پنجشنبه ۱ دى ۱۳۸۴ -
Thu, Dec 22, 2005
ويژه ۱
۳۳۴۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
روشهاى غلبه  بر افسردگى ناشى از سوگ
حضور در جامعه هدف معلولان
ميركمال ميرنصيرى
فرهنگ عمومى جامعه و به عبارتى تفكر فردى و باور فردى تك تك اعضاى جامعه براين است كه توانايى فكر بر توانايى جسم غلبه دارد اما با وجود چنين باورى در عملكرد عمومى و جو فرهنگى حاكم بر جامعه شاهد نگاه - ناخواسته - انزواگرايى در ميان قشر معلولان كشورمان كه از سرمايه هاى بالقوه ما به شمار مى روند، هستيم. البته با تلاش برخى از مسؤولان و قشر قابل توجهى از تشكل هاى مرتبط با معلولان ظهور و حضور بعضى از شهروندان معلول در عرصه هاى مختلف را مى بينيم كه توجه به دو نكته در اين مهم حائز اهميت است:
اول آنكه اين تعداد در مقايسه با قشر عظيم و روبه افزون معلولان، از شمار قابل توجهى برخوردار نيستند و معلولان بسيارى با توانايى هاى ارزشمند همچنان در حاشيه عزلت به سر مى برند و دوم اينكه همان تعداد اندك نيز در صورت فراهم بودن شرايطى بهتر، قابليت هاى ناشكفته بسيارى از خود نشان خواهند داد.
جامعه جهانى با تمامى تغيير و تحولات شگرف و پيچيده اش در نگرشى كلان، رو به سمتى مى رود كه در آن توانايى فكرى و روحى بر توان جسمانى اولويت دارد.
عصر فكر و فناورى بيش از هر زمان ديگرى آدميان را به نشستن و انديشيدن فرا مى خواند. معيار حضور مفيد فرد در جامعه بيشتر از آنى كه بر محور فعاليتهاى يدى و جسمانى اش تعريف شود، بر شاخص ابتكار و تلاش فكرى تكيه مى ورزد. امروزه اين باور به بار بنشسته كه اگر هزاران دست، توان توليد يك فكر را ندارند، ليكن فكر را توان جايگزينى هزاران دست تواند بود و فناورى، صريح ترين مصداق اين مدعاست.
با اينكه مى دانيم سلامت جسم متضمن سلامت روح و فكر نيست و در زندان هاى سراسر دنيا شمار قابل توجهى از جسم هاى تنومند اما همراه با فكرهاى بيمار را توانيم ديد، مع الاسف به اندازه اى كه به خروج خاطيان از گردونه اجتماع همت گمارده مى شود، به لزوم ورود فكرهاى توانا به  رغم جسم در هم شكسته شان به عرصه اجتماع، تلاشى چشمگير و مؤثر ديده نمى شود.
توجه به توانمندى معلول نه تنها نياز معلولان، بلكه نياز قطعى جامعه به بهره مندى از سرمايه هاى بالقوه خويش رابرآورده مى كند. انزواى معلولان توانا نه صرفاً محروم كردن ايشان از موهبت زندگى با عزت، بلكه محروم ساختن زندگى از داشته هاى گرانبهاى روحى و فكرى ايشان است. لذا حضور در عرصه جامعه نه حق معلول كه وظيفه مسلم اوست و ايجاد فرصت لازم براى حضور معلولان درجامعه نه لطف به آن قشر كه لطف به خويشتن جامعه و نسل حاضر و آتى است.
اما راه حل حقيقى در چيست؟ چرا اين همه دانستن و سياستگذارى و تصميم ها، آنگونه كه بايد به بار نمى نشيند؟ چرا باور فردى افراد در اين خصوص، در قالب توده به درستى جواب نمى دهد؟ چرا اين همه هزينه ها و گراميداشت ها، آنگونه  كه لازم است مؤثر نمى افتد؟ و آخر اينكه چرا حتى برخى فعاليت هاى عملى از جمله بخشنامه ها و مناسب سازى ها و حتى تلاشهاى فرهنگى، رمق لازم را براى ايجاد اين تحول ندارند؟
دليل اول اينكه ما از يك سياستگذارى يكپارچه، هماهنگ و برنامه ريزى شده در دستگاهها برخوردار نيستيم. تلاشهاى ارزشمند اما مقطعى و جزيره اى، خسته كننده و كم اثر است. لزوم ايجاد يك تشكل يا كميته ويژه براى برنامه ريزى كوتاه، ميان و بلندمدت در همه عرصه هاى فرهنگى، اجتماعى، علمى، شهرسازى و امثالهم و تلاش در جهت پرداختن به راهكارهاى هماهنگ و مستمر اصلى ترين ضرورت اين تحول است.
و نكته نهايى و مهمتر كه لازمه همه فعاليتها و تحولات عظيم اين چنينى است، اين است كه باور كنيم مشكل اصلى و مهم معلولان، عدم اعتقاد عملى به اصل برابرى انسانها درجامعه است. نياز مهم معلولان تواناى كشورمان به عنوان سرمايه هاى بلاترديد نسل حاضر و نسل هاى آينده، بيش از آن كه نان و كار و ازدواج و موانع شهرى و امثالهم باشد، نياز به اعتقاد عملى در كنار اعتقاد نظرى به اصل برابرى انسانها در تمامى طبقات جامعه است.
روشهاى غلبه  بر افسردگى ناشى از سوگ
غم آخر ما
241014.jpg
*دكتر معصومه رفيقى مرند
بيشتر مراجعان روانشناسان، كسانى هستند كه از سوى پزشكان معرفى مى شوند و به طور كلى ناراحتى اين افراد با عنوان سايكو سوماتيك (ناراحتى هاى جسمانى با منشأ روانى) گفته مى شود. در ميان اين افراد كسانى هستند كه به علت دردهاى شديد و مكرر قلبى، افت فشار خون، تنگى نفس، كاهش اشتها، بيخوابى و سردرد به پزشك مراجعه كرده اند. وقتى پزشك تاريخچه شروع درد و مشكل را بررسى مى كند به زمان از دست دادن يكى از عزيزان فرد مى رسد و او را به روانشناس معرفى مى كند.
آسيب شناسى فقدان و سوگ يك عزيز و چگونگى برخورد با آن مسأله اى جدى است كه شناخت راههاى مقابله با آن از مشكلات و عوارض بعدى ناشى از آن مى كاهد.
اندوهگين بودن مرحله سختى از زندگى هر فرد است بويژه اينكه اين غم بر اثر از دست دادن نزديكان و دوستانى باشد كه براى ما خيلى عزيز هستند و گاهى اين واقعه آنچنان تكان دهنده است كه فرد را دچار افسردگى مى كند. افسردگى سوگ مى تواند از چند روز تا چند ماه (۲ماه و يا بيشتر) ادامه پيدا كند. فرد سوگوار اغلب سست و بى حال است. علايق خود را از دست مى دهد. كم كم منزوى مى شود. به جمع، نور و سر و صدا حساس مى شود. صبر و تحملش كم مى شود. گاه عصبى و پرخاشگر و گاه دچار بهت و حيرت مى شود تا اينكه غم و اندوه او را از پا مى اندازد و دردهاى جسمانى به سراغش مى آيند (البته اين امر در مورد همه افراد يكسان نيست و همه واكنش يكسانى نسبت به اين مسأله از خود نشان نمى دهند.) غرق شدن در غم واندوه فقدان هر عزيزى، امرى طبيعى و شايد نشانه اى از سلامت روان باشد، اما اگر كسى بر اثر فقدان عزيزى شادمانى كند اين مسأله نگران كننده است و نشانه هايى از روان پريشى را گوشزد مى كند. گريه كردن و بيان اندوه و نشان دادن ناراحتى رفتارى سالم و طبيعى است كه در روزهاى اول وقوع بسيار لازم و ضرورى است و از شدت آسيب وارده مى كاهد. ديدن عكس ها، يادآورى خاطرات و شرح چگونگى فوت فرد متوفى اگرچه داغ بازماندگان را تازه تر مى كند خود نوعى برون ريزى عاطفى و در واقع روان درمانى تدريجى است.
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
موضوع مرگ اگرچه واقعيت است، اما پذيرفتن آن دردناك است. خواه در مورد پدربزرگى كه در سن نودسالگى و بر اثر مرگ طبيعى زندگى را وداع گفته باشد و خواه در مورد بستگان و يا دوستانى كه در يك سانحه جان خود را از دست داده باشند.
اگرچه مرگ كسى كه بر اثر يك بيمارى سخت كه مدت زيادى رنج كشيده دور از انتظار نيست، اما پذيرش آن شايد براى اطرافيانش سخت تر از انواع ديگر باشد. مرگ نزديكان حتى اگر غيرمنتظره هم نباشد، باعث جراحات روحى مى شود كه كنار آمدن با آن نياز به گذشت زمان و درك بازماندگان از مسأله مرگ و زندگى دارد كه تاكنون شاهد نمونه هاى مختلفى از آن بوده ايم، اما نمونه زير شايد جالب ترين وسالم ترين نوع كنار آمدن با مرگ عزيزى به نام مادر باشد!
خانم پنجاه ساله اى را مى شناسم كه مادرش فرشته اى زمينى بود. اين زن هفتاد و پنج ساله آنقدر مهربان و با گذشت بود و به همه محبت مى كرد كه مرگ او غيرقابل پيش بينى و باور بود. او درباره مرگ مادرش مى گفت: «من هيچ گاه نمى توانستم حتى فكرش را هم بكنم كه روزى مادرم را از دست خواهم داد. اما وقتى كه مادر به رحمت خدا رفت، آنچنان افسرده شدم كه تا مدتها دچار بيماريهاى ناشى از عوارض سوگ (درد و تپش قلب، تنگى نفس و...) بودم. درد و ناراحتى وقت و بى وقت به سراغم مى آمد بويژه قلب درد كه امانم را بريده بود و خانواده ام را نگران مى كرد و در اغلب موارد، درمان شامل تزريق چند آمپول آرام بخش و تعدادى قرص خواب آور بود. خودم مى دانستم كه چه مشكلى دارم. شايد ناخودآگاه نياز به توجه و محبت مادرم كه حالا آن را از دست داده بودم در قالب بيمارى خود را نشان مى داد و نگرانى اطرافيان اين حس را كه هستند ديگرانى هم كه مرا دوست دارند و همچون مادرم نگران سلامت من هستند باعث تسكين من مى شد، اما دست خودم نبود. كم كم از گرفتن دارو و درمان امتناع كردم. روزى به ياد گفته هاى يكى از استادانم افتادم كه روانشناس بود كه گفته بود: «اگر با خاطرات زيباى عزيز از دست رفته زندگى كنيد و رنج و سختى هاى او را بويژه در سالهاى آخر عمر، فراموش كنيد، با سوگ او بهتر كنار مى آييد.» به سراغ روانشناس رفتم. مشاوره تأثير زيادى داشت. اگرچه پذيرش شرايط آسان نبود، كم كم با آن كنار آمدم. با اين احساس كه مادرم هميشه در كنار من است! ژن هاى مادرم هنوز هم در وجود من است. ژن هاى مادرم در وجود فرزندانم و نوه هايم و آيندگان نسل من است، آرامش خود را باز يافتم و باور كردم كه مادرم از من دور شده اما نمرده! زيرا كه مادرم عاشق بود. عاشق فرزندانش و هميشه مى گفت: من فدايى بچه هايم هستم!
مادرم جوانى اش را، سلامتش را و همه هستى اش را فداى ما كرده بود و به ما عشق آموخته بود كه يكديگر و ديگران را دوست بداريم. اين عشق تا ابد ماندنى است زيرا كه مادرم زنده است! و حالا با اين احساس وباور به جدايى مادر، تن در داده ام. هر وقت دلم برايش تنگ مى شود، كمى گريه مى كنم . برايش دعا مى كنم و خاطرات زيباى دوران كودكى ام و سراسر زندگى با مادرم را مرور مى كنم. در جمع دوستان و فاميل، از مادرم مى گويم. آنها نيز با تأييد گفته هاى من در اين گفت وگو شركت مى كنند. صحبت كردن درباره مادرم به من احساس خوبى مى دهد و مرا آرام مى كند.
به راستى، چقدر زيبا از مادرى سخن مى گويدكه حالا ديگر در كنارش نيست. حرفهايش به دل مى نشيند و باعث آرامش شنونده مى شود. حال فرض كنيم كه اين خانم اگر همچنان خود را در محاصره غم زندانى مى كرد، چه پيش مى آمد؟
شايد بگوييد اينها بهانه ها ودلايل شخصى او براى برخورد با فاجعه مرگ مادرش بوده درست است! اما من فكر مى كنم كه هر كسى بتواند بهانه ها ودلايل كاملاً شخصى براى رويارويى با اين موضوع را پيدا كند و اين كار اگرچه سخت است، ولى شدنى است.
چگونه مرگ عزيزى را براى كودكان توضيح دهيم؟
اين پرسش نياز به بحث گسترده اى دارد كه در اين مقاله نمى گنجد، (و شايد در مقاله اى مستقل درباره آن گفت وگو كنيم) اما بهترين نوع برخورد از آن «لوئيز هى (۱)» در بيان مرگ مادر است كه مى گويد: «مادرم در سال،۱۹۸۵ در كمال آرامش، اين سياره را ترك كرد. من دوستش دارم و دلم برايش تنگ مى شود.»
توضيحاتى همچون؛ پدربزرگ (مادربزرگ) پيش خدا رفته!
او به سفر رفته و او به خانه اش در سياره ديگرى برگشته؛ همان جايى كه از آنجا آمده بود! شايد براى كودكان توضيحى كلى و مبهم باشد، اما مهارت گوينده در خيالپردازيهاى لطيف وعاطفى كودكان مى تواند نقشى اساسى داشته باشد.
روشهاى غلبه بر غم در افسردگى
پذيرش مرگ عزيزان به عنوان يك واقعيت مى تواند احساس بهترى به ما بدهد. اينكه مرگ، مرحله اى از تحول و تكامل زندگى بشر است و اينكه عزيز از دست رفته، از بين نرفته و نابود نشده بلكه زندگى و مأموريت او در اين جهان خاكى به پايان رسيده! و... مى تواند نمونه هاى خوبى براى اين منظور باشد. پذيرش و احساس خوبى كه اين خانم نسبت به مرگ مادرش پيدا كرده بود سبب شده بود كه هميشه خاطرات خوب و مشتركش را با مادرش، مرور كند. درباره او صحبت مى كند و با گريه كردن ودعا كردن براى او به آرامش مطلوبى مى رسد.
گريه كردن و برون ريزى عاطفى در روزها و هفته هاى اول بسيار مفيد و مؤثر است. عده اى از روانشناسان گريه را براى ترميم غم و ناله را براى تسكين آن، مفيد مى دانند.
هرگز با غم تنها نمانيد!! يكى از راههاى مؤثر در اين زمينه تقسيم غم با ديگران است. بار غم را به تنهايى به دوش نكشيد و غم را در درونتان زندانى نكنيد. غم را بيان كنيد و اجازه بدهيد ديگران نيز با شما همدردى كنند. مراسم ترحيم بهترين فرصت براى دوستان و بستگان است تابه غم و اندوه يكديگر توجه كرده و از هم حمايت كنند. مجالس تذكر از روشهاى سنتى خوبى است كه علاوه بر جنبه مذهبى، جنبه حمايتى و درمانى براى بازماندگان دارد و با تكرار و در نهايت پايان اين مجالس، غم و اندوه نيز كم كم كاهش پيدا مى كند.
گفت وگو و بيان احساسات از شدت غم مى كاهد. اگرچه مشكل است، اما هر قدر كه بتوانند درباره فرد متوفى صحبت كنند و احساسات خود را بروز دهند، بيشتر تسكين مى يابند. فردى كه درباره غم خود صحبت مى كند، در واقع آن را از درون به بيرون مى كشد و سبك مى شود، اما همه اينها بايد روال عادى خودش را داشته باشد و حالت افراطى به خود نگيرد.
در صورت شدت تألمات روحى؛ روان درمانى و درمان پزشكى توصيه مى شود. افسردگى سوگ نبايد بيش از دوماه طول بكشد و به همان شدت روزهاى اول باشد. از اين رو مشاوره و در صوت نياز، درمان دارويى از آسيب هاى احتمالى بعدى مى كاهد.
بازگشت به وضعيت عادى؛ دوره هاى فاميلى، فعاليت هاى هنرى، شركت و حضور در انجمن هاى خيريه، سفرهاى زيارتى و تفريحى و گردشى در طبيعت براى بازگشت به وضعيت عادى و سازگارى با شرايط به وجود آمده، بسيار يارى دهنده است.
(۱) لوئيزهى، نويسنده كتاب پرفروش شفاى زندگى از رهبران بلندآوازه بين المللى«نهضت عصر نوين» در خودشناسى و خوديارى است.
*روانشناس


|   شناسنامه   |   آرشيو   |