چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۴ -
Wed, Dec 21, 2005
جوان
۳۳۴۵
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
يك پيشنهاد
درباره مجموعه شعر آسيه امينى
زندگى در خانه هاى دانشجويى
يك پيشنهاد
گابريل گارسيا ماركز
باز هم كتاب. يك كتاب فوق العاده براى علاقه مندان به داستان كوتاه و شايد هم داستان نويسى.
احمد گلشيرى، بهترين داستان هاى كوتاه ماركز را گزيده و ترجمه كرده و با مقدمه اى پنجاه صفحه اى با همت نشر آگاه در همين سال ۸۴ منتشر كرده است.
اين داستان ها شامل نوشته  هاى «گابو»ى عزيز از سال ۱۹۴۷ تا ۱۹۸۲ است. در اين كتاب، داستان  هايى با عناوين اندوه سه خوابگرد، چشم هاى سگ آبى رنگ، زيباى خفته و هواپيما، سفر خوش آقاى رئيس جمهور، رد خون تو بر برف و ... مى خوانيد. مى گويند سبك رئاليسم جادويى ماركز، براى آنها كه علاقه مند به داستان نويسى هستند، خواندنى است.
گلشيرى در مقدمه كتاب درباره اهداى جايزه نوبل به ماركز نوشته است: «معمولاً اطلاعيه هاى اهداكنندگان جوايز چندان در خور اعتنا نيست. اما در اين مورد گردانندگان جايزه نوبل ادبيات با برشمردن جنبه هاى خاص شخصيت و نويسندگى گارسيا ماركز، همچون گستره ادبى وسيع او، بكارگيرى خلاقانه خيال در آثار او، شهرت بيش از اندازه او و مهم تر از همه، بزرگى نبوغ آميز و انكارناپذير او به اهميت در ميان ساير برندگان اذعان داشتند.»





.
درباره مجموعه شعر آسيه امينى
هى... تو كه رفته اى
240954.jpg
سايه اقتصادنيا
ستون «كتاب اول» را در صفحه جوان مى نويسيم تا بدانيد نوشته هاى شما در قالب كتاب براى ما چه اندازه اهميت دارد. شما هم مى توانيد كتاب هاى اولتان را براى تحليل و بررسى بيشتر به صفحه جوان ارسال كنيد

«هى ... تو كه رفته اى» اولين مجموعه شعر آسيه امينى است. اين مجموعه را مؤسسه انتشاراتى آهنگ ديگر در سال ۱۳۸۲ منتشر كرده و مقدمه اى نيز براى آن نگاشته است. «هى ... تو كه رفته اى» در بردارنده ۶۶ قطعه شعر سپيد است.
ناشر در مقدمه اى تحليلى كه بر اين دفتر نوشته، آورده است: «اغلب شعرهاى اين مجموعه در حال و هواى تغزلى است. به عبارتى مى توان گفت كه ذهن آسيه امينى، دست كم در اين دفتر، ذهنى تغزلى است» و به دنبال آن به سرعت اين پرسش را مطرح مى كند كه: «آيا اين ذهنيت شعر او را به فروغلتيدن در ورطه هاى رمانتيسم سطحى و سانتى مانتاليسم تهديد نمى كند؟» پاسخ قطعاً منفى است. ناشر علت آن را هوشمندى شاعر در نوع نگاهى مى داند كه به تغزل دارد اما نگارنده معتقد است نه تنها هوشنمدى شاعر، كه خاصيت انسانى، اجتماعى شعر اوست كه سروده ها را از سطح به عمق كشانده و صداى فرد شاعر را به صداى يك جمعيت بدل كرده است. براى مثال اين قطعه شعر را بخوانيد و ببينيد كه چگونه شاعر و مخاطبش از جايگاه يك عاشق ـ معشوق صرف به جايگاه دو انسان اجتماعى ارتقا مى يابند:
چشمانت را با تيتر بزرگ و سياه مى نويسم
دلت را با رؤياى نازك
گونه هايت را با ترام برجسته مى كنم
پيشانيت آرايش صفحه است
...
در شعر خانم امينى حتى رابطه عاشقانه مادر - فرزند نيز در ارتباط با اجتماع تعريف مى شود و به شعر درمى آيد
برخلاف آنچه در نظر اول از خلال بعضى سطور به ذهن متبادر مى شود،  جمعيتى كه صداى شاعر از درون آن برمى خيزد، جمعيت نسوان (!) نيست. اگر شاعر سخنگوى جامعه اى است، سخنگوى جامعه انسانى است بدون مرزبندى هاى جنسيتى و اين انتظار كه او، به سبب زن بودن، لزوماً به مسائل مربوط به حقوق زنان بپردازد، در همه موارد صادق نيست.
او به «انسان» مى نگرد و نگاهش معطوف به تمام شهروندان يك جامعه است.
از اين رو از جامعه اى مدرن نام مى بريم كه بسيارى از نمادهاى امروزين زندگى شهرى در اشعار او وجود دارند: روزنامه ها، آسانسورها، اتوبوس ها و تيرهاى چراغ برق، پادگان ها و ميادين بزرگ. شعرهايى كه شاعر براى جنگ، ميهن و جامعه اى سروده كه در آن مى زيد، نه تنها از سطحى گرايى اشعار احساساتى دور است و به توخالى بودن متهم نمى شود، كه بعضاً بسيار جدى و كوبنده است و شاعر را نه به عنوان يك زن بلكه به مثابه انسانى متعهد معرفى مى كند:
... مى بينمت هنوز
پرسه مى زنى
تا پاسم بدارى
همچو ميهنم
از هرچه غيردوست. (ص ۷۴)
حتى مشبه به هايى كه شاعر در تشبيهات اشعار تغزلى اش به كار گرفته است،  بيش از آنكه حسى باشند عينى اند و گاه از مفاهيم اجتماعى وام گرفته شده اند:
از تو نمى شود گذشت
مثل چنگيز
كه دل نكند از ايران
و ناپلئون
كه از جهان ... (ص ۱۵)
اما زبان شاعر، برخلاف درونمايه هايش، يكدست و منسجم نيست. مجموعه، به لحاظ محتوايى يكپارچه است اما زبان اشعار گاه كم جان و بى رمق مى شود و علاوه بر اين كه از فرط سادگى شعرگونگى خود را از دست مى دهد به گزاره هايى منشور بدل مى شود، تعابير دم دستى و تكرارى نيز بدان راه مى يابند:
با لبخندى كه تكرار همه لحظه هاى جاودانه عاشقانه زيستن است (ص ۴۳)
قرار ديدار ما
وقت دلتنگى، نرسيده به گريه بود (ص ۸۹)
اما در برخى اشعار هم زبان پرزور، استوار و فخيم است و چون سيلى خروشان انديشه هاى مخاطب را به چالش مى كشد:
گوساله اى سپيد
با خال هاى قهوه اى روشن
مى چرخد در بوته زار خط خطى كاغذ
مى نشخوارد كشتگاه واژگان را
مى خمد گردن دراز نازكش...
مى كند از دهانش:
ورزش،  سياست، فرهنگ... (ص ۱۷)
اين چندگونگى زبان، ناچار اشعار مجموعه را به سطوح مختلفى تقسيم مى كند و شعرهايى، از عالى تا متوسط را در كنار هم مى چيند. بى آنكه اين خصيصه را نقطه ضعف اساسى اى براى يك مجموعه شعر بپنداريم، مى توان چشم داشت كه شاعر در مجموعه هاى بعدى زبانى پخته تر و آزموده تر بيابد تا همه اشعار در نقطه اوج نمودار زبانى قرار گيرند.
زندگى در خانه هاى دانشجويى
به دانشجو خانه نمى دهيم
240936.jpg
سميرا سامانى
چمدان به دست راهى شهر غريب مى شوى. قرار است چند سال، ميهمان اين شهرباشى. گاهى از ميهمان نوازى ميزبانت شاكى مى شوى و عطاى ميهمان نوازى اش را به لقايش واگذار مى كنى.
تا به اين نتيجه برسى، چند دوست هم عقيده و مسلك، پيدا كرده اى كه بتوانى بر همخانه شدنتان، حساب باز كنى. اين گونه راهى خانه مجردى از جنس دانشجويى مى شوى. اين گزارش نگاهى است به وضعيت زندگى دانشجويان همخانه.
***
«جان به لب شديم. آنقدر كه راهى جز گرفتن خانه نماند، برايمان. نفرى ۵۰۰ هزارتومان گذاشتيم تا پول رهن خانه جور شود. خانه كه چه عرض كنم، اتاق واژه مناسب ترى است. آشپزخانه، سرويس بهداشتى و حمامش با صاحبخانه يكى است. اما هر چى هست، بهتر از خوابگاه است. حداقلش از دست رفقاى شب زنده دار بى ملاحظه راحت شديم. هر سه اهل درس و مشقيم و سرمان به كار خود. اساسى آبمان در يك جوى مى رود.»
خانه اى قديمى و كوچك در يكى از خيابانهاى مركزى شهر، محل سكونت رضا، اسفنديار و پژمان است. اين خانه يكى از صدها شايد هم هزارها خانه اى است كه در اين شهر، چند دانشجو در آن روزگار سپرى مى كنند. خانه هاى دانشجويى اكثراً ويژگى هاى مشابهى دارند، همچنين آداب يكسان. داستان اين خانه ها از زمان جست  وجو براى گرفتن آن آغاز مى شود و تا زمان تحويل ادامه دارد.
رضا پيداكردن خانه مجردى را از زن گرفتن سخت تر مى داند. «كافى است بگويى سه تا مجرديم. بلافاصله ترش مى كنند و فايلها را مى بندند. يك معذرت خواهى هم چاشنى اش مى كنند كه شرمنده، خانه براى مجرد نداريم. يقين داشته باشيد در اين يك مورد دختر و پسر ندارد. هر دو با يك چوب رانده مى شوند. پشيزى هم براى كارت دانشجويى ات قائل نمى شوند. پايين شهر و قسمت هاى سنتى كه عملاً خانه پيدا كردن جزو محالات است. باز مركز شهر و بالا شهر كمى آسانتر مى گيرند. اما آنجا هم كه با جيب هاى دانشجو سازگار نيست. آنقدر بايد به در و ديوار بكوبيم تا يك چارديوارى به اسم خانه پيدا كنيم. تازه اگر شانس بياوريم، استشهاد محلى از محل سكونت قبلى، ضامن معتبر و چك و سفته براى قولنامه كردن شرط نكنند.»
جوينده يابنده است. به هر حال با پوشيدن يك جفت كفش آهنين و بعد از چند روز زيرپاگذاشتن شهر از شر خوابگاه راحت مى شوند و بساط اسباب كشى به خانه نو بسته مى شود. اما واقعيت تلخ يا شيرين اين قسمت اين است كه بساطى براى جمع كردن جز يك چمدان لباس و يك چمدان كتاب وجود ندارد.
اينجا خانه دانشجويى است
خانه آنقدر پر از خالى است كه از صداى نفس ها گرفته تا صداى وزوز مگس ها در آن مى پيچد. ته مانده جيب ها روى هم ريخته مى شود اما نه جمع اين ته مانده ها با هم و نه ضرب آنها هيچكدام توان رويارويى با راسته دست دوم فروش هاى ميدان امام حسين را هم ندارد چه برسد به راسته ظهيرالدوله. يك زنگ به ولايت و كمك از جيب چند دوست فابريك، اينجا به داد مى رسد تا اينكه يك يخچال ۱۲ فوت، يك اجاق سه شعله روميزى، يك گليم و قاليچه، يك تلويزيون ناسيونال دوز چوبى و يك تلفن راهى اين خانه مى شود. «زندگى زير يك سقف از اين قسمت ديگر كاملاً جدى شد. پيش از اين در خوابگاه آزموده بوديم كه بى فوت وقت، تقسيم كار كنيم وگرنه به چشم بر هم نزدنى، خانه با جهنم يكسان مى شود.»
رضا، يد طولايى در آشپزى دارد. پژمان، جنس شناس خوبى است و به قول معروف پول جاى پول مى دهد و اسفنديار، ديگ را از مادرش بهتر مى سابد. هر كدام موظفند وظايفى را كه براساس توانمندى هايشان تعريف شده انجام دهند تا خانه مثل دسته گل باقى بماند.
اما اين طورى كه خيلى ظلم مى شود. بعضى كارها مثل پخت و پز و شست و روب كار روزانه است اما مى توان خريد را به طور هفتگى انجام داد.
«انگار شما تا به حال خانه مجردى آن هم از جنس دانشجويى نديده ايد وگرنه اين سؤال را نمى پرسيديد. پايه اين تقسيم وظايف، يك مرامنامه است. يعنى هر كسى براساس مرامش به ديگر رفقا اين وظايف را به عهده مى گيرد. همين مرام، در مواقع ضرورى وظايف را از دوش يك دوست برمى دارد و بر دوش ديگرى مى اندازد. غير از اين هم، گاهى براى تنوع طلبى هم كه شده جابه جايى وظايف داريم. اما همه اينها كه گفتم در برابر تبصره  به اين مرامنامه هيچ است.»
اينجا خانه دانشجويى است و هرگونه شلختگى و بى انضباطى در آن مجاز است. اين تبصره مرامنامه خانه هاى دانشجويى است كه گاهى بيشتر از مرامنامه كارآيى دارد.
فيوز مى پرانيم اگر زياد تشريف بياوريد
در هر خانه اى را ميهمان مى زند. حتى در خانه دانشجويى را؛ از دوست و رفيق دانشگاهى گرفته تا پدر ومادر دل تنگ شده.
«عده اى از دوستان كافى است بو ببرند خانه گرفته اى. هر شب جمعه پاتوق مى شوى، برايشان. تازه اگر شانس بياورى يكشنبه شب ها براى پخش زنده «بوندس ليگا» خراب نشوند، بر سرت.»
چهره اسفنديار آنقدر با گفتن اين جمله برافروخته مى شود كه حتم مى دهى پاى چند بى ملاحظه اى را بريده باشد.
«اوايل رويمان نمى شد، بگوييم، دوست عزيز! ميهمانى هم حد و اندازه اى دارد. هر هفته هر هفته كه نه خدا را خوش مى آيد، نه بنده خدا را. اما وقتى كارد به استخوانمان رسيد، مجبور به انجام رفتارهاى غيراخلاقى شديم. مثلاً چند بار در خانه را باز نكرديم يا فيوز را مى پرانديم تا به شكل مؤدبانه اى از وضعيت پيش آمده خلاص شويم.»
حساب، حساب است، كاكا برادر
«دانگ» يك اصل اساسى در اداره يك خانه دانشجويى است. همخانه هاى عزيز بايد اين را بدانند كه قران قران خريدها پايشان حساب مى شود. «هزينه اجاره خانه و مايحتاج روزمره به شكل دانگى تقسيم مى شود اما قبض چند هزارتومانى تلفن داستانى مفصل و جدا از اين اصل دارد. وقتى قبض مى آيد، از مخابرات، ليست مكالمات را مى گيريم. بعد استنطاق شروع مى شود كه اين شماره مال كيست؟ البته گاهى پيش مى آيد بعضى از شماره ها، گيرنده اش پيدا نمى شود و هيچ كس زيربار گرفتن آن نمى رود. براى همين آن را بر سه تقسيم مى كنيم و غائله را ختم.»
فصل مهمى از زندگى دانشجويان به هم اتاقى بودنشان در خوابگاه يا خانه مجردى آنها برمى گردد كه با همه گرفتارى هايى كه هر كدام دارد، در اغلب اوقات از آن به خوشى ياد مى شود اما امان از آن لحظه اى كه يكى از همخانه ها فارغ التحصيل شود.
« رضا امسال فارغ التحصيل مى شود و نمى خواهد تهران بماند، راستش از همين حالا عزا گرفته ايم با جاى خاليش چه كنيم؟!»
چيزى براى امروز
240963.jpg
اينجا يك كليساى فوق مدرن است. تصوير كشيش از طريق تلويزيون مدار بسته براى هزاران نفر پخش مى شود .گويى كليساى مسيحيت نيز دريافته است كه در روزگار دى وى دى، سينماى سه بعدى و نمايش هاى مهيج هرى پاتر، اگر بخواهد مردمان را به كليسا فراخواند بايد دست به دامن تكنولوژى مشابهى شود. كليساى مسيحيت مصمم است از هاليوود و هزاران مركز تفريحى ديگرى كه در شهرهاى بزرگ سربرآورده  اند عقب نماند. رقابت بر سر روزهاى يكشنبه است. چه كسى مى تواند آدم هاى بيشترى را به نمايش خود فراخواند؟ اين سالن ۷۰۰۰ صندلى دارد كه تمامى پر شده اند. آيا هاليوود چنين سينمايى دارد؟برخى اين تجمع را نشان گرايش مردم به معنويت مى دانند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |