دوشنبه ۱۲ دى ۱۳۸۴ -
Mon, Jan 2, 2006
جوان
۳۳۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
نزديكى فصل امتحانات
نزديكى فصل امتحانات
شيطنت
دانشجويى
242649.jpg
سميرا سامانى
هياهوى دانشگاه ها خوابيده است. كلاس ها يا تشكيل نمى شوند يا به قول معروف تق و لق تشكيل مى شوند. آخر، فصل، فصل امتحانات است. ماحصل يك ترم، چند هفته ديگر رو مى شود. چه اهل درس و مشق باشيد چه نباشيد. دلتان مى خواهد، بهترين باشيد. به چه قيمت، اما، گاهى به قيمت «تقلب». داستان اين واژه شايد بر مى گردد به همان كيف هاى وسط نيمكت! كلاس اول دبستان. زنگ املاء و خانم معلمى كه مى گويد: كيف هايتان را بگذاريد وسط نيمكت. سرهايتان روى برگه هايتان باشد. تو هنوز نه به درس «ق» رسيده اى و نه «ل» اما تقلب را خوب بلدى. گزارشى كه مى خوانيد، نگاه چند دانشجو به تقلب است.
*  تابلو
«خودشان هم مى دانند ما تقلب مى كنيم. گاهى زيادى تابلو است. اما چيزى نمى گويند حتى بعضى مراقب ها به داد مان هم مى رسند. چرايش را نمى دانم البته گاهى براى زهر چشم گرفتن تيرى مى اندازند.» سيامك محمدى، دانشجوى كامپيوتر مجتمع فنى تهران، جايى براى صحبت درباره تقلب نمى بيند، چون به نظر او آنقدر امرى معمولى است كه حرف زدن در باره آن وقت تلف كردن است اما قبل از خداحافظى مى گويد: «تا وقتى ارزش هايى چون نمره، كارنامه و معدل در نظام آموزشى ما حاكم است. نبايد انتظارى جز تقلب كردن از دانشجو داشته باشيد.»
* رابطه معكوس بين اعتماد به نفس و تقلب
«يك جور، احساس امنيت خاطر به آدم مى دهد. شايد اصلاً در طول امتحان اين فرصت يا احتياج پيش نيايد كه دست به دامن تقلب شوى اما بودنش دلت را قرص نگه مى دارد.» مريم شعبانى، دانشجوى روان شناسى، براى تقلب بار روانى بسيارى قائل است و مى گويد: «بين تقلب و ميزان اعتماد به نفس ارتباط معكوسى وجود دارد. يعنى هر چقدر دانشجويى اعتماد به نفس بيشترى داشته باشد، كمتر به تقلب روى مى آورد و بالعكس.» مريم در اين باره پيشنهاد مى دهد: «در اكثر كشورها سنجش علم هر محصلى با نمره سنجيده مى شود كه اين از ريشه اشتباه است. اما اگر نمى توان اين شيوه را اصلاح كرد، حداقل مى توان با آموزش و فرهنگ سازى ارزش علم را به خود علم وابسته كرد تا ارزش نمره در فراگيرى علم شكل معمولى پيدا كند.»
*  تقلب فرصتى براى قهرمان بازى
«گاهى از سر قهرمان بازى و خودى نشان دادن بين همكلاسى ها تقلب را به جان مى خريم. همين كه بين بچه ها بپيچد كه ۱۷ نمره از يك ۱۹ مامانى از راه تقلب به دست آمده، كلى افتخار آميز و حال خوب كن است.»
سعيد ورامينى دانشجوى ميكرو بيولوژى با خنده اى كش دار اين را مى گويد و تقلب را شيطنت دانشجويى مى خواند تا هنجار شكنى، وقتى از او مى پرسم، دانشجو و اين حرف ها مگر بچه شده ايد؟! جواب مى دهد: «آدم در هر سنى احتياج به هيجان دارد. شيطنت و بازيگوشى هم سن و سال نمى شناسد.»
*  قسم خورد تقلب نكند
«اسم تغيير شكل يافته اش رقابت است اما من معتقدم همان حسادت است. وقتى دوستت معدلش «الف» مى شود و تو معدل «ب» را به زحمت در كارنامه ات جاى مى دهى، حاضر مى شوى تن به هر كار بدهى تا از دوستت كم نياورى.» سارا محمدى دانشجوى ارتباطات بعد از آن كه چوب زياده خواهى اش را با يك صفر كاملاً توخالى مى خورد، پشت دستش را داغ مى كند تا به نمره هاى دريافتى از هوشش قناعت كند. اما عادت گاهى قدرتى بيشتر از عهد و پيمان دارد، پس چه چيزى او را بر عهد و پيمان خود پايدار نگه داشته است؟ «آرامش. همين به اندازه كافى عالى است. وقتى بعد از آن ماجرا قسم خوردم كه نه به كسى تقلب بدهم و نه تقلب كنم، آنقدر با آرامش روى صندلى مى نشينم كه از هزار تا تقلب بيشتر به دردم مى خورد. باور كنيد هر چقدر هم حرفه اى باشيد اما تقلب بدون اضطراب، وجود ندارد.»
*  ارزشى كه ديگران درك نمى كنند
«امان آدم را مى برند. چه در جلسه چه قبل و بعد از جلسه. نكير و منكر بعد از مرگ هم به سختيه جواب دادن به اعتراض رفقا نيست.
چرا جواب سؤال فلان را ندادى. چرا به بهمانى نگفتى اما به من گفتى. حتماً با او لجى و ...»
مريم ميرزانژاد، دانشجوى تاريخ، اهل تقلب كردن نيست. درسش خوب است اما او هم از دام اين كلمه نتوانسته برهد چون اگر اهل تقلب كردن نباشد مى تواند كه تقلب بدهد!
مريم با دلخورى تمام مى گويد: «كاش دوستان كمى منصف تر باشند و كمى هم براى ارزش هاى ديگران احترام قائل بشوند.»
*  تلخ تر از زهر
«وقتى به زور پايت دريك رشته اى باز مى شود و باز به زور خانواده و جامعه پايت از آن بيرون نمى آيد، درس خواندن از زهر خوردن تلخ تر مى شود. براى همين مجبور مى شوى براى رها شدن هرچه سريع تر از اين شرايط تن به تقلب بدهى.» فؤاد رضوى دانشجوى شيمى محض كه روزگارى آرزوى پزشك شدن در سر مى پرورانده، تقلب را نماد نفرت از درس خواندن مى داند و مى گويد: «اگر كسى با عشق و علاقه پاى در رشته تحصيلى اش بگذارد و با شوق سر كلاس درس بنشيند، اصلاً احتياجى به درس خواندن شبهاى امتحان پيدا نمى كند كه بخواهد كم كارى هايش را با تقلب بپوشاند.»
*  براى پدر تقلب مى كند
«وقتى پدر كارگر پيرت به زحمت، شهريه ات را هر ترم در دستت مى گذارد و تمام اميدش ديدن نمره هاى هجده، نوزده و بيست ات است ديگر تقلب بد است يا خوب، برايت بى معنا مى شود. فقط به اين فكر مى كنى كه با نمره هايت دل او را شاد كنى و خستگى را از تنش به در آورى.»
فاطمه كشاورز، دانشجوى مديريت بازرگانى دانشگاه آزاد براى خوشحالى پدرش تن به تقلب مى دهد. البته هر يك تقلب دوبار به پايش نوشته مى شود. يك بار تقلب براى آوردن نمره بيست و يك بار جا زدن نمره بيشتر از توانمندى هايش به پدرش. وى مى گويد:در نظر داشته باشيد گاهى گرفتن يك نمره بالا و پايين ۲۵ هزار تومان خرج بر مى دارد.»
حرف دل
harfedel_ir@yahoo.com
كلاغ ديروزى من يا طوطى فرداى همسايه

مى بينى چقدر فاصله امروز و ديروز كم به نظر مى رسد؟ اما ببين همين فاصله كم چقدر مى تواند تو را از من دور كند. شايد تا ديروز مى دانستم تكيه گاهى دارم، مى دانستم قلب كسى براى قلبم مى تپد، مى دانستم يك نفر هست تا هر وقت بخواهمش و بخوانمش مى آيد و كوله بار تنهايى هايم را با خود مى برد. اينها همه ديروز بود ديروز كه من خيلى كمتر از امروز به وجودت نياز داشتم و اما لعنت بر امروز. امروزى كه حالم تعريف چندانى ندارد. امروز كه مى بينم چقدر زود مى شود رنگ باخت و تو چه زود سياهى را پس زدى تويى كه تا ديروز مى گفتى بالاتر از سياهى هيچ رنگى نيست. سياه مى مانى. تو آن موقع عاشق سياهى بودى. تا ديروز مترسك را دوست داشتى چون هميشه يكى بود و تغيير نمى كرد. مترسك را دوست داشتى چون ظاهر و باطنش يكى بود و هيچوقت رنگ عوض نمى كرد. تو من را دوست داشتى چون من خود مترسك بودم اما من تو را دوست داشتم چون مثل كلاغ بودى، كلاغى كه جز سياهى در پرهايش ديده نمى شد. هميشه يكى بود. هميشه تك بود. كلاغى كه بالاتر از پرهاى سياهش رنگى نبود اما چرا هيچوقت كلاغ را دوست نداشتى؟
چرا تويى كه تا ديروز خود را مشكى ترين مشكى عالم مى دانستى ، تويى كه عشقم را پاك مى دانستى و مقدس مى شمردى تويى كه هميشه دم از يكرنگى مى زدى ، امروز ديگر يادى هم از عشقمان نمى كنى؟ امروز ديگر كلاغ سياه من نيستى و حتماً فردا طوطى هفترنگ همسايه مى شوى.
مهديه نظرى

مادربزرگ

هوا تاريك و روشن بود و خورشيد خودش را نشان نداده بود. سوز سردى مى وزيد و باد چون سوهان صورتش را مى ساييد. كنار در لحظه اى ايستاد. كلاه بافتنى اش را تا نزديكى گردنش پايين كشيد و شال كهنه اش را روى بينى و دهانش قرار داد تا هواى سرد را تنفس نكند.
چند شب پيش برف زيادى باريده بود و كوچه ها يخبندان بود. بدنش از شدت سرما مى لرزيد. با وجود كيف سنگينش سعى كرد سرعتش را زياد كند تا زودتر برسد و از سوز سرما در امان باشد. اما هنوز چند قدمى برنداشته بود كه پايش روى تكه يخى رفت، لغزيد، به ديوار كوچه باريكشان خورد و روى زمين افتاد. به سختى بلند شد. دست و صورتش از شدت درد مى سوخت و اشكهاى گرم به سرعت روى گونه هايش جارى شدند. غم سنگينى را حس مى كرد و تنهايى رنجش مى داد. در كوچه هيچ كس نبود. به طرف خانه برگشت اما وقتى خواست زنگ را فشار دهد به ياد برادر كوچك مريضش افتاد كه تا صبح نخوابيده بود و هنگامى كه از منزل بيرون مى آمد، تازه به خواب رفته بود، پشيمان شد. نمى دانست چه كند. دوست داشت كسى بود تا گريه اش را بشنود و او را نوازش كند ولى كسى نبود. يأس و نااميدى داشت در تمام وجودش رخنه مى كرد، كه ناگاه، دست گرمى را پشتش حس كرد. وقتى برگشت مادربزرگش را ديد. فوراً در بغلش جا گرفت و باز گريه كرد! مادربزرگ با گوشه چادر نماز سفيدش اشك هايش را پاك كرد. سرش را بوسيد و دست و صورتش را ماليد تا گرم شد. سعيد هم وقتى فهميد مادربزرگ هر روز از پشت پنجره با نگاهش مراقب اوست، جرأتى پيدا كرد و دوباره به طرف مدرسه حركت كرد. اما در راه به حرف هاى مادربزرگش وقتى او را دلدارى مى داد فكر مى كرد: «خدا را شكر كن پسرم كه چيزى نشد. الحمدالله زخمى هم نشدى!» و او هم خدا را شكر كرد به خاطر همه چيز، همه كس و مادربزرگ.
سيدرضا تولايى زاده


|   شناسنامه   |   آرشيو   |