سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۴ -
Tue, Dec 20, 2005
ماجرا
۳۳۴۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
مديرعامل انجمن حمايت از حقوق كودكان
بازخوانى يك پرونده جنايى
مديرعامل انجمن حمايت از حقوق كودكان
علل گرايش به نوزادربايى بايد از بين برود
مديرعامل انجمن حمايت از حقوق كودكان با اشاره به حضور نادر تعدادى از پزشكان و بهياران سودجو در بين باندهاى نوزادربايى گفت: براى ريشه كنى اين پديده جنايى بايد علل گرايش به آن از بين برود.
مسعوده مشايخ، مديرعامل انجمن حمايت از حقوق كودكان در گفت وگو با سايت پليس با اشاره به دلايل جرم شناختى كودك ربايى عنوان كرد: مهمترين عامل گرايش به نوزادربايى از سوى بعضى والدين و افراد، رنج بردن از بى فرزندى و مشكلات عاطفى و روانى آنهاست. در چنين شرايطى بايد مشكلات فرزندخواندگى و فرزندپذيرى را به گونه اى حل كرد كه اين دسته از افراد دست به رفتارهاى غيرعادى نزنند.
اين كارشناس اجتماعى افزود: منفعت طلبى و سودجويى يكى ديگر از انگيزه هاى اصلى سرقت نوزادان از بيمارستان ها يا مراكز عمومى است و البته اين نوع آدم ربايى از آنجا كه كار مشكلى است، احتياج به يك گروه تبهكار دارد. يعنى تعدادى افراد با نقشه اى از پيش تعيين شده با تشكيل يك تيم فرزندان و نوزادان را ربوده و به دست افرادى مى سپارند كه جزو گروه اول هستند؛يعنى مشكل بى فرزندى دارند.
در ميان اين تيم ها و افراد، تعدادى از پزشكان، بهياران و افرادى كه در بخش نوزادان بيمارستان ها تردد دارند نيز ديده مى شوند.
مديرعامل انجمن حمايت از حقوق كودكان با اشاره به جرايم عده اى از افراد كه نمى خواهند فرزند داشته باشند متذكر شد: اين دسته از افراد يا به خاطر تعداد فرزندان زياد يا حتى به خاطر نامشروع بودن فرزندانشان آنها را رها كرده يا اگر سودجو باشند به فروش مى رسانند.
وى جامعه ايران را در آغاز مسير شيوع اين دسته از جرايم دانست و گفت: طبق آخرين آمارى كه در مطبوعات منتشر شد ۶۵ مورد نوزادربايى داشته ايم كه البته اين آمار رسمى است. چه بسا چندين مورد از اين ۶۵ موردها در كشور موجود باشد كه كسى از آن اطلاعى ندارد! بنابراين در آغاز يك فاجعه هستيم.
اين عضو هيأت مديره انجمن حمايت از حقوق كودكان در پايان تأكيد كرد: براى جلوگيرى و پيشگيرى از بروز نوزادربايى بايد ابتدا علل گرايش به اين جرم را از بين برد. يعنى خلأهاى قانونى براى فرزندخواندگى را رفع كرد يا تسهيلاتى براى فرزندخواندگى به وجود آورد و در درجه دوم، فقر را از بين برد و عدالت اجتماعى را جايگزين آن كرد.
بازخوانى يك پرونده جنايى
سقوط از پرتگاه
240735.jpg
در شماره گذشته خوانديد كه زنى به نام ناهيد در انتظار بازگشت شوهرش فريدون به خانه بود. او ياد زندگى شان افتاد وقتى كه تازه ازدواج كرده بودند. شوهرش با وجود اينكه دائم در سفر بود، هميشه سر موقع به خانه بر مى گشت، ولى از چند وقت پيش وقتى كه كمك راننده استخدام كرده بود، شوهرش عوض شده بود. بالاخره جسد شاگرد شوهرش در يك قهوه خانه در وسط راه پيدا شد و شوهرش زندانى شده بود و زن ناچار شد براى گذران زندگى و خرج بچه هايش به عنوان نظافتچى وارد يك بيمارستان شود و اينك ادامه ماجرا.
* * *
شرايط و مشكلات داخل خانه و اوضاعى كه به او تحميل شده بود، زندگى را براى او دشوار كرده بود. ناچار بود از صبح تا عصر بيرون از خانه كار كند و عصر هم وقتى به خانه بر مى گشت، به گرفتاريهاى ديگر كه مربوط به بچه ها و خانه بود، بپردازد. از وقتى وارد خانه مى شد يا ظرف و لباس مى شست يا غذا درست مى كرد يا اينكه براى خريد از خانه بيرون مى رفت و اگر بچه ها مريض مى شدند، بايد آنها را دكتر مى برد. اين فشارها روى او تأثير گذاشته بود و روى اعصابش فشار آورده و او را خسته كرده بود. از نظر جسمى فرسوده شده بود و سرانجام بيمارى جسمش را فرا گرفته بود. بر اثر اين اوضاع بود كه ناچار مى شد گاهى ديرتر به سر كارش برود و در محيط كار هم توانايى لازم را براى انجام كار نداشت. يك روز وقتى در نهايت خستگى از بيمارستان بيرون آمده و منتظر بود كه سوار تاكسى شود تا هرچه سريعتر به خانه و نزد بچه هايش برود، خودرويى جلوى پايش ترمز كرد. راننده مرد جوانى بود كه چهره اى آشنا داشت. زن خودش را عقب كشيد و چند قدم بالاتر رفت، ولى مرد جوان از ماشين پياده شد و به طرفش رفت.
- ناهيد خانم، مرا نمى شناسيد؟ من همكارتان هستم. در بخش انبار بيمارستان كار مى كنم.
ناهيد يك دفعه متوجه شد و از او عذرخواهى كرد.
- ببخشيد، قصد بى احترامى نداشتم. واقعاً شما را نشناختم.
اصرارهاى مرد جوان مبنى بر اينكه ناهيد را برساند، باعث شد تا او سوار ماشين شود. چند روز ديگر نيز وقتى او از بيمارستان خارج شده بود، مرد جوان با ماشين جلوى او ترمز كرد و با اصرار زياد سوارش كرده بود. اين آشنايى باعث شده بود كه يك نوع حالت نزديكى روحى بين ناهيد با مرد جوان به وجود آيد.
در همين رفت و آمدها بود كه ناهيد يك روز سر درددلش باز شده بود و سختى هايى كه در زندگى كشيده بود، براى او گفته بود. از زندگى سخت و بودن در كنار بچه ها و زندانى بودن شوهرش با مرد حرف زده بود. مرد جوان كه همايون نام داشت، آدمى خوش زبان بود. او قدم به قدم و روز به روز بيشتر خودش را به ناهيد و بچه هايش نزديك مى كرد. مرد جوان در انجام خيلى از كارها به ناهيد كمك مى كرد. خريدهاى او را انجام مى داد و بچه هايش را به مدرسه مى رساند. هر روز صبح به در خانه اش مى رفت و او را به بيمارستان مى رساند و عصر هم بعد از پايان كار به خانه اش مى رساند. ديگر همايون شده بود عضو ثابت خانواده شان. اين مرد با اينكه اين همه وقت مى گذاشت، هيچگاه در ذهن ناهيد اين سؤال را به وجود نياورده بود كه چرا او تا اين اندازه به او و بچه هايش كمك مى كند و در مقابل اين كارها چه خواسته اى دارد.
ناهيد يك روز وقتى به خانه برگشت، تلويزيون رنگى را كه در خانه شان بود، ديد. بچه هايش دور تلويزيون جمع شده و غرق تماشا بودند. او به جاى اينكه فكر كند يا نگران شود، خوشحال شد. با اين تلويزيون در ساعاتى كه او خانه نبود، بچه ها مى توانستند كارتون ببينند و سرگرم شوند و به پدرشان فكر نكنند. همايون تمام اين كارها را به خاطر او مى كرد، او اين همه هزينه مى كرد و ناهيد اصلاً نمى فهميد و فكر نمى كرد كه چرا همايون حاضر به اين همه جانفشانى است.
فرهاد پسر بزرگ ناهيد آنقدر جذب تلويزيون بود كه كمتر به همايون و مادرش فكر مى كرد. با اينكه در سن نوجوانى بود و بزرگترين بچه آنها بود و مى دانست پس از زندانى شدن پدر، مادرش تا چه اندازه گرفتار شده است، با اين حال سرگرم بازى و شيطنتهاى نوجوانى بود. هرچند كه در ظاهر به دنبال اين شادى ها بود، ولى از درون احساس شكست مى كرد. ننگ زندانى بودن پدر و اعتيادش باعث سرافكندگى اش شده بود. حالا حضور يك مرد غريبه در خانه شان در كنار مادرش مثل كاردى بود كه روى استخوانش رفته باشد، با اين حال هيچ حرفى نمى زد. به خاطر همين بود كه رفتارهاى فرهاد متفاوت بود. گاهى خيلى به همايون نزديك مى شد، به طورى كه اگر كسى نمى دانست، فكر مى كرد او پدرش است و گاهى هم او را عمو صدا مى كرد و گاهى چنان او را فحش مى داد و لاستيك ماشينش را پنچر مى كرد كه مادرش را متوجه نارضايتى اش كند.
همايون زرنگ تر از اينها بود. او هرطور بود در برابر اين واكنشها به بچه هاى ديگر ناهيد خودش را نزديكتر مى كرد و از رفتارهاى تند و خشن آنها نه تنها ناراحت نمى شد، بلكه با محبت و آرامش به آنها پاسخ مى داد. فرهاد فكر مى كرد در پس اين رفتارها حتماً سر و رازى نهفته است. مى ترسيد كه مبادا مادرش از راه به در رود و بقيه غرور او لگدمال شود.
يك روز وقتى ناهيد از بيمارستان به خانه برگشت، متوجه شد تلويزيونى كه همايون خريده بود، در خانه نيست. پسرش فرهاد در خانه نبود. همايون مى گفت آنها را نبرده است. چند ساعت كه گذشت و از فرهاد خبرى نشد، ناهيد متوجه شد كه پسرش آنها را از خانه برده است، اما او نمى دانست كه چرا پسرش اين كار را كرده است. همان زمان بود كه همايون چند ساعتى او را ترك كرد، وقتى برگشت دو مأمور پليس همراهش بود. ناهيد نمى توانست باور كند كه همايون به خاطر سرقت تلويزيون از پسرش شكايت كرده باشد. چند روز بعد فرهاد دستگير شد. او تلويزيون را خيلى مفت فروخته بود و با پول كمى كه به دست آورده بود براى خودش لباس خريده بود. فرهاد چون نمى توانست تلويزيون و يا پول آن را پس بدهد، راهى زندان شد.
ناهيد گرفتارتر از قبل شده بود. حالا هم پسر و هم شوهرش هر دو در زندان بودند. يك پايش در بيمارستان و پاى ديگرش جلوى زندان بود. پسرش نادانى كرده بود. او متوجه نبود كه چه كار غلطى كرده است. چند هفته اى بود كه فرهاد در زندان بود و زن روز به روز بيشتر از اين مسأله رنج مى برد.
همايون رفتارش عوض شده بود. او ناهيد را تهديد مى كرد كه خودش را هم به زندان مى اندازد.
زن درمانده شده بود و نمى دانست چكار كند. آرزوى مرگش را مى كرد، با خودش فكر مى كرد اين كه مى گفت من جاى برادرت هستم، ولى حالا...
كارى از ناهيد ساخته نبود. همايون پولش را مى خواست و ناهيد را تحت فشار قرار داده بود. گريه هاى زن در دل او اثر نمى كرد. زن جرأت نكرده بود كه در اين مورد با شوهرش حرف بزند. مى ترسيد او در موردش بد فكر كند. او باورش نمى شد، ولى حالا ديگر فهميده بود كه هدف همايون چى بوده است. او قصد بدى داشت و زن تازه چشم و گوشش باز شده بود و به حرفهايى كه از اين طرف و آن طرف پشت سرش گفته شد، مى شنيد. ناهيد هرچه به همايون التماس مى كرد، فايده اى نداشت. در آخر هم گفته بود لا اقل يك چك سفيد امضا به من بده. هر وقت پولم را دادى، من هم چك تو را پس مى دهم. بعد از ۲ ماه پسرش از زندان آزاد شده بود.
مزاحمتهاى همايون باز هم ادامه داشت. توقعش بيشتر هم شده بود. او يك چك سفيد امضا از ناهيد داشت و مى توانست هر زمان كه مى خواهد، از او شكايت كند. چهره فرهاد روز به روز زردتر مى شد. غم بزرگى در وجودش برپا شده بود. مثل درخت بزرگى بود كه در هجوم باد قرار گرفته و شاخه هايش شكسته است. زن آن روز وقتى به خانه برگشت، از تعجب سر جايش خشك شد. باورش نمى شد فريدون به خانه برگشته بود و بچه ها دورش حلقه زده بودند. مرد براى چند روز مرخصى از زندان به خانه برگشته بود. دل ناهيد پر از غم و غصه شد. او متوجه شد كه شوهرش چند روز بيشتر در كنار آنها نيست. با رفتن او دوباره خانه پر از غم و جدايى مى شد. با رفتن فريدون، دوباره بچه ها سؤالاتشان از او شروع مى شد.
- مامان، بابا كجا رفته؟ چرا به خانه بر نمى گردد؟ و...
و او ناچار به بچه ها بايد مى گفت: بابا راننده است و بايد به بيابان برود. تا چند وقت ديگر بر مى گردد، ناراحت نباشيد.
وقتى كه بچه ها بغضش را مى ديدند، مى پرسيدند:
- مامان اگر بابا بر مى گردد، پس چرا دارى گريه مى كنى؟
روز بعد وقتى ناهيد طبق معمول بلند شد تا سر كارش برود، فريدون به او اجازه نداد. او بدون اينكه كلمه اى حرف بزند، شروع به بستن تمام وسايل خانه كرد. بعد از آن هم از خانه بيرون رفت، نيم ساعت بعد با يك كاميون برگشت، تمام وسايلشان را بار كاميون كرد. زن و بچه هايش را سوار كرد و بدون اينكه كلمه اى حرف بزند، راهى مكانى نامعلوم شد.
* ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |