يكى از فوايد شب يلدا اينه كه طولانى ترين شب ساله و واسه همين كلى وقت دارى آجيل و هندونه و چيزاى ديگه بخورى و بعد تا صبح از دل درد بپيچى به خودت و برى درمانگاه. البته بيشتر فايده اش به جيب دكترها مى رسه اما اونام بايد نون بخورن ديگه (فكر كن اگه ماها نمى مرديم مرده شورها از كجا پول درمى آوردن؟!)
امسال، فرداى شب يلدا كه رفتيم مدرسه، خسرو يه جوراى ديگه اى شده بود. زنگ تفريح از كلاس بيرون نيومد و از اون مهمتر: لب به ساندويچ مخصوص يه مترى اش كه مامانش چهار جور غذا لاش مى پيچه نزد، اين اتفاق يه چيزى تو مايه هاى خفه شدن ماهى توى آبه و فقط ما كه خسرو رو خوب مى شناسيم عمق فاجعه رو مى فهميديم. چنگيز گفت: «خيلى حالش خرابه، حتماً باباش مرده» منصور گفت: «نه بابا اگه مرده بود حتماً سياه مى پوشيد» من گفتم: «اوناهاش، نگاه، جوراباش سياهه!» منصور گفت: «واسه اين كه سه هفته است نشسته شون!» چنگيز گفت: «خسرو رفيقمونه بايد بهش دلدارى بديم» واسه همين سه تايى رفتيم پيشش و من دستمو گذاشتم روى شونه اش و گفتم: «مى دونم مصيبت بزرگيه...»
خسرو ناليد: «آره، پدرم داره درمى آد...»
...ولى چاره اى نيست بايد فراموشش كنى.
- نمى شه بابا، پوسيده بوى گند گرفته....
- مگه خاكش نكردين؟!
- دندونمو؟
- باباتو!
- بابام چى مى گه؟ دندونم درد مى كنه! ديشب داشتم با دندونم آجيل مى شكستم يهو درد گرفت، حالا هيچى نمى تونم بجوم!
منصور گفت: «خب پاشو برو دكتر!»
چنگيز شاكى گفت: «ديگه چى؟ مگه «چ.س.م.خ» مردن كه يكى از اعضا رو بفرستن زير آمپول دكتر؟! ما خودمون رديفش مى كنيم!»
يعنى «چ.س.م.خ» چه كارهايى براى كمك به خسرو مى كنن و آخرش چى مى شه؟
ادامه اين داستان رو با تخيل خودتون بنويسين و براى ما بفرستين. ما بهترين داستان رو انتخاب و به اسم نويسنده اش همينجا توى صفحه اول چاپ مى كنيم و بهش جايزه ويژه هم مى ديم. يادتون باشه كه فقط دو هفته فرصت دارين داستان رو برامون پست كنين. بجنبين و حواستون باشه: فقط يه كار انتخاب مى شه و جايزه مى بره پس تمام سعى خودتون رو بكنين! روى پاكت نامه بنويسين مربوط به مسابقه «دردسر خسرو»