پنجشنبه ۱ دى ۱۳۸۴ -
Thu, Dec 22, 2005
جوان
۳۳۴۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
حرف دل
جوانان و سنت شب يلدا:
حرف دل
واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى
سلام به تو كه آشناى من هستى.
نمى دانم هنوز هم حرف دلهايم را دنبال مى كنى يا نه؟ اما من هنوز هم ردپاهايت را در خاطراتم دنبال كرده و از همه آنها به تو مى رسم. بالاخره به آرزويت رسيدى. دوست داشتى كه يك روز حرف دلى بگويم كه از تو و براى تو باشد و امروز همان روز است.
هميشه با خودم مى گفتم كه نوشتن براى تو، سهل ترين نوع نوشتن است. مگر نه اينكه تو نيروى ماناى قلبم بودى و كلمات خواناى شعرم؟ پس ديگر چه نگرانى در كار بود؟
اما حالا مى فهمم كه نوشتن از تو سخت ترين نوع نوشتن است. آن هم در شرايطى كه نبودت همه رشته هاى افكارم را پنبه كرده! پيشترها فكر مى كردم كه لحظه نوشتن از تو، همه واژه هاى زيبا و لطيف در مغزم صف كشيده و يكديگر را هل مى دهند تا زودتر به كاروان جملات برسند و تو را تعريف كنند. اما امشب كلمات كه هيچ، پاى روان نويس هميشه روانم هم بدجور مى لنگد!
مى خواهم از تو شكايتى بنويسم تا حكايتى از همه حرفهاى در گلو مانده و دردهاى هيچ كس نخوانده ام باشد. اما هيچ لغتى به يارى ام نمى آيد.
صادقانه بگويم. از تو دلتنگم. آنقدر كه اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بريزم و بلندترين فريادها را بر لب آورم، باز هم دلم باز نمى شود. درست مثل گوش هاى تو كه هرگز براى شنيدن حرفهاى من باز نشد! راستى كه چقدر نامهربانى!؟ اى كاش كمى عدالت داشتى. اى كاش كمى تلاش براى ساختن داشتى. اى كاش كمى انصاف و گذشت داشتى. اى كاش...
تو بگو كه چقدر در دل اى كاش ها بذر اميد بكارم و محصول نااميدى بردارم؟ تا كى به خاطر يك خيال واهى، بر سر دوراهى بمانم؟ نمى دانم چرا با تو چنينم؟ با اينكه از خيره شدن به تو جز تيره شدن همه اميدها و آرزوهايم چيزى نديده ام، باز هم تو را در ميدان ديدم نشانده ام. راستى چرا در كتاب زندگى من، درس «تصميم كبرى» نيست تا معناى تصميم و استوارى اراده را به من بياموزد؟ چرا درس «دندان شيرى هما» نيست تا بياموزم دندان لق را بايد كشيد و دور انداخت؟ چرا من سالهاى سال «دهقان فداكار» را سرمشق گرفته ام و فداكارى را آموخته ام؟ هر وقت كه خواستم زندگى ام را بدون تو طرح بزنم، همه مداد رنگى هايم گم و گور شد. هر وقت خواستم تو را از صفحه دلم پاك كنم، همه پاك كن هاى دنيا بى اثر شد. هر وقت خواستم كينه ها و دلخورى هايم از تو را تيز كنم، همه تراش ها كند و بى خطر شد. تا خواستم زير اشتباهاتت را خط بكشم و جريمه ات كنم، خودكار قرمزم مفقودالاثر شد. تا خواستم بدى هايت را اندازه بزنم، همه خط كش ها خرد و شكسته شد. پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودكارم تمام نشد؟ تا كى قسمتم را با تو «تقسيم» كنم و در زندگى «منها»ى تو بمانم؟ تا كى ديگران را به «ضرب» ايراد برانم و در من «به علاوه» تو بمانم؟ تا كى عقربه هاى كوچك و بزرگ ساعت را دنبال كنم تا زمان دورى ات را كوتاه كنم؟ تا كى تو خشم ات را بروز دهى و من گريه هاى شبانه ام را به روز دهم؟ تا كى به عشق نازيدن به تو، نازيدن به ديگران را در پيش بگيرم؟
چه كار كنم تا دختر نمونه تو باشم؟ از روى غلط هايم چند بار بنويسم تا تو ماه و ستاره رنگين عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانى؟ چه كنم تا به هزار آفرين ات نائل شوم؟ تا كى درجا بزنم تا تو قبول كنى؟
كوله پشتى خاطراتمان سنگين است. شانه هاى نحيف من، بدون تو، طاقت تنها كشيدن اش را ندارد. نمى خواهى در راه مدرسه عشق، يك بندش را تو بگيرى و كمكم كنى؟
«قهر، قهر» را من گفتم. اما حواسم بود كه «تا روز قيامت» اش را بر زبان نياورم و راه ندامت اش را باز بگذارم.
خب تو هم بى تقصير نبودى. در بازى روزگار، هر دو بد بازى كرده بوديم و از باختن در هراس بوديم. تو اما همه كاسه و كوزه هاى تقصير را بر سر من شكستى و اشتباهات خود را به گردن نگرفتى. هر چقدر من در پى ترميم بودم، تو در پى تخريب بودى. هر چقدر من كوتاه آمدم، تو پيشروى كردى. اين بود كه رفته رفته، همه ساخته ها، ويران شد. گفتم بيا با مشاوره و همراهى همه چيز را از نو بسازيم. اما تو هر دو پايت را در كفش يكدندگى كردى و بر تفكرات اشتباهت پا فشردى. اين بود كه تصميم گرفتم خودم كفشهايم را در مقابل پاهايم جفت كرده و راهى شوم. در حالى كه هنوز هم در دل اميد اصلاح داشتم. اين اميد هنوز هم در دلم باقى است. هنوز هم باور دارم كه با كمى ايمان و انصاف و خوش فكرى مى توان روزهاى خوب و رنگى ساخت. به شرط آنكه از يكدندگى گذشته به يكدلى برسيم. به شرط آنكه هر دو بخواهيم. نمى دانم چرا اين حرفها را مى نويسم؟ شايد از سر دلتنگى است يا اينكه نزديك بودن شب يلدا، در دلم بلوا كرده است.
شب يلدا در راه است. حيف است كه بلندترين شب سال را بى هم و با غم باشيم. چه مى شد اگر داستان آشتى ما، قصه شب يلدا مى شد. اين روزها آنقدر غم و غصه و افسوس خورده ام كه ميلى به خوردن آجيل شب يلدا ندارم. اما اگر بدانم كه تا آن شب مى آيى، همه اينها برايم «راحت الحلقوم» مى شود. باور كن كه اگر نباشى همه پسته هاى خندان، مرا گريان مى كند. ماهى نخورده، همه تيغ هاى دنيا در گلويم گير كرده و آزارم مى دهد بدون آنكه قطره آبى خوش، براى فرو دادن آنهاداشته باشم. حتى هندوانه هم در نبودت سرخى اش را از دست داده و مثل من، رنگ پريده مى شود. شايد هم مثل رابطه ما يخ زده از آب درآمد!
كرسى كوچك مادر مثل هر سال برپاست. مگر دوست نداشتى زيرش نشسته و گرم از حرارت اش شوى؟ يادت هست؟ هميشه نگران كوچكى كرسى و سوختن پاهايم بودى. حالا اگر تو نباشى، احتمال سوختن دلم خيلى بيشتر از پاهاست! سينى كنگره دار مسى مادر مثل هميشه پر از تنقلات مى شود اما چه فايده اگر تعلقات در كار نباشد. واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى!
قصه دورى ما فقط به گوش خواجه شيراز نرسيده كه اگر نيايى، او هم در شب يلدا همه چيز را از دلم مى خواند از حالا براى آن شب نيت مى كنم و در دل تورا دعا مى كنم .
جوانان و سنت شب يلدا:
چند ثانيه هندوانه!
241047.jpg
يادم نمى  رود آن سالى را كه مجبور شديم از تهران به روستايى برويم. سوم دبستان بودم. روستايى به نام اصيل آباد. اواخر پاييز بود انگار. چقدر برف باريده بود. حياط بى ديوار مدرسه سفيدسفيد بود.
معلم وارد كلاس شد. بلند شديم. نشستيم.
دفتر بزرگش را باز كرد. از اسم اول شروع كرد به پرسيدن.
- اسم بلندترين شب سال؟
نفر اول گفت: شب چله.
معلم گفت: بيا بيرون. وايسا آن گوشه.
نفر دوم هم گفت: شب چله.
نفر سوم هم گفت: شب چله.
من كه شاگرد اول كلاس بودم هم گفتم: شب چله.
نصف بيشتر كلاس گفته بودند شب چله و آن گوشه جمع شده بوديم و احتمالاً منتظر تركه هاى انار تا خط هاى موازى روى كف دستمان بيندازند. هنوز يادم نمى رود يك بارى كه تركه خوردم بعد از آنكه برف هاى كف دستم را انداختم داخل سطل. نوبت به على رسيد. گنده ترين دانش آموز كلاس كه بايد اول راهنمايى مى بود اما با ما در كلاس سوم دبستان مى نشست.
معلم پرسيد: بلندترين شب سال؟
- شب يلدا آقا.
شايد همان يك بار بود كه على از معلم شنيد آفرين. چشم هايش برق زد و ما كه اسم يلدا را شنيديم صورتمان شبيه اين جمله شد: «يلدا؟ يلدا يعنى چه؟»
آقاى معلم گفت: بلندترين شب سال را شب يلدا مى گويند.
اما نگفت يلدا يعنى چه و چرا به آن شب مى گويند شب يلدا.
به هر تقدير تركه هاى نخورده انار اما تكان هايش در دست معلم اين را به خاطرمان سپرد كه آخرين شب پاييز كه بلندترين شب سال هم هست نامش يلدا است.
شبى كه چند روز بعدش رسيد. احتمالاً آن شب دور كرسى نشستيم و كلى انار و هندوانه و آجيل خورديم. شبى كه احتمالاً فرصت پيدا كرديم برخلاف ديگر شب ها تا دير وقت بيدار بمانيم بى آنكه پدر يا مادر بگويند: بچه جان فردا مدرسه دارى، خواب مى مانى يا اينكه پاشو برو بخواب ديگه ديروقت است...
شبى مثل ديشب كه احتمالاً خيلى ها تا بعد از نيمه شب دور هم جمع بوده اند و احتمالاً هم خيلى خوش بوده اند. اما اينكه چرا فقط يك شب؟ اينكه يلدا را چقدر دوست داريم، بهانه هايى شد تا سراغ جوان ها برويم و از نگاه و نظر آنها در مورد يلدا بدانيم.
يلدا در فرهنگ ايرانيان
خورشيد كه نشانه زندگى و زنده بودن است هميشه در فرهنگ ايرانيان از جايگاه و ارزش خاصى برخوردار بوده است. آخرين شب پاييز را كه بلندترين شب سال است مردم ايران باستان پشت سر مى گذاشتند تا شاهد طلوع دوباره خورشيد باشند. طلوعى متفاوت با هر روز چرا كه خورشيد باز هم غلبه كرده بر شب و نور خبر، مرگ تاريكى را آورده است.
تابش خورشيد در نظر ايرانيان از مظاهر نيك و خوشايند بوده است و تاريكى هم از اعمال اهريمنى بوده است.
ايرانيان بر اين باور بودند كه نور و ظلمت همواره در نبردند و به مرور دريافتند كه بلندترين شب سال آخرين شب پاييز است و هنگامى كه ديدند خورشيد توانست بر بلندترين شب و تاريك سال هم غلبه كند، آن شب را يلدا خواندند و جشن گرفتند، به معناى تولد و زايش خورشيد شكست ناپذير.
البته اقوام قديم آريايى اعم از هندوها، ايرانى ها و هند و اروپايى ها نيز اوايل زمستان جشن تولد آفتاب را برگزار مى كردند.
باورهاى مشابهى در مورد شب يلدا در اقوام مختلف رايج بوده است و اسامى مختلفى را به اين شب نسبت داده اند.
در هر صورت جشن يلدا در باورهاى باستانى نشانگر تقابل سرما، نابارورى، پژمردگى و مرگ با گرما، روشنايى بارورى، سبزى و زندگى است.
بى خيال شب يلدا
سالهاى نه چندان دور شايد نزديك به پنجاه، شصت سال قبل زمانى كه هنوز تلويزيون و راديو اينقدر حضورش پرصدا و تصوير نبود مردم بهانه هاى ديگرى براى پركردن اوقات خود داشتند كه مهمترين آنها شب نشينى بود.
شايد هنوز خيلى از بزرگترها خاطرات آن سالها را به خاطر داشته باشند. شب نشينى هايى كه جذابيت هاى خاص خودش را براى همه افراد فاميل داشت. به خصوص در شب هاى بلند پاييز و زمستان آنگونه كه تعريف مى كنند اغلب در اين شب نشينى ها بزرگترى بود كه قصه يا خاطره تعريف مى كرد. شنيدن اين قصه ها براى جوانترها بسيار دوست داشتنى بود. آنقدر كه منتظر شب نشينى ديگرى بودند تا به ادامه داستان گوش دهند.
آثار اين شب نشينى ها هنوز هم در فرهنگ ما وجود دارد و آن مدل ارتباط شفاهى است. به خوب و بدش كارى نداريم اما با اينكه ديگر آن شب نشينى ها وجود ندارند اما آثارشان هست.
به هر تقدير با آمدن راديو و تلويزيون و به دنبال آن اينترنت و ... كه مى توانند اوقات فراغت را پر كنند شب نشينى ها و دور هم جمع شدن ها آرام  آرام فراموش شدند.
اما هنوز بعضى رسوم همچنان وجود دارند. عيد نوروز، سيزده بدر برنامه هاى مربوط به ازدواج چون حنابندان از جمله اينهاست شب يلدا يا شب چله؛ هر چند به نظر مى آيد كه شب يلدا هم آرام آرام دارد فراموش مى شود ديگر طولانى بودنش آنقدرها هم مهم نيست.
مهرزاد دانشجوى رشته عمران است. او مى گويد: شب يلدا هم شبى است مثل همه شب ها. وقتى دل آدم خوش نباشد حالا شب كوتاه باشد يا بلند چه فرقى مى كند. مهرزاد معتقد است شب يلدا بهانه اى بوده تا مردم دور هم جمع شوند و وقت خودشان را پر كنند اما حالا مردم آنقدر گرفتار هستند كه ديگر فرصت دور هم جمع شدن ندارند.
او مى گويد: بى خيال شب يلدا، براى ما كه هزار و يك گرفتارى داريم و مجبوريم تا آخر شب بدويم جايى براى اينكه يك شب دور هم جمع شويم نمى ماند.
يادش به خير قديم ها
گاهى اوقات كه با دوستان هستيم و يا با جوان هاى فاميل وقتى خاطرات گذشته را مرور مى كنيم ياد مسافرت هاى دسته جمعى با فاميل مى افتيم و مى گوييم يادش به خير.
مسعود بعد از گفتن اين حرف ادامه مى دهد: زندگى ها عوض شده، شايد الان بيشتر از چند ماه است كه پسرعموهايم را نديده ام يا آخرين بارى كه يكى از خاله هايم را ديدم عيد بود. مسعود مى گويد: قبلاً بيشتر فرصت داشتيم. قبلاً كه مى گويم شايد ده، پانزده سال قبل. اما حالا نمى دانم چه اتفاقى افتاده. شايد مردم گرفتار زندگى شده اند، شايد ديگر حوصله همديگر را ندارند.
مسعود فكر مى كند هنوز مردم بعضى از آن روابط و رفتارها را دوست دارند چرا كه وقتى خاطراتشان را مرور مى كنند مى گويند يادش به خير!
او مى گويد: همين الان هم اگر فرصت كوتاهى فراهم مى شود و اقوام و دوستان دور هم جمع مى شوند معمولاً خيلى خوشحال هستند و موقع خداحافظى به هم قول مى دهند و از هم قول مى گيرند تا ديدارها تكرار شود. اما نمى شود.
آجيل شب يلدا يادت نره!
اغلب مراسم سنتى رسم و رسوم خاص خودش را داشته و دارند. تقريباً هر منطقه از ايران نيز برنامه هاى متفاوتى دارد.
در مورد شب يلدا نيز به همين صورت است. اينكه اين رسم و رسوم از كجا آمده اند خيلى مشخص نيست اما هنوز در خيلى جاها وجود دارند.
اينكه مثلاً خوردن انار يا هندوانه از جايگاه ويژه اى برخوردار است. اينكه آجيل پاى ثابت اين شب ها مى شود يا اينكه در بعضى از شهرستانها نوداماد بايد براى خانواده عروس هندوانه و آجيل و كادويى ببرد ازجمله مراسم هاى مربوط به شب يلدا است.
منيره چند سالى است كه به ايران بازگشته. او كه خاطراتى از نوجوانى اش در ايران دارد، مى گويد: يادم مى آيد آن سالها شب چله حال و هواى ديگرى داشت. از يكى دو هفته مانده به شب چله منتظر ديدن همه فاميل كنار هم بوديم. اما الآن ديگر آن طور نيست. او مى گويد: شب چله و ديگر مراسم خوبى كه بين مردم رايج بود بهانه اى مى شد تا همه چندين ساعت با هم باشند و خوش بگذرانند.
منيره مى گويد: يادم نمى رود حتى گاهى اوقات همين مراسم باعث مى شد كدورت ها از بين بروند. اگر دو تا فاميل با هم قهر بودند در همين ديدارها حتماً با هم آشتى مى كردند و خيلى راحت دلخورى ها ازبين مى رفت.
او مى گويد: كاش مردم مثل گذشته ها باشند. كاش همديگر را بيشتر دوست داشته باشند. كاش همديگر را بيشتر ببينند.
منيره معتقداست از دل برود هرآنكه از ديده رود. او مى گويد: واقعاً همينطور است وقتى همديگر را كمتر ببينيم آرام آرام همديگر را فراموش مى كنيم و ديگر حوصله همديگر را نخواهيم داشت. اين اتفاق افتاده و دارد مى افتد.
رسم ورسوم سركارى!
وقتى به سامان مى گويم نظرت درمورد شب يلدا چيه؟ بى تأمل مى گويد: چرنده! فرصت نمى دهد بپرسم چرا؟ خودش مى گويد: كه چى بشه مثلاً يك شب دور هم جمع شويم و آجيل بخوريم و هندوانه بخوريم و انار بعد كلى از اين در و آن در حرف بزنيم.
مى گويم مگر گفتن و خوردن و دور هم بودن اشكالى دارد، مى گويد: اشكالى ندارد اما وقتى رسم و رسوم ايرانى ها را نگاه مى كنيد داخل آنها يك جورايى تنبلى وجوددارد و شكم پرورى.
عيد نوروز آجيل و غذاهاى جورواجور بخور. سيزده بدر غذا بردار برو بيرون غذا بخور. شب يلدا هندوانه بخور و آجيل بخور. شب چهارشنبه سورى آجيل و شيرينى بخور. وقتى همه اين رسم و رسوم را نگاه مى كنى هيچ تلاشى براى پيشرفت و نگاه به آينده وجودندارد. همه اش تن پرورى و راحتى و وقت گذرانى بوده اند.
شب يلدا بلندترين شب سال است. از اين شب بلند چه مى خواهيم. چرا مثلاً در اين شب بلند كتاب نمى خوانيم و فقط مى خوريم.
سامان كه هيچ علاقه اى به شركت در اغلب آيين ها و مراسم سنتى چون سيزده بدر و شب يلدا ندارد، مى گويد: چرا، زمانى وسيله ارتباط نبود و مردم بايد همديگر را مى ديدند و از حال هم مطلع مى شدند و در عين حال وسيله تفريح و سرگرمى وجودنداشت و اين ديدارها و اين برنامه ها اوقات فراغت را پرمى كرد اما حالا ديگر هم وسيله هاى مختلف ارتباطى وجوددارد و هم وسايل تفريحى متفاوت.
او مى گويد: اگر متوجه سرعت گذشت زمان شويم و اين برايمان مهم باشد ديگر آنقدر وقت نخواهيم داشت به هر بهانه اى دور هم جمع شويم و بگوييم وبخنديم و بخوريم.
وقتى به او مى گويم يعنى آدم ها و ديدن آنها و با آنها بودن مهم نيستند. تند جواب مى دهد: اتفاقاً بخاطر مهم بودن آدم ها اين حرف را مى زنم. از دل اين رسم و رسوم چه چيزى خارج مى شود. جز خوردن و كمى گپ و گفت.
او مى گويد: در عوض اين اگر يك گروه دور هم جمع شوند و يك حركت روبه جلو و مثبت انجام دهند و نتيجه اش در خدمت جامعه باشد مى تواند براى خيلى ها مفيدباشد.
سامان در آخر مى گويد: به نظر من شب چله يك رفتار سركارى است اگر غرض ديدن آدم ها و با آنها بودن باشد هروقت دلت براى كسى تنگ شد مى توان قرارگذاشت و ديد. حالا اينكه چون شب چله است و دور هم جمع شويم مسخره است!
وقتى نمى دانيم چرا؟
سودابه درمورد شب يلدا و آيين هاى ايرانى مى گويد: هركدام از رسم و رسوم ايرانى ها فلسفه خاصى دارد و بسيارى از آنها هم ريشه در باورهاى مذهبى ايران باستان دارند.
او مى گويد: مثلاً شب يلدا حكايت از پايان طولانى ترين شب سال و طلوع دوباره خورشيد و پيدايش زندگى است. سودابه مى گويد: شايد اينكه يك شب سال فاميل دور هم جمع شوند و خوش باشند بد نباشد اما اينكه ندانيم چرا بايد در اين شب دور هم باشيم و بگوييم و بخنديم كمى مضحك به نظر مى رسد.
او مى گويد: هر شب ديگرى براى ما ايرانى ها مى تواند شب يلدا باشد، حالا چه فرقى مى كند آخرين شب ماه آذر باشد يا اولين شب ماه بهمن؟
سودابه بارديگر تأكيدمى كند كه اين دور هم بودن خيلى خوب است. اما وقتى به يك رفتار بى منطق تبديل مى شود، ديگر ارزش خودش را ازدست مى دهد.
موضوع براى سودابه وقتى بامزه تر مى شود كه با تمام شدن شب يلدا براى مردم ايران باستان هيجان و انرژى جديدى براى ادامه زندگى ايجاد مى شد. اما حالا بعد از گذراندن اين شب طولانى نه تنها مردم با انرژى تر نيستند بلكه با ديدن يك هواى آلوده و كثيف هيچ رغبت و علاقه اى به آن روز مثلاً آفتابى نخواهندداشت.
چيزهايى كه از دست مى روند
محمد كارمند بانك است و مجبور است هرروز از ساعت هشت تا ۴ بعداز ظهر در بانك باشد. او مى گويد: شب يلدا را خيلى دوست دارم. او به شب يلدا و خيلى از رسم و رسوم ديگر ايرانى اعتقاددارد و مى گويد: همين رسم هاى قديمى باعث شده تا مردم همديگر را فراموش نكنند، او مى گويد اين رسم و رسوم همه جاى دنيا وجوددارد و اگر اينها نباشد ديگر زندگى جمعى معنا ندارد. او مى گويد: جاى تأسف است كه بهانه هاى خيلى خوبى براى زندگى بهتر داريم و از آنها استفاده نمى كنيم. اما درعوض مدل هاى غربى آن را انتخاب مى كنيم.
محمد مى گويد: چطور است كه مثل در روز ولنتاين كه اصلاً يك رفتار ايرانى نيست همه به هم هديه مى دهند اما آرام آرام رسم و رسوم خودمان را فراموش مى كنيم.
او قبول دارد زندگى ها سخت شده اند و مردم مجبورند فقط به كار و خانواده خودشان برسند. اما همين شب ها و همين رسم و رسوم مثل سيزده به در يا دوره هاى فاميلى باعث مى شود هواى همديگر را داشته باشيم.
تا سال ديگر...
رضا سه سال است كه شب يلدا خانه نبوده و هر سه سال شيفت بوده. البته دوبارش را خودش خواست جاى دوستان متأهلش بماند. رضا در بيمارستان كار مى كند. او مى گويد: احتمالاً شب چله شب بامزه اى است هرچند خيلى هم طولانى نيست و زودى فراموش مى شود.
او مى گويد: قديم ترها دوست داشتنى بود همه در خانه پدر بزرگ جمع مى شدند. بالاخره خوش مى گذشت.
او مى گويد: الآن ديگر مردم هزار و يك جور گرفتارى دارند و آنقدر گرانى هست كه كل فاميل نتوانند دور هم جمع شوند. او كه امسال هم شب يلدا جاى يكى از دوستانش شيفت مانده مى گويد: دلم واسه آن شب چله هاى قديم تنگ شده.
شايد سال ديگر كل فاميل را دور هم جمع كردم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |