چهارشنبه ۱۴ دى ۱۳۸۴ -
Wed, Jan 4, 2006
جوان
۳۳۵۹
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
گزارشى از نمايشگاه گروهى
دانشجويان دانشگاه الزهرا
داستان تو
چيزى براى امروز
ديه گو مارادونا، قهرمان فوتبال آرژانتين تا سال ها محبوب ترين چهره كشورهاى آمريكاى لاتين بود. بسيارى مارادونا را جانشين پله مى دانستند و طرفداران او در هر كشورى، عكس او را به ديوارها چسبانده بودند. مارادونا كم كم به اندازه يك ستاره سينما مشهور شد و زندگى خصوصى اش هم براى مردم به نمايش درآمد. او بدجنسى هايى هم داشت. مثلاً در سال ۱۹۸۶ گلى كه با دست به انگليس زد، بسيارى را متعجب كرد، اما حتى اين ناجوانمردى هم از محبوبيت او نكاست. (مارادونا اين گل را به نيروهاى الهى نسبت داد و گفت دست خداوند به او كمك كرده است) اما مارادونا خيلى زود از خاطره ها پاك شد. استفاده از مواد مخدر و اعتياد شديد به كوكايين او را ظرف چند سال از قالب يك اسطوره و قهرمان پايين آورد و به آدمى معمولى بدل كرد. مارادونا در سال ۱۹۹۱ به اتهام استفاده از مواد مخدر مدتى از فوتبال كناره گرفت.در مسابقات ۱۹۹۴ هم وقتى معلوم شد از مواد مخدر استفاده كرده است، اجازه بازى كردن در ميدان از او سلب شد. او مدتى مربى تيم آرژانتين شد، اما آنجا هم نتوانست دوام بياورد و خيلى زود استعفا داد. اين عكس را دو هفته پيش عكاس رويترز از مارادونا گرفته است. او خالكوبى چه گوارا را بر بازوى خود اين سو و آن سو مى برد، اما خودش ديگر قهرمان هيچ كس و هيچ جا نيست. بارها گفته مى خواهد كوكايين را كنار بگذارد، اما ديگر كسى اين دروغ تكرارى را باور نمى كند. لعنتى استعداد عجيبى داشت، حيف...!
گزارشى از نمايشگاه گروهى
دانشجويان دانشگاه الزهرا
ماتا مدرن شدن
242934.jpg
مجيد نادرى
فارغ از صداى اتوبوس ها،  موتورها و ماشين هايى كه به سرعت رد مى شوند و صدايشان مى ريزد اينطرف شيشه ها و حتى فارغ از صداى موسيقى كلاسيك يا سنتى كه پخش مى شود، نگاهت گم مى شود توى رنگ ها؛ آبى، زرد، سبز، ارغوانى و... اما خودت را پشت شاخه ها توى رودخانه ها،  پاى آن سرو، در قله كوهى بلند و يا در نگاه زن ويلون به دست پيدا مى كنى.
انگار كه از اين شهر شلوغ پر از دود، صدا، ترافيك، خستگى و... پرت شده باشى به يك دنياى ديگر. دنيايى كه به نظر آشناست. دنيايى كه فكر مى كنى شايد زمانى آنجا بوده اى و دوباره پيدايش كرده باشى. گرچه اين دنيا، دنياى خيال ۲۵ نقاش جوان است كه به نظر دنياى همه آنها از يك جنس هستند. از جنس زندگى، عشق و احساسات.
شايد هم از جنس نسيم، ترانه، حباب و يا از جنس اميد، آرزو، خستگى، آب و...
نمى دانم، فقط احساس مى كنم كه هرچه هست اينجايى نيست. به رغم غريب بودنشان انگار كه قرابتى عجيب با نگاه ها دارند كه اينطور چشم ها را متوقف مى كنند جلوى خودشان. انگار كه حرف مى زنند، انگار كه وقتى به آنها خيره مى شوى چشمك مى زنند و به آرامى تو را با خودشان مى برند به ناكجا آبادى كه پر از آبادى است، پر از رنگ،  پر از حيات، پر از شادى،  پر از پرواز و پر از...
اينجا نمايشگاه نقاشى گروهى دانشجويان فوق ليسانس دانشگاه الزهرا است. نمايشگاهى با حضور ۲۵ دانشجوى رشته نقاشى كه هركدام تعدادى از بهترين كارهايشان را در معرض ديد قرار داده اند.
البته پايه برگزارى اين نمايشگاه به چندين ماه پيش برمى گردد. وقتى كه اساتيد به بچه ها اعلام كردند كه قرار است يك نمايشگاه گروهى داشته باشند.
همه مشغول كار شدند. چند ماه فرصت داشتند تا كارهايشان را به نمايشگاه برسانند. استاد محمد معمارزاده و استاد مينو اسدى نيز با دانشجويان همراه شدند تا همه با شور و شوق بيشترى كارهايشان را به اين نمايشگاه دسته جمعى برسانند.
وقتى قرار است نمايشگاهى به صورت گروهى برگزار شود آن هم يك گروه ۲۵ نفرى بالطبع همه با هم در ارتباط خواهند بود و نمايشگاه بهانه اى مى شود تا بچه ها بيشتر همديگر را ببينند و در جريان كارها قرار بگيرند.
اين بار موضوع آزاد بود، البته به نوعى در ارتباط با انسان.
اساتيد قبل از آغاز به كار نمايشگاه بهترين كارها را از هر دانشجو گزينش كردند تا مجموعه اى موفق در كنار هم قرار گيرد.
تقريباً از هر كس دو تا سه اثر به نمايشگاه راه يافت تا به مدت ۵ روز در معرض ديد علاقه مندان قرار گيرد. شايد بتوان گفت اين نمايشگاه كه مراسم اختتاميه آن پنجشنبه گذشته بود با استقبال خوبى مواجه شد. مراسم افتتاحيه ساعت ۵ بعدازظهر برگزار شد، گرچه قبل از ساعت ۵ خيلى ها به گالرى بهزاد آمده بودند. دانشجويان تا آمدن ميهمانان فرصت داشتند تا از خودشان عكس يادگارى بگيرند. گاهى كنار تابلوهايشان مى ايستادند و گاهى همراه با اساتيد خودشان.
اغلب دانشجويانى كه در اين نمايشگاه گروهى كار داشتند سابق بر اين در نمايشگاه هاى انفرادى يا گروهى ديگرى نيز شركت كرده بودند. اما اين بار در نمايشگاهى شركت كرده اند كه ۲۵ نفر از هم دوره اى هايشان را مى بينند و اين فرصت را يافته اند تا كارهاى خودشان را با تعداد كارهاى زيادى مقايسه كنند.
شايد اين موضوع مهم ترين حسن يك نمايشگاه گروهى باشد. توجه به سبكى كه ديگران استفاده كرده اند مى تواند براى خلق آثار بعدى مؤثر باشد. البته در اين نمايشگاه اغلب كارها به صورت مدرن بود و بچه ها از فرصت آزاد بودن موضوع آنگونه كه دوست داشتند استفاده كرده اند. آنها بيشتر به سبك هاى مدرن گرايش داشتند.
هرچند كه آنها از اين امكان ايجاد شده بسيار خوشحال بودند اما از طرف ديگر اين دغدغه را داشتند كه ممكن است مخاطب شناخت زيادى از نقاشى مدرن نداشته باشد.
هرچند كه خودشان نيز در پاسخ به اين دغدغه مى گويند: بايد خودمان به اين نگاه برسيم و مخاطب را هم به آن برسانيم.
نتوانسته ايم مدرن شويم
سولماز كشاورزى يكى از دانشجويانى است كه در اين نمايشگاه شركت كرده و سه كار براى گالرى آورده است. كارهاى سولماز در آن نمايشگاه چون كارهاى قبلى اش موضوع زن را دنبال مى كرد. خودش تابلويى كه يك زن در حال نواختن ويلون است را بيشتر دوست دارد.
سولماز مى گويد: مسأله مهم زندگى من زن است و هميشه تلاش كرده ام در كارهايم اين موضوع را نشان دهم.
اين نقاش جوان كه تاكنون در ۴ نمايشگاه گروهى شركت داشته و يكبار هم نمايشگاه انفرادى برگزار كرده است در مورد آثارش و اين نمايشگاه گروهى مى گويد: در جامعه امروز ايران مى بينيم زندگى ها شكل مدرن به خود گرفته اند، لوازم و تجهيزاتى كه استفاده مى كنيم هم مدرن هستند اما خودمان نتوانسته ايم مدرن شويم و چنين نگاهى به زندگى نداريم. او معتقد است هنرمندان نقش بسيار مهمى در ايجاد درك و شناخت مردم از دنياى مدرن دارند هرچند كه فرصت كمى به آنها داده مى شود.
سولماز مى گويد: نمايشگاه هاى گروهى خواه ناخواه اين فرصت را دارند تا مخاطب بيشترى نسبت به نمايشگاه هاى انفرادى داشته باشند. گرچه تعداد كارهاى محدودى از هر دانشجو ارائه شده اما اين فرصت به واسطه گروهى بودن نمايشگاه ايجاد مى شود كه با مخاطبان بيشترى ارتباط بگيرد.
اين نقاش جوان تلاش نموده تا در آثارش از جايگاه واقعى زن بگويد و سعى مى كند با شركت در نمايشگاه هاى مختلف و با تغيير دادن مسير كارهايش موفق تر باشد.
آشنا كردن نگاه با هنر
اغلب گالرى هاى نقاشى و حتى خيلى از نمايشگاه هاى هنرى ديگر در سكوت برگزار مى شوند و معمولاً مخاطب گالرى ها و نمايشگاه ها كسانى هستند كه به نوعى در ارتباط با آن هنر هستند.
افتتاحيه نمايشگاه نقاشى هاى دانشجويان دانشگاه الزهرا با استقبال نسبتاً خوبى مواجه مى شود. گرچه اغلب كسانى كه وارد گالرى مى شوند از دوستان و آشنايان دانشجويان هستند اما همين آمدن و رفتن ها نتايج خوبى مى تواند داشته باشد كه مهم ترين آنها آشنا كردن نگاه ها با هنر است.
آنى آرزومان يكى ديگر از دانشجويان دانشگاه الزهرا است كه كارهاى او نيز در گالرى بهزاد روى ديوار آويزان هستند.
آنى هم معتقد است مردم هنر مدرن را نمى فهمند و بايد آنها را به اين نگاه نزديك كنيم.
او معتقد است بايد بهانه هاى ارتباط بصرى مردم با هنر مدرن را برقرار كنيم. مثلاً نقاشى هاى ديوارى شهرها مى توانند رنگ و بوى ديگرى به خود بگيرند و يا اينكه تبليغات بيشترى در خصوص گالرى ها صورت گيرد. آنى از نمايشگاه هنرهاى مدرن ياد مى كند كه مورد استقبال مردم واقع شد و خيلى ها هم توانستند با آن ارتباط بگيرند. اين نقاش جوان كه تاكنون در ۳ نمايشگاه شركت كرده،  اين بار براى خلق آثارش از نقاشى هاى انجيل مقدس الهام گرفته است.
همه اتفاق ها روى بوم
نيكو طهماسبى ديگر نقاش جوانى است كه دوتا از كارهايش را به گالرى آورده.
نيكو معتقد است نگاه بچه ها و آثارشان در كنار هم مجموعه خوبى را تشكيل داده است و كارهاى جمعى زمينه تكامل هنر بچه ها و سير صعودى ايجاد مى كند. او مى گويد: انجام كار گروهى مشكلات خاص خودش را دارد. اين كه بچه ها بايد با هم در ارتباط باشند، همه به موقع كارها را برسانند و البته محاسن زيادى هم دارد. شايد مهم ترين آنها اين باشد كه نتيجه كار به نام يك مجموعه تمام مى شود.
نيكو در كارهايش به صعود و نزول انسان در مسير زندگى توجه دارد. استفاده از رنگ هاى گرم و تكنيك خاص خود او و همچنين بهره گيرى از بافت برجسته در كارها باعث شده تا كارهاى نيكو متفاوت با ديگر كارها باشد.
نيكو اعتقاد دارد زندگى گنگ است و فهم آن كار سختى به نظر مى رسد. شايد به همين دليل است كه به راحتى نمى توان با آثار او ارتباط گرفت.
او مى گويد: همانطور كه خيلى از ما نمى دانيم در زندگى به كجا خواهيم رسيد من هم در  آثارم معمولاً اتود نمى زنم و معمولاً شروع به كار مى كنم تا ببينم به كجا مى رسم. شايد از يك دايره شروع كنم و به يك مربع برسم.
مى گويد: بوم براى من مثل زندگى است و سعى مى كنم اتفاق هايم را روى بوم شكل دهم و قبل از آن خيلى فكر نمى كنم. اين هنرمند جوان در انتها مى گويد: متأسفانه اين روزها امضاى پاى كار مهم شده است و اين اتفاق امكان مطرح شدن خيلى ها را نمى دهد، هر چقدر هم كه كارشان خوب باشد.
خيلى سخت است
مرضيه طهمورثى در دبيرستان رشته رياضى فيزيك خوانده تا خودش را به علاقه خانواده اش نزديك كند و مهندس شود اما از آنجايى كه هميشه علاقه مند نقاشى بوده است سر از دانشگاه هنر و رشته نقاشى درمى آورد.
او مى گويد: خيلى از رشته ها را تجربه كردم، تئاتر، آب رنگ و... اما نقاشى تا حدودى توانست جواب بدهد هر چند كه هنوز هم فكر مى كنم نتوانسته ام خيلى پاسخگوى نيازم باشم. مرضيه مى گويد: با نقاشى سعى مى كنم حرف هايم را بزنم گرچه ارتباط گرفتن با مخاطب كار سختى است.
او تصور مى كند يك هنرمند بايد كارش را درست انجام بدهد و حرف خود را بزند و بخش ديگر نيز مربوط به مخاطب است تا حرف هنرمند را و اثر او را درك كند و متوجه مقصود او شود.
در كارهاى مرضيه نيز انسان حضور دارد و او با استفاده از فيگورها سعى كرده آثارش را متفاوت كند.
او هم از وضعيت موجود در خصوص دانشجويان رشته هنر گله مند است و مى گويد: شايد مطرح كردن اين وضعيت خيلى جالب توجه نباشد اما جاى تأسف است كه براى پيشرفت و مطرح شدن بايد عضو گروه يا دسته اى بود و خيلى وقت ها بايد چشم ها را بست.
مرضيه مى گويد: شايد ارائه كارهاى گروهى بتواند بسيار تأثيرگذار باشد تا آنجا كه خيلى از تعصب ها و باندبازى ها از بين برود.
داستان تو
نيمكت هاى
شكسته
ستون «داستان تو» متعلق به قصه هاى شماست. مى توانيد داستانهايتان را به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) بفرستيد. قصه هايتان را روى يك طرف كاغذ وخوانا بنويسيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستان كنيد. اين هفته داستانى از زهره ساده برايتان انتخاب كرده ايم. ساده، فارغ التحصيل رشته زبان و ادبيات فارسى است و به داستان نويسى علاقه دارد. ظاهراً رمانى نيز آماده چاپ دارد و طرح اوليه رمان بعدى اش را هم آماده كرده است.
داستان او را با هم مى خوانيم:
***
وقتى معلم با عصبانيت، از كلاس خارج شد و كليد را توى در چرخاند، كلاس، ديگر برايم كلاس نبود. يك زندان شده بود. هفت، هشت، بچه اى كه با هم بوديم، همه شروع به التماس و گريه كرديم. مثل اينكه از در كلاس حاجت مى خواستيم. نمى دانم، شايد معلم هنوز پشت در گوش ايستاده بود. اما من در عالم كودكى، ساكت و مبهوت، مانده بودم. نه حرف مى زدم و نه گريه مى كردم. فقط چشمم به در زندان - كه نه - كلاس خشك شده بود. انگار، هنوز نتوانسته بودم اين جريان را هضم كنم. ولى، چند دقيقه اى كه گذشت، نه از معلم خبرى شد ونه از ديگرى، تا به فريادمان برسند. آن وقت بود كه ديگر، بچه ها هم از التماس افتاده بودند و فقط روى نيمكتهايشان نشسته بودند وگريه مى كردند. حالا ديگر، توانسته بودم قضيه را هضم كنم. تهديد معلم، جدى بود و اين بار عملى شده بود. ما را زندانى كرده بود. اما جرم مان چه بود؟ يادم نيست. شايد درسمان را خوب حاضر نكرده بوديم؛ و يا سر كلاس شلوغ كرده بوديم؟! به هر حال ما، توى كلاس دوم (ب)، زندانى شده بوديم و اين حبس تا كى ادامه مى يافت؟...
چند دقيقه اى كه گذشت، شايد ده دقيقه بيشتر نشده بود، مثل جرقه از جا پريدم و بالاى پنجره ايستادم. پنجره را باز كردم، كمى اينطرف و آنطرف حياط را نگاه كردم. خبرى از كسى نبود. زمان، نزديك غروب آفتاب بود و حياط مدرسه، ساكت ساكت. يكى از بچه ها گفت: «چه كار مى خواى كنى؟ مگه خانوم نگفت از جاتون تكان نخوريد؟! »نگاه بى تفاوتى به همكلاسيم كردم و دوباره، به حياط خيره ماندم.»
اين بار، گويى مى خواستم ارتفاع پنجره تا زمين را تخمين بزنم. جست و خيزم خوب بود؛ و احتمالاً اين فاصله حدود يك متر و نيم را به راحتى مى توانستم بپرم پايين. يكى از بچه ها دهان باز كرد تا سخنى بگويد، ديگر نشنيدم چه گفت. پريدم پايين و...
فقط وقتى به در مدرسه رسيدم، نگاهى به عقب كردم، ديدم بچه ها همه پشت پنجره جمع شده اند و در حال جيغ و فرياد هستند. نايستادم تا بدانم چه مى گويند. مسير يك ربعى مدرسه تا خانه را، آنچنان سريع دويدم كه حتى پنج دقيقه هم نشد. به خانه كه رسيدم، يادم افتاد دفتر وكتابم را در مدرسه جا گذاشته ام و فقط كيفم را آورده ام.
آن شب، به هيچ يك از اعضاى خانواده چيزى نگفتم. فقط دلم مثل سير و سركه مى جوشيد. همه اش در فكر فردا و عاقبت كارم بودم فردا ظهر، مادر هر چه اصرار كرد گفتم كه حالم خوب نيست و به مدرسه نمى  روم. مادر، كه از ديشب ديده بود بزغاله اش سر دماغ نيست، احتمالاً بو برده بود خبرى شده، ولى به رويم نياورد. تمام روز در اين فكر بودم كه آخر چه مى شود و چطور بايد با معلم روبرو مى شدم. عصر آن روز، دختر دايى ام كه با هم، هم مدرسه اى بوديم، براى مادرم پيغام آورد كه، معلم شما را خواسته است. روز سوم به همراه مادرم به مدرسه رفتيم. بالاخره مجبور شده بودم ماجرا را تعريف كنم. من پشت در دفتر ايستادم و مادر داخل رفت. دستان كوچكم سرد سرد بود و قلب كوچكم، داغ داغ. طورى در سينه ام مى تپيد كه گويى مى خواهد از دهانم بيرون بيفتد. چند دقيقه اى در خوف و رجا - از وجود مادر - سپرى كردم تا بالاخره در دفتر باز شد و معلم، در حالى كه دفتر مشقم دستش بود، همراه مادر بيرون آمد. سريع چادر مادرم را گرفتم و خود را به او چسباندم. معلم كه ترس فوق العاده مرا ديده بود دستم را گرفت، كمى به سمت خودش كشيد و سپس روى زانوهايش پايين آمد. صورتش طورى به صورتم نزديك بود كه نفسش به صورتم مى خورد. ترسم بيشتر شد. كمى خودم را عقب كشيدم. معلم گفت: نترس عزيزم! نگاهى به مادر كرد و رو به من گفت: «چرا اين كار رو كردى؟» بغض سه روزه ام تركيد و هاى هاى گريه كردم. معلم، دستى به سرم كشيد وگفت: «فكر كردى شب توى كلاس نگهتون مى داشتم؟ نه عزيزم، من مى خواستم بچه ها، كمى تنبيه بشن. تو كه دختر خوبى هستى. من، اول از همه تو را بيرون مى آوردم.» خلاصه، قضيه با چرب زبانى معلم، و معذرت خواهى مادر تمام شد و ختم به خير شد! حالا بعد از بيست و چندسال از آن ماجرا كه مى گذرد، وقتى چهره معلم را به خاطر مى آورم، نگران مى شوم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |