|
حرف دل
واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى
سلام به تو كه آشناى من هستى. نمى دانم هنوز هم حرف دلهايم را دنبال مى كنى يا نه؟ اما من هنوز هم ردپاهايت را در خاطراتم دنبال كرده و از همه آنها به تو مى رسم. بالاخره به آرزويت رسيدى. دوست داشتى كه يك روز حرف دلى بگويم كه از تو و براى تو باشد و امروز همان روز است. هميشه با خودم مى گفتم كه نوشتن براى تو، سهل ترين نوع نوشتن است. مگر نه اينكه تو نيروى ماناى قلبم بودى و كلمات خواناى شعرم؟ پس ديگر چه نگرانى در كار بود؟ اما حالا مى فهمم كه نوشتن از تو سخت ترين نوع نوشتن است. آن هم در شرايطى كه نبودت همه رشته هاى افكارم را پنبه كرده! پيشترها فكر مى كردم كه لحظه نوشتن از تو، همه واژه هاى زيبا و لطيف در مغزم صف كشيده و يكديگر را هل مى دهند تا زودتر به كاروان جملات برسند و تو را تعريف كنند. اما امشب كلمات كه هيچ، پاى روان نويس هميشه روانم هم بدجور مى لنگد! مى خواهم از تو شكايتى بنويسم تا حكايتى از همه حرفهاى در گلو مانده و دردهاى هيچ كس نخوانده ام باشد. اما هيچ لغتى به يارى ام نمى آيد. صادقانه بگويم. از تو دلتنگم. آنقدر كه اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بريزم و بلندترين فريادها را بر لب آورم، باز هم دلم باز نمى شود. درست مثل گوش هاى تو كه هرگز براى شنيدن حرفهاى من باز نشد! راستى كه چقدر نامهربانى!؟ اى كاش كمى عدالت داشتى. اى كاش كمى تلاش براى ساختن داشتى. اى كاش كمى انصاف و گذشت داشتى. اى كاش... تو بگو كه چقدر در دل اى كاش ها بذر اميد بكارم و محصول نااميدى بردارم؟ تا كى به خاطر يك خيال واهى، بر سر دوراهى بمانم؟ نمى دانم چرا با تو چنينم؟ با اينكه از خيره شدن به تو جز تيره شدن همه اميدها و آرزوهايم چيزى نديده ام، باز هم تو را در ميدان ديدم نشانده ام. راستى چرا در كتاب زندگى من، درس «تصميم كبرى» نيست تا معناى تصميم و استوارى اراده را به من بياموزد؟ چرا درس «دندان شيرى هما» نيست تا بياموزم دندان لق را بايد كشيد و دور انداخت؟ چرا من سالهاى سال «دهقان فداكار» را سرمشق گرفته ام و فداكارى را آموخته ام؟ هر وقت كه خواستم زندگى ام را بدون تو طرح بزنم، همه مداد رنگى هايم گم و گور شد. هر وقت خواستم تو را از صفحه دلم پاك كنم، همه پاك كن هاى دنيا بى اثر شد. هر وقت خواستم كينه ها و دلخورى هايم از تو را تيز كنم، همه تراش ها كند و بى خطر شد. تا خواستم زير اشتباهاتت را خط بكشم و جريمه ات كنم، خودكار قرمزم مفقودالاثر شد. تا خواستم بدى هايت را اندازه بزنم، همه خط كش ها خرد و شكسته شد. پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودكارم تمام نشد؟ تا كى قسمتم را با تو «تقسيم» كنم و در زندگى «منها»ى تو بمانم؟ تا كى ديگران را به «ضرب» ايراد برانم و در من «به علاوه» تو بمانم؟ تا كى عقربه هاى كوچك و بزرگ ساعت را دنبال كنم تا زمان دورى ات را كوتاه كنم؟ تا كى تو خشم ات را بروز دهى و من گريه هاى شبانه ام را به روز دهم؟ تا كى به عشق نازيدن به تو، نازيدن به ديگران را در پيش بگيرم؟ چه كار كنم تا دختر نمونه تو باشم؟ از روى غلط هايم چند بار بنويسم تا تو ماه و ستاره رنگين عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانى؟ چه كنم تا به هزار آفرين ات نائل شوم؟ تا كى درجا بزنم تا تو قبول كنى؟ كوله پشتى خاطراتمان سنگين است. شانه هاى نحيف من، بدون تو، طاقت تنها كشيدن اش را ندارد. نمى خواهى در راه مدرسه عشق، يك بندش را تو بگيرى و كمكم كنى؟ «قهر، قهر» را من گفتم. اما حواسم بود كه «تا روز قيامت» اش را بر زبان نياورم و راه ندامت اش را باز بگذارم. خب تو هم بى تقصير نبودى. در بازى روزگار، هر دو بد بازى كرده بوديم و از باختن در هراس بوديم. تو اما همه كاسه و كوزه هاى تقصير را بر سر من شكستى و اشتباهات خود را به گردن نگرفتى. هر چقدر من در پى ترميم بودم، تو در پى تخريب بودى. هر چقدر من كوتاه آمدم، تو پيشروى كردى. اين بود كه رفته رفته، همه ساخته ها، ويران شد. گفتم بيا با مشاوره و همراهى همه چيز را از نو بسازيم. اما تو هر دو پايت را در كفش يكدندگى كردى و بر تفكرات اشتباهت پا فشردى. اين بود كه تصميم گرفتم خودم كفشهايم را در مقابل پاهايم جفت كرده و راهى شوم. در حالى كه هنوز هم در دل اميد اصلاح داشتم. اين اميد هنوز هم در دلم باقى است. هنوز هم باور دارم كه با كمى ايمان و انصاف و خوش فكرى مى توان روزهاى خوب و رنگى ساخت. به شرط آنكه از يكدندگى گذشته به يكدلى برسيم. به شرط آنكه هر دو بخواهيم. نمى دانم چرا اين حرفها را مى نويسم؟ شايد از سر دلتنگى است يا اينكه نزديك بودن شب يلدا، در دلم بلوا كرده است. شب يلدا در راه است. حيف است كه بلندترين شب سال را بى هم و با غم باشيم. چه مى شد اگر داستان آشتى ما، قصه شب يلدا مى شد. اين روزها آنقدر غم و غصه و افسوس خورده ام كه ميلى به خوردن آجيل شب يلدا ندارم. اما اگر بدانم كه تا آن شب مى آيى، همه اينها برايم «راحت الحلقوم» مى شود. باور كن كه اگر نباشى همه پسته هاى خندان، مرا گريان مى كند. ماهى نخورده، همه تيغ هاى دنيا در گلويم گير كرده و آزارم مى دهد بدون آنكه قطره آبى خوش، براى فرو دادن آنهاداشته باشم. حتى هندوانه هم در نبودت سرخى اش را از دست داده و مثل من، رنگ پريده مى شود. شايد هم مثل رابطه ما يخ زده از آب درآمد! كرسى كوچك مادر مثل هر سال برپاست. مگر دوست نداشتى زيرش نشسته و گرم از حرارت اش شوى؟ يادت هست؟ هميشه نگران كوچكى كرسى و سوختن پاهايم بودى. حالا اگر تو نباشى، احتمال سوختن دلم خيلى بيشتر از پاهاست! سينى كنگره دار مسى مادر مثل هميشه پر از تنقلات مى شود اما چه فايده اگر تعلقات در كار نباشد. واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى! قصه دورى ما فقط به گوش خواجه شيراز نرسيده كه اگر نيايى، او هم در شب يلدا همه چيز را از دلم مى خواند از حالا براى آن شب نيت مى كنم و در دل تورا دعا مى كنم .
|