى (دوبلور)
فرصتى براى جوانى
240423.jpg
سارا جمال آبادى
عصر چهارشنبه بود، چهارشنبه اى دلگير... خبر فوت منوچهر نوذرى بر روى يكى يكى سايت ها مى آمد و چهره فرورفته، تكيده وخاموش نوذرى بر صفحه ها نقش مى بست. با جلال مقامى قرار داشتيم تا از جوانى هايش بگويد. خبر از رفتن نوذرى همكار و دوست قديمى اش نداشت و خستگى و غم سنگينى خاطرات گذشته اجازه گفتن را مى گرفت. مقامى كه بسيارى با ديدن چهره و شنيدن صدايش هواى پاك عيد در ذهن هايشان مى آيد؛ چرا كه در روزهاى كسل تلويزيون او از مجرى هايى بود كه با صداى گرم خود برنامه هاى تازه اى را براى صفحه هاى خالى تلويزيون نويد مى داد. صدايش آشنا است و غم درون صدايش آشناتر براى كسانى كه او را دوست مى دارند اما راز اين غم را كمتر كسى مى داند. غمى كه ريشه در روزهاى «نيامده رفته» جوانى او دارد. جوانى كه با ما از آن گفت هر چند خسته و دلگير بود...
***
در خيابان خراسان در خانه اى به دنيا آمدم كه از پايين ترين سطح آرامش و نشاط يك خانواده در آن خبرى نبود. پدرى داشتم سخت متعصب كه هر لحظه با مادر مريض و خواهر و برادرهايم درگير مى شد و هميشه تن ما بودكه از صداى او مثل بيد مى لرزيد.پدر در فكر امرارمعاش خانواده نبود و مادرم سخت مريض احوال بود.صحنه هاى بازگشتن از مدرسه و ديدن چهره رنگ پريده مادر كه همسايه ها دور او را گرفته بودند و او خون بالا مى آورد هيچ وقت از ذهن من پاك نشد كه نشد.
عاشق ادبيات بودم. درسم خوب بود. نه اينكه بگويم علامه دهر بودم نه! سرگرمى ديگرى جز درس خواندن نداشتم بازى هاى ما جز الك و دولك و گرگم به هوا تا زمانى كه هوا رو به تاريكى مى رفت چيز ديگرى نبود. كتاب در دسترسمان نبود تا اينكه بزرگتر شدم و به همراه برادرم چند وقت يك بار براى ديدن فيلم به سينما لاله زار مى رفتم.دانش آموز دبيرستان كه بودم به واسطه كار تئاتر با آقاى صارمى آشنا شدم. او از اعضاى گروه محمدعلى جعفرى بود و همين آشنايى مرا به دوبله كشاند و چند ماهى نگذشت كه با او و هوشنگ جاى صداى ولپن - مولير - آلبرتو سولبى حرف زدم . استعدادم در تغيير صدا هم بد نبود... و همين باعث شد كه سه ماه نگذشته اولين حقوقم را گرفتم. ۱۵۰ تومان! از خوشحالى لاله زار تا خانه را دويدم و پول را در دامن مادرم گذاشتم. مادر بيچاره خوشحال بود اما نگران . دوست داشت ما درسمان را ادامه بدهيم اما نمى شد زندگى خرج داشت و ماهم كه شيخ عطار نيستيم. زندگى خرج داشت.وقتى كه كار دوبله انجام مى دادم در خانه ما راديو نبود. تلويزيون هم نبود.
۱۹ ساله بودم كه شبكه۲ تأسيس شد و هوشنگ خسروى پيشنهاد بازى در يك سريال را به من داد. آن زمان ها پخش زنده بود و من هيچوقت يك پلان هم از تصوير خودم را نديدم اما يكى از همان شب ها كه پدر و مادرم خانه خاله ام ميهمان بودند شوهرخاله ام تصوير من را به پدرم نشان داده بود و گفته بود: پسرت را ديده اى؟
شب كه به خانه برگشتم پدرم به من گفت: كجابودى؟ مى دانستند در راديو كارمى كنم. اما از بازى در تلويزيون خبرنداشتند. همين كه اين حرف را گفت دستان سنگين كارگرى بود كه بر فرق سرم فرودآمد و طوريكه تا چندوقت همه فكرمى كردند. ضربه مغزى شده ام! و اين اولين تشويق من بود.جوانى نداشتم. كودكى من خيلى زود به بزرگسالى وصل شد ۲۱ ساله بودم كه ازدواج كردم و پدر بود كه با لهجه كاشانى مى گفت: «علف بايد به دهن بزى شيرين بياد!» كاووس دوستدار، جليلوند، عبدالله بوتيمار، حسن عباسى، خدارحمت كند عزت الله مقبلى و منوچهر نوذرى از دوستان نزديك دوران جوانى ام بودند.
جوانى گذشت اما صحنه هاى تلخ آن مرا آتش زد و از ذهنم پاك نشد وقتى كه برنامه اجرا مى كردم مردم تلفن مى زدند و مى گفتند آقاى مقامى كه اين همه تشويق به شادى مى كنند چرا خودش اين همه اخم مى كند و خب نمى توانستم شاد باشم. اما شما شاد باشيد.. شما... من فرصتى براى جوانى و شادى نداشتم. صحنه هاى تلخ گذشته هميشه با من بود هميشه!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |