|
يادگارارجمند موج سوم روانشناسى
شناخت هستى و تجارب اوج
(بخش دوم)
|
|
|
مسعود فريامنش مقاله حاضر كه پاره نخست آن روز پيش، از نظر گذشت در پى آن است تا يكى از كانونى ترين وبديع ترين مفاهيم مكتب روانشناسى انسانگرا را توضيح دهد. مؤلف در بخش نخست به تشريح هرم نيازهاى انسانى از ديدگاه ابراهام مزلو پرداخت و ويژگى هاى انسان هاى خود شكوفا را برشمرد. در بخش حاضر، مؤلف به تبيين دقيق تر ماهيت «تجارب اوج» مى پردازد. گروه انديشه
تجربه اوج غرق شدن آزمودنى در خويشتن يا به عبارت ديگر ، يكى شدن فاعل شناسا(subject) و متعلق شناسا(object) است ، كه در آن هيچ گونه كاستى در ذهن پديد نمى آيد، بلكه آنچه مشاهده مى شود ، گستردگى بى نهايت تجربه در پهنه تجربه است. در تجربه اوج، فرد از انزوا درمى آيد. تجربه اى از اين دست، زمينه اى عينى و مستند به تعالى مى بخشد. مزلو ، تكرار تجربه اوج را براى خواستاران تحقق خود ، سند و گواهى به حساب آورد كه مى تواند زندگى بهنجار روان شناختى يا درونى افرادى باشد كه انسان كامل اند. (۶) به اعتقاد او ، بيشتر آدميان از تجربه اوج برخوردارند، اما برخى از ايشان وجود اين تجارب را در درون خود انكار يا سركوب مى كنند. او براين باور است هر شخصى كه ساختار شخصيت اش او را وا مى دارد كه شديداً يا كاملاً عقلگرا يا ماده گرا باشد، تجارب اوج را در درون خود نخواهد يافت. چنين فردى، تجارب اوجش را به عنوان نوعى ديوانگى، عدم كنترل كامل و حسى از مستغرق گشتن در احساساتى غيرعقلانى به حساب مى آورد. شخصى كه از ديوانه شدن مى هراسد و از اين رو، نااميدانه به ثبات، كنترل و واقعيت مى آويزد، ظاهراً از تجارب اوج ترس دارد و آنها را سركوب مى كند. براى شخص وسواسى نيز كه زندگى خود را بر انكار و كنترل احساسات بنا نهاده است ، ترس از غرقه شدن در احساسى كه به از بين رفتن كنترل تفسير مى شود،كافى است تا همه گونه سركوب و فعاليت دفع كننده را در برابر تجارب اوج برانگيزد. (۷) اديان نهادينه و تجارب اوج اى.اف.ويليامز (Williams E.F. ) ، در مقدمه اى كه بر كتاب اديان ، ارزشها و تجارب اوج نگاشته ، معتقد است كه مزلو در بحث تجارب اوج از كتاب اصناف احوال دينى (The varieties of Religious Experience) اثر ويليامز جيمز (William James) و كتاب يك مذهب مشاع ( ACommon Faith) اثر جان ديويى (Jhon Dewey) تأثير فراوان گرفته است.به گفته همو، مزلو با كسانى كه داعيه دريافت الهام مستقيم از خداوند را دارند و نيز با دانشمندان قرن نوزدهمى كه نه فقط وحى ، بلكه خود خدا را انكار مى كنند ، از در مخالفت در مى آيد. مزلو براين باور است كه اين الهامات تجارب اوج هستند كه نه فقط ويژگى مقدر شده فرستادگان خدا، بلكه به طوركلى ،ويژگى نوع بشر است. او اين الهامات را وقايع معتبر روانشناختى اى تلقى مى كند كه بيشتر در خور مطالعه علمى اند تا مابعدالطبيعى . به ديگر سخن ، اين وقايع ،كليدهايى هستند براى فهم بهتر جنبه خاص وجود انسان (۸) . از نقطه نظر تجارب اوج، هركسى ، دين شخصى و انكشاف شخصى خود را به صورتى كه به او نمودار گشته ، توسعه مى دهد؛ سمبل ها و اسطوره هاى شخصى و آيين هاى دينى خودش را دارد و ممكن است اينها عميق ترين معنا را براى او داشته باشد و براى كس ديگرى فاقد معنا باشند. به بيان ساده تر، هر صاحب تجربه اى، معنويت شخصى خود را كشف مى كند و توسعه مى دهد. اين تجربه ممكن است در چارچوب خداباورى ماوراءالطبيعه يا غيرخداباورى رخ دهد. در واقع، سازمان يافتن دين نهادينه، تلاشى است براى انتقال تجربه هاى اوج به كسانى كه بى بهره از اين تجاربند. بيشتر مواقع، اين تجارب در اختيار كسانى قرار مى گيرد كه فاقد تجربه هاى اوج هستند و همين مسأله باعث بروز مشكلات عديده اى مى گردد. با نگاهى به تاريخ اديان ، مى بينيم كه هردينى خيلى زود به دو شاخه چپ و راست تقسيم مى شود. در يك سو اوجمندان (peakers) يا استعلاييان (Transcenders) ، عرفا و خواص دينداران هستند و در سوى ديگر، كسانى هستند كه به سمبل هاى دينى و استعاره ها عينيت مى بخشند، كسانى كه قطعه هاى كوچك چوب را به جاى آن چيزى كه اشيا، نشانه و نماد آن هستند مى پرستند ياكسانى كه رعايت قواعد لفظى ادبى متن مقدس را مورد عنايت و توجه قرار مى دهند و در عوض، معناى حقيقى متن را فراموش مى كنند. و از همه مهمتر كسانى كه كليسا را بر پيامبر و انكشاف اصلى اش مقدم مى دارند. (۹) در بعضى كليساها ، اين اتفاق رخ داده كه پدران كليسا تجارب عارفانه را از زمره ارتداد به شمار آورده و عرفا را مورد آزار و اذيت قرار داده اند. اكنون براى آگاهى از اينكه مزلو چه ربط و نسبتى ميان دين و تجارب اوج برقرار مى كند ترجمه مقاله «جنبه هاى دينى تجارب اوج» ارائه مى شود. جنبه هاى دينى تجارب اوج هرچيزى را كه در تجارب اوج (Peak- experiences) رخ مى دهد، عملاً مى توان ذيل عنوان رويدادهاى دينى ، يا درواقع ، ذيل عنوان آنچه كه در گذشته فقط تجارب دينى (religious experiences) ناميده مى شد، فهرست كرد. جنبه هاى دينى تجارب اوج عبارتند از: ۱- خصيصه عام تجارب اوج اين است كه تمام هستى به مثابه يك كل واحد و يكپارچه به تجربه درمى آيد. داشتن دركى واضح و روشن (در عوض نوعى پذيرش لفظى فلسفى و مطلقاً انتزاعى ) از اين نكته كه جهان يكپارچه است و آدمى جايگاه خود را در آن دارد - آدمى بخشى از جهان است و بدان تعلق دارد - مى تواند چنان تجربه عميق و تكان دهنده اى باشد كه منش و خصلت شخص و جهان بينى او را براى هميشه تغيير دهد. من خود به طور تجربى دو مورد آزمايش داشتم كه به دليل تجربه اى از اين دست [ يعنى ادراك تمام هستى به مثابه يك كل يكپارچه ] به طور كامل ، بى درنگ و براى هميشه از بيمارى روان نژندى ناشى از اضطراب مزمن (مورد آزمايش اول ) و از تفكرات وسواس گونه خودكشى (مورد آزمايش دوم) خلاصى يافتند. البته ، اين معناى اصلى ايمان دينى براى بسيارى از انسان هاست. انسان هايى كه ممكن است به صورتى ديگر ايمانشان را ازدست بدهند، به سختى به آن مى آويزند. زيرا ايمان به هستى معنا و وحدت مى بخشد. بسيارى از دينداران سنتى با دست كشيدن از اين انديشه كه هستى داراى نظم، يكپارچگى و وحدت است و از اين رو داراى معنا است (معنايى كه آنها به هستى مى دهند باتوجه به اين امر است كه تمام هستى را خدا آفريده، يا بر آن فرمان مى راند و يا هستى خودش خدا است.) چنان به هراس مى افتند كه تنها شق ديگر براى آنها اين خواهدبود كه هستى را يك هاويه كاملاً آشفته درنظر آورند. ۲) در شناختى كه ازپى تجارب اوج حاصل مى شود، مشخصاً منحصراً و تماماً به ادراك توجه مى شود. بدين معنى كه، نوعى تمركز فوق العاده دركار است كه در حالت عادى روى نمى دهد. [به ديگر سخن] واقعى ترين و كامل ترين نوع دريافت ديدارى، شنيدارى و بساوايى دركار است. بخشى از آنچه كه اين دريافت متضمن آن است، تغييرى غيرعادى است كه بهترين توصيف آن عبارت است از نوعى شناخت غيرقابل ارزيابى، غيرقابل قياس يا غيرقابل داورى.به عبارت ديگر، تصوير و زمينه با وضوح كمترى از هم بازشناخته مى شوند، همچنين امر مهم و غيرمهم نيز با وضوح كمترى ازهم بازشناخته مى شوند. يعنى، تمايلى هست به اينكه امور به طور مساوى با اهميت تلقى شوند. نه اينكه در طبقه اى از بسيار مهم تا نسبتاً مهم منظم شوند.بنابراين، در شناخت حاصل ازتجارب اوج اين امر رخ مى دهد كه شخص به تنهايى، فى نفسه، بى همتا و بطور فردى، در ذهن آورده شود. البته، اين نه تنها جنبه بسيارعام تجربه دينى است، بلكه جنبه بسيارعام اكثر نظام هاى الهياتى نيز هست. به عبارت ديگر، شخص يگانه و فريد است، مقدس است و به اندازه هر شخص ديگرى ارزش دارد و همه فرزندان خدا هستند. ۳) شناخت هستى (B-Cognition) كه درتجارب اوج دست مى دهد، متوجه تلقى امور بيرونى، يعنى جهان و يكايك آدميان است، فارغ از علايق و دلمشغولى هاى انسان. ما درحالت عادى هر امرى را به عنوان چيزى مربوط به علايق انسان و خاصه علايق خودبينانه شخصى خودمان، تلقى مى كنيم. [اما] درتجارب اوج تاحد زيادى فارغ دل و بى طرف مى شويم و مى توانيم جهان را چنان ادراك كنيم كه گويى هم از مُدرك مستقل است و هم به طوركلى ازانسان ها، شخص مدرك مى تواند با اشتياق افزونترى طبيعت را فى نفسه (in itself) و لنفسه (for itself) در نظر آورد نه اينكه آن را صرفاً مجالى بداند براى جولان اهداف و مقاصد انسان. او مى تواند به آسانى از فرافكنى اهداف و مقاصد انسانى بر طبيعت بپرهيزد. در يك كلام، او مى تواند طبيعت را در «بودخويش» (يعنى به مثابه يك غايت فى نفسه) بنگرد تا اينكه آن را همچون چيزى محسوب بدارد براى استفاده، يا چيزى هراسناك يا دلخواه يا چيزى كه مى توان از برخى طرق خودمدارانه، انسانى و شخصى به دستش آورد. به ديگر سخن، شناخت هستى ما را قادر مى سازد كه به طور واقعى ترى سرشت موضوع فى نفسه را ببينيم. اين امر كمى شبيه صحبت كردن درباره ادراك خداگونه يا فوق بشرى است. ظاهراً تجارب اوج ما را به اوج بلندى مى رساند، درعوض ارتقا به بلندايى ميانه، كه ازآنجا مى توانيم راه بهتر را در عوض راهى معمولى، ببينيم و تشخيص دهيم. ۴) اين مطلب را مى توان به طريقى ديگر نيز گفت كه درتجارب اوج، ادراك ممكن است تا حدودى فرارفتن از من، فراموشى خود، نفى انانيت و ترك خودپرستى باشد. ادراك ممكن است ناانگيخته تر، غيرمشخص تر، فارغ دلانه تر شود. مى توان گفت كه ادراك، بيشتر «موضوع محور» مى شود تا «من محور». تجربه ادراكى، ممكن است بيشتر حول خود موضوع، به مثابه نقطه مركزى، پديدآيد تا اينكه مبتنى بر «من خودپرست» باشد. ادامه دارد
پى نوشت ها: ۶ . مزلو، آبراهام، زيستن در اينجا و اكنون، ترجمه مهين ميلانى، ص۱۴ و ۱۵ . Maslow.Religions...p22.۷ Ibid.p.VI ۸/ ۲۴-۲۳ Maslow, Religions..., p.۹
|