پنجشنبه ۱ دى ۱۳۸۴ -
Thu, Dec 22, 2005
تاريخ
۳۳۴۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
«سادات» جانشين «مرد بى جانشين»
گروه پژوهشهاى تاريخى
زيرنظر : محسن ميرزايى
همان طور كه در گزارش هاى پيشين نوشتيم قلب ناصر دقايقى بعد از ساعت ۱۷ روز ۲۸سپتامبر سال ۱۹۷۰ از كار ايستاد و او پس از ۱۸ سال زمامدارى، به ديار ديگر شتافت. مرگ ناصر ناگهانى بود و اطرافيان او گيج و مبهوت بودند، زمانى كه تيم پزشكى از تلاشهاى خود نتيجه اى نگرفتند با بلندشدن ضجه هاى همسر و فرزندان ناصر همه به گريه افتادند و مدت زمانى طول كشيد تا خود را آماده قبول حقيقت كنند. در ۱۸ سال زمامدارى ناصر براى برانداختن و حذف او توطئه ها چيده شد و درعين حال آنها كه قصد جان او را داشتند اين نكته را به خوبى مى دانستند كه هيچ كس نمى تواند جانشين ناصر شود. در آن لحظات دهشتبار بزرگترين مسأله اين بود كه چه كسى جانشين ناصر مى شود.
241020.jpg
جنازه ناصر هنوز بر زمين بود و هيچ كس نمى دانست چه كارى بايد بكند. اندك اندك صداى فريادها و ضجه ها فرو نشست و سكوتى سنگين حكمفرما شد. بزودى در همان جا جلسه هيأت دولت تشكيل شد تا پيرامون اعلام خبر درگذشت ناصر و مسأله جانشينى او رايزنى كنند.
در زمان ناصر هنگامى كه جلسه هيأت وزيران تشكيل مى شد و در آغاز پيش از آنكه كسى اظهارنظركند ناصر از «دكتر حسنين هيكل» مى خواست كه نظرات خود را پيرامون دستور جلسه هيأت وزيران بيان كند. اين بار«انورالسادات» به عادت هميشگى از «دكتر حسنين هيكل» وزير ارشادملى  پرسيد به نظر شما چه بايد كرد.
«حسنين هيكل» گفت: «ناصر در زمان حيات خود، شما را به معاونت خويش برگزيده است. لذا بايد بى درنگ خبر درگذشت او توسط شما كه معاون او بوديد به اطلاع عموم برسد و براى جلوگيرى از هرگونه هرج و مرجى مردم صداى تورا به عنوان جانشين موقت او بشنوند تا پس از انجام مراسم خاكسپارى تكليف جانشينى ناصر با مراجعه به آراى عمومى معلوم شود.»
با آنكه مسأله جانشينى شخصى چون جمال عبدالناصركارى نبود كه به اين آسانى حل و فصل شود و در مورد صلاحيت «انورالسادات» گفت وگوهاى فراوانى وجود داشت از آنجا كه در آن گيرودار و خلأ رهبرى، راه حل ديگرى به نظر نمى رسيد پيشنهاد «دكتر حسنين هيكل» بى گفت وگو به تصويب رسيد و «انورالسادات» با اعلام خبردرگذشت ناصر از راديو قاهره، زمام امور را در دست گرفت. در شماره هاى پيشين نوشتيم كه «انورالسادات» در شمار دوستان نزديك و صميمى ناصر نبود و اگر ناصر او را به معاونت خويش انتخاب كرده بود دلايل خاصى داشت كه اينك به اختصار بدانها اشاره مى كنيم:
مى دانيم كه ناصر در سالهاى پايانى عمر خود كاملاً تنها مانده بود. نزديك ترين دوستش «مارشال عبدالحكيم عامر» بود كه بعد از جنگ ۱۹۶۷ به توطئه عليه ناصر متهم شد و خودكشى كرد و گفته مى شد كه به پيشنهاد ناصر خودكشى كرده است.
«زكريا محيى الدين» به خاطر اختلاف عقيده وسليقه اى كه داشت كناره گيرى كرده بود و« عبداللطيف بغدادى» از مهم ترين افراد شوراى انقلاب بيكار بود و تنها «انورالسادات» و سپهبد شافعى به خاطر بى خطر بودنشان مسؤوليتى داشتند. پراكندگى دوستان ناصر و« افسران آزاد» كه كودتا كرده بودند از جهتى به دليل اختلاف عقايد و سلايق آنها بود و از جهت ديگر سوءظن شديدى بود كه جمال عبدالناصر نسبت به همگان داشت.
در شماره هاى گذشته اين گزارش ها نوشتيم كه «وقتى ناصر بر اثر بيمارى احساس ناتوانى كرد تصميم گرفت يكى از نزديك دوستان خود يعنى «عبداللطيف بغدادى» را به نخست وزيرى منصوب كند و او با وجود اصرار ناصر زيربار نرفت. از ناصر اصرار و از او انكار و كار به جايى رسيد كه «بغدادى» مجبور شد آنچه راكه در دل دارد بگويد. «بغدادى» به ناصر گفت: «اگر راست مى گويى و هيچ كس را براى نخست وزيرى شايسته تر از من نمى دانى پس چرا سازمان اطلاعاتى تو تلفن هاى مرا كنترل مى كند؟»
ناصر جوابى نداشت بدهد و مسأله نخست وزيرى او فراموش شد و ناصرهم شخص ديگرى را هم انتخاب نكرد، «عبداللطيف بغدادى» در ميان افسران شوراى عالى انقلاب از همه شجاع تر و ثابت قدم تر بود. او در جنگ كانال سوئز كه اكثر اعضاى شورا از جمله «سرلشگر عبدالحكيم عامر» و «صلاح سالم» به اصرار از ناصر تقاضا داشتند كه اولتيماتوم فرانسه و انگلستان را بپذيرد و معتقد بودند كه مقاومت ناصر موجب نابودى ارتش مصر خواهد شد ، تنها «عبداللطيف» بغدادى بودكه يك تنه ايستاد و با شجاعت تمام اظهار داشت «به جبهه مى رويم تا آخرين نفس مى جنگيم و اگر شكست خورديم و كشته نشديم خودكشى مى  كنيم.» بارى پراكندگى دوستان ديرين و تنها ماندن جمال عبدالناصر در سالهاى آخر زندگى و از همه مهم تر كشف توطئه هايى براى ترور ناصر موجب آن شد كه جانب احتياط را رعايت كند.
و از ميان دوستان قديم خود بى خطرترين آنها را به عنوان معاون خود انتخاب كند واين انتخاب براساس شايستگى نبود.
دكتر حسنين هيكل در كتاب «پاييزخشم» مى نويسد: «به ياد دارم در تابستان سال ۱۹۶۹ كمى قبل از نخستين سكته قلبى ناصر، من «انورالسادات» و ناصر در باغچه استراحتگاه ناصر كه مشرف به دريا بود نشسته بوديم. ناصر در آن روز از پاره اى بيماريهاى خود، سخن مى گفت. قرار بود مدت كوتاهى بعد، عازم شوروى شود تا بنا به توصيه پزشكان در رابطه با ورم اعصاب ساق پا كه گهگاه دردهاى شديدى را عارض او مى كرد، به درمان خود به وسيله آب هاى گوگردى «تسخالتوبو» ادامه دهد.
ناصر گفت: «از پزشكان يك بار ديگر سؤال خواهد كردآيا امكان دارد مشكلات جسمى وى، لطمه اى به حسن انجام وظيفه وى، وارد آورد.»
ناصر اگرچه در آن زمان ساعات مضاعفى به ويژه در زمينه پيگيرى تجهيز ارتش و نظارت - شخصاً - به آموزش ها و برنامه ريزى ها، كار مى كرد، اما اين موضوع او را مضطرب مى كرد. به سخنانش گوش مى دادم ، ولى سادات به طور ناگهانى خطاب به «ناصر» گفت: چه مى گويى، استاد؟» (سادات او را هميشه استاد خطاب مى كرد حتى به هنگام نامه نوشتن به او) سپس ادامه داد: « آن كيست كه بتواند بعد از تو برسر كار آيد؟ اين را براى جانشين خود - خداى ناكرده - بسيار دشوار ساخته اى - چه كارى براى او باقى گذاشته اى؟ فاروق و انگليسى ها را بيرون كردى، سد آسوان را ساختى ، اراده وحدت عربى را تحقق بخشيدى ، تمامى چهره مصر را تغيير دادى ، من براى چنين مرد بيچاره اى - هركه باشد - كه بعداز تو مى خواهد بيايد، احساس ترحم مى كنم.»
«ناصر» پاسخ داد: «فكر مى كنى آمريكايى ها با رفتن من، مصر را به حال خود رها خواهند كرد؟ نه، هيچ گاه تصور نكن كه ممكن است چنين شود.» سپس با لحن دردناكى ادامه داد «كسى چه مى داند ازكجامعلوم كه آنها همين حالا مشغول آماده كردن مردى مانند «سوهارتو» در صفوف ارتش نباشند؟» دست شگفت آفرين تقدير را ببين كه : «سادات» در آن لحظه با لحن تهديد آميزى مى گويد: « اگر كسى چنين شخصى را نشانم دهد و بگويد كجاست با همين دستانم، گردنش را قطع خواهم كرد.»
سادات نه آدمى تجربه ديده بود و نه انديشمند. با اين همه دررياست جمهورى اش آغاز خوبى داشت. امتيازش پست معاونت رياست جمهورى بود كه توسط خود «ناصر» منصوب شده بود.
ر.ك.به: كتاب پاييز خشم - محمد حسنين هيكل - ترجمه محمدكاظم موسايى - انتشارات اميركبير
«انورالسادات » زمانى كه ستوان ارتش مصر بود در پادگان «منكاباد» با جمال عبدالناصر و عبدالحكيم عامر و زكريا محيى الدين آشنا شد. اين سه افسر بيست ساله در دامنه كوههاى «جبل الشريف» سالگرد تولد جمال عبدالناصر را جشن گرفته، آتشى افروخته و مشغول پختن بلوط بودند. دوستى آنها از آن شب آغاز شد و انورالسادات در خاطرات خود مى نويسد كه «آن شب نخستين برخورد دوستانه من و جمال عبدالناصر بود . پيش از آن بارها او را ديده بودم ولى از او چندان خوشم نمى آمد زيرا آدم متفاوتى بود مثلاً هر وقت كه همه مى خنديدند او ساكت و آرام بود و هميشه در خودش فرو مى رفت. بارهاكوشيده بودم پى ببرم كه در فكرش چه مى گذرد. روزى در پادگان «منكاباد» فهميدم كه او از مرخصى هفتگى اش استفاده نكرده است و در سربازخانه مانده تا در كنار يكى از دوستان بيمارش كه احساس تنهايى مى كرد بماند. از آن روز دوستى من و او آغاز شد.»
دكتر حسنين هيكل در مورد انورالسادات مى نويسد: «اوضاع و احوال روزگار،در روزگار نوجوانى، فرصت كافى براى آموختن يا خودآموزى جدى و منظم دراختيار انورالسادات قرار نداده بود در حالى كه مثلاً ناصر بعداز تحصيلات در دانشكده جنگ به دانشكده ستاد مى رود و در آنجا استاد استراتژى و تاريخ مى شود و به مرور ايام كتابخوانى سيرى ناپذير و مستمعى علاقه مند بار مى آيد. اما ايام نوجوانى «سادات» طورى نبود كه شخصيت او را طورى شكل دهد كه در آينده ظرفيت قبول مسؤوليت هاى سنگين را داشته باشد.
او از تاريخ سرزمين خود برداشت عميقى نداشت. در خانه پرتشنجى بزرگ شده بود و از نوجوانى خودخاطرات خوشايندى نداشت.
سادات كه دستش از همه جا كوتاه بود بر بال هاى خيال و توهم نشست و به هنرپيشگى روى آورد. سپس با جاسوسان سازمان اطلاعاتى آلمان و ستاد مارشال رومل مربوط شد، آنگاه آلوده عمليات خونين «گارد آهنين » شد كه هدف آن حذف فيزيكى رجالى بود كه با انگليسيها در ارتباط بودند و براثر ورود در اين كارها خصلت هاى توطئه گرانه كسب كرد كه رهايى از آن براى او در طول حيات دشوار بود . از مزاياى قدرت در سطح عالى و ابزارهاى آن بهره مند شد بى آنكه مسؤوليت هاى مربوط به آن را ارج نهد .
او ماهيت حقيقى سرزمين مصر را درك نمى كرد در حالى كه ماهيت مصر با سطحى گرايى او متفاوت بود. تنها اين نكته را توانست بفهمد كه مصر رهبر طبيعى اعراب است.
اما گمان كرد كه تمام اعراب مجبورند كه راه او را انتخاب كنند و اين يك پندار خام بود. جوهر رهبرى و نيروى بالفعل نهفته در آن پيچيده تر از آن بود كه او مى پنداشت از اين رو مرز ميان رياست و رهبرى را تشخيص نداد.
رياست، اطاعت براساس قانون را طلب مى كند. درحالى كه رهبر نمى تواند نقش خود را بازى كند مگر اينكه اين باور را به وجود آورد كه نقش او نمودى از احساسات مردمى است كه به تنهايى از برآورده كردن آرزوها و اهدافشان عاجزند.
240999.jpg
درحالى كه رياست «سلطه» است و رهبرى يك نقش و اگر انجام آن نقش متوقف شود و دعوى رهبرى ناشى از آن، حق رهبرى را ازدست مى دهد.
«تيرى د ژاردن» در كتاب صدميليون عرب مى نويسد: «ناصر در ۱۸ سالى كه زمام امور مصر را دردست داشت و در رأس قدرت بود موفق نشد و شايد هم نخواست كه در كشور مصر «حيات سياسى» را خلق كند.از اين ناگوارتر آن است كه ناصر در طول حيات خود واكنش سياسى را اجازه نداد. در كشورى كه درآن اكثريت جمعيت كمتر از ۲۵ سال دارد يك مسؤول برجسته كمتر از ۵۰ ساله وجودندارد. و روزى كه نسل ناصرى از ميان برود معلوم نيست چه خواهدشد. بيش از بيست سال است كه همه چيز منجمدشده است و دانشجويان امروز درهمان موقعيت قراردارند كه مردان چهل ساله و هيچ «اپوزيسيون» انتظام يافته اى در انديشه به دست آوردن قدرت نيست.
امروز مردم مصر به چه مى انديشند؟ به هيچ، مصرى ها خود را، به موج زندگى سپرده اند مردم مصر «ناصر» را دوست داشتند و براين باور بودند كه اگر كمبود يا خطايى هست مربوط به «ناصر» نيست و تقصير همكاران اوست.
«ميترى دژاردن» نويسنده فرانسوى و مؤلف كتاب مشهور «صدميليون عرب» كه اين كتاب را در آغاز زمامدارى «سادات» به رشته تحرير درآورده، درمورد هيأت حاكمه مصر بعد از ناصر مى نويسد: «كادر سياسى مصر، بسياراندك است و ازچند ده مرد تجاوز نمى كند. سادات كيست؟ وقتى ناصر درگذشت او معاون رئيس جمهورى بود. معاونان رياست جمهورى كه رئيس جمهور مى شوند از «عوارض تاريخ» اند.
ترومن كه جانشين فرانكلين روزولت شد جانسون كه به جاى كندى نشست و «فورد» كه جايگزين جانسون شد مصاديق آن هستند.
تاريخ به اين قبيل افراد اندكى كين مى ورزد! زيرا جانشين مردان بزرگ كارآسايى نيست. درمورد سادات بايد گفت كه «سادات» دست كم براى يك جست و جو گر غربى براى تحقيق شخصيتى دوست داشتنى نيست.
او بيش ازاندازه اهل «طفره» است. او سالها پيش از آنكه رئيس جمهور شود مورد تحقير همگنان قرارمى گرفت. دليل آن در درجه اول آن جمله معروف ناصر است كه خطاب به انورالسادات گفته بود: «سادات تو حمارى و هميشه حمار خواهى ماند!» ديگر اينكه درمورد سادات دهان به دهان شايعاتى وجودداشت كه تفكيك ميزان حقيقت از تهمت و افترا كارآسانى نيست. با تمام اين احوال هرگز به درستى دانسته نشد.
241029.jpg
سادات در نوجوانى چرا و چگونه از ارتش اخراج شد. تاريخ نگاران دولتى مى گويند سادات به دليل ناسيوناليست بودن از ارتش كنار گذاشته شد. اما يك افسر ارشد مصرى كه او را درآن زمان به خوبى مى شناخته به من گفت كه سادات به دليل دادوستد ملزومات نظامى از ارتش اخراج شد!
به هرحال «سادات» به روايت خودش؛ چندان بينوا بود كه يكى از فرزندانش از گرسنگى مرد. اين روايتى مهيج اما بى ترديد دروغ و ساختگى است. جاى افسوس است كه رئيس يك كشورى در نطق رسمى درباره موضوعى كه دست كم عوام فريبانه است به چنين ادعاى دروغى احساس نياز كند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |