چهارشنبه ۱۴ دى ۱۳۸۴ -
Wed, Jan 4, 2006
ماجرا
۳۳۵۹
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
بازخوانى يك پرونده جنايى
بازخوانى يك پرونده جنايى
ترانه غم انگيز
242928.jpg
قسمت اول
آرام از رختخوابش بيرون آمد و خيلى آهسته از اتاق خواب بيرون آمد. گوشه پرده را از روى پنجره كنار زد. مادرش آنقدر خسته بود كه بيهوش گوشه سالن روى مبلى به خواب رفته بود. آهسته بدون اينكه سروصدا كند در را باز كرد ولى همين كه خواست پايش را بيرون بگذارد صداى پدر سر جا ميخكوبش كرد.
- كجا دارى مى روى؟ مگر اين ساعت وقتى است كه يك دختر از خانه بيرون برود؟
دختر با صداى گرفته گفت:
- مامان چى شده؟ مى خواهم او را ببينم.
پدر دست هاى او را محكم در دست گرفت.
- خوب مى دانى كه چند سال است كه مادرت مريض است. الآن هم همين طور است. من هم كمى دارو بهش دادم تازه خوابش برده است تو هم سعى كن مزاحمش نشوى. برو بخواب.
ترانه دوباره به رختخوابش برگشت. ولى خواب به چشمهايش نمى رفت. تمام سعى خودش را مى كرد ولى بالاخره بعد از اين پهلو به آن پهلو شدن به خواب رفت. در ميان خواب وحشتناكى كه مى ديد با سر و صدايى كه از خانه مى آمد، بيدار شد. چشمهايش را باز كرد. يك لحظه احساس كرد كه دارد خواب مى بيند ولى خواب نمى ديد. خيلى ها به خانه شان آمده بودند. آرام وارد پذيرايى شد. هر كس در حال حرف زدن بود. ترانه نمى دانست كه آنها در مورد چه چيزى حرف مى زنند. يكى از زنان همسايه كه متوجه ترانه شده بود فورى دستش را گرفته و با خودش برده بود.
ترانه را به آپارتمان خودش برده بود. همان جا بود كه ترانه خواهر كوچولويش را هم ديده بود. كنار او نشست و بعد سرگرم بازى با او شد.
داخل پذيرايى خانه آنها جسد زنى جوان و لاغراندام افتاده بود. انگار ساعتها بود كه او جان سپرده بود.
مرد در حالى كه كنار جسد نشسته بود مى گفت: زنم از سالها قبل دچار بيمارى قلبى بود. ديشب هم ناگهان قلبش درد گرفت و قبل از اينكه كارى از دست من برآيد، همه چيز تمام شد ولى چون نيمه شب بود من ناچار تا صبح صبر كردم.
حرفهاى مرد به گونه اى بود كه همه به او مظنون شده بودند. موسى به اتهام قتل عمدى همسرش دستگير شد. ترانه هر چند كه كم سن و سال بود ولى همه چيز را درك مى كرد. صداى فرياد مادر و پيكر خون آلود او آخرين لحظات ديدار آنها را تشكيل مى داد. مادرى كه عاشقانه ترانه و پروانه را دوست داشت و هر كارى مى كرد تا آنها شاد شوند.
چند روزى دو خواهر در خانه همسايه ها بودند و بعد هم به خانه پدربزرگ رفتند. چند ماه گذشت. او هنوز آن لحظه را به ياد داشت. چند مأمور دستبند به دستانش زده بودند و او را با خود برده بودند. از آن به بعد ديگر هيچ خبرى از پدر نبود هر چند كه دلش مى خواست در اين مورد بداند ولى كسى حاضر نبود به سؤالات او جواب بدهد. فقط از ميان حرفهاى اطرافيان متوجه شده بود كه پدرش به جرم قتل مادرش در زندان است.
آن روز عصر وقتى در زدند ترانه با بى ميلى به طرف در رفت . وقتى در را باز كرد پدرش را پشت در ديد. او مرتب و تميز با دو بسته كادوپيچ شده پشت در بود. دخترك خود را در آغوش پدر انداخت. او هر چند خوشحال بود ولى گوش اش به حرفهاى آرام و پنهانى پدر با پدربزرگ بود. هر چه كه سعى كرد از حرفهاى آنها سردربياورد چيزى نمى فهميد وقتى پدر گفته بود: تبرئه شدم.
پروانه هم در حال بازى با اسباب بازى اى بود كه پدر برايش خريده بود. هر چند كه پروانه اكثر شبها و روزها را به دنبال مادر بود و بعد هم با بهانه گيرى عرصه را بر همه تنگ كرده بود. كم كم او و ترانه فهميده بودند كه ديگر مادر هيچ وقت به خانه برنمى گردد. پروانه در پى مادر به هر كسى پناه مى برد و او را به جاى مادرش احساس مى كرد. انگار او هم مى خواست آن كابوس تلخ و مرگ مادر را فراموش كرده و از ياد ببرد.
روز بعد بود كه پدر وسايلشان را جمع كرده بود.
- بچه ها به خانه خودمان مى رويم.
وقتى به طرف خانه مى رفتند پدر در تمام طول راه ساكت و آرام بود. انگار به چيز مهمى فكر مى كرد. انگار او هم مى دانست ميان او و بچه هايش فاصله افتاده است.
بچه ها وقتى به خانه رسيدند برخلاف انتظارشان خانه تميز و مرتب بود. اگر ترانه مطمئن نبود كه مادرش مرده است، فكر مى كرد كه مادر به خانه برگشته و مثل آن روزها خانه را تميز و مرتب كرده است.
چند لحظه بيشتر طول نكشيد تا ترانه جواب سؤالش را پيدا كند. او ناگهان سايه زنى جوان را در ميان آشپزخانه ديد. او با لبخند به موسى سلام كرد.
- اين ترانه دختر بزرگم است و آن هم پروانه دختر كوچكم. خودت خوب مى دانى كه آنها به محبت تو نياز دارند.
پدر رو به بچه ها كرده و گفته بود:
- اين هم مامان جديدتان است. اسمش سهيلا است. هر طور كه خواستيد مى توانيد صدايش كنيد.
زن و مرد هر دو خنديده بودند و كنار آنها نشسته بودند. زن بعد از دقايقى به آنها هديه داده بود. با محبت آنها را حمام برده و تميزشان كرده بود. لباسهاى جديدى تن شان كرده بود. غذا درست كرده و...
زن هر روز اين كارها را تكرار مى كرد. ولى با وجود تمام اين كارها دو دختر به او توجهى نشان نمى دادند. هر چه او جلوتر مى رفت، بچه ها بيشتر عقب مى رفتند. انگار ياد مادر از ذهن آنها پاك نمى شد. ترانه خوب مى دانست اين زن كه در خانه آنها راه مى رود جاى مادرش آمده است. او فكر مى كرد اين زن با محبت مصنوعى مى خواهد جاى مادرش را بگيرد.
چند ماه گذشت. دو بچه روز به روز بيشتر از زن فاصله مى گرفتند. سهيلا تمام تلاشش را مى كرد. او با وجود رفتارى كه از ترانه و پروانه مى ديد باز هم به آنها محبت مى كرد. بالاخره همين رفتار باعث شد تا بچه ها كم كم به او نزديك شوند. انگار ديگر رنج بى مادرى در چهره شان نبود. مرد خوشحال بود. از اينكه همسرش توانسته بود در دل بچه هايش راه پيدا كند سر از پا نمى شناخت. بچه ها به پدر زياد كارى نداشتند. تمام كارهايشان را با زن در ميان مى گذاشتند. زن آنقدر سرگرم محبت به بچه ها بود كه از خودش غافل شده بود. بالاخره هم مريض شده بود. حالا بچه ها در كنارش هر كارى مى كردند او زودتر خوب شود.
دو سال گذشته بود. زندگى روال عادى اش را باز يافته بود. تا اينكه يك روز وقتى ترانه از مدرسه به خانه برگشته بود. صداى جروبحث پدرش را با سهيلا شنيده بود.
- چرا متوجه نمى شوى؟ هر كارى در اين مدت كرده ام. خوب من چه گناهى كرده ام كه باردار نمى شوى.
زن با دلخورى گفته بود:
- من گناهكارم؟ چون بچه دار نمى شوم!
پدر صدايش را پايين آورده بود.
- نه من كه اين حرف را نزدم ولى با سرنوشت كه نمى شود جنگيد.
زن با گريه گفته بود:
- تو هم از خدا مى خواهى كه كلفت بچه هايت باشم.
- اين چه حرفيه كه مى زنى. تو خودت قبول كردى كه در كنار آنها زندگى كنى.
- بله! ولى فكر نمى كردم از اينكه روزى من صاحب بچه نشوم خوشحال شوى و درصدد همين كار هم باشى.
حالا هم اگر مى خواهى در كنارت زندگى كنم بايد هر طور شده مرا پيش دكتر ببرى كه بچه دار شوم.
- خودت خوب مى دانى كه ممكن نيست حالا هم به جاى جدايى به زندگى فكر كن.
زن صدايش را بالاتر برده بود.
- بله تو به جدايى فكر نمى كنى. مى خواهى شبى من را هم مثل زنت بكشى...
پدر صدايش را بالا برده بود.
- اين چه حرفيه زن! او سرطان داشت و...
چراغ خطر
موتوسيكلت و گواهينامه رانندگى
عقل سليم حكم مى كند كه قبل از كسب مهارت و اخذ گواهينامه رانندگى هر نوع وسيله نقليه مبادرت به رانندگى با آن وسيله ننماييم و در قوانين موضوعه كشور نيز براى رانندگى بدون گواهينامه مجازات پيش بينى شده است. موتوسيكلت سواران نيز از اين قاعده مستثنى نيستند. بنابراين هموطنانى كه قصد دارند از اين وسيله نقليه موتورى براى عبور و مرور استفاده نمايند بايستى قبلاً با مراجعه به يكى از مراكز صدور گواهينامه موتوسيكلت، پروانه رانندگى مربوطه را اخذ و سپس مبادرت به رانندگى نمايند. ماده ۷۲۳ قانون مجازات اسلامى مى گويد: هر كس بدون داشتن گواهينامه اقدام به رانندگى نمايد براى بار اول به حبس تعزيرى تا دو ماه يا جزاى نقدى تا يك ميليون ريال و يا هر دو مجازات و در صورت ارتكاب مجدد به دو تا شش ماه حبس محكوم خواهد شد.
ضمناً در هنگام وقوع تصادف، فقدان گواهينامه از موارد تشديد مجازات بوده و راننده فاقد گواهينامه مقصر به بيش از دو سوم مجازات محكوم خواهد شد.
همچنين براى رانندگى با موتوسيكلت، اخذ گواهينامه مربوطه الزامى است و داشتن گواهينامه پايه دوم و يكم كافى و لازم نمى باشد.
آموزش دوران نوجوانى پسران بهترين فرصت
براى پذيرش تدريجى ارزش هاى برابرى جنسيتى
متأسفانه تلاشهاى توسعه معمولاً متمركز بر مردان يا زنان است، اما به ندرت به هر دو توجه مى كنند  . همكارى با مردان براى رسيدن به برابرى ضرورى است، هنجارها و الگوسازهاى محدودكننده جنسيتى باعث محدود شدن فرصت ها براى هر دو جنس مى شود، از اين رو برابرى جنسيتى پيشنهادى قابل قبول هم براى مردان و هم براى زنان است.
به گزارش ايسنا، بيمارى همه گير ايدز نقش حساس مردان را مورد تأكيد قرار مى دهد در نبود واكسن يا درمان براى ايدز تغيير رفتار مردان نقش اساسى در جلوگيرى از انتشار ويروس اچ.آى.وى ايفا مى كند. از آنجايى كه مردان قدرت برتر اجتماعى و اقتصادى هستند  ، اغلب درباره تنظيم خانواده، فعاليت اقتصادى زنان خود و استفاده از منابع خانواده از جمله هزينه هاى دكتر و تحصيل تصميم گيرى مى كنند.
مراقبت و حمايت يك شوهر فهميده مى تواند به بهبود نتايج باردارى و زايمان منجر شود و در موارد پيچيدگى و در هنگام نياز زن به مراقبت هاى پزشكى فورى فرق بين مرگ و زندگى باشد.
همان هنجارهاى جنسيتى كه به زنان ستم و آزار مى رساند مانع از رسيدن بسيارى از مردان به تمامى ظرفيت خود براى مراقبت، نگهدارى و مسؤوليت در قبال خانواده و جامعه نيز مى شود. هنجارهاى اجتماعى كه مردانگى «مطلوب» را اشاعه مى دهد، مى توانند باعث تشويق مردان و پسران به رفتارهاى پر خطر شوند كه هم به خود و هم به ديگران آسيب مى رساند.
علاوه بر اين نيازهاى بهداشت جنسى و بارورى مردان بسيار بى توجهى شده است، در سطح جهان شمارى از اقدامات ابتكارى با هدف پيشگيرى از اچ.آى.وى، بهداشت بارورى و خشونت جنسيتى توانسته اند تعداد زيادى از مردان را در محيط كار و از جمله مؤسساتى مانند ارتش و پليس تحت پوشش قرار دهند.
با اين وجود در مقايسه با چالشى كه براى تغيير رفتار جنسيتى در پيش روست اين برنامه ها كوچك به نظر مى رسد، كار با پسران نوجوان در دورانى از زندگى شان كه هم سازنده و هم بالقوه خطرناك است بهترين فرصت را براى وارد كردن تدريجى ارزشهاى برابرى جنسيتى و تشويق نسل آينده مردان بزرگسال فراهم مى كند تا هنجارهايى كه باعث محروميت خواهران، مادران، زنان و دختران آنها از حقوق انسانى شان شده است را مورد پرسش قرار دهند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |