|
خواننده هايى كه كج سليقه شده اند
|
|
|
نويسنده: جان آپدايك / ترجمه: اميلى امرايى جان آپدايك از آخرين هاى نسلى است كه جان دوباره اى به ادبيات داستانى بخشيدند. او و هم قطارانش يك دفعه به ساختمان داستان روزگار خودشان پرت شدند وهرقدر خرت و پرت اسباب و اثاثيه اضافه جلوى دست شان آمد از پنجره ها بيرون ريختند، تا دست آخر چيدمان داستان را به سمت و سوى Fiction هاى خلوت و پيوند خورده با روزگار ما سوق دادند. آپارتمان خلوتى كه خواننده بايد با همه اثاثيه اش پيوند بخورد. داستانى كه نمى خواهد اشك خواننده را در لابه لاى ماجراهاى طولانى در بياورد بلكه حكايتى آنچنان لخت وعور كه خواننده را درجا ميخكوب مى كند. و حالا ردپاى اين تجربيات را مى توان روى خطوط صورت اش لمس كرد. او هرگز انكار نكرده است كه شخصيت داستانهايش را از تجربيات شخصى و دنياى واقعى اطراف اش وام گرفته است؛ چنانكه در مجموعه داستانهايش بارها شاهد حضور چهره هاى واقعى ومشهورى همچون بازيگران و ورزشكاران بوده ايم. آپدايك عاشق سينماست و هرگز اين شيفتگى اش را پنهان نكرده است و شايد اين نكته برجسته ترين تفاوت او و بقيه هم نسلانش باشد.
هرگز من و هم نسلانم نمى توانيم منكر تأثيرى كه سينما بر زندگى ما گذاشت شويم. تأثيرى آنچنان ژرف كه همه چيز را براى ما عوض كرد، درست چيزى هم سنگ رمان هاى قطور قرن نوزدهمى كه طبقه بورژوا وسرمايه دار را به ما شناساند. رمان هاى قطورى كه ما را از پنجره وارد دنيايى مى كردند كه ما هرگز راه به آن نداشتيم و به اين ترتيب ما را با تمام آداب آن طبقه خاص ودست نيافتنى آشنا مى كردند. با اين حال همان موقع هم سينما مخالفانى داشت كه معتقد بودند اين پديده مخرب است.كمى بعد هم تلويزيون وارد ميدان شد وسيل عظيمى از مخاطبان طبقه متوسط را همراه خود برد و باز دست سينما خالى ماند. اين بار سينما دست روى مسائل اخلاقى گذاشت و بسيارى از تابوهاى اخلاقى را شكست. به هر حال هرگز نمى توان منكر آن تأثير شد و به شخصه معتقدم سينما ديگر نمى تواند تأثيرى را كه در آن دوران به جا گذاشت تكرار كند. من هنوز به سينما مى روم اما تنها از سر عادت نه اينكه جذب پرده باشم. احساس مى كنم اين مسأله اين روزها فراگير شده است و سينما ديگر نمى تواند مخاطب اش را آنچنان شيفته كند كه او تا هفته ها به پرده درخشانى كه در تاريكى سينما ديده بود فكر كند. آن روزها فيلم براى مخاطب اش تا هفته ها چالش ايجاد مى كرد؛ اما اين روزها در فيلمنامه ها اتفاق خاصى نمى افتد و به قول معروف در بهترين حالت فيلم مى تواند فقط كمى نوك بينى ما را قلقلك بدهد. البته همين قدرش هم رضايت بخش است؛ همين كه تصميم ندارند در فيلم الگوسازى كنند خودش نعمتى است. با اين حال هستند كارگردانان جوانى كه هنوز مى توانند شيفتگى بيافرينند؛ «داستان عامه پسند» كوئنتين تارانتينو واقعاً مرا غافلگير كرد. اما باز هم تأكيد مى كنم نه آنقدر كه بتواند مرا در اولين روزهاى اكران به سينما بكشاند. شايد فقط به خاطر يك كارگردان با اين حالت راهى سينما شده باشم؛ وودى آلن. به نظرم وودى آلن سنگ هيچ نسلى را به سينه نمى زند و مى توان به او اجازه داد كه دست به الگوسازى بزند؛ او هم درست مثل فدريكو فلينى به يك الگوى خاص خودش رسيده است.وودى آلن درست مثل يك نويسنده عمل مى كند؛ شايد لازم باشد هركدام از ما يك بار به فيلم هاى وودى آلن به چشم يك رمان نگاه كنيم تازه درست در اين لحظه است كه متوجه تفكر خاص اوكه در پشت همه اين فيلم ها نهفته است مى شويد. به هر حال وودى آلن با فيلم هايش مرا به چالش مى كشد و من را بيش از يك قلقلك تحت تأثير قرار مى دهد شايد به اين خاطر كه خيلى وقت ها وودى آلن را شكل يك رمان نويس مى بينم. به هر حال تأثير يك نويسنده از فيلمساز روى من بيشتر است. من بارها و بارها تحت تأثير قرار گرفته ام شايد هرگز ردپاى آشكار نويسندگان صاحب سبك متأخر رادر داستانهايم پيدا نكنيد اما من از سرخواندن بودكه جذب نوشتن شدم. من بيش از هرچيز وامدار نويسندگان كلاسيك هستم؛ با اين حال هميشه آثار آنها را از دريچه نگاه يك منتقد خوانده ام. اين روزها بيشتر براى نقد كتاب مى خوانم شايد به همين خاطر است كه با وسواس بيشترى كتابها را انتخاب مى كنم؛ اما ديگر نمى توانم داستانى را كه از دبورا آيزانبرگ به دستم رسيد پس بزنم بى درنگ به جست وجوى دنياى زنانه و عجيبى مى روم كه او ترسيم مى كند و براى من ناآشناست، نمى دانم او از چه روزهايى حرف مى زند شايد داستانش در دهه چهل مى گذرد اما در نهايت جذاب است. تام جونز را هم با شيفتگى دنبال مى كنم او در دنياى ديوانه هاى وحشى و خشونت طلب را به روى من باز كرده است دنيايى كه براى من عجيب و ناشناخته است. آنها نويسندگانى هستند كه دست و دل مرا مى لرزانند گاهى وقت ها مى ترسم داستانهاى آنها در مجله نيويوركر چاپ مى شود؛گاهى وقت ها فكر مى كنم من ميان اين نوسينده هاى جوان گم خواهم شد. به هر حال مجله نيويوركر همان مجله اى نيست كه سالها پيش براى اولين بار من در آن شروع به نوشتن كردم. حالا مجله نيويوركر به سردبيرى «تينا براون» خط مشى هاى جديدى دارد البته چون من سردبير نيستم زياد نمى توانم درباره اين تغييرات توضيح بدهم. اين روزها ديگر خواننده ها دنبال دنياى ديگرى هستند و شايد نخواهند همچنان داستانهايى از جنس آثار آن بيتى را بخوانند. نيويوركر در عين حال كه فضاى بازى دارد اما گاهى وقت ها پيش از نوشتن براى قلم شما محدوديت هايى ايجاد مى كند؛ شما هرگز نبايد در داستانتان اسمى از گروه هاى هم جنس گرا ببريد حتى اگر براى نفى آنها باشد؛ اما حالا فضا خيلى بازتر شده است. وقتى به شماره هاى قديمى نيويوركر نگاه مى كنم، مى بينم كه حتى گاهى وقت ها از به كار بردن اصطلاحات پزشكى هم در مورد مسائل اين چنينى عاجز بوديم. آن روزها گردانندگان مجله نيويوركر دوست داشتند فكر كنند اصلاً چنين مقولاتى وجود ندارد حتى در دنياى بيرون؛ و اين حذف از سرديكتاتورى نبود. بلكه آنها نمى دانستند اگر واژه هاى اين چنينى پايشان به مجله باز شود بعدش چه بايد كنند. شخصاً معتقدم هنوز هم اين سياست در مجله نيويوركر اعمال مى شود. آنها مى خواهند داستانهايى را منتشر كنند كه در عين رعايت چارچوبهاى مجله از دنياى امروز حرف بزند؛نويسندگان جوانى كه سراغ سوژه هاى اين چنينى مى روند ودر عين حال داستانى تميز و اخلاقى ارائه مى كنند. اين چارچوب سفت و سخت اخلاقى تنها درباره بخش ادبى صدق نمى كند. البته سياست گذاران مجله با من و هم سالانم رفتار نرمترى دارند و به عبارتى دست ما كمى بازتر است. به هر حال نويسندگان جوان هم گاهى وقت ها داستانهايى راكه براى مجله نيويوركر مى نويسند در اين چارچوب ها قرار مى دهند تا داستانشان پذيرفته شود. آنها به اهميت آمدن داستانشان در اين مجله واقف اند و مى دانند براى اينكه زودتر به آنچه كه مى خواهند دست پيدا كنند بايد مورد تأييد مجلاتى همچون نيويوركر قرار بگيرند. آن هم دراين بازار كساد نشر ؛ كه حتى نويسنده هاى جوانى كه سه يا چهار كتاب دارند براى چاپ آثارشان با مشكل مواجه اند و براى سهل شدن كار حداقل به يكى دو جايزه نياز دارند. من شخصاً زياد به عرصه نشر و پيچ و خم هايش وارد نيستم. اما مثل بسيارى از كسانى كه به كتاب علاقمندند فكر مى كنم كتاب خوب اين روزها خواننده زيادى ندارد يا به عبارت درست تر مى توان گفت خوانندگانى كه با توجه به ارزش ادبى اثر سراغ يك نويسنده مى روند هر روز كمتر مى شود. وقتى اين وضعيت را با روزهاى جوانى خودم مقايسه مى كنم احساس مى كنم اين روزها مردم براى فرار كردن از موقعيت هايى كه در آن قرار گرفته اند كتاب مى خوانند. كافى است نگاهى به كتاب هايى كه مردم در هواپيما و موقعيتهاى مشابه در دست مى گيرند بيندازيد تا متوجه شويد هيچ كدام از اين كتابها ارزش ادبى ندارد.مردم بيشتر به سمت و سوى نويسنده هايى همچون جان گريشام و امثال او سوق پيدا كرده اند نويسنده هايى كه دوست دارند تنها به خلق لحظه هاى مهيج بپردازند؛ از اين دست بسيار زيادند نويسنده هايى كه حتى نام شان براى لحظه اى در خاطرم نمى ماند مثل دانيل استيل. بعد بايد خيلى سمج باشيد كه در اين شرايط نويسنده ادبى باقى بمانيد. به هر حال نويسنده ادبى كم نيست و خواننده جدى هم به هر حال وجود دارد. من هم به عنوان منتقد قطعاً در اين ليست قرار مى گيرم. شخصاً هيچ وقت براى خريد كتابى به ليست پرفروش ترين ها نگاه نمى كنم. البته استثناهايى هم در اين ميان وجود دارد گاهى وقت ها كتابهاى ادبى كه رگ و ريشه عاشقانه دارند سر از اين ليست ها در مى آورند؛ گاهى وقت ها فكر مى كنم ميان چيزى كه ما ادبيات داستانى مى ناميم و چيزى كه عامه مردم به عنوان ادبيات مى خوانند فرسنگ ها فاصله است. كوچك كه بودم بهترين كتابها را كه در عين حال پرفروش هم بودند هميشه در اتاق معلم پيانو پيدا مى كردم؛ جان اشتاين بك، فاكنر و همينگوى. فكر مى كنم ميان ادبيات عامه پسند وادبيات جدى فاصله چشمگيرى وجود دارد. انگار خواننده ها كج سليقه شده اند؛ شايدهم كمتر كتاب مى خوانند. انگار حوصله چشم دوختن به كلمات را ندارند، دوست ندارند در رمان نيش و كنايه و طنز رااز هم تشخيص بدهند و اينها در نهايت بسيار ناراحت كننده است و اصلاً به اين راحتى نيست كه درباره اش مى نويسم. اما چه كسى را بايد مقصر دانست؟ فكر مى كنم هيچ كس و همه دست به دست هم دادند و اين جريان افول يا سقوط را هدايت كردند و از همه بيشتر سينما مقصر بود؛ اين جريان عظيم بسيارى از موتيف هاى رمان را ناديده گرفت و له كرد. وقتى مى توانيد بى هيچ تلاشى دو ساعت بنشينيد و چشم به صفحه متحرك تلويزيون بدوزيد ظرافت هاى رمان را قطعاً فراموش مى كنيد. درست مثل باز كردن شيرآب هروقت كه دلتان خواست دنيايى از تصاوير رنگارنگ را با يك دكمه به خانه تان مى كشانيد. من هم دوست دارم ساعت ها كتاب بخوانم. اما اگر لحظه اى غفلت كنم تلويزيون همه روزم را خراب مى كند. حال به تازگى اينترنت هم به اين عرصه رقابت اضافه شده است. اينترنت يك ابزار فرهنگى است كه خدا مى داند با دنياى اطلاعاتى كه هنر را به نابودى مى كشد چه بر سر دنياى كتاب مى آورد. و من اين روند را از ابتدا تا امروز دنبال كرده ام. شايد از خودتان بپرسيد: چرا اين مرد اين طور نگاه مى كند؟ من نوشتن را دوست دارم و ديگر آخرين روزها را پشت سر مى گذارم. از طرفى خوشحالم كه در چنين روزهايى كارم را شروع نكردم. به هر حال هميشه داستان نوشته خواهد شد و خواننده هم كم و بيش وجود خواهد داشت. اما قطعاً ديگر نمى توانيد درباره وضعيت نشركتاب حرف بزنيد. به هر حال غربال زمان همه چيز را عوض مى كند و سليقه ها نسل به نسل تغيير مى كنند، دقت كنيد نمى گويم افت مى كند! طبيعى است در عصر ويكتوريا مردم شيفته رمانهايى بودند كه حالا ما حتى گوشه چشمى به آنها نمى اندازيم در بهترين حالت تنها برخى از نويسنده ها به صرافت مطالعه آثار چارلز ديكنز مى افتند. زياد دور نرويم آيا جوانان اين روزگار گوشه چشمى به دونالد بارتلمى دارند. نخير، دونالدبارتلمى تبديل به يك شى ء موزه اى شده است. حتى گاهى وقت ها نسل جديد او را يك روشنفكرنما مى نامند. به هر حال من هم حتماً روزگارى در غربال زمان القابى شبيه به آنهايى كه به دونالدبارتلمى اختصاص يافته مى گيرم.
|