سه شنبه ۱۳ دى ۱۳۸۴ -
Tue, Jan 3, 2006
ماجرا
۳۳۵۸
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
داستان زندگى
چرا به من نگفتى؟!
242769.jpg
- مادرجان چه عجله اى دارى كه بخواهى مرا اسير كنى؟
مادر خنديد و گفت:
- اسيرى يعنى چه؟ مادر هر كسى آرزو دارد كه بچه اش را در لباس دامادى ببيند. من ديگر همين روزها بايد غزل خداحافظى را بخوانم. همين روزها يك وقت مى بينى كه رفتم و ديگر نيامدم. آرزو دارم كه بالاخره نوه هايم را ببينم.
سرم را تكان دادم و گفتم:
- حالا كجا بايد برويم.
مادر قبل از اينكه جوابم را بدهد چادرش را سر كرد. كيف دستى اش را برداشت و گفت:
- چند تا خيابان آن طرف تر مى نشينند ولى ما امروز خانه خودشان نمى رويم.
با تعجب گفتم:
- پس كجا مى رويم؟
مادر گفت:
- خانه عمويش.
- مى گويند چون سرشناس هستند برايشان افت دارد كه جلوى در و همسايه يك وقت دخترشان را پسند نكنند براى همين گفتند اول بايد خانه عمويش برويم.
گفتم: خدا عاقبتم را به خير كند. پس راه بيفت برويم.
***
همه شان جمع شده بودند. از بزرگان فاميل شان گرفته تا مادر و پدر و خواهرانش كه مرا ببينند. در سن ۲۰ سالگى زن گرفتن چه معنايى داشت، نمى دانم. از شرم و خجالت نمى دانستم چه كار كنم. خيس عرق شده بودم. بالاخره دخترشان وارد شد.
مادر آرام گفت:
- سرت را بالا بگير. يك نظر حلال است.
سرم را به هزار سختى بالا كردم و نگاهش كردم. زير چادر صورتش را نتوانستم خوب ببينم. ولى يك دفعه دلم لرزيد. با خودم فكر كردم.
- پسر دارى دستى دستى خودت را اسير مى كنى.
حرفهاى اوليه زده شد. چاى و شيرينى و خنده و شادى برقرار بود. بالاخره هم قرار شد كه خيلى تند و سريع قرارها گذاشته شود و قبل از رسيدن ماه محرم كارها رو به راه شود.
از آنجا كه بيرون آمديم سوز سردى مى آمد. عرق هايم شروع به خشك شدن كرده بود و من تمام وجودم مى لرزيد.
مادرم با كنايه گفت:
- شنيده اى هر كه خربزه بخورد بايد پاى لرزش بنشيند؟
***
براى آزمايش خون رفتيم. وقتى متصدى آزمايشگاه جوابها را به دستم داد گفتم:
- مى شود جوابش را برايم بخوانيد.
اخم كرد و گفت:
- كار دكتر است.
اصرار كردم به ما نگاه كرد و گفت:
- قصد ازدواج داريد؟
- بله.
- اين جواب آزمايش براى شما و خانم است؟
- بله. شما صددرصد مشكل نداريد ولى خانم ۷۰ درصد.
آب دهانم را فرو دادم و گفتم:
- يعنى من نمى توانم ازدواج كنم؟
متصدى آزمايشگاه ابروهايش را در هم كرد و گفت:
- من اين حرف را زدم؟ من فقط نتيجه آزمايش را گفتم.
جواب آزمايش را گرفتم و پيش دكتر رفتم. دكتر همان حرفى را زد كه متصدى آزمايشگاه گفته بود. پيش پدرش رفتم. پدرش در مغازه در حال كاسبى بود. آزمايشها را به دستش دادم.
- چى شده پسرجان؟
همه آنچه را كه دكتر گفته بود به او گفتم. با بى اعتنايى گفت:
- آن روز كه براى آزمايش رفتيد سرما خورده بود. حتماً روى جواب آزمايش اثر داشته است.
- حتى تب هم داشت.
- يادم نمى آيد؟
بدون اينكه از من چيزى بپرسد گفت:
- دنبال برنامه ها باش كه همه چيز درست و به موقع انجام شود و همين جمعه دست تان را در دست هم بگذاريم.
***
خانه اى قديمى اجاره كرده بودم با يك حوض و باغچه كوچك. گنجشك ها مى آمدند و سروصدا راه مى انداختند. دانه مى خوردند و مى رفتند. راضيه تمام سعى اش را مى كرد كه كارهاى خانه را درست و به موقع انجام دهد و من هم دلم را به كار گرم كرده بودم. بيشتر روزها مادرزنم به خانه مان مى آمد و همين كه به خانه مى رفتم به من مى گفت بايد در انجام كارهاى خانه به زنم كمك كنم.
- پسرم اگر صاحب بچه شويد ديگر لازم نيست كه من هر روز صبح اينجا بيايم و پيش تان بمانم. آخر راضيه از تنهايى دلش مى پوسد.
سرم را زير مى انداختم و مى گفتم:
- راستش حالا خيلى زود است. اگر اجازه بدهيد.
او مى گفت:
- چى چى زود است. بچه شيرينى و نمك زندگى است. اگر خوش قدم هم باشد كه بلافاصله خانه هم مى خريد.
مدتى بعد در انتظار تولد بچه بوديم. زنم تا ۷ ماهه شد هيچ مشكلى نداشت. زندگى مان به آرامى گذشت تا اينكه يك روز راضيه گفت:
- حالم خوب نيست. دست و پايم دائم مى لرزد.
نگاهش كردم ديدم پرش در عضلات صورت و چشمش هم وجود دارد.
- شايد به خاطر حاملگى ات باشد. استراحت كن. شايد حالت بهتر شود. من مى روم سر كار ولى يكى،دو ساعت ديگر برمى گردم اگر حالت خوب بود كه هيچ وگرنه با هم دكتر مى رويم. بلند شد و روبرويم آمد. از در بيرون زدم ولى قبل از اينكه پا در ايوان بگذارم صداى به زمين خوردن چيزى را شنيدم. زنم روى زمين افتاده بود.
- چى شده؟ چى شده راضيه؟
دست و پاهايش جمع شده بود. حالت خاصى پيدا كرده بود. صورتش كبود بود و صداهايى از حنجره اش بيرون مى آمد. مثل اين بود كه دارد با كسى حرف مى زند. دستپاچه شده بودم. خودم را به خانه خواهرم كه در كوچه ما بود رساندم. با كمك او راضيه را به دكتر برديم. در بيمارستان حالش بهتر شد. دكتر گفت حتماً بايد زنم را پيش متخصص مغز و اعصاب ببرم. زنم را به خانه پدرش بردم. با اينكه وضع او عادى نبود ولى خيلى خونسرد گفتند:
- شايد سردى اش كرده است.
با ناراحتى گفتم:
- سابقه دارد؟
مادرش زير لب گفت:
- گاهى!
صورتش و حرفهاى نامفهومى كه مى زد از جلوى چشمم مرور مى شد. يك هفته اى ديگر به خانه پدر زنم نرفتم. مادرم اصرار كرد كه بايد به زنت سر بزنى، او حامله است. گناه دارد. پاهايم به زور جلو مى رفت. در كوچه حال راه رفتن نداشتم. برادرش در كوچه بود. او هم بيمار بود. بچه ها در كوچه دوره اش كرده بودند.
- چطورى؟ حال راضيه چطور است؟
- به سختى سرش را تكان داد. به زحمت مى توانست حرف بزند. ياد وضعيت و طرز حرف زدن زنم افتادم. نكند زنم هم مثل برادرش مريض بود. حالم آنقدر گرفته بود كه خيلى به خودم فشار آوردم تا به خانه پدرش وارد شدم. ديدم زنم عادى نشسته در حال خياطى كردن است. ازتعجب خشكم زد.
زنم مرا كه ديد اصلاً نپرسيد در اين يك هفته كجا بوده ام. با خودم فكر كردم نبايد اين قدر قضيه را بزرگ مى كردم با شرمندگى گفتم:
- پاشو برويم خانه.
- به اين زودى؟
- آره.
زير لب گفتم:
- بيمارى برادرت چيه؟
-مادرزادى است. دكترها به مادرم گفته بودند كه نبايد حامله شود ولى فايده اى نداشته او كار خودش را كرده من به دنيا آمدم سالم و بعد هم برادرم.
سر كار بودم كه خواهرم با رنگ پريده آمد و گفت:
- زود بيا برويم.
- چى شده؟
- راضيه!
مادرم كنار راضيه بود. سر و صورت او را باندپيچى كرده بودند.
- چى شده؟
مادرم گفت:
- هيچى نترس! سوار شو برويم.
سوار ماشين دامادمان شديم. به صورت زنم خيره شدم. انگار طبيعى نبود.
مادرم گفت:
- صبح زود به خانه خواهرت رفتم و بعد هم به او گفتم بيا به راضيه سرى بزنيم. هر چه در زديم كسى در را به روى ما باز نكرد. با نگرانى از خانه همسايه بغلى تان وارد شديم و ديديم او روى چراغ افتاده.
خدا را شكر زود رسيديم وگرنه زندگى تان با او مى سوخت.
متوجه شدم كه چيز مهمى در زندگى ام است.
بيشتر وقتها مغازه ام را مى بستم و با زنم مى رفتيم دكتر. وضع ام از نظر مالى و روحى به هم ريخته بود.
- مى خواهم براى كار ژاپن بروم.
- ولى زن و بچه ات چه؟ همين روزهاست كه بچه ات به دنيا بيايد.
- ديگر پولى ندارم كه بتوانم راضيه را معالجه كنم.
در غربت و تنهايى انگار در جهنم بودم. اين جهنم را به خاطر راضيه و بچه اى كه در راه داشتم بايد تحمل مى كردم ولى انگار اين زحمات هم بى فايده بود. نااميد برگشتم ولى ديگر تهران نيامدم. بدون اينكه بدانند در شهر كوچكى شروع به كار كردم. تلفنى از حال راضيه و بچه كه به دنيا آمده بود خبردار مى شوم. بچه ام سالم بود. چند ماهى گذشته بود كه توانستم مغازه اى راه بيندازم. دوستى كه در آن شهر پيدا كرده بودم مى گفت:
- خدا را خوش نمى آيد كه تنهايشان بگذارى. بياورشان همين جا. شايد فرجى شد.
مانده بودم چه كار كنم. بالاخره دل به دريا زدم و زن و بچه ام را به آن شهرستان بردم. آن روز تازه از سر كار به خانه آمده بودم. زنم داشت بساط شام را مى چيد كه يك دفعه زمين خورد. صورتش سياه شده بود و از دهانش خون بيرون مى زد.
- كمك كمك دارند مرا مى كشند.
بدنش مى پريد. محكم او را گرفته بودم. اين بار خيلى طول كشيد تا آرام شود. حرفهايى مى زد كه برايم نامفهوم بود. دكتر مى گفت بهتر است او را در خانه نگه دارى.
بعد از اينكه حالش بهتر شد با او حرف زدم. هيچ چيز از آنچه بر او گذشته بود به ياد نداشت. دوباره از او خواستم به خانه پدرش برود. از نظر روحى به هم ريخته ام. نمى دانم او را طلاق بدهم يا اينكه با همين شرايط بسازم و عمرى بسوزم.

نظريه كارشناسى
دكتر فربد فدايى روانپزشك
زن بيمار و شوهر مغبون

به نظر مى رسد راضيه مبتلا به صرع باشد كه با توجه به نشانه هاى بالينى از نوع صرع بزرگ است.
البته صرع را از روى آزمايش خون نمى توان تشخيص داد و احتمالاً اشاره متصدى آزمايشگاه و پزشك راجع به وجود مشكل در آزمايش خون راضيه، در مورد مسأله ديگرى بوده است. تشخيص صرع در درجه اول بر حسب نشانه هاى بالينى است مانند از دست دادن موقت خودآگاهى، سقوط به زمين، سفت شدن عضلات بدن كه گاهى همراه با پرش هاى عضلانى مى شود، كبودى صورت، گاز گرفتن زبان، گاهى در آغاز حمله صرع بزرگ به علت خروج ناگهانى هوا از دستگاه تنفسى صدايى شبيه به فرياد از بيمار شنيده مى شود. اين حالات حداكثر چند دقيقه به طول مى انجامد، سپس بيمار عموماً به خواب مى رود كه گاهى چند ده دقيقه به درازا مى كشد و زمانى كه برمى خيزد چيزى از ماوقع به خاطر نمى آورد.
اگر در حين حمله صرعى از بيمار نوار مغزى(الكتروانسفالوگرام) تهيه شود امواج خاصى ملاحظه مى شود كه نماينده به هم خوردن نظم طبيعى امواج مغزى است. از آنجا كه كمتر مجال مى شود حين حمله صرعى نوارمغزى تهيه گردد بنابراين در فواصل حملات و زمانى كه بيمار حمله تشنجى ندارد نوار تهيه مى شود كه اكثر اوقات امواج غيرطبيعى را ميان امواج عادى مغز نشان مى دهد و اين در تأييد صرع بالينى است. سابق بر اين كه از علت صرع اطلاعى در دست نبود و درمانى هم براى آن وجود نداشت، ديدن فرد مصروع باعث وحشت ديگران مى شد زيرا گمان مى كردند كه ارواح خبيث جسم بيمار را به تصرف درآورده اند. بشر تا يكى دو قرن اخير براى راندن ارواح خبيث متوسل به انجام تشريفاتى مى شد و گمان مى كرد كه پايان حمله صرعى در اثر خروج روح خبيث از بدن بيمار است. با توجه به اين موارد، صرع يك بيمارى خطرناك و هراس آور تلقى مى شد و به همين دليل هم ابتلا زوج يا زوجه به بيمارى صرع پيش از ازدواج، در صورتى كه راجع به آن چيزى به شريك آينده زندگى نگفته بودند از موجبات فسخ نكاح بوده و هست.
از حدود يك صد سال پيش، درمانهاى مؤثر دارويى براى صرع كشف شد. در سالهاى دهه سوم قرن بيستم روانپزشك آلمانى به نام دكتر هانس برگر پس از تجربيات فراوان موفق به ثبت امواج مغزى از روى جمجمه شد كه اساس الكتروانسفالوگرافى امروز را تشكيل مى دهد.
با شناخت علت صرع و كشف داروهاى جديدتر و مؤثرتر، امروز هاله راز و رمز از اطراف صرع به كنار رفته است. درواقع صرع هم يك بيمارى مانند ساير بيماريهاست كه با درمانهاى نوين تا هشتاد درصد موارد به خوبى قابل كنترل است البته گاهى محدوديت هايى براى بيماران صرعى وجود دارد براى نمونه، رانندگى كه تا حصول اطمينان از كنترل شدن حملات صرعى براى بيمار جايز نيست اما در مجموع امروز بيماران صرعى مى توانند به صورت عادى در جامعه زندگى مثبت و مفيد مانند هر فرد ديگر داشته باشند. صرع در اكثر موارد عامل سبب ساز مشخصى ندارد. به ندرت ممكن است جنبه ارثى داشته باشد. البته گاهى در برخى بيماريهاى ژنتيك و مادرزادى، صرع هم به عنوان يكى از نشانه هاى بيمارى اصلى ملاحظه مى گردد. با توجه به موارد مذكور به نظر مى رسد نويسنده محترم نامه بهتر است به عوض احساس غبن و ترحم برخود، به انديشه درمان همسر خود باشد. البته از نظر قانونى همانگونه كه آمد، با توجه به اينكه راضيه يا والدين وى چيزى راجع به صرع او به داماد پيش از ازدواج نگفته بودند وى مى تواند با انجام مراحل قانونى به دنبال فسخ نكاح باشد كه البته بعيد است با عنايت به علاقه اى كه به همسر و فرزند دارد به دنبال چنين راه حلى برود.
در اين ستون به كرات اشاره شده است كه گرچه زمانى تنها مبناى ازدواج، عشق شديد باشد بعيد است كه ناهماهنگى ها و نارساييها و بيماريها مانع از ازدواج دو نفر شود، اما دست كم در ازدواجهايى كه به صورت خواستگارى انجام مى شود پرس و جو درباره شريك آينده زندگى و خانواده وى ضرورى است. در مورد برخى بيماريها كه از موارد فسخ نكاح شمرده مى شود لازم است فرد پيش از ازدواج طرف مقابل را آگاه كند. شايد بهتر باشد كه خانواده دختر يا پسر بدون احساس شرم به طور مستقيم درباره وجود يا عدم وجود بيماريهاى عمده سؤال كنند كه اين امر از بسيارى تلخكامى هاى آينده جلوگيرى خواهد كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |