شنبه ۱۰ دى ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 31, 2005
فرهنگ و هنر
۳۳۵۵
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
كافكا
در خاطر من
242367.jpg
*دورا ديمنت‎/ ترجمه: اكرم جوانمرد

ارتباط برقرار كردن با كافكا و نوشته هايش همان قدر كه عجيب است، سخت هم هست. اولين بارى كه با كافكا چشم در چشم شدم كنار دريا بود، تابستان ۱۹۲۳. نوزده ساله بودم و داوطلب شده بودم تا در آسايشگاهى كار كنم. آن روز مدام نگاهم به سمت خانواده اى مى گشت كه دو بچه همراه خود داشتند، بى اختيار، ناخودآگاه دنبال شان رفتم و لابه لاى جمعيت شهر گم شان كردم بعدها هم چند بارى آن زن و مرد را با هم ديدم. تا بالاخره يك روز خبر آمد كه فرانتس كافكا به آسايشگاه ما سر مى زند، همان موقع به آشپزخانه رفتم احساس كردم سايه دو چشم روى من سنگينى مى كند، مرد پشت پنجره همان مردى بود كه كنار ساحل ديده بودم. آن موقع نمى دانستم كه آن مرد كافكا است و با خواهرش و بچه هايش كنار ساحل مى آيد.
عصر همان روز در باغچه آسايشگاه پسربچه اى موقع بلند شدن زمين خورد، كافكا به او گفت: «آفرين چه قدر خوب زمين خوردى و چه قدر خوب بلند شدى.» آن روز و تا مدتها به اين جمله نامفهوم فكر مى كردم، گاهى وقت ها فكر مى كنم منظور او اين بود كه بايد همه چيز را نجات داد و به جز كافكا كه هيچ نيرويى نمى توانست نجات اش بدهد. بالا بلند بود با پوستى تيره به رنگ قهوه اى كه شير در آن ريخته باشند، پاهايش آن قدر كشيده بود كه هرگز نتوانستم گام هايى به بلندى گام هاى او بردارم، راه رفتن اش مثل آدم هاى تنها بود، اما آدم تنهايى كه مايل است با دنياى اطراف اش پيوند بخورد. انگار هميشه مى گفت: اين ارتباط با دنياى اطراف ام است كه به من معنا مى بخشد.»
كافكا تأثيرى قوى تر از آنچه فكرش را مى توان كرد بر من گذاشت. من شرقى بودم، آن قدر غرق رؤيا كه شبيه شخصيت هاى داستايوسكى شده بودم. درباره غرب خيلى شنيده بودم و سبك زندگى شان را دوست داشتم و براى همين جذب زندگى در آلمان شدم. بعد از جنگ در كشور من هم اوضاع آشفته بود، اما من فكر مى كردم بايد به اروپاى غربى بروم و اينكه آنجا مى توانم مفيد باشم.
بعدها ديگر اروپا آنچه من فكر مى كردم نبود، آرزوهايم همان طور دست نخورده و سربه مهر باقى ماند. احساس مى كردم آدم هاى اين جا چيزى در ته قلبانشان كم دارند، در كشور من انسان معنا شده بود، اما در اروپا انگار آدم ها درگيرودار هزار چيز بودند كه زندگى آزادانه را از آنها مى گرفت. اما كافكا هرآنچه را كه در انتظارش بودم برآورده كرد.
گيراترين عضو چهره اش چشم هايش بود كه انگار تا جايى كه جا داشت باز شده بودند. او از حرف زدن و شنيدن حرف هاى ديگران لذت مى برد. برخلاف ادعاى بعضى ها كه مى گويند او با چشم هاش فقط زل مى زد معتقدم در چشم هاى او مى شد هاله اى از شگفتى را ديد. چشمان قهوه اى اش هاله اى از شرم داشت، وقتى حرف مى زد اين چشم ها برق مى زدند، به نظرم طعنه اى شيرين بود كه موقع حرف زدن در چشم هايش مى درخشيد. گاهى وقت ها فكر مى كنم كه كافكا چيزهايى را مى ديد كه ما از ديدن و درك اش عاجز بوديم. اما هيچ وقت برق شادى را در چشم هايش نديدم. حرف زدن اش روح داشت. هيچ وقت بى حوصله درباره مسأله اى حرف نمى زد و حرف زدن اش هم به اندازه داستان هايش صريح و گويا بود. موقع نوشتن داستان هايش، (وقتى كه همان چيزى كه او مى خواست از آب در مى آمد) آستين هايش را آنچنان بالا مى زد كه انگار يك آهنگر در كارش موفق مى شود. مچ هاى دست اش به طرز عجيبى لاغر بود و دست آخر به انگشتانى باريك تر و ظريف تر ختم مى شد. هميشه برايم با انگشت هايش روى ديوار سايه هاى عجيب و غريب خلق مى كرد، هميشه سرحال بود گاهى وقت ها فكر مى كردم اينكه بارزترين مشخصه اش افسردگى است توهمى بيش نيست.
افسردگى او در نوسان بود و مسائل كاملاً روشنى بودند كه به آن دامن مى زدند وقتى كه از هياهوى شهر به خانه بازمى گشت اين افسردگى كاملاً مشخص مى شد. گاهى وقت ها وضع وخيم مى شد. كافكا از دنياى اطراف اش به شدت رنج مى برد، اما هيچوقت اين حق را براى خودش قائل نشد كه خودش را از آنچه كه در اطرافش مى گذشت مستثنى كند. به خاطر همين هرگز از شهر و شلوغى هايش كناره نمى گرفت انگار با روح اش سر لج افتاده بود، آن قدر كه دست آخر شهر بر او پيروز شد و او را ويران كرد. حاضر بود ساعت ها در صف هاى طولانى بايستد حتى اگر خريدى هم نداشت. اين حس مطمئناً باعث شد كه او محاكمه را بنويسد. آنجايى كه «كا» را محكوم مى كنند، درحالى كه «كا» نمى خواهد مصلوب شود و كافكا هم به اين مسأله اذعان داشت بارها به من گفته بود: «يعنى مى شود روزى همه چيز تغيير كند؟»
او فكر مى كرد مردم خودشان سعى مى كنند همه چيز را به گونه ديگرى ببينند و حقيقت را لابه لاى پرده هاى كلامى پنهان كنند.
در برلين كافكا اغلب به پارك مى رفت، گاهى وقت ها من هم همراهى اش مى كردم. يك بار به دختربچه اى گريان برخورديم، او از غصه اش پرسيد و معلوم شد كه عروسك اش را گم كرده. كافكا سريع داستانى درست كرد و به دختر گفت: «عروسك ات به سفر رفته و براى من نامه فرستاده است.» دختر گفت: نامه را به من بده. كافكا گفت: «توى خانه جا گذاشته ام اما فردا برايت مى آورم. دختر غصه اش را از ياد برد و فرانتس سريع به خانه آمد تا نامه را بنويسد. با چنان جديتى كار مى كرد كه تو احساس مى كردى مشغول نوشتن يك رمان است. هميشه همين طور بود پشت ميز حتى وقتى كه براى فرستادن يك كارت پستال هم مى نشست، كاملاً در فكر فرو مى رفت.
او مى خواست دختربچه را شاد كند، نامه را به پارك برد، دخترك نمى توانست بخواند كافكا نامه را برايش خواند كه: «عروسك مى گويد ديگر حوصله ام از يك جا ماندن سررفته بود و مى خواهد حال و هوايى عوض كند. دختر را خيلى دوست دارد و قول مى دهد براى دخترك هميشه نامه بنويسد. او هر روز يك نامه مى نوشت، ماجراهايى كه براى عروسك اتفاق مى افتاد روز به روز بيشتر مى شد. دختربچه ديگر گم شدن عروسك اش را فراموش كرده بود و فقط به داستانهايى كه هربار براى عروسك اتفاق مى افتاد مى انديشيد، ديگر عروسك بزرگ شده بود به مدرسه مى رفت و هميشه تأكيد مى كرد كه دخترك را هرگز فراموش نمى كند. نامه نگارى ها نزديك به سه هفته طول كشيد و كافكا هنوز نمى دانست چه طور به اين بازى پايان بدهد. تا بالاخره عروسك ازدواج كرد، اينكه داماد پسر زيبايى است و عروسك مشغول تدارك عروسى است و عروسك دست آخر گفت: «فكر مى كنم با اين اوضاع امكان اينكه دوباره همديگر را ببينيم كم باشد.» فرانتس مشكل كوچك دخترك را با تكيه به هنر حل كرد.
من و فرانتس در شتيگلس زندگى مى كرديم بعد هم به دوسلدورف رفتيم و اين اسباب كشى فقط به خاطر صاحب خانه بود، او مى گفت: «او از سر انزجار، انزجارى كه تنها عامل حركت او بود به ما مى رسيد.»
او مى نوشت و اين نوشتن بود كه به او اجازه نفس كشيدن مى داد. وقتى مى بينيد كه در جايى اشاره مى شود او چهارده روز پياپى مى نوشت يعنى كه چهارده روز و چهارده شب بى هيچ وقفه اى مى نوشت. اول كار هميشه كند و بى ميل بود و من تنهايش مى گذاشتم. وقتى كه داستان به اوج مى رسيد اين حس ها ناپديد مى شد و آن روزها را تنها مى توانم با رنگ ها معنا كنم، قرمز روشن، سبز تيره، آبى روشن. بعدها وقتى مى نوشت دوست داشت من همان اطراف پرسه بزنم. يك بار آن قدر نوشت كه من سر ميز شام خوابم برد وقتى چشم باز كردم او بالاى سرم بود و دگرگونى مشهودى را مى شد در چهره اش ديد.
يكى از داستان هاى آخرش را درست در طول يك شب نوشت: «يادم هست زمستان بود. در اول غروب پشت ميزش نوشت و صبح دوم بود كه صفحه آخر داستان را با خطى بست. بعد هم شروع كرد به شوخى و جدى از آن داستان حرف زدن يك داستان اتوبيوگرافيك كه يكى از شخصيت هايش من بودم. كمتر پيش مى آمد كه آنچه را نوشته برايم تحليل كند. خيلى از شخصيت هايى كه در داستان هايش بود او را آزار مى داد و كافكا از آنها به عنوان اشباح ياد مى كرد و دلش مى خواست از دست آنها راحت شود. مى خواست هرچه كه تا به حال نوشته بسوزاند. در روزهاى پايانى عمر از من خواست كه برخى كارهايش را جلوى چشم هايش بسوزانم، آن موقع فكر مى كردم فرانتس همين روزها از بستر بلند مى شود و آنچه را كه بايد خلق مى كند. ادبيات براى او عرصه اى تقديس شده بود. كافكا هيچ وقت در گفت وگوها پافشارى نمى كرد. اما اگر پاى ادبيات به ميان مى آمد به هيچ وجه حاضر به سازش نبود، زيرا كه ادبيات جوهره اصلى وجود او را شكل مى داد، او در ادبيات غرق شده بود و ادبيات درنهايت اساس وجود او شده بود.
بسيارى از منتقدان و دوستان كافكا بارها براى سوزاندن برخى از داستان هايش به من سركوفت زده اند، من آن وقت ها جوان بودم هركسى در آن سن و حال و هوا فقط به زندگى روزمره مى انديشد، يا دست كم به آينده نزديك. كافكا آن روزها فكر مى كرد اگر آن دست نوشته ها را بسوزانم او از فكر كردن به آن همه اتفاق ناراحت كننده خلاص مى شود، اما اين چاره كار نبود. همه مشكلات گذشته و زندگى حال او به هم وصل شده بود، همين كه به يكى از آنها نزديك مى شدى، تمام گذشته اش آشفته مى شد. او در درون اش به دنيايى عميق و ژرف دست داشت. كافكا هرگز از پراگ متنفر نبود، بلكه اروپا را دوست داشت و تنها به اين خاطر كه وابستگى هايش را از بين ببرد از پراگ گريخته بود، و اين يكى از دلايلى بود كه با حساب و كتاب خرج مى كرد تنها از ترس اينكه اوضاع بد مالى برايش وابستگى خانوادگى ايجاد نكند. مدتى تصميم گرفته بود به آشفتگى هاى درونى و بيرونى اش سرو سامان بدهد پيشنها دكردم كافه اى بزنيم و او در اين كافه گارسون باشد، او مى توانست همه چيز را زيرنظر بگيرد و در عين حال در زندگى روزمره غرق شود، اما نشد.
فرانتس ذاتاً مؤدب و خوش لباس بود، برايش يك بى ادبى بود كه يك نفر با سرووضع آشفته در جمعى حاضر شود. هميشه خياط هاى درجه يك برايش لباس مى دوختند. براى سرووضع اش وقت صرف مى كرد، بى هيچ غرورى سرووضع اش را در آينه ورانداز مى كرد.
عاشق مردم ساده بود براى همين هميشه با من به خريد مى آمد. ظرف شير و سبد خريد در دست تمام همسايه ها بارها او را در اين حالت ديده بودند. زندگى روزمره اش برنامه ريزى شده بود هميشه دفترچه يادداشتى همراهش بود كه هرآنچه را كه هنگام پياده روى جلويش ظاهر مى شد در آن يادداشت مى كرد.
كمتر پيش مى آمد كه به اشيا دلبستگى داشته باشد اما در اين ميان ساعت جيبى اش را با عشق نگاه مى كرد. مدتى با صاحب خانه سر نور چراغ برق كه تا صبح روشن بود دعوا داشتيم، فرانتس چراغ نفتى خريد كه نور دوست داشتنى به اتاق مى پاشيد.
نور چراغ نفتى او را آرام مى كرد و او با ظرافت خاصى نفت دان چراغ را پر مى كرد، با فتيله بازى مى كرد و هربار چيز تازه اى را در چراغ كشف مى كرد.
از تلفن متنفر بود، زنگ تلفن عصبى اش مى كرد هميشه من بايد به تلفن ها جواب مى دادم، اصولاً وسايل مكانيكى روحش را مى آزرد.
عاشق تقويم هايى بود كه در آن از كلمات قصار استفاده شده بود، گاه و بى گاه آنها را به اتفاقات روزمره ربط مى داد. يك بار كه ميوه هاى دلخواهش (انگور و آناناس) برايش مى شستم ظرف ميوه افتاد و شكست، فرانتس سريع سر تقويم اش رفت و جمله اى كه در صفحه آن روز نوشته شده بود برايم خواند: «يك لحظه مى تواند همه چيز را از بين ببرد!»
هيچ كس پيش او احساس ناراحتى نمى كرد، همه را جذب خودش مى كرد دوستدارانش با شادى خاصى سراغ اش مى آمدند، انگار مى ترسيدند چيزى بشكند يا حسى شبيه اين، بيشتر وقت ها تنها بوديم و او با صداى بلند براى من كتاب مى خواند. داستان هايى از هر جنس برادران گريم، اندرسن، عاشق كلاسيت بود و هركدام از داستان هايش را بارها و بارها برايم خوانده بود. كارهاى هرمان هسه را هم بارها برايم خوانده بود، مخصوصاً داستان هرمان و دوروتا را با عشق عجيبى دوست داشت، انگار البته روزمرگى اين داستان بود.
او هميشه اميدوار بود بتواند آن طور كه دوست دارد زندگى كند، به همين خاطر درگير يك رابطه عينى با خانواده، چكسلواكى و پول شد. و اين يعنى يك رابطه ضد بورژوايى. او هميشه درست مثل يك شاهد بيرونى و بى طرف از نامزد قبلى اش كه يك خرده بورژوا بود براى من حرف مى زد و دليل قطع اين ارتباط اين بود كه دختر هم از طبقه بورژواها بود. او فكر مى كرد ازدواج با چنين كسى درست مثل قبول كردن همه دروغ هايى است كه در زندگى اروپايى رواج دارد. از طرفى مى ترسيد رابطه هاى اين چنينى قدرت نوشتن را از او سلب كند.
و اين نامزدى گامى بلند بود براى اينكه او به زندگى طبقه متوسط عادت كند، كافكا فقط مى خواست كمى به چنين زندگى نزديك شود و بعد از اينكه اين حس را درك كرد از آن بگذرد.
يك سرفه خونى همه ترديدها را برايش روشن كرد و درنهايت به سل ختم شد. همه عمر در تلاش بود كه از دلبستگى به پراگ رها شود و انگار نمى توانست تا به اين آرزو نرسد دست از دنيا بردارد. كافكا به خانه پدرى بازگشت و اين انگار براى او بازگشتن به گذشته و دنياى بدون كارش بود. اين مسأله بيش از هرچيز روح فرانتس را آزار مى داد. من ماندم و فرانتس به تنهايى به پراگ رفت زيرا كه دوست نداشت من با خانه اى مواجه شوم كه همه تيره روزى هايش از آنجا نشأت مى گيرد.
او از پدرش متنفر بود و اين تنفر حس گناه آلودى را در او برمى انگيخت كه همه عقده هايش از آن ناشى مى شد، او بارها در كابوس هايش پدرش را كشته بود. وقتى به پراگ رفت هر روز برايم نامه مى نوشت، اما گشتاپو نامه ها و دفترچه خاطرات روزنامه ام را گرفت و ديگر هرگز پس نداد. چيزى حدود سى و پنج نامه كه در آنها از خواب هايش و هر چيزى كه در آن روزها ذهن او را مشغول كرده بود برايم مى نوشت. هيچ چيز به آن اندازه شروع ناگهانى بيمارى او را آزار نمى داد.
انگار اين ناآگاهى خودخواسته بود، او از بيمارى اش استقبال كرد، اما در روزهاى آخر انگار پشيمان شده بود و دلش مى خواست دوباره همه چيز به شكل اولش برگردد و او زندگى اش را از سر بگيرد.
دفعه بعد كافكا را در آسايشگاهى كه خواهرش در ونيه والد فراهم كرده بود ديدم. همانجا بود كه فهميديم او سل حنجره گرفته است و نبايد حرف بزند، همه چيز را مى نوشت، از روزهاى بد پراگ مى نوشت. حال اش كه وخيم تر شد به وين رفتيم. در بيمارستان وين چهار هم اتاقى داشت كه هرشب يكى از آنها مى مرد. كافكا خبر مرگ آنها را هر روز روى صفحه سفيد براى من مى نوشت. يك بار پسر پرشور و حالى را به من نشان داد كه با وجود لوله اى كه در گلويش گذاشته بودند شاد بود و كافكا از اين حالت او خوشحال مى شد. فردا صفحه سفيد را به من نشان داد و وحشت زا خبر مرگ پسر جوان را برايم نوشت. هيچ وقت لبخند تلخ و كنايه آميز آن روز را فراموش نمى كنم. از آن جا به آسايشگاهى نزديك وين رفتيم. در اتاقى آفتابگير ساكن بود. من هم آنجا ماندم. كافكا در اين آسايشگاه براى تمام اعضاى خانواده اش نامه نوشت. در آسايشگاه ديگر كار نمى كرد. شب قبل از مرگ اش آخرين حك و اصلاحها را روى يك گفت وگو كه با او انجام شده بود انجام داد. چهار صبح دكتر را خبر كردم، كافكا نمى توانست نفس بكشد. پزشك يك كيسه يخ روى گلوى فرانتس گذاشت، او تا فردا ظهر هشيار بود، هنگام ظهر سوم اوت ۱۹۲۴ كافكا چشم هايش را بست.
تا سالها كتابهايش را مى خواندم، درست همانطور كه او برايم مى خواند. سعى مى كردم لحن اش را به خاطر بياورم. حس مى كردم آلمانى زبانى دشوار است و تازه و داستانهاى او زبان قديمى ترى را مى طلبد. به نظرم او تا حدى نماينده يك دوران است و نه نماينده يك ملت. او آنقدر واقع گرا بود كه زندگى روزمره طاقت اش را نداشت.
*دورا ديمنت تنها كسى بود كه به حريم شخصى كافكا نزديك شد و با او زيست. ديمنت تنها كسى بود كه كافكا در زندگى اش به او اعتماد كرد.
ش


|   شناسنامه   |   آرشيو   |