دوشنبه ۱۲ دى ۱۳۸۴ -
Mon, Jan 2, 2006
ماجرا
۳۳۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۰۱
پاسخ معماى پليسى شماره ۹۸ - اتاق خاطرات
تنها دليل بازپرس شمس: روز وقوع قتل بارانى بود و تقريباً همزمان با ساعت وقوع جنايت بازپرس شمس به خاطر بارش باران و خرابى خودرواش با پاى پياده به دادسرا در جنوب تهران رفته و كاملاً خيس شده بود.اين در حالى بود كه سلطان ادعا كرد وقتى دو قاتل وارد شدند او در حال آبيارى باغچه ها بود آن هم در حياط خانه قديمى كه در شمال تهران قرار داشت و حتماً بيش از جنوب تهران در آن جا باران مى باريد.
اين دروغ بود چرا كه در هواى بارانى هيچ كس باغچه و گل ها را آبيارى نمى كند و لباس سبزرنگ و موهاى سلطان نيز خيس نبودند پس او بايستى داخل ساختمان مى بود و از نزديك جنايت را مى ديد.
معماى پليسى شماره ۱۰۱
بچه هاى بد
242655.jpg
مهدى ابراهيمى
يك زن با پرتاب كردن خود از پشت بام خانه شان خودكشى كرده بود، بازپرس شمس ساعت ۲ ظهر بود كه اين پيام را از مركز جنايى پليس شنيد، بايستى خود را به خيابان پيروزى مى رساند. ۴۵ دقيقه اى در مسير بود تا اين كه وارد خيابان سوم شرقى شدند، غلغله اى بود، خودروهاى پليس دور تا دور يك ساختمان پنج طبقه را بسته بودند، نوار زرد رنگى توسط مأموران كلانترى به شعاع ۵۰ متر اطراف جسد كشيده شده بود.جسد متعلق به زنى ۵۵ ساله به نام صديقه بود كه با صورت به زمين برخورد كرده بود و در برابر ساختمانى با نماى سنگى بسيار شيك افتاده بود، پاهاى جسد نزديكترين اندام صديقه به ساختمان بود كه حدود ۳ متر با آن فاصله داشت، زن به صورت افقى نسبت به خيابان روى زمين ديده مى شد، سرش به سمت خيابان بود و يك آجر در فاصله نيم مترى سرش و نزديك خط كشى وسط خيابان روى زمين افتاده بود.
در گوشه ديگرى، زنى جوان پاى در ورودى ساختمان نشسته و با گريه به سر و صورتش مى زد، مردى نيز با لباس كارگرى بالاى سر جسد ايستاده بود گريه مى كرد، مرد جوان گاهى با خشم به زن گريان خيره مى شد و زيرلب چيزهايى مى گفت.پوشش صديقه، به نوعى بود كه نشان مى داد او قبل از حادثه زمانى كافى براى حجاب داشت يا اين كه او از بيرون خانه آمده بود، روسرى سياهرنگ، لباس خانگى كاملاً پوشيده، جورابى كلفت و دمپايى قهوه اى رنگ به پايش بود، در دور مچ دودستش تعداد زيادى النگوى طلا و در انگشتانش انگشترهاى طلا ديده مى شد.ستوان بهادرى وقتى خود را به بازپرس رساند در خصوص اين حادثه گزارش كوتاهى داد گفت: عروس مقتوله كه كارمند است وقتى از سركار به خانه بر مى گردد به اينكه چرا مادرشوهرش پس از استحمام لباس هاى خود را شسته ولى پهن نكرده است اعتراض مى كند و بين آن دو جر و بحث در مى گيرد.
خود عروس گفته كه در دعواى بين او و صديقه ناسزاهاى زيادى رد و بدل شده است، عروس كه سهيلا نام داد چند ساعت قبل به خاطر اشتباهى كه در محل كارش انجام داده بود با توبيخ رئيس خود با اعصابى به هم ريخته به خانه مى آيد و كنترل رفتارهايش رانداشت.
وقتى ناسزاگويى تمام مى شود مادرشوهر سهيلا غرغركنان و در حالى كه ناراحت بود شوهرش را نفرين مى كند و مدام مى گويد كه چرا من را تنها گذاشتى و رفتى؟! لباس هايش را بر مى دارد و به پشت بام مى رود تا آن را پهن كند.چند دقيقه اى نگذشته بود كه صديقه سايه زنى را مى بيند كه از جلوى پنجره آشپزخانه به سمت پايين افتاد و صداى فريادهاى مادرشوهرش را مى شنود، او وقتى از پنجره به پايين نگاه مى كند صديقه را مى بيند كه روى زمين افتاده است و ديگر حركت نمى كند.
بازپرس شمس خيلى متأثر شد و با تكان دادن سرى خيلى آرام از پله هاى ساختمان بالا رفت تا اين كه در طبقه پنجم وارد خانه پسر صديقه شد، اثاثيه خانه در عين تميز بودن مقدارى بهم ريخته بود و نشان مى داد كه دقايقى پيش درگيرى مختصرى در آن جا رخ داده است و بين عروس و مادرشوهر كشمكشى بوده است.
بايستى به پشت بام مى رفت، وقتى از خانه خارج شد رد قطرات خشك شده آب كه با ريزش در راه پله هاى خروجى پشت بام باعث گل آلودگى شده بود را ديد، مشخص بود صديقه، وقتى لباس هاى شسته شده اش را به پشت بام مى برد اعصاب بهم ريخته اى داشت و در حمل آن دقت نكرده بود.
رد قطرات گلى را دنبال كرد، اين رد تا وسط پشت بام و محل آويزان شدن لباس ها ادامه داشت، يك سبد سفيدرنگ در نزديكى كولر آبى كه سمت چپ طناب لباس بود قرار داشت و سه تكه لباس هنوز داخل آن بود، صديقه نه تنها اين لباس ها را آويزان نكرده بود بلكه به بقيه لباس ها گيره هم نزده بود، ناتمام بودن آويختن لباس هاى شسته شده روى طناب نشان مى داد كه صديقه به اندازه اى ناراحت بود كه در برابر استرس هاى درونى اش دوام نياورده است و با وجود اينكه سعى داشت خودش را سرگرم كار كند در ميانه راه تصميم به خودكشى گرفته است و راحت ترين راه را انتخاب كرده است.
سقوط از پشت بام دقيقاً روبروى طناب مشرف به خيابان، محل افتادن جسد صديقه بود، به سمت محل سقوط رفت، سكوى بلندى داشت اما با توجه به ريزش بخشى از اين سكو محل دقيق افتادن مقتوله كاملاً مشخص بود، يك آجر سر جايش نبود و تقريباً مى شد حدس زد همان آجرى است كه در نزديكى سر جسد صديقه، وسط خيابان افتاده است، اگر مادر شوهر سهيلا خودكشى كرده بود حتماً طبق صحنه حادثه پايش را روى سكو گذاشته كه آجر زير پايش دوام نياورده است و شايد اگر آجر سست نبود، صديقه از اقدام به خودكشى منصرف مى شد اما در رفتن آجر باعث لغزش اين زن شده و او به پايين پرتاب شده بود.
محل ريزش آجر سكو با محل افتادن جسد كاملاً در يك امتداد بود و همه حادثه را يك خودكشى نشان مى داد، با اين وجود پسر و عروس اين زن بايستى تحت تحقيق گرفته مى شدند.
بازپرس شمس با نوشتن گزارش صحنه از پشت بام به خيابان بازگشت، دكتر فولادى در حال معاينه جسد بود و مأموران تشخيص هويت به عكسبردارى مشغول بودند، پزشك جنايى اعلام كرد كه جز صورت و سينه و شكم جسد كه در اثر برخورد با زمين دچار آسيب شده است هيچ آثارى از ضرب و شتم ديگرى نيست و علت مرگ و خونريزى مغزى ناشى از اصابت پيشانى مقتوله به زمين دانست.
مرگ صديقه به خاطر خودكشى بود و تا آن لحظه هيچ شكى در آن نبود تا اين كه هفت روز بعد «سهيلا» و شوهرش براى بازجويى نزد بازپرس شمس رفتند، ابتدا از عروس مقتوله خواست بيرون از دفتر كارش منتظر باشد سپس از پسر صديقه كه چهره شرمسارى داشت خواست بادقت به پرسش هايش جواب بدهد:
* همسرت از اينكه مادرت با شما زندگى مى كرد، راضى نبود؟
از دو سال پيش وقتى پدرم فوت كرد، خانه را به اصرار سهيلا و دامادهايمان فروختيم،  قرار شد مادرم در خانه ما بماند به خاطر همين سهم ارث او را نيز گرفتيم و يك خانه خريديم، همسرم هميشه مى خواست صاحبخانه شود ابتدا خودش را راضى نشان داد ولى وقتى همه كارها تمام شد او رنگ عوض كرد، به پر و پاى مادرم پيچيد، او را مزاحم مى دانست و روزى نبود كه ناراحتى در خانه مان نباشد. سهيلا به هر بهانه اى زندگى ام را تلخ مى كرد، پولى نداشتم تا براى مادرم خانه اى اجاره كنم، مانده بودم چه كنم، باور كنيد راحت شد، داشت عذاب مى كشيد.
* پس مادرت تنها شده بود؟
خواهرانم بدتر از من بودند حتى ماهى يك بار به زور با مادرم تماس مى گرفتند ما بچه هاى خوبى براى او نبوديم.
* از حادثه چه مى دانى؟
هر چه همسرم گفته و همسايه ها تعريف كرده اند، همه صداى جر و بحث هاى سهيلا با مادرم را شنيده اند، زنم مى گفت اصلاً تصور نمى كرد ننه صديقه دست به چنين كارى بزند.
نوبت به بازجويى از سهيلا رسيده بود كه در اين حادثه بى تقصير نبود، او قيافه اى حق به جانب گرفته بود و تا روبروى بازپرس نشست گفت: «همه فكر مى كنند من مقصرم، يكى نمى گويد صديقه خانم روزگارت را سياه كرده بود، اگر من خودكشى مى كردم خيلى بهتر بود، باور كنيد چند بارى تصميم گرفتم خودم را خلاص كنم اما منصرف شدم، شايد اگر من لباس ها را براى پهن كردن به پشت بام مى بردم خودم الآن زير خاك بودم.
* چه اختلافى با مادرشوهرت داشتى؟
خدا رحمتش كند از وقتى پدرشوهرم مرد، دچار بيمارى روحى شده بود، خيلى به خودش مشكوك بود، سعى داشت پسرش را جايگزين حمايتى شوهرش كند غافل از اين كه من نيز وجود دارم و به تكيه گاهى مثل پسرش نيازمند هستم.
بين من و صديقه اختلاف زيادى وجود نداشت، بارها با هم جر و بحث كرده بوديم اما بعد از آشتى كنان همديگر را مى بوسيديم و گريه مى كرديم.
*روز حادثه چه كرديد؟
من سر لباس شستن مادرشوهرم با او درگير شدم، اين زن با وجوداينكه ما لباسشويى داريم براى اين كه بگويد روى پاى خودش ايستاده است لباس هايش را در حمام شسته بود و جالب اينكه پهن نكرده بود. وقتى با خستگى و ناراحتى اعصاب از سر كار برگشتم با ديدن اين صحنه با صديقه درگير شدم او هم شروع به مقاومت كرد، ۱۵ دقيقه اى با هم جر و بحث مى كرديم حتى بين ما كشمكشى به وجود آمد كه من كوتاه آمدم.مادرشوهرم باعصبانيت لباس هاى خيس را برداشت، من در آشپزخانه بودم و هيچ توجهى به او نمى كردم، صديقه غر مى زد و در حال آبگيرى لباس ها بود بعد بدون اينكه حرفى بزند و توجهى به من كند از خانه خارج شد.
مى خواست لج من را درآورد، طورى سبد لباس را برد كه آب لباس ها چكه كردند و راه پله ها تا در خروجى پشت بام كثيف شدند، چند دقيقه اى نگذشته بود كه صداى فريادى را شنيدم و سايه مادرشوهرم را ديدم كه خود را از پشت بام پرتاب كرده بود، وقتى پنجره را باز كردم با ديدن اين صحنه بهم ريختم و سريع پايين رفتم، او تمام كرده بود سريع با شوهرم تماس گرفتم، وقتى او رسيد پليس نيز رسيده بود انگار همسايه ها پليس را خبر كرده بودند.
* شما از درگيرى با مادرشوهرت پشيمان نيستى؟
خيلى ناراحتم، از وقتى بالاى سر جنازه رفتم تا الآن به خانه مان برنگشتم، از شوهرم خواسته ام آن خانه را بفروشد حتى لباس هايم را شوهرم به خانه مادرم آورده است حاضر نيستم يكبار هم كه شده به آن خانه شوم برگردم.
وقتى سهيلا از اتاق خارج شد، بازپرس شمس چند برگه پرونده را مرور كرد بعد در حالى كه به نكاتى برخورده بود، خواست تا پسر صديقه و عروسش وارد اتاق كارش شوند.
***
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل كه بازپرس شمس از آن به خودكشى بودن يا نبودن اين حادثه پى برده بود براى ما بنويسيد كه صديقه چگونه از پشت بام به پايين سقوط كرده است. پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد و در مسابقه معماى پليسى شماره ۱۰۱ شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |