يكشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴ -
Sun, Dec 18, 2005
تاريخ
۳۳۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
يادمان
مهرگان
ماجرا
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
نقد تحليلگران سياسى جهان غرب درباره:
۱۸سال زمامدارى ناصر
گروه پژوهشهاى تاريخى
زيرنظر : محسن ميرزايى
240480.jpg
انعكاس خبر درگذشت جمال عبدالناصر در مطبوعات خارجى و تجليل از موقعيت و مقام او در دنياى عرب آنچنان فراگيربود كه دولت ايران را بر سر دوراهى گذاشت. مى دانيم كه كودتاى ۱۹۵۲ مصر پاگرد مهمى در روابط ايران و مصر بود. پيش از آن در زمان ملك فاروق وليعهد ايران داماد دربار مصر شد و چندى بعد در وقايع شهريور ۱۳۲۰ با تبعيد رضاخان و به سلطنت رسيدن پسرش، فوزيه (خواهر ملك فاروق) ملكه ايران گرديد و براى نخستين بار محمود جم نخست وزير اسبق ايران با مقام سفارت كبرى عازم قاهره شد. تذكر اين نكته را ضرورى مى داند كه در آن زمان مصر استقلال كامل نداشت و تنها يك سفير كبير در مصر وجود داشت كه سفير دولت پادشاهى انگلستان بود و مقام ساير نمايندگان سياسى در حد وزير مختار بود. لذا بالا بردن سطح روابط سياسى دو كشور ايران و مصر تا حد مبادله سفير كبير نشانه عالى ترين روابط فيمابين بود. چند سال بعد بر اثر ناسازگارى خواهران شاه با فوزيه كار ازدواج شاه ايران و فوزيه به جدايى كشيد و روابط دو كشور نيز به سردى گراييد تا اينكه در سال ۱۹۵۲ جمال عبدالناصر و يارانش كودتا كردند و به خاطر محبوبيت ژنرال محمد نجيب رسماً او را به رياست شوراى انقلاب انتخاب كردند و رياست جمهورى او نيز در سالهاى بعد صورى بود و قدرت واقعى را در پس پرده جمال عبدالناصر در دست داشت.
روابط ايران و مصر در زمان سرلشكر محمد نجيب دوباره به گرمى گراييد. محمد نجيب به تقاضاى دربار ايران شمشير و نشان هاى رضاشاه را كه ملك فاروق بالا كشيده بود پس داد و روابط ايران و مصر گرم و صميمانه بود تا اينكه ناصر مسأله «ناسيوناليسم عربى» را عنوان كرد و تندروى ها و چرخش سياست مصر به سوى اتحاد جماهير شوروى كشورهاى خاور ميانه از جمله ايران را به هراس انداخت و چون ايران و اسرائيل روابط سياسى پنهانى داشتند ورهبر مصر از آن آگاه بود، لذا جمال عبدالناصر با حمله به رژيم ايران روابط خود را با رژيم شاه قطع كرد و از آن پس روابط دو كشور به سختى تيره شد تا آنجا كه رژيم شاه جنبش خردادماه ۴۲ را به ناصر و تحريكات او نسبت داد. بدين ترتيب روابط ايران و مصر تا چند سال پيش از مرگ ناصر به شدت تيره بود تا آنكه سياست مصر ايجاب كرد كه به ايران نزديك شود ايران نيز از تجديد روابط استقبال نمود و واسطه اين كار هم دكتر حسنين هيكل و عباس مسعودى مدير روزنامه اطلاعات بودند با اين مقدمات روابط دو كشور به هنگام مرگ ناصر به حدى التيام يافته بود كه در ايران به احترام مرگ ناصر پرچم هاى دولتى نيمه افراشته شد و راديو مقارن تشييع جنازه او مارش عزا نواخت و نخست وزير ايران براى تشييع جنازه ناصر به قاهره رفت.
اما موج توفنده اى كه با مرگ ناصر مطبوعات ايران و جهان را دربرگرفت آنچنان توأم با بزرگ نمايى و تجليل و تكريم از ناصر بود كه سياست شاه و دولت هاى ۱۸ سال گذشته ايران زير سؤال رفت از اين رو روزنامه كيهان كه در آن تاريخ پرتيراژترين روزنامه كشور شده بود در مقاله اى تحت عنوان «تأثيركننده نه تعيين كننده» به اشاره دولت مقاله زير را در صفحه ۶ شماره روز ۱۲ مهر ۱۳۴۹ (مطابق ۴ نوامبر ۱۹۷۰) به چاپ رساند كه اينك از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد:
درگذشت جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر، مسأله اثرات اين واقعه و جانشينى او را در دنياى عرب و خاصه مصر، پيش آورده است و اكنون گذشته از خبرها و گزارش هاى مربوط به مرگ رئيس جمهور فقيد مصر، مهم ترين مسأله اى كه توجه همگانى را جلب كرده و تفسيرهاى مفسران و محافل سياسى را به خود اختصاص داده است، همين مسأله جانشينى و اثرات درگذشت ناصر در هنگامه بحران خاورميانه است و گونه اى يأس و نوميدى نسبت به آينده اعراب.
مفسران غربى خاصه بر اين نكته تأكيد مى كنند كه مرگ ناصر موجب نفاق ها وجدال هاى تازه در ميان اعراب شده، نهضت آنان را تحليل خواهد برد و احتمالاً به اضمحلال خواهد كشيد. آنان درباره اثر رهبرى ناصر و سپس در مورد اثرات مرگ ناصر غلو مى كنند و عملاً ناصر را مردى كه نهضت ملتهاى عرب با او آغاز شده و با او پايان مى گيرد، معرفى مى كنند. بديهى است كه مفسران جهان غرب از ديدگاه خاص خود به اين مسأله مى نگرند و در تفسيرهايى كه درباره اثرات مرگ ناصر و مسأله جانشينى او مى كنند، انگ و مارك غربى آنان، يعنى قهرمان بينى و قهرمان پرورى سخت به چشم مى خورد و گويى به جز شخص ناصر و در وراى شخصيت و كشش ها و كوشش هاى او هيچ مسأله اى در ميان نبوده است و گمان نمى رود كه چنين تفسيرهاى اغراق آميزى ناشى از ارادت بى حد اين مفسران به ناصر و شخصيت جهانى او و صحه گذارى بر رهبرى او بر دنياى عرب باشد؛ بلكه بيشتر چنين مى نمايد كه چنين تفسيرهاى اغراق آميزى درباره اثر رهبرى ناصر و مرگ وى، ناشى از بى ارادتى مفسران مذكور به جنبش و تلاش ملتهاى عرب و بى پايه انگاشتن نهضت ملل عرب باشد كه جنبش و تلاش آنها براى پشت سر گذاشتن دوران استعمارزدگى و زندگى تحقير شده شان اكنون در مخالفت و مبارزه با تركيب موجود دولت اسرائيل شكل گرفته است. نتيجه نهايى و غايى چنين تفسيرهاى اغراق آميزى درباره اثر زندگى و مرگ ناصر بر نهضتهاى عربى، جز آن نمى تواند باشد كه اين نهضتها وابسته به وجود يك فرد بوده است،  اين تلاشها اصالت ملى و طبقاتى ندارد،  جنبش هاى عرب را پايه بر آب است و پوك و ميان تهى است و شخصى به سبب بزرگى استثنايى و نفوذ كلام خود توانسته است ملت هاى عرب را به جنبش و تلاش وادار كند و اكنون كه او رفته، تلاش ها پايان مى پذيرد و اعراب مجبور به قبول عوارض كهن استعمار و تحقيرهاى گذشته و اضمحلال نهضت خويش اند.
از سوى ديگر چنان تفسيرهاى اغراق آميزى از اثر و نقش ناصر در نهضتهاى ملل عرب، نتيجه اى جز آن نمى تواند داشته باشد كه وقتى اعراب به سبب شخصيت فوق العاده و نفوذ كلام شخص خاصى به حركت و جنبش افتاده اند و حال كه او رفته است، جنبش آنان با سرگشتگى و گمراهى و موانع داخلى مواجه مى شود، بنابراين ملت هاى عرب هنوز به آن حد از شعور فرهنگى و انسانى نرسيده اند كه قادر به همبستگى و اتحاد براى پيشبرد هدف هاى خويش باشند.
همه اين تفسيرها چيزى بر مسأله آينده اعراب نمى افزايد و چيزى از آن نخواهد كاست و جنبش ملل عرب با وجود از دست دادن رهبر خود به سوى سرنوشت محتوم خود خواهد راند.
بايد گفت كه جمال عبدالناصر به عنوان يك رهبر بلامنازع و صاحب نفوذ اثر بزرگى در تلاش هاى اعراب براى گريز از گذشته تحقير شده و رخوتگرايشان داشته است ولى اثر او در نهضت هاى ملل عرب تأثيركننده بوده است نه تعيين كننده. زيرا كه ظهور و اقتدار ناصر خود ناشى از جنبش بيدارى ملت هاى عرب بود و مى توان گفت كه زندگى ناصر وابسته به جنبش ملت هاى عرب بوده است ولى بى گمان نمى توان گفت كه حيات و ادامه جنبش و حركت ملت هاى عرب وابسته به زندگى ناصر بوده است. شايد هيچ يك از تفسيرهايى كه در مرگ ناصر شد، جامعيت آن قسمت از پيام ژرژپمپيدو رئيس جمهورى فرانسه را نداشته باشد كه گفته است: ناصر غرور ملى را به ملت مصر و ديگر ملت هاى عرب بازگرداند.حتى اگر براى ناصر چنين خدمتى را قائل باشيم، او را به عنوان بزرگترين شخصيت عرب پس از صلاح الدين ايوبى پذيرفته ايم.
اما هرگز نمى توان حيات جنبش ملتهاى عرب را وابسته اى بى چون و چرا به حيات ناصر دانست و بدين ترتيب نوعى «راشيتيسم» را به جنبش ملل عرب نسبت داد. چنين ديدى واقع بينانه نيست، تاريخ هرگز نسبت به شخصيت ها از چنين زاويه و پنجره اى نگاه نكرده است و در اين صورت با وجود عظمت حادثه مرگ ناصر براى جهان عرب و براى صلح خاورميانه عربى، ما نيز نمى توانيم از چنين زاويه اى بر اين واقعه بنگريم. نهضت ملل عرب با ناصر و بدون ناصر ادامه مى يابد و راه تاريخى خود را طى مى كند شخصيت ها فقط عوامل سرعت دهنده يا كندكننده مى توانند باشند.
چنان قضاوت غيرواقع بينانه اى از مرگ ناصر درست همانند همان شوخى تاريخى است كه اگر بينى كلئوپاترا كج نبود، مسير تاريخ عوض مى شد.
240456.jpg
«لوموند» روزنامه معروف و معتبر فرانسوى
جمال عبدالناصر در ۵۲ سالگى در شعله ترسناكى ناپديد شد


«لوموند» روزنامه معروف و معتبر فرانسوى ۹ صفحه كامل از صفحات خبرى خود را به اخبار درگذشت ناصر و پيامدهاى سياسى آن اختصاص داد. «ماكسيم رودفون» نويسنده و مفسر سياسى «لوموند» در ويژه نامه درگذشت رهبر مصر نوشت: «جمال عبدالناصر در ۵۲ سالگى، در شعله ترسناكى ناپديد شد. در پشت اين شعله پايتخت اردن را مى بينيم كه در آتش مى سوزد و در آن جا اعراب، اعراب ديگر را هزارهزار قتل عام مى كنند. مردانى نوميد همچنان بارهاى صاعقه را به ميان بى گناهان مى برند و از ميان آن ها به تيراندازى ادامه مى دهند و تمام اين ها در حالى است كه ملت هاى برادر، سرود جنگ را سر مى دهند و پيام هاى همبستگى را صلا مى زنند و در اين ميان قدرت هاى بزرگ سرنخ اصلى را در دست دارند و نتيجه نهايى اين نمايش سياسى در دست آنهاست و در آن سوى اردن دشمن مشترك (اسرائيل) با ريشخندى به تماشا ايستاده است.در پس اين پرده صحنه ديگرى است كه «درس بزرگ سياست» در مرحله عمل است. يعنى آشتى و مغازله ياسر عرفات با ملك حسين، همان كسى كه شب پيش از توافق رزمندگان فلسطينى، تندترين دشنام ها را به او مى دادند. حال بايد ديد كه آيا مرگ ناصر پايان كار «ناصريسم» هست يا نه.
ناصر اتفاقاً از ره سيده بود تا به نياز مصرى ها و جهان عرب در جهت اتحاد و اتفاق شكل بخشد. از آن جا كه بشر «خلاق» است ناصر هم «ناصريسم» را خلق كرد. به اين معنى كه او فرمولى براى پاسخ گفتن به نياز جهان عرب كشف كرد و بسيارى از مردمان در موقعيت هاى زمانى خاص از اين فرمول ها پيروى مى كنند.
رؤياى گسترش پيروزمندانه اروپا با جنگ جهانى اول به خاك سپرده شد. جنگ جهانى ديگرى لازم بود تا در سطح جهانى اين توهمات را برطرف كند توهماتى كه زاييده كوردلى دولتمردانى بود كه تصور مى كردند جهان را آن ها مى گردانند.
با ضعيف شدن فرانسه و دولت بريتانياى كبير در پايان جنگ جهانى دوم، جهان سوم استعمارزده ديده بر واقعيت ها گشود. برگزيدگان راستين يا دروغين جهان سوم و توده هاى محروم بى صبرانه مى خواستند از قدرت و ثروتى كه اروپاييان و آمريكاييان به انحصار خود درآورده اند سهمى داشته باشند. تمامى اين انقلاب ها و ملت هاى انقلابى را از طريقى برگزيدگان و نمايندگانشان مى توان شناخت.
ناصر و انقلاب مصر
هزاره هاى پر از انقلابى را كه جهان پشت سرگذاشته است اين درس را به ما آموخته است كه نمايندگان انقلاب ها معمولاً بهترين ميوه هاى درخت قدرت را مى چينند و ازمزاياى آن برخوردار مى شوند و ناصر يك نمونه خاص چنين تحولى را به عرصه سياست خاورميانه عرضه مى دارد.
ناصر در حالى كه هنوز به مدرسه مى رفت عليه اشغال مصر به وسيله انگليسى ها در تظاهرات شركت مى كرد. او بعداً وارد ارتش شد، ارتش در كشورهاى عقب مانده معمولاً جايى است كه فرزندان مردم تهيدست يا متوسط را جلب مى كند و اين افراد با ورود به ارتش مى توانند براى استقلال كشور خود مبارزه كنند و در سطح اجتماعى به پيشرفت نايل آيند و دولت و جامعه اى آزاد و پيشرفته را تدارك ببيند.
جمال عبدالناصر كه افسرى جوان، پاكدامن و جاه طلب بود و بر واقعيت هاى جهان آگاهى داشت به بركت هوش غريزى كه همواره بيدار و آگاه براى دريافت درسهاى تازه بود در مسير سياست قرار گرفت و سياستمدارى موقع شناس و واقع بين از كاردرآمد.
ناصر سياستمدارى بود كه به كارهاى خشن و عميقاً انقلابى چندان علاقه اى نداشت و اگر چندلحظه اى نسبت به برترى مصر در قلب جهان عرب معتقد مى شد در عين حال مى توانست خود را با نيازها و شرايط زمان و مكان تطبيق دهد و گاهگاهى نيز افق فكرى خود را تنها به سرزمين مصر محدود كند من به هيچ وجه نمى خواهم برخى مانورهاى خسته كننده «ماكياوليسم» زيركانه و وسوسه يك نوع تكبر مصرى ناصر را نسبت به برادران عرب خود ناديده بگيريم.
اما اگر اشتباهات ناشى از فرصت طلبى او را كنار بگذاريم، بايد اذعان كنيم كه ناصر به آن چه اساس آرمان هاى ملت و طبقه اش مربوط مى شد با يك درست كارى خطرى برخورد مى كرد.ناصر در طول زمان قدرت ۱۸ ساله خود به اعتقادات دوره جوانى اش كه مبارزه با اشغال نظامى مصر بود وفادار مانده بود.
من بهترين ستايش از ناصر را از زبان يك مأمور «سيا» شنيده ام. اين مأمور اطلاعاتى آمريكايى به «جوستن» نويسنده بدترين كتاب درباره ناصر گفته بود: «بزرگترين دردسرما در مورد ناصر اين است كه نمى توان كمترين عيبى را در او پيدا كرد و همين مسأله او را عملاً آسيب ناپذير مى سازد. او را نمى توان خريد، نمى توان با رشوه دلش را به دست آورد. ما رفتار او را تقبيح مى كنيم اما نمى توانيم هيچ كارى با او بكنيم. او واقعاً خيلى خوب است. همين.»
ايده آل نسل جوان مصر يك كشور كاملاً مستقل بود كه پيشرفت كند و امكان تبديل شدن به يك كشور مدرن را داشته باشد. اما ريشه فرهنگى آن قشر اجتماعى كه «افسران آزاد» و كودتاكنندگان بدان تعلق داشتند و تمايلات شخصى هر يك از آنان مانع از آن مى شد كه آنها يك دگرگونى بسيار تند در جامعه به وجود آورند. هنگامى كه در مصر كودتا شد نمايندگان عقايد تند انقلابى كمونيست ها بودند و چنين مى نمود كه كمونيست ها چيزهايى را مطرح مى كنند كه مسأله روز نيست و انگهى وابستگى خارجى كمونيست ها النهايه و در صورت پيروز شدن نشان برقرارى نوعى استبداد بود. يعنى نوعى از استبداد جانشين چيزى مى شد كه مردم مصر براى گريز از آن آن همه مبارزه كرده بودند.
مشخصات ناصريسم
«ناصريسم» از چپ و راست محدود بود و گرايش هاى گوناگون را كه پيرامونش را فراگرفته بودند نمى پذيرفت و به خاطر همين محدوديت ناچار بدانجا كشيده شد كه اداره امور را به نخبگان «بوروكرات»ها و نظاميان سپرد. ناصر از ناتوانى اين طبقه آگاه بود، كوشش هايى براى به حركت درآوردن و به كار گرفتن كادرهايى از قشرهاى عميق تر جامعه به كار برد ولى «منطق دولت» در برابر كوشش هاى او قدعلم كرد و او نمى توانست كادرهايى را كه در اختيار دارد از خود ناراضى كند و بهترين كار اين بود كه در فكر تداركات آينده باشد. صرف نظر از پيمان هاى  خارجى كه او استادانه آنها را به بازى مى گرفت، همواره آماده بود كه هر لحظه كه بخواهد آنها را عوض كند.
وى براى خود يك راه و روش ضد امپرياليستى جدى و اساسى انتخاب كرده بود كه دست كم تا اين اواخر مى توانست اساسى و جدى باشد «ناصريسم» در همان حال كه انقلاب اجتماعى را پيش مى انداخت مجبور بود به تماميت كهن گرايى كه حل مسائل و مشكلات امروزى را در بازگشت به روزگار خوش «خلفا» جست وجو مى كردند توجه داشته باشد ناصر نسبت به «امپرياليسم سرمايه دارى» به حد افراط حساس بود و حال آن كه «امپرياليسم سوسياليستى» به نظر مى رسيد جاه طلبى كم ترى دارد.
كوتاه سخن، اينكه تندروى ناصر در مبارزه ضد امپرياليستى بسيار محدود بود با اين حال در جهان عرب و در جهان سوم شور و ستايش مى آفريد بسيارى از مردم تاكنون مرگ ناصر را آرزو كرده اند. مأموران آمريكايى، اسرائيلى، سوسياليست ها و ژنرال هاى فرانسوى و برخى از جمعيت هاى سياسى مصر كه به شادى مرگ ناصر شب زنده دارى كرده اند. بسيارى از مردم هنوز نفهميده اند كه مردن ناصر به معنى مرگ «ناصريسم» نيست.
برخلاف آن چه در مبارزه عليه اسرائيل تصور مى شود هيچ يك از سران عرب نمى توانستند آلوده مسأله فلسطين نشوند ناصر جز اينكه كوشيد افراط كارى ها را محدود كند كار ديگرى نكرد و آينده نشان خواهد داد كه آيا ناصريسم هم مرده است!يا اينكه خوب يابد، بى او ولى همراه با حوادث خونين، به راه خود ادامه خواهد داد. به هرتقدير شرايط دشوار جهانى عرب را ناديده نمى توان گرفت.
آنچه كه ناصر به نجات آن كمربسته بود بى ترديد چندگاهى حفظ مى شود زيرا كه «ناصريسم» نيز گوركن هاى خود را فراهم ديده بود و هنوز هم به ايجاد آن ادامه مى دهد. ليكن تحول احتمالاً به آرامى و تدريجاً صورت خواهد گرفت شايد هم مرگ ناصر آشفتگى و اعتشاش را كه بسيارى آرزومند آنند پيش بيندازد.
سرنوشت ،گاهى درباره پرتگاهى كه مردان بزرگ را مانند ديگران در آن پرت مى كنند درنگ مى كند و شايد بر روى سنگ گور ناصر اين آيه ها نوشته شود: «آنها مى گويند پس آن لحظه كى فرامى رسد به آنها پاسخ بده و بگو شايد آنچه را كه مى كوشيديد به اتمام برسانيد هم اكنون آماده و همراه شماست.»
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |