جمعه ۲ دى ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 23, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۳۴۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
معرفى كتاب
معرفى كتاب
استوارت ليتل
241251.jpg
ياسمن شكرگزار
«وقتى پسر دوم خانم فردريك سى ليتل به دنيا آمد، همه ديدند كه او خيلى بزرگتر از يك موش نيست. در واقع اين نوزاد شباهت زيادى به موش داشت. قدش فقط پنج سانتيمتر بود و دماغ تيز موش... سبيل هاى موش و رفتار خوشايند موش خجول را داشت... خانم و آقاى ليتل اسمش را استوارت گذاشتند و آقاى ليتل تختخواب كوچولويى از قوطى سيگار و سنجاق لباس برايش درست كرد...»
تا حد زيادى با شخصيت اصلى كتاب اين هفته «استوارت ليتل» آشنا شديد. بچه اى به اسم استوارت كه شبيه موشه (مى شه گفت خود موشه) و پدر و مادر و برادرش با ديدن اون بدون اين كه متعجب بشند خيلى عادى با قضيه برخورد مى كنند. انگار اين يك اتفاق معمولى در زندگيشونه! داستان استوارت با تولدش شروع مى شه و اين كه اون چطور سعى مى كنه با محيطش هماهنگ بشه و مشكلاتش رو حل كنه، چطور به گشت و گذار مى ره، حمام و ورزش مى كنه و سر به سر گربه خونگى شون (سفيد پا) مى گذاره و چطور از جثه كوچكش براى كمك به خانواده اش استفاده مى كنه (مثل رفتن تو چاه دستشويى براى پيدا كردن انگشتر مادرش). بعد از مدتى يك روز مادرش يك پرنده كوچيك و قشنگ رو (به رنگ قهوه اى و با نوارى زرد روى سينه اش به اسم مارگالو) به خاطر سرما به خونه شون پناه مى ده و مارگالو وَ استوارت دوستاى خوبى براى هم مى شند، اما يك شب گربه اى كه دوست سفيدپاست به خاطر تشويق هاى سفيدپا تصميم به شكار مارگالو مى گيره و پرنده با فهميدن اين موضوع به سمت شمال فرار مى كنه. استوارت هم تصميم به رفتن و پيدا كردن مارگالو مى گيره و بى خبر كردن خانواده اش راهى شمال مى شه و در سفر با حوادث بامزه و جالبى روبرو مى شه: در يك شهر معلم جانشين يك كلاس درس مى شه! با يك دختر (البته نوع آدميزاد) در قد و هيكل خودش آشنا و به اون علاقه مند مى شه و...
ئى.بى.وايت (۱۹۸۵-۱۸۹۹) نوشتن اين كتاب رو زمانى كه مى خواست نوه شش ساله اش رو سرگرم كنه، شروع كرد. اگر چه وقتى كتاب تموم شد نوه اش ديگه بزرگ شده بود و داستان هاى همينگوى رو مى خوند! آقاى نويسنده با مجله هايى مثل نيويوركر و هارپرز همكارى مى كرد مثلاً نوشته هاى بسيارى در نيويوركر مى نوشت كه اكثراً بى امضا بودند و يا مقاله هايى در هارپرز چاپ مى كرد كه بعدها به صورت كتاب «گوشت يك آدم» درآمدند. جالبه كه وايت عقيده داشت: «نوشتن مشكل و براى سلامتى آدم مضر است!» كه البته نظر ايشونه و نمى دونم دانشمندان به اثبات رسوندند يا نه! (شما نشنيده بگيريد.)
نكته جالب «استوارت ليتل» براى من اين بود كه اشخاص داستان (از پدر و مادر تا بقيه مردم مثل دكتر و پليس و....) خيلى راحت با حضور يك آدم موش نما كنار مى آن. مادر و پدر كه اصلاً درگير و دار اين نيستن كه چرا بچه شون موشه و مردم هم اصلاً از ديدن يك موش با كت و شلوار و عصا تو خيابون و يا در حال رانندگى متعجب نمى شند. موش شدن يك آدم كه مى تونه فضاى فانتزى جالب و عجيبى ايجاد كنه، اينقدر راحت بين شخصيت ها پذيرفته مى شه كه ديگه براى من خواننده هم خيلى عجيب غريب به نظر نمى رسه و انگار، نويسنده هدف ديگه اى رو دنبال مى كنه تا خلق يك فانتزى كامل. نكته جالب ديگه هم نبودن يك پايان قطعى و مشخصه كه بر خلاف اكثر داستان هاى اين گروه سنى كه آخرش همه چى به خوبى و خوشى تموم مى شه، كتاب جايى به آخر مى رسه كه استوارت هنوز مارگالو رو پيدا نكرده و سفرش ادامه داره! (شايد مى خواسته قسمت دومش رو هم بنويسه!)
«استوارت ليتل» ترجمه گيتى اقصى است و نشر كيميا منتشر كرده. خوندنش باعث مى شه شما هم از اين به بعدبا ديدن موجودات عجيب (مثلاً دايناسورى كه كت و شلوار تنشه و سبيل داره) زياد تعجب نكنيد و شوكه نشيد!
جك و لوبياى سحر آميز
241170.jpg
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
قسمت دوم و پايانى
در قسمت قبل خونديم لوبياى سحرآميزى كه جك از پيرمرد گرفته بود، تبديل به ساقه لوبياى تنومندى شد كه تا آسمان مى رسيد، جك از ساقه بالا رفت و وارد خونه غول ترسناكى شد و از اونجا با يك كيسه طلا فرار كرد اما مدتى بعد دوباره تصميم گرفت كه از ساقه لوبيا بالا بره و اكنون ادامه ماجرا ...
بنابراين در يك صبح دل انگيز به راه افتاد و از ساقه لوبيا بالا رفت و اونقدر رفت تا به آسمان و جاده طولانى رسيد، پس در جاده به راه افتاد و رفت و رفت تا دوباره به خونه غول رسيد. طبق معمول همسر غول دم در ايستاده بود جك خيلى شجاعانه گفت: «صبح بخير خانم، مى شه يه كم غذا به من بديد؟» زن بلندقد گفت: «از اينجا دور شو بچه! وگرنه شوهرم الانه از راه مى رسه و يه لقمه چپت مى كنه، ولى صبركن ببينم، تو همون پسرى نيستى كه دفعه قبل اينجا اومدى؟ مى دونى از اون روزى كه تو اومدى اينجا يكى از كيسه هاى طلاى شوهرم غيب شده و مدام سراغشو از من مى گيره؟» جك گفت: «خيلى عجيبه، راستشو بخوايد من يه چيزهايى در موردش مى دونم. ولى الآن از فرط گرسنگى نمى تونم حرف بزنم. اول يه چيزى بديد بخورم.»
زن بلندقد كه خيلى كنجكاو شده بود جك رو به خونه برد و كمى خوراكى بهش داد ولى جك هنوز چند لقمه اى بيشتر نخورده بود كه صداى گرومپ گرومپ بلند شد. زن غول هراسان دوباره جك رو داخل اجاق كرد و همه اونچه دفعه قبل اتفاق افتاده بود دوباره تكرار شد. غول پس از اينكه غذاش رو خورد روبه زنش گفت: «زن، اون مرغ تخم طلارو برام بيار!» با شنيدن اين اسم چشمان جك برقى زد. غول به مرغ گفت: «تخم كن!» مرغ هم اطاعت كرد و يك تخم طلا گذاشت. غول اونقدر به تخم طلاش نگاه كرد تا خوابش برد. اونوقت جك از اجاق بيرون اومد و خيلى آهسته به طرف مرغ تخم طلا رفت و اونو برداشت و پاورچين پاورچين به سمت در رفت، اما هنوز پاش رو از در بيرون نگذاشته بود كه مرغ قدقد بلندى سر داد و غول رو از خواب پروند. جك ديگه وقت رو تلف نكرد، دوتا پا داشت دوتا پاى ديگه هم قرض گرفت و به سرعت فرار كرد و در همون حال صداى غول رو شنيد كه فرياد مى زد: «زن! با مرغ تخم طلاى من چى كار كردى؟» و اين همه چيزى بود كه جك شنيد چون به سرعت هرچه تمام از ساقه لوبيا پايين اومد و از اونها حسابى دور شد. وقتى به خونه رسيد با خوشحالى مرغ رو به مادرش نشون داد. از اون به بعد هروقت جك به مرغ مى گفت: «تخم كن!» مرغ تخم طلا مى گذاشت. مدتى به همين منوال گذشت جك كه هنوز قانع نشده بود، خيلى دلش مى خواست بدونه چه چيزهاى ديگه اى ممكنه تو خونه غول وجود داشته باشه. بنابراين تصميم گرفت كه يكبار ديگه شانسش رو امتحان كنه و از ساقه لوبيا بالا بره و همين كار رو كرد، اما اين دفعه وقتى به نزديكى خونه غول رسيد پشت يك بوته قايم شد و منتظر موند تا اينكه زن غول با يك سطل براى آوردن آب از خونه خارج شد، اونوقت جستى زد و به داخل خونه پريد و توى يك ديگ مسى قايم شد. هنوز مدتى نگذشته بود كه غول و زنش به خونه برگشتند. غول فرياد زد: «هوم هوم هام هام ... بوى آدميزاد مى رسه به مشام.
زن اين دفعه ديگه مطمئنم بوى آدميزاد مى آد.» زن غول با عصبانيت گفت: «مى دونم كيه! همون پسر ناقلاييه كه كيسه طلا و مرغ تخم طلات رو دزديده! حتماً توى اجاق قايم شده.» اما خوشبختانه جك اونجا نبود. زن رو به غول گفت: «مرد! بازم اشتباه كردى. حتماً بوى پسربچه كبابى ديشب هنوز توى دماغته. چطور بوى آدم زنده رو از مرده تشخيص نمى دى؟» اما غول غرغركنان با خودش گفت: «حاضرم قسم بخورم كه بوى آدميزاد مى آد.» پس شروع به گشتن كرد. داخل گنجه، توى قفسه ها و همه جارو گشت ولى خوشبختانه به غير از ديگ مسى چيزى پيدا نكرد! مدتى بعد از گشتن خسته شد و مشغول خوردن صبحانه شد. بعد به همسرش گفت: «زن او چنگ طلا رو بيار!» اون وقت روبه چنگ گفت: «بخون!» و چنگ هم شروع به خوندن كرد و قشنگترين آهنگى رو خوند كه جك به عمرش شنيده بود و اونقدر خوند تا غول خوابش برد و خروپفش به هوا رفت. بعد جك از ديگ مسى بيرون آمد و آروم و بى صدا به طرف غول رفت و چنگ طلا رو برداشت اما همينكه خواست از در بيرون بره چنگ با صداى نسبتاً بلندى فرياد زد: «ارباب! ارباب!» و غول رو از خواب پروند. غول با ديدن جك غرش بلندى كرد و به دنبال اون دويد. اما جك با سرعت هرچه تمام فرار كرد تا اينكه به ساقه لوبيا رسيد. غول چند قدم بيشتر با جك فاصله نداشت كه ناگهان ديد اون ناپديد شده. وقتى به انتهاى جاده رسيد، جك رو ديد كه از ساقه لوبيا پايين مى ره. اول كمى مردد وايساد آخه مطمئن نبود كه ساقه بتونه وزنش رو تحمل كنه. بعد چنگ دوباره فرياد زد: «ارباب!» و غول با عصبانيت از ساقه آويزون شد، جك تند تند از ساقه پايين مى اومد و غول هم به دنبالش. وقتى به نزديك زمين رسيد فرياد زد: «مادر يه تبر برام بيار!» همين كه مادر جك تبربه دست به اونجا اومد با ديدن يك غول ۱۰ مترى كه به دنبال جك از ساقه پايين مى آد، درجا غش كرد. جك از ساقه پايين پريد و تبر رو برداشت و ضربه محكمى به ساقه لوبيا زد. غول كه ديد ساقه به لرزه افتاده سرجاش ايستاد تا ببينه چه خبره، اما جك با قدرت هرچه تمام ضربه ديگه اى به درخت زد و بعد يك ضربه ديگه و اونقدر با تبر به ساقه لوبيا كوبيد تا بالاخره قطع شد و افتاد و به همراهش غول هم نعره زنان به زمين پرت شد و سرش شكست و درجا مرد. اونوقت جك چنگ رو به مادرش نشون داد و اونها به زودى از طريق چنگ و مرغ تخم طلاشون حسابى ثروتمند شدند و براى اينكه داستان كاملاً به خوبى و خوشى تموم بشه جك با يك شاهزاده خانم بسيار زيبا ازدواج كرد و هرسه به خوبى و خوشى زندگى كردند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |