فيلم «تصادف»: داستان چند خانواده ايرانى، چينى، سياه پوست و آمريكاى لاتينى در نيويورك
بى انصافى است كه بگوييم موفقيت فيلم «تصادف» كاملاً دور از انتظار بوده است. حتى پيش از كسب جوايز جشنواره ها و نمايش نسبتاً موفق فيلم هم مى شد حدس زد كه بايد اثر خاصى باشد. كارگردان فيلم كم تجربه بود و عليرغم نوشتن فيلمنامه هاى تلويزيونى موفق، به عنوان يك نويسنده فيلمنامه براى فيلم هاى بلند سينمايى تازه كار به شمار مى آمد. اما نگاهى به فهرست بازيگران فيلم نشان مى داد كه احتمالاً چيزى در اثر او بوده كه اين لشگر بازيگران معتبر و مشهور حاضر شده اند همه در فيلم او كنار هم قرار بگيرند.
پل هَگيس كار فيلمنامه نويسى براى سريال هاى تلويزيونى را از سال ۱۹۸۷ و با مجموعه «سى و خرده اى ساله» شروع كرد و با نامزد شدن براى جايزه انجمن نويسندگان آمريكا و كسب دو جايزه اِمى، خودش را به عنوان يك فيلمنامه نويس با استعداد شناساند. از آن زمان تا به حال فيلمنامه يك فيلم سينمايى نه چندان موفق، يك فيلم تلويزيونى و چند سريال توسط او نوشته شده كه بعضاً موفق هم بوده اند.
افشين ابراهيمى
كمتر پيش آمده بود تا در اين صفحه به طور مشخص به يك فيلم پرداخته شود، اما اهميت مسائل مطرح شده در فيلم «تصادف» جديدترين ساخته پل هگيس يعنى مطرح كردن مسائل تبعيض نژادى در جامعه امروزى نيويورك و از همه مهمتر حضور خانواده اى ايرانى در بطن يكى از ماجراهاى فيلم، باعث شد تا در اين صفحه به اين فيلم بپردازيم.
به نظر مى رسد بعد از فيلم «خانه اى از شن و مه»، حضور خانواده هاى ايرانى مقيم آمريكا در محصولات هاليوودى پررنگتر از گذشته مى شود، اما اين حضور چگونه و به چه صورت است احتياج به بررسى بيشترى دارد.
به همين دليل اين حضور را از دو منظر بررسى كرديم كه مى خوانيد.
بخصوص سريال EZ street عليرغم مدت كوتاه پخشش در سال ۱۹۹۶ هميشه جزو سريال هاى محبوب منتقدان بوده و حتى آن را الهام بخش و جاده صاف كن سريال بسيار محبوب «خانواده سوپرانو» مى دانند. هَگيس در تمام اين سال ها كارگردانى بعضى از اپيزودهاى سريال ها را هم خودش به عهده مى گرفت؛ اما بيشتر اعتبار و جوايزش به خاطر فيلمنامه هايى بود كه مى نوشت.
در سال ۱۹۹۴ پل هگيس در اوج كار خود قرار داشت. او نويسنده و كارگردان سريال Due South بود كه جوايز زيادى را نصيبش كرده بود. اما خود او اعتراف مى كند كه از موفقيت اين مجموعه ناراحت بوده است؛ چون به دنبال فرصتى بوده كه كار در تلويزيون را _ عليرغم موفقيت فراوان _ رها كند و آثارش را به پرده بزرگ سينما انتقال بدهد. هگيس مى گويد «اپيزود آزمايشى سريال را نوشتم، چون فكر مى كردم كسى از آن استقبال نمى كند و ادامه ساختش منتفى مى شود. ولى سريال تبديل به يك موفقيت بزرگ شد و من يادم هست كه نصف شب خيس از عرق سرد از خواب مى پريدم. دائماً سنگ قبرم را مى ديدم كه رويش نوشته شده: «پل هگيس: خالق سريال هاى تلويزيونى». انگيزه براى از بين بردن اين تصوير باعث شد به سراغ ساخت فيلم «تصادف» بروم.»
هگيس دو فيلمنامه سينمايى را آماده كرد كه خودش آنها را تهيه و كارگردانى كند. يكى از آنها اقتباسى از دو داستان كوتاه يك برگزار كننده مسابقات بوكس بود و داستان دختر فقيرى را روايت مى كرد كه تحت آموزش يك مربى پير و از رده خارج بوكس قرار مى گيرد و به عنوان يك بوكسور حرفه اى به موفقيت مى رسد. هگيس به عنوان تهيه كننده هيلارى سوانك و مورگان فريمن را به بازى در فيلمش راضى كرده بود و نقش مربى پير را هم به كلينت ايستوود پيشنهاد كرد. ايستوود ابراز علاقه كرد كه كارگردانى را هم خودش به عهده بگيرد كه هگيس با آن موافقت كرد. فيلم «عزيز ميليون دلارى» كه مو به مو و بدون هيچ تغييرى مطابق فيلمنامه هگيس ساخته شده بود با موفقيت فوق العاده اى روبرو گشت و او هم براى فيلمنامه آن جايزه انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا را كسب كرد و براى اولين بار نامزد جايزه اسكار شد.
فيلمنامه ديگر هگيس «تصادف» نام داشت كه از داستانى اريجينال (غيراقتباسى) برخوردار بود. آن را به همراه دوستش بابى مارِسكو نوشته بودند. پل هگيس كه فقط در سال ۱۹۹۳ يك فيلم سينمايى نه چندان موفق را كارگردانى كرده بود، با «تصادف» بار ديگر اين تجربه را تكرار كرد و در عين حال تهيه كننده فيلم هم بود. فيلمنامه نامتعارف و جذاب «تصادف» باعث شد ستارگان زيادى براى بازى در آن ابراز آمادگى كنند. دان چيدل، مت ديلن، سندار بولاك، برندان فريزر، رايان فيليپه، جنيفر اسپوزيتو، تندى نيوتن، لوداكريس و ترنس هوارد شخصيت هاى فيلمنامه را مجسم كردند و با توجه به روايت چندين داستان موازى در فيلمنامه، هيچ كدام نقش هاى اصلى و طولانى در فيلم ندارند. چيدل در تهيه فيلم هم مشاركت كرد و بولاك كه بزرگترين ستاره فيلم بود، نه تنها تلاشى براى بيشتر به چشم آمدن نداشت، بلكه براى رفتن سر فيلمبردارى هم، خودش بليت هواپيمايش را مى خريد (كه با ملاك ها و معيارهاى ستاره هاى هاليوود كارى خيلى عجيب و خلاف عرف است!)
«تصادف» فيلمنامه اى غير كلاسيك دارد. داستان چندين شخصيت مختلف را پى مى گيرد كه به نحوى در يك يا چند نقطه مسيرشان با هم برخورد پيدا مى كند. فيلم با يك تصادف شروع مى شود و در پايان هم دوباره به همين صحنه مى رسيم و مشخص مى شود كه تمام طول فيلم فلاش بكى براى صحنه اول بوده است. با توجه به پيام فيلم، خيلى از شخصيت هاى آن از بين اقليت هاى نژادى انتخاب شده اند: پيرزن و پير مرد كره اى، دو پليس سياه و لاتين، تعميركار مكزيكى، زن و مرد ميان سال ايرانى (به نام شيرين و فرهاد) با دختر جوانشان و دو دزد سياه پوست.
هگيس در فيلمنامه اش بدون شعار و اغراق حقيقت ديدگاه و تفكر نژادى در ايالات متحده را هدف مى گيرد و آشكار مى كند. حرف ها و نشانه هاى او همه در لايه هاى زيرين بيان مى شوند و هيچ كدام واضح و آشكار نيستند. ضمن اينكه در هيچ موردى هم قضاوت صورت نمى گيرد و به هيچ عنوان سعى در محكوم كردن و بد جلوه دادن نژادپرستان يا همدردى با اقليت ها نمى شود. شايد همين بى طرفى و ناآشكارى باعث شده باشد كه «تصادف» بيشتر از تمام فيلم هاى ضدنژادپرستى سال هاى اخير تأثيرگذار و كوبنده باشد.
از همان اولين صحنه فيلم، ديدگاه ها و برچسب هاى نژادى جامعه آمريكا به چشم مى خورد: زن كره اى كه خود اقليتى در اين جامعه است، با مكزيكى خطاب كردن راننده ديگر سعى مى كند او را تحقير كرده و مقصر جلوه بدهد. يكى از موضوعات فرعى متعدد فيلم، اشاره به دسته بندى و برچسب زدن به اقليت ها است. زنى كه در فيلم چند بار مكزيكى خطاب مى شود،
|
|
|
توضيح مى دهد كه پدرش اهل پورتوريكو و مادرش اهل ال سالوادور بوده «كه هيچ كدام از آن كشورها مكزيك نيستند»، ولى از نظر آمريكايى ها او زير برچسب مكزيكى طبقه بندى مى شود. يا به عنوان مثال فروشنده اسلحه به مرد ايرانى مى گويد كه عجله كند و نقشه اش براى «جهاد» را جاى ديگر بكشد. وقتى به مغازه زوج ايرانى حمله مى شود هم روى ديوار با اسپرى رنگ شعارهاى ضد عرب مى نويسند. اينجا است كه زن ايرانى در حالى كه شعار ها را با آب پاك مى كند مى پرسد «از كى تا حالا ايرانى ها عرب شده اند؟!». در آمريكايى كه هگيس نشان مى دهد، همه اقليت ها يا سياه خوانده مى شوند، يا مكزيكى، يا چينى و يا عرب؛ مهم هم نيست كه آيا اين برچسب ها واقعيت دارد يا نه. نكته جالب ديگر اينكه فيلم نشان مى دهد هر كدام از اين عناوين خصوصياتى دارد كه از طرف صاحبانش(!) بايد رعايت شوند به نحوى كه عدم رعايت آن نوع رفتارهاى خاص از سوى اين زيرگروه هاى اجتماعى پذيرفتنى نيست. در صحنه فيلمبردارى از بازيگر سياه پوست ايراد گرفته مى شود كه چون با گويش درست و بدون غلطهاى گفتارى - بر خلاف آن چه كه بقيه سياه پوستان حرف مى زنند - صحبت كرده، بيننده ها او را به عنوان سياه پوست قبول نخواهند كرد؛ عليرغم اينكه كه رنگ پوست او كاملاً سياه است!
هگيس در موارد متعدد بدون هيچ تأكيدى عمق نژادپرستى در كشورش را نشان مى دهد. دستگاه قضايى كه به عنوان مجرى عدالت بايد نماد مساوات باشد، براى كسب رأى سياه پوستان جهت انتخاب مجدد دادستان به دنبال پيدا كردن يك سياه پوست است كه به او مدال بدهند! به اين دليل تصميم مى گيرند به يك مأمور آتش نشان كه فداكارى كرده مدال اعطا كنند، بدون توجه به اين كه آيا او واقعاً لايق مدال است؟ بعد هم كه متوجه مى شوند او عليرغم رنگ تيره پوستش سياه پوست نيست و يك مهاجر عراقى با نام كوچك صدام است، از دادن مدال منصرف مى شوند، بدون توجه به اينكه آيا او واقعاً لايق مدال هست يا خير؟ در واقع حرف هگيس اين نيست كه چرا به سياهان ظلم مى شود، بلكه اين است كه چرا به آنها متفاوت نگاه مى شود. دادستان تصميم مى گيرد سفيدپوستى كه يك سياه پوست را كشته، محكوم كند تا محبوبيتش نزد سياهان افزايش يابد و در اين راه خود دستگاه قضايى روى مداركى كه نشان مى دهند مقتول فاسد بوده است سرپوش مى گذارد!
حرف ديگر فيلم اين است كه خود اقليت ها نيز برچسب هايشان را قبول كرده اند و حتى طبق آن عمل مى كنند. در يكى از صحنه هاى طنزآميز فيلم دو سياه پوست در خيابان از اين موضوع گله مى كنند كه چرا مردم به سياهان به چشم خلافكار نگاه مى كنند و چرا زن سفيدپوست با ديدن آنها مى ترسد و خودش را به شوهرش نزديك مى كند؟ اما چند ثانيه بعد همين دو نفر ماشين آن زن و شوهرش را به زور اسلحه مى دزدند!
شخصيت دزد سياه پوست كه توسط لوداكريس، چهره مشهور موسيقى رپ ايفا شده، نشان دهنده وجود ديدگاه نژادى در بين خود اقليت ها است. او فقط از سفيدپوستان مى دزدد و دزد ديگر را به خاطر دزدى از سياهان متهم به ترس از سفيدها كرده و تحقير مى كند. او نشان دهنده چرخه اى ناگسستنى است كه گارسن ها چون فكر مى كنند سياه پوستان انعام خوبى نمى دهند، از آنها خوب پذيرايى نمى كنند و در مقابل سياهان هم چون پذيرايى خوبى نمى شوند، انعام خوب نمى دهند. اين چرخه باطل يكى از جنبه هاى فيلم است كه هر اميدى به بهبود شرايط نژادى را از بين مى برد. تلخى و بدبينى فيلم تا حدى مى رسد كه نشان مى دهد حتى يك سياه پوست موفق و پولدار هم نمى تواند خودش را از مشكلات نژادى دور نگه دارد. تهيه كننده موفق تلويزيونى (با بازى درخشان و جايزه برده ترنس هوارد) بايد شاهد تحقير خودش و همسرش به دست پليس نژادپرست لس آنجلس باشد و دم نزند.
اينها پيام هاى اصلى فيلمى است كه هيچ كدام در ظاهر و در لايه رويى بيان نمى شوند. نكات فرعى زيادى مثل انتقاد از آزادى حمل اسلحه در ايالات متحده، ضعف روابط دوستانه و خانوادگى در فرهنگ آمريكا و . . . هم در ميان داستان هاى موازى فيلم نهفته است. اين روايات متناقض از شخصيت هاى متناقض به خوبى در هم پيچيده اند و با بازى خوب مجموعه اى از بازيگران با استعداد، درخشش پل هگيس (نه فقط به عنوان فيلمنامه نويس، بلكه به عنوان كارگردان) و موسيقى زيبا نمايش داده مى شوند. استفاده هگيس از بارش برف در لس آنجلس در زمان فيلمبردارى (كه بى سابقه و نادر است) پايان دراماتيك دلچسبى براى فيلم ايجاد مى كند. هرچند كه در پايان هنوز تلخى و زشتى و مرگ است كه باقى مى ماند و عليرغم تحول دزد سياه پوست و روى آوردنش به خير و تحول مرد ايرانى و همسر دادستان، هنوز راه اميدى ديده نمى شود. از نقطه نظر فيلم ظاهراً مشكل اينجا است كه پليدى آن چنان در وجود همگان پخش شده كه ديگر نمى توان آن را جدا كرد و نابود كرد. با اين همه در اواخر فيلم، پليس نژادپرست سفيدپوست، همان زن سياه پوستى را كه آزار داده با فداكارى نجات مى دهد و پليس مثبت انديش مخالف تبعيض نژادى، يك سياه پوست بى گناه را كشته و جسدش را رها مى كند. هگيس در ميانه فيلم از قول يكى از شخصيت ها و خطاب به تمام كسانى كه فكر مى كنند از اين پليدى ها پاك هستند مى گويد «فكر مى كنى مى دونى كى هستى؟ تو هيچ ذهنيتى [شناختى از خودت يا ديگران] ندارى».