پنجشنبه ۱ دى ۱۳۸۴ -
Thu, Dec 22, 2005
ماجرا
۳۳۴۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
چراغ خطر
داستان زندگى
چراغ خطر
موتوسيكلت هاى مسافركش
توسعه و گسترش بيش از پيش شهرها، جابه جايى انسان و كالا را به صورت مسأله پيچيده و بغرنجى درآورده و مشكلات ناشى از آن به طور دائم درحال افزايش است و رشد روزافزون جمعيت وترددهاى زياد درون شهرى، ضمن آلودگى هوا، موجبات ناراحتى شهروندان را فراهم نموده است.
جهت كاهش آلاينده هاى زيست محيطى و مصرف بهينه انرژى در سيستم حمل و نقل، اقدامات گوناگونى ازجمله اجراى محدوده طرح ترافيك در بعضى از قسمتهاى شلوغ و پرتردد شهر تهران انجام گرفته است.
وجود محدوده طرح ترافيك در مركز شهر تهران يكى از تمهيداتى است كه براى كنترل اين شلوغى اتخاذشده است ولى متأسفانه دراين محدوده هم، موتوسيكلت سواران جايگزين اتومبيلها شده بعضاً بدون رعايت قوانين و مقررات راهنمايى و رانندگى در سطح خيابانهاى آن، به خصوص قسمت بازار تهران تردد و مبادرت به جابه جايى مسافرمى نمايند. ازدياد تعداد اين موتوسيكلت سواران به گونه اى است كه اين خيابانها در نظر مردم مانند پيست (ميدان) موتورسوارى جلوه گر شده و اغلب افرادى كه به اين قسمت از تهران سفر مى كنند براى مراجعت به منزل يا محل كار خود از موتوسيكلت هاى مسافركش استفاده مى كنند تا زودتر به مقصد برسند غافل از اينكه با سوارشدن روى موتوسيكلت بعضى ازاين موتورسوارها، با سلامت و جان خود بازى مى كنند.
رعايت نكردن چراغ قرمز، ورود به گذرگاههاى عابرين پياده، دو تركه يا چند تركه سوارى و استفاده نكردن از كلاه ايمنى ازجمله تخلفاتى است كه از اغلب اين موتوسيكلت سوارها سرمى زند و موجبات پريشانى خاطر مسافران را فراهم مى سازد.
درحال حاضر و با توجه به فرارسيدن فصل تابستان اين ترددها و شلوغى بيش از پيش نمايانگر خواهدشد كه مى بايست تمهيداتى درجهت كنترل اين موتورسوارها اتخاذشود و اين ميدان بزرگ موتورسوارى را كنترل نمود.
داستان زندگى
بدون او هرگز
241023.jpg
مرد از راه كه رسيد نگاهى به خانه انداخت. خانه اش تاريك بود. چقدر از تنهايى بيزار بود. دلش مى خواست جايى برود كه از اين سكوت رها شود.
بعد از مرگ فرزانه همه تعادل زندگى اش به هم خورده بود. چقدر فرزانه را دوست داشت. او دخترى محجوب و مؤدب بود. عشق اش با او در آن روز پاييزى آغاز شده بود. فرزانه دخترى سر به راه بود. او بارها فرزانه را در اتوبوس ديده بود ولى فرزانه آنقدر سر به زير بود كه او را نمى ديد. روزى كه فرزانه سرش را بلند كرده بود و نگاه آنها با هم تلاقى كرده بود، تمام قلب او را در دست گرفته بود.
از آن روز به بعد بود كه او براى بودن در كنار فرزانه دست و دلش لرزيده بود. آن روز بارانى موفق شده بود با فرزانه حرف بزند. باران به تندى مى باريد. آنقدر تند كه فرزانه بعد از پياده شدن از اتوبوس غافلگير شده بود.
چند لحظه مردد مانده بود و بعد به طرف فرزانه رفته بود. چترش را بالاى سر او گرفته بود.
اين آشنايى ادامه پيدا كرده بود. روزبه روز بر علاقه او به فرزانه اضافه شده بود. فرزانه شده بود همه اميد و عشق اش. با وجود مخالفت هايى كه براى ازدواج شان شده بود. او همه موانع را پشت سر گذاشته بود. اما فرزانه هم انگار با وجودى كه او را دوست داشت، نمى خواست با او ازدواج كند.
- چى شده فرزانه چرا من را دوست ندارى؟
دوستت دارم ولى نمى توانم با تو ازدواج كنم.
هر چه پرسيده بود كمتر جواب گرفته بود.
بالاخره بعد از اصرارهاى زياد متوجه شده بود كه فرزانه سرطان دارد. براى او فرقى نمى كرد كه فرزانه بيمار است يا نه. در خودش كششى نسبت به او داشت كه هيچ چيز جاى آن را نمى توانست بگيرد.
ازدواج او و فرزانه سرگرفته بود و فرزانه به عنوان همسر وارد خانه اش شده بود. مثل روزى كه زير يك چتر و در باران با هم رفته بودند، زندگى شيرين شان را آغاز كرده بودند. فرزانه دخترى كوشا و ملايم بود. يك ماه بعد از ازدواجشان بيمارى فرزانه عود كرده بود. ديگر رمق و جان سابق را نداشت. روز به روز سرطان بيشتر بر او مستولى مى شد. پيش هر متخصصى زنش را برده بود، شيمى درمانى كرده بود ولى هيچ نتيجه اى از اين معالجات عايدش نمى شد. انگار فرزانه مى خواست پرواز كند.
يك روز وقتى بعد از پايان ساعت ادارى به بيمارستان رفته بود، آخرين نگاه فرزانه به او دوخته شده بود. لحظه جدايى و خداحافظى شان را نمى توانست اصلاً از ياد ببرد.
از روزى كه فرزانه با مرگ از او جدا شده بود، وجودش را غم فراگرفته بود.
- آخر چرا فرزانه به اين زودى از او جدا شده بود؟
بعد از مرگ فرزانه ديگر كمتر در ميان دوستان و اقوام و همكارانش حاضر مى شد. گوشه اى مى نشست و به فكر فرو مى رفت. ديگر هيچ اميدى به زندگى نداشت. صداى زنگ تلفن او را از افكار خودش بيرون آورد.
- سلام! مادر شماييد!
- تاكى مى خواهى به كنج آن خانه پر از غم بروى و تنها بمانى؟ بلند شو و بيا خانه ما.
قبول نكرده بود ولى بعد از شنيدن بغض مادرش، ناچار به خانه پدرى اش رفته بود. مادر و پدر كنارش نشسته بودند و با او حرف زده بودند. دست آخر هم پدر به او گفته بود.
- ببين پسر جان تو كه نمى شود تا آخر عمرت بخواهى اينطور تنها بمانى بايد فكرى به حال خودت بكنى. بايد هر چه سريعتر تا تنهايى تو را از پا درنياورده و افسردگى نگرفته اى زن بگيرى.
از شنيدن اين جمله ها تمام بدنش لرزيده بود. مگر مى توانست كسى را به جاى فرزانه جايگزين كند. هر چه حرف زده بود هر چه دليل آورده بود هر چه از عشق به فرزانه گفته بود نتيجه اى نداده بود.
- من نمى توانم دخترى را بعد از فرزانه خوشبخت كنم.
مادر گفته بود.
- دخترى كه براى تو در نظر گرفته ايم غريبه نيست كه شرايط تو و عشق تو را نسبت به فرزانه نداند. دخترخاله ات با اين همه اطلاعاتى كه دارد هنوز هم مثل همان دوران كودكى تو را دوست دارد.
به خاطر محبت پاك دوران كودكى اش به شهين حاضر نبود، او را در تنگناى روحى قرار دهد.
خودش را كه مى شناخت نمى توانست نه از اين به بعد خودش احساس خوشبختى كند و نه مى توانست شهين را خوشبخت و خوشحال كند.
مادر به او يك مهلت دو هفته اى داده بود.
- دو هفته فرصت دارى تا اين فضاى تاريك روحى ات را بيرون بريزى. خودت را عوض كنى و مثل يك انسان شاد دوباره زندگى كنى. آدم كه نمى تواند با يك مرگ همه چيز خودش را فراموش كند.
***
آلبوم ازدواجشان را جلوى خودش باز كرده بود. به عكس هاى فرزانه و خودش نگاه مى كرد. چطور مى توانست از اين شرايط جانكاه خودش را رها كند. نمى توانست هيچ كارى بكند انگار فرزانه اراده او را با خودش برده بود.
***
اين مطلب براساس زندگى واقعى آقاى ع - ش از تهران نوشته شده است.

نظر كارشناسى از دكتر فربد فدائى

آنچه احتمالاً براى نويسنده محترم نامه روى داده است «داغديدگى همراه با عارضه» است. به گفته تولستوى، سوگوارى بهايى است كه بايد براى همه روابط عاشقانه پرداخت شود. تنها استثنايى كه وجود دارد اين است كه فرد زودتر از محبوب خويش از دنيا برود. برحسب پژوهش روانپزشكان شديدترين درجه استرس ناشى از رويدادهاى معمولى زندگى، مربوط به مرگ همسر است. تأثير مرگ همسر بر مردان بيشتر از زنان است. اين رويدادى است كه مرد را با دگرگونى عمده در تقريباً همه وجوه زندگى روبه رو مى سازد. اگر مردى همسر خود را عاشقانه دوست داشته است ضربه استرس در او شديدتر است. تا دوره هاى متوالى سوگوارى به طور طبيعى سپرى نشود، فرد نمى تواند به زندگى عادى بازگردد. انكار، خشم و اضطراب، افسردگى، و سرانجام تجديد سازمان روانشناختى به دنبال يكديگر بايد روى دهد و گاهى اين مراحل به درازا مى كشد. در مورد جدايى از همسر محبوب به هر علت كه باشد، از جمله مرگ او تا دستكم دو سالى سپرى نشود فرد نمى تواند موضوعات را به صورت خنثى و فارغ از تعارض ارزيابى كند. گاهى نيز دوره عادى سوگوارى به علل گوناگون، از جمله نوع خاص رابطه يا مسائل شخصيتى و زمينه اى فرد داغدار سپرى نمى شود و او به اصطلاح با «داغديدگى همراه با عارضه» روبه رو مى شود كه عموماً به شكل بيمارى افسردگى تظاهر مى يابد.
با توجه به جميع جهات مذكور، عاقلانه است كه نويسنده محترم نامه در ازدواج مجدد شتاب نكند. زمان مناسب براى هرگونه تصميم گيرى، هنگامى است كه سوگوارى سير طبيعى خود را طى كرده باشد و يا عارضه ناشى از آن درمان شده باشد.
در اين مورد كه آيا دختر خاله اى كه در جريان عشق و ازدواج نويسنده محترم نامه و همسر مرحومش بوده است نامزد مناسبى براى اين ازدواج هست يا نه نمى توان به صراحت اظهارنظر كرد: امكان دارد كه شبح فرزانه هميشه بر ذهن اين دختر سايه بيندازد و او ناخودآگاه خويشتن را پيوسته با فرزانه مقايسه كند و از شوهرش بخواهد مانند فرزانه با او رفتار كند. خيلى احتمال دارد كه دخترخاله، ناخودآگاه با فرزانه همانندسازى كند و در نتيجه هويت واقعى خود را از دست بدهد. باز هم با توجه به آشنايى اين دختر با فرزانه، حتماً خيلى از گفت وگوهاى او با پسر خاله اش (نويسنده نامه) در صورت ازدواج احتمالى، راجع به فرزانه خواهد بود. در كل چنين وضعيت هايى مطلوب نيست و با شرايط مناسب زناشويى سازگارى ندارد.
بايد اجازه داد كه گذشت زمان، به عنوان يك مرهم مؤثر، تأثيرمعجزه آساى خود را بر اين زخم عاطفى نشان دهد و يا ضرورت براى اقدامات درمانى ديگر را آشكار نمايد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |