|
حرف دل harfedel_ir@yahoo.com
كلاغ ديروزى من يا طوطى فرداى همسايه
مى بينى چقدر فاصله امروز و ديروز كم به نظر مى رسد؟ اما ببين همين فاصله كم چقدر مى تواند تو را از من دور كند. شايد تا ديروز مى دانستم تكيه گاهى دارم، مى دانستم قلب كسى براى قلبم مى تپد، مى دانستم يك نفر هست تا هر وقت بخواهمش و بخوانمش مى آيد و كوله بار تنهايى هايم را با خود مى برد. اينها همه ديروز بود ديروز كه من خيلى كمتر از امروز به وجودت نياز داشتم و اما لعنت بر امروز. امروزى كه حالم تعريف چندانى ندارد. امروز كه مى بينم چقدر زود مى شود رنگ باخت و تو چه زود سياهى را پس زدى تويى كه تا ديروز مى گفتى بالاتر از سياهى هيچ رنگى نيست. سياه مى مانى. تو آن موقع عاشق سياهى بودى. تا ديروز مترسك را دوست داشتى چون هميشه يكى بود و تغيير نمى كرد. مترسك را دوست داشتى چون ظاهر و باطنش يكى بود و هيچوقت رنگ عوض نمى كرد. تو من را دوست داشتى چون من خود مترسك بودم اما من تو را دوست داشتم چون مثل كلاغ بودى، كلاغى كه جز سياهى در پرهايش ديده نمى شد. هميشه يكى بود. هميشه تك بود. كلاغى كه بالاتر از پرهاى سياهش رنگى نبود اما چرا هيچوقت كلاغ را دوست نداشتى؟ چرا تويى كه تا ديروز خود را مشكى ترين مشكى عالم مى دانستى ، تويى كه عشقم را پاك مى دانستى و مقدس مى شمردى تويى كه هميشه دم از يكرنگى مى زدى ، امروز ديگر يادى هم از عشقمان نمى كنى؟ امروز ديگر كلاغ سياه من نيستى و حتماً فردا طوطى هفترنگ همسايه مى شوى. مهديه نظرى
مادربزرگ
هوا تاريك و روشن بود و خورشيد خودش را نشان نداده بود. سوز سردى مى وزيد و باد چون سوهان صورتش را مى ساييد. كنار در لحظه اى ايستاد. كلاه بافتنى اش را تا نزديكى گردنش پايين كشيد و شال كهنه اش را روى بينى و دهانش قرار داد تا هواى سرد را تنفس نكند. چند شب پيش برف زيادى باريده بود و كوچه ها يخبندان بود. بدنش از شدت سرما مى لرزيد. با وجود كيف سنگينش سعى كرد سرعتش را زياد كند تا زودتر برسد و از سوز سرما در امان باشد. اما هنوز چند قدمى برنداشته بود كه پايش روى تكه يخى رفت، لغزيد، به ديوار كوچه باريكشان خورد و روى زمين افتاد. به سختى بلند شد. دست و صورتش از شدت درد مى سوخت و اشكهاى گرم به سرعت روى گونه هايش جارى شدند. غم سنگينى را حس مى كرد و تنهايى رنجش مى داد. در كوچه هيچ كس نبود. به طرف خانه برگشت اما وقتى خواست زنگ را فشار دهد به ياد برادر كوچك مريضش افتاد كه تا صبح نخوابيده بود و هنگامى كه از منزل بيرون مى آمد، تازه به خواب رفته بود، پشيمان شد. نمى دانست چه كند. دوست داشت كسى بود تا گريه اش را بشنود و او را نوازش كند ولى كسى نبود. يأس و نااميدى داشت در تمام وجودش رخنه مى كرد، كه ناگاه، دست گرمى را پشتش حس كرد. وقتى برگشت مادربزرگش را ديد. فوراً در بغلش جا گرفت و باز گريه كرد! مادربزرگ با گوشه چادر نماز سفيدش اشك هايش را پاك كرد. سرش را بوسيد و دست و صورتش را ماليد تا گرم شد. سعيد هم وقتى فهميد مادربزرگ هر روز از پشت پنجره با نگاهش مراقب اوست، جرأتى پيدا كرد و دوباره به طرف مدرسه حركت كرد. اما در راه به حرف هاى مادربزرگش وقتى او را دلدارى مى داد فكر مى كرد: «خدا را شكر كن پسرم كه چيزى نشد. الحمدالله زخمى هم نشدى!» و او هم خدا را شكر كرد به خاطر همه چيز، همه كس و مادربزرگ. سيدرضا تولايى زاده
|