|
آن روزها/با جوانى جلال مقامى (دوبلور)
فرصتى براى جوانى
|
|
|
سارا جمال آبادى عصر چهارشنبه بود، چهارشنبه اى دلگير... خبر فوت منوچهر نوذرى بر روى يكى يكى سايت ها مى آمد و چهره فرورفته، تكيده وخاموش نوذرى بر صفحه ها نقش مى بست. با جلال مقامى قرار داشتيم تا از جوانى هايش بگويد. خبر از رفتن نوذرى همكار و دوست قديمى اش نداشت و خستگى و غم سنگينى خاطرات گذشته اجازه گفتن را مى گرفت. مقامى كه بسيارى با ديدن چهره و شنيدن صدايش هواى پاك عيد در ذهن هايشان مى آيد؛ چرا كه در روزهاى كسل تلويزيون او از مجرى هايى بود كه با صداى گرم خود برنامه هاى تازه اى را براى صفحه هاى خالى تلويزيون نويد مى داد. صدايش آشنا است و غم درون صدايش آشناتر براى كسانى كه او را دوست مى دارند اما راز اين غم را كمتر كسى مى داند. غمى كه ريشه در روزهاى «نيامده رفته» جوانى او دارد. جوانى كه با ما از آن گفت هر چند خسته و دلگير بود... *** در خيابان خراسان در خانه اى به دنيا آمدم كه از پايين ترين سطح آرامش و نشاط يك خانواده در آن خبرى نبود. پدرى داشتم سخت متعصب كه هر لحظه با مادر مريض و خواهر و برادرهايم درگير مى شد و هميشه تن ما بودكه از صداى او مثل بيد مى لرزيد.پدر در فكر امرارمعاش خانواده نبود و مادرم سخت مريض احوال بود.صحنه هاى بازگشتن از مدرسه و ديدن چهره رنگ پريده مادر كه همسايه ها دور او را گرفته بودند و او خون بالا مى آورد هيچ وقت از ذهن من پاك نشد كه نشد. عاشق ادبيات بودم. درسم خوب بود. نه اينكه بگويم علامه دهر بودم نه! سرگرمى ديگرى جز درس خواندن نداشتم بازى هاى ما جز الك و دولك و گرگم به هوا تا زمانى كه هوا رو به تاريكى مى رفت چيز ديگرى نبود. كتاب در دسترسمان نبود تا اينكه بزرگتر شدم و به همراه برادرم چند وقت يك بار براى ديدن فيلم به سينما لاله زار مى رفتم.دانش آموز دبيرستان كه بودم به واسطه كار تئاتر با آقاى صارمى آشنا شدم. او از اعضاى گروه محمدعلى جعفرى بود و همين آشنايى مرا به دوبله كشاند و چند ماهى نگذشت كه با او و هوشنگ جاى صداى ولپن - مولير - آلبرتو سولبى حرف زدم . استعدادم در تغيير صدا هم بد نبود... و همين باعث شد كه سه ماه نگذشته اولين حقوقم را گرفتم. ۱۵۰ تومان! از خوشحالى لاله زار تا خانه را دويدم و پول را در دامن مادرم گذاشتم. مادر بيچاره خوشحال بود اما نگران . دوست داشت ما درسمان را ادامه بدهيم اما نمى شد زندگى خرج داشت و ماهم كه شيخ عطار نيستيم. زندگى خرج داشت.وقتى كه كار دوبله انجام مى دادم در خانه ما راديو نبود. تلويزيون هم نبود. ۱۹ ساله بودم كه شبكه۲ تأسيس شد و هوشنگ خسروى پيشنهاد بازى در يك سريال را به من داد. آن زمان ها پخش زنده بود و من هيچوقت يك پلان هم از تصوير خودم را نديدم اما يكى از همان شب ها كه پدر و مادرم خانه خاله ام ميهمان بودند شوهرخاله ام تصوير من را به پدرم نشان داده بود و گفته بود: پسرت را ديده اى؟ شب كه به خانه برگشتم پدرم به من گفت: كجابودى؟ مى دانستند در راديو كارمى كنم. اما از بازى در تلويزيون خبرنداشتند. همين كه اين حرف را گفت دستان سنگين كارگرى بود كه بر فرق سرم فرودآمد و طوريكه تا چندوقت همه فكرمى كردند. ضربه مغزى شده ام! و اين اولين تشويق من بود.جوانى نداشتم. كودكى من خيلى زود به بزرگسالى وصل شد ۲۱ ساله بودم كه ازدواج كردم و پدر بود كه با لهجه كاشانى مى گفت: «علف بايد به دهن بزى شيرين بياد!» كاووس دوستدار، جليلوند، عبدالله بوتيمار، حسن عباسى، خدارحمت كند عزت الله مقبلى و منوچهر نوذرى از دوستان نزديك دوران جوانى ام بودند. جوانى گذشت اما صحنه هاى تلخ آن مرا آتش زد و از ذهنم پاك نشد وقتى كه برنامه اجرا مى كردم مردم تلفن مى زدند و مى گفتند آقاى مقامى كه اين همه تشويق به شادى مى كنند چرا خودش اين همه اخم مى كند و خب نمى توانستم شاد باشم. اما شما شاد باشيد.. شما... من فرصتى براى جوانى و شادى نداشتم. صحنه هاى تلخ گذشته هميشه با من بود هميشه!
|