شنبه ۳ دى ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 24, 2005
جوان
۳۳۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
هفته هفت روزه
حرف دل
هفته هفت روزه
وقتى ناپلئون
از شپش شكست مى خورد!
241419.jpg
سحر طلوعى
* بالاخره آمد، بالاخره آمد و ما را از نگرانى درآورد. باران را مى گويم كه بالاخره منت بر سر ساكنان پايتخت گذاشت و قدم رنجه كرد هر چه گرد و غبار و دود و سرب و... بود با خود آورد پايين و ريخت بر سر ما و شما كه احتمالاً متوجه شده ايد از وقتى باران باريده كسى حوصله پيگيرى آلودگى هوا را ندارد و اصلاً آلودگى هوا رفت داخل قوطى! و تا وقتى هم كه جايش تنگ نشود بيرون نمى آيد و آيا شما حال مى كنيد اين تاكنيك (تكنيك + تاكتيك) ويژه ما را در مهار آلودگى هوا؟
* از بايرن مونيخ اخبار خوشى به گوش نمى رسد. اين جادوگر ما گل مى زند، پاس گل مى دهد، سوسك مى كند! و... اما اين ماگات كور شده، چشم ندارد ببيند و هى انگشت مى كند در چشم ما كه اين جادوگرتان را مى دهيم به كلن خيرش را ببيند. اى الهى كه اين ماگات مشمول آسيب ديدگى از نوع خميازه و اسب آبى بشود! و اى الهى كه كن فيكون بشود كه هى اين دل ما را سوراخ سوراخ مى كند. و اى الهى كه ماگات را بكنند سرمربى تيم گلين ماكارون مونيخ!
* همين طور كه در اين هفته باران باريد، يك چيز ديگر هم باريد و آن آتش بود. كلاً طبيعت بدجور افتاده روى دور باريدن و يكى نيست اين دو شاخه طبيعت را از پريز بكشد بيرون و اين مى شود كه آتش در گلستان به پا مى شود و من بميرم براى اين تركيب آتش در گلستان كه به غايت ادبى است (حالا كه فكر مى كنم مى بينم كه با اين همه استعداد و ذوق و قريحه واقعاً حيف شدم!) من اين جنگل گلستان را از نزديك ديده ام. جاى شما خالى، جاى خواهرى، برادرى هر جورى خواستيد حساب كنيد (بابا دارم در مورد جنگل صحبت مى كنم) خيلى قشنگ است و زبانم لال ناسلامتى پارك ملى است و اين يعنى آخر ارزشمند و از اين حرف ها. حالا نمى دانم چرا اين آتش به اين جنگل بى زبان گير داده و مى خواهد او را بسوزاند. براى ما كه محيط زيست خوانديم گلستان حكم ناموس دارد و من به اين آتش اخطار جدى مى دهم!
* اين هفته تلويزيون هم باريد منتها من نمى توانم درست در مورد آنچه باريده با شما صحبت كنم. آن را به خودتان واگذار مى كنم. به هر حال يكروز اعلام كرد نابغه فيزيك جهان، آن كه در دهر فقط يكى باشد و فعلاً نزد ماست و... در ايران است اما فردايش تكذيب كرد، عمراً يك همچين نابغه اى اصلاً به دنيا آمده باشد، اصلاً فيزيك چيست و هكذا (من چه جور به شما ثابت كنم كه خيلى باسوادم؟!) و ما همينجور در كف اين كشف و شهود و تكذيب مانده ايم بدجور.
* نه ديگر! تا الآن چيزى نباريده پس شما مشروح اخبار را دنبال كنيد:
همينه كه هست!
افتخارآفرينى ورزشى در اين هفته چيزى در مايه غولاك بود (غوغا + كولاك)، هادى ساعى كه به عنوان يكى از مشعل داران المپيك زمستانى شناخته شد. احسان حدادى (پرتاب كننده ديسك) توانست در رتبه شانزدهم پرتاب ديسك جهان قرار بگيرد. بروبچ وزنه بردارى جوانان ايران هم در رقابت هاى وزنه بردارى باشگاه هاى آسيا قهرمان شدند و... اگر تا الآن ذوق نكرده ايد بايد بگويم، هيچى بابا، من هر چى بنويسم حذف مى شود، (اميدوارم به راه راست هدايت شويد و حداقل اينجور مواقع ذوق بكنيد) و اگر هم ذوق كرده ايد، كار فوق العاده اى نكرده ايد، وظيفه بوده و شما انجام وظيفه كرده ايد!
سونامى!
و اما دوباره ساماندهى! و اما دوباره يك سونامى ديگر، كنكور كه مى دانيد چيست؟ با مفهوم ساماندهى هم كه آشنا هستيد؟ خب ديگر قرار است طرحى اجرا شود كه طى آن كنكور، ساماندهى بشود و منظور از اين ساماندهى اين است كه براى پذيرش شما پشت كنكوريان و كنكوريان عزيز، يك بررسى سابقه اساسى در زمينه علمى و پژوهشى به عمل مى آيد و خلاصه اين چنين شما اساساً ساماندهى پيدا مى كنيد و بهتر مى توانيد در كنكور دانشگاه بدرخشيد و من الآن دارم به اين فكر مى كنم كه چه بدشانس بودم كه مشمول طرح ساماندهى نشدم و اينچنين دارد اين كوه استعداد و ذوق و خلاقيتم تبديل به آتشفشان خاموش مى شود و اصلاً نمى توانم تصور كنم اگر ساماندهى مى شدم الآن چه كاره بودم. اصلاً چه طور است اين مسؤولان يك چند وقتى دست از سر اين كنكور و كنكورى و پشت كنكورى بردارند و بگذارند اين بيچاره ها مدتى به حال خودشان سرگرم باشند؟
رابطه فردوسى و فوتبال
يكى از خوانندگان ميل (mail) زده كه بعد از بازى يكى از تيم هاى پايتخت در خيابان بوده و كلى شيشه خورده ديده كه همينجور كف خيابان ولو بوده، (بيچاره اتوبوس ها و شيشه هايشان) و اين در حالى است كه اتفاقاً تيم پايتخت بازى اش را برده و طرفدارانش على القاعده نبايد عصبانى باشند. يكى ديگر از دوستان هم از حضور عده اى حرف مى زند كه بعد از اين بازى در ميدان فردوسى جمع شده اند و حسابى مشغول احوالپرسى با فردوسى و آن بچه اى كه پايين پايش نشسته است، بوده اند و من هنوز متوجه رابطه فردوسى با برد و باخت تيم هاى پايتخت و نقش اتوبوس و بخصوص شيشه هاى آن ها در پيروزى و شكست تيم ها نشده ام و من هر چه فكر مى كنم باز هم متوجه اين رابطه شوم، نمى شوم. و تنها چيزى كه مى فهمم اين است كه نكند:
۱- فردوسى از آن دست شاعرانى بوده كه از فوتبال بدش مى آمده؟
۲- آن بچه اى كه پايين پاى فردوسى نشسته از فوتبال بدش مى آمده؟
۳- ميدان فردوسى بد جايى قرار گرفته؟
۱۲۷هزار يعنى خيلى زياد
يكى از روزنامه ها به ضرس قاطع اعلام كرده: «دانش آموزان زير سقف ۱۲۷هزار مدرسه در حال تخريب مشغول تحصيل هستند». من چون بلدم تا هزار بشمرم مطمئن مى شوم كه صد و بيست و هفت هزار خيلى بزرگ است. حتى از صد هم بزرگتر است. ولى هر چه به اين ماخلق الهم فشار مى آمدم نمى فهمم چرا يك نفر اينقدر بى كار بوده و رفته دونه دونه اين مدارس را شمرده، يعنى او نمى دانسته تا مدارس در حال تخريب تبديل به آوار نشوند، مهم نمى شوند؟ يعنى او تا به حال در اين دنيا زندگى نمى كرده و يك هو پايش را گذاشته وسط اينجا!؟ حالا هى من بگم اين مشكل بى كارى مردم را حل كنيد اما اين مسؤولان هى نشنوند. شما خودتان قضاوت كنيد، اگر مردم سرشان به كار خودشان گرم باشد، اصلاً وقت پيدا مى كنند بروند مدارس را بشمرند، بعد بروند ببينند كدام در حال تخريب است، كدام نيست؟ اصلاً اگر كسى سرش گرم باشد حوصله ندارد تا صد و بيست و هفت هزار شمارش اعداد را ياد بگيرد، نهايتش كه خيلى سريش باشد و گير بدهد تا صد در صد ياد مى گيرد!
بدون شرح!
- «لشكر شپش عامل اصلى شكست ناپلئون در جنگ با روسيه شناخته شد!»
حرف دل
آسوده باش من خوبم!
241422.jpg
با تو هستم در اين لحظه؛ ‎/ با تو هستم.
خيالم با خيالت گره خورده. ‎/ نفسم بى محابا مى زند.
تند، تند و تندتر ‎/ گويى سينه ام مى خواهد دهان باز كند
چه لحظه زيبائيست؛ ‎/ وقتى اولين سلام عاشقانه را بعد از روزها دورى به من مى كنى!
واى؛ ‎/ چه لحظه غريبيست وقتى نگاه در نگاهت مى شوم.
چه پرشورم ‎/ چه مسرورم؛
توصيف اين همه شادى بس سخت و دشوار است. ‎/ لحظه اى كه تو را مى بينم پر مى شوم از تو،
تمام غصه هايم را به دست مهربان باد مى سپارم، ‎/ و با بالهاى تو تا اوج رؤيا سفر مى كنم
در خيالم با تو اوج مى گيرم به آينده. ‎/ به دورهاى حالا...
اما ذهنم ناگهان يارى تجسم دورتر را نمى دهد. ‎/ نمى دانم!
نمى دانم! ‎/ نگرانم!
نكند...! ‎/ نه!
نه! ‎/ سعى مى كنم موج منفى ساطع نكنم
فقط گاه و بى گاه حس مى كنم شايد تقدير چيز ديگرى است. ‎/ واى عزيزتر از جانم!
در اين لحظه؛ ‎/ تنها اسلحه مبارزه ام با اين افكار پوچ و بى اساس و بى پايان،
ريزش ناگزير اشكهايم است. ‎/ آن چنان بغض در گلويم مى شكند،
كه در سكوتى سنگين با ياد تو و فراق احتمالى ات اشك مى ريزم ‎/ نمى دانم!
اما در رفتارهاى مهربان تو، ‎/ خوبى موج مى زند.
ذهنم آكنده از مهربانيست. ‎/ تو بخواب !
آسوده باش... ‎/ من خوبم.
سميرا رشيدى زاده


|   شناسنامه   |   آرشيو   |