جمعه ۱۶ دى ۱۳۸۴ -
Fri, Jan 6, 2006
كودك و نوجوان (۱)
۳۳۶۱
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
RSS
مصاحبه با آلفرد هيچكاك
من روح
آلفرد هيچكاكم!
243327.jpg
فكر كنم قبلاً يه بار گفته بودم كه خسرو يه دوستى داره به اسم امير قادرى كه بچه ها «امير كوچول» صداش مى كنن. اين امير كوچول خيلى موجود گمراهيه. اصلاً همش مى خواد خسرو رو از «چ.س.م.خ.» جدا كنه و بين مون تفرقه بندازه. مثلا همين چند ماه پيش خسرو رو برداشت برد كلاس هاى دفاع شخصى. ما هم هرچى بهش گفتيم تو خودت «دفاع شخصى سرِ خود»ى گوش نكرد، بعد دو جلسه اومد گفت همه تو كلاس مسخرش مى كنن و صداش مى كنن «كيسه بوكس». تازگى ها هم اين امير كوچول دست تپل خان رو گرفته مى بره كلاس احضار روح، اونم خسرويى كه تحمل ديدن بريدن كله يه نفر با اره برقى رو تو اين فيلم ترسناك ها نداره. به همين خاطر با بقيه اعضاى «چ.س.م.خ.» تصميم گرفتيم يه بار اين امير كوچول رو دعوت كنيم و جلوى خسرو ضايع اش كنيم، تا بفهمه وقتى چنگيز خان صلاحيت يه نفرو تأييد نمى كنه، يعنى يه كاسه اى زير نيم كاسشه!
چنگيز: به به، جناب كوچول خان! از اين ورا؟ تحويل گرفتى استاد.
امير كوچول: مخلصيم چنگيز جون. مى دونى كه اين روزا گرفتارم. همش درس و كلاس و كتاب و اين جور چيزا. جان تو اصلاً وقتى براى رفاقت نمونده، مگه نه خسرو؟
خسرو تپل: مممم... (خسرو دهن ش پر بود و مؤدبانه ترين صدايى كه مى تونست از خودش دربياره همين بود، اما به جاش بيست بار كله شو تكون داد.)
چنگيز: شنيدم زدين تو كار احضار روح. جون من يه روح احضار كنين با بچه ها بخنديم، حال كنيم.
امير كوچول: ببين چنگيز جان، رفيق خسرويى احترامت واجب، اما به جان همين تپل اگه بخواى بزنى تو كار لودگى و دلقك بازى همچين مى زنمت... (اين امير كوچول كلاً ۹۲ سانتى متر قد داره. تا همين چند سال پيش هم بچه ها صداش مى كردن «جاسوئيچى».)
منصور: امير جون، چنگيز كه چيزى نگفت. فقط مى خواست يه چشمه از اون شيرين كارى هاتو اجرا كنى... ناقلا، شنيدم دو روز پيش سر كلاس روح ننه بزرگ آقاى رياضى رو احضار كردى؟
امير كوچول: حقيقتش قرار بود پاسكال رو احضار كنم بهم تقلب برسونه، اما اين ننه بزرگ آقاى رياضى دم در وايساده بود، زودتر اومد... اما كلاً بايد اعتقاد داشته باشى منصور. روح ها آدماى باهوشى ان. همين طورى احضار نمى شن كه...
خلاصه هرجورى بود كوچول خان رو راضى كرديم كه يه روح برامون احضار كنه.
< < <
- من روح آلفرد هيچكاكم! (اينو يه روحى گفت كه انگار تو اتاق بود. البته همين طورى هم كه نگفت... امير كوچول يه نعلبكى گذاشته بود رو يه مقوا كه روش حروف الفبا نوشته شده بود. بعد روح مرحوم هيچكاك وقتى مى خواست حرف بزنه، نعلبكى رو مى كشيد روى حروف و ما بعد از يه ربع مى فهميديم كه منظورش چى بوده. آخه ويرگول و فاصله نمى ذاشت بين كلمه هاش...)
- ... سال ۱۸۹۹ در انگليس به دنيا اومدم و سال ۱۹۸۰ هم در امريكا درگذشتم...
چنگيز: استاد! خودتونين؟ اينجا چى كار مى كنين؟ افتخار دادين...
هيچكاك: مخلصيم. راستش جشنواره فيلم فجر نزديكه، اومدم ببينم بچه ها مى تونن برام كارت مهمان گير بيارن يا نه! آخه انگار امسال فريدون سه تا فيلم داره.
منصور: استاد يعنى شما سينماى ايرانو دنبال مى كنين؟!
هيچكاك: من اصلاً به عشق فيلماى كيارستمى اومدم تو سينما. كجاى كارى بچه جان؟! من افتخارم اينه كه توى فيلم «خانه دوست كجاست؟» دستيار عباس بودم.
چنگيز: جدى مى گين استاد؟!
هيچكاك: من هنوز پنج دقيقه نشده اومدم اينجا، شوخيم كجا بود؟
چنگيز: جان من راست مى گى؟ اصلاً ببينم از كجا معلوم تو هيچكاك باشى... شايد خط رو خط شده باشه. (اينجا خسرو تپل يه چشم غره به من رفت كه يعنى كوچول خان امكان نداره روح اشتباهى احضار كنه.) حالا يه نشونه بده كه مطمئن شيم خودتى آلفرد...
هيچكاك: چه چايى نخورده فاميل مى شى! تو خونه هم منو «استاد» صدا مى كنن، اون وقت توى نيم وجبى به من مى گى آلفرد!؟ ... ببين! من هيچكاكم!... شترق!
چنگيز: بعله استاد! خودتونين... عجب دست سنگينى هم دارين...
منصور: استاد چه خبرا؟ پروژه جديد شروع نكردين؟
هيچكاك: راستش يه فيلمنامه معناگرا نوشتم دادم به تهيه كننده، رفته دنبال وام و اين صحبت ها. اگه بشه بعد از جشنواره كليد مى زنيم. سعى مى كنم براى جشنواره سال بعد حاضرش كنم. با امين حيايى هم صحبت كردم براى نقش اولش، اينگريد برگمن هم كه قرارداد سفيد امضا كرده. وقتى اكران بشه همه رو سوسك مى كنه.
چنگيز: تو همون مايه هاى فيلم ترسناك و اينا ديگه؟
هيچكاك: ترسناك كه نمى شه گفت. آخه از وقتى اين «خوابگاه دختران» اكران شد ما رومون نمى شه بگيم فيلم ترسناك مى سازيم. سينماى تعليق و دلهره بهتره... اما اين فيلم جديدم تو اين مايه ها نيس، يه آقايى كه مى خواد بميره، مى ره سرشو مى ذاره زمين و مى ميره. يه جور اداى دين به كيارستمى و بهمن قباديه.
خسرو: پس جشنواره ايه؟
هيچكاك: جشنواره اى هفت جد و آبادته!
منصور: خب استاد، براى اينكه دوباره مجبور نشين از دستاى سنگين تون استفاده كنين، يه مقدار از قديما بگين... از كى شروع به كار كردين؟ اصلاً چى شد زدين تو خط هنر و سينما و اين حرفا؟
هيچكاك: داستانش طولانيه. قضيه به سال ها پيش برمى گرده... راستش اون موقع ها من تو مدرسه مهندسى درس مى خوندم. آخه مادرم آرزو داشت درس بخونم و مهندس بشم و نرم سراغ دلارفروشى. اما يه دفعه عشق عكاسى زد به كله م و رفتم تو كار هنر و سينما. اولين فيلمم هم اوايل دهه ۱۹۲۰ ساختم. عجب دورانى بود، سينماى صامت، سياه و سفيد... اى روزگار!
چنگيز: توى همون انگليس ساختين؟
هيچكاك: آره ديگه... البته تا سال ۱۹۴۰ من انگليس بودم و كار مى كردم. اوضاع بدك نبود، اما هى احساس مى كردم فيلم هام اونجورى كه بايد باشه نيس، تهيه كننده ها هم كه گير مى دادن حتماً بايد از گلزار استفاده كنى تا بفروشه. اعصابم به هم ريخته بود، به خاطر همين ول كردم و رفتم امريكا. باز اونجا اوضاع بهتر بود، لااقل تهيه كننده هاش به جاى گلزار و مهناز افشار، آنجلينا جولى رو توصيه مى كردن... اولين فيلمى هم كه توى غربت ساختم «ربكا» بود كه همون سال اسكار بهترين فيلمو گرفت...
منصور: ولى من كه شنيده بودم تا حالا اسكار نگرفتين. مثل اسكورسيزى؟
هيچكاك: خب نگرفتم! اين آقايون هيأت داوران هيچ وقت نفهميدن كه من چه كارگردان بزرگى هستم... حالا من يه جمله درباره داورى گفتم فردا ما رو مى برن كميته انضباطى محروم مى كنن... من هيچ وقت اسكار كارگردانى رو نگرفتم. كلا فقط يه بار همين «ربكا» اسكار بهترين فيلمو گرفت كه اون هم به تهيه كننده رسيد. سه چهار بار ديگه هم نامزد شدم، اما هيچى به هيچى.
خسرو: عجب! (خسرو وقت كرد بين دو تا لقمه اى كه مى خورد فقط همين يه كلمه رو بگه.)
چنگيز: راستى گفتى آنجلينا جولى، شنيدم اين «آقا و خانم اسميت» هم شما ساختين استاد!
هيچكاك: آره، اما سال ۱۹۴۱! متأسفانه اون سال هنوز آنجلينا جولى به دنيا نيومده بود وگرنه حتماً ازش استفاده مى كردم. اين فيلمى هم كه چند ماه پيش اكران شد از شانس بدم يكى ديگه ساخت.
منصور: اين قضيه «مك گافين» كه مى گن شما وارد سينما كردين اش چيه ديگه؟ بازيگره؟
هيچكاك: راستش مك گافين يكى از بچه محل هام بود. بچه كه بوديم و توى كوچه گل كوچيك مى زديم، هر موقع توپ مى رفت زير ماشين يا مى افتاد توى جوب، مك گافين رو صدا مى كرديم بره بياره. بچه باعشقى بود. اما توى فيلم هام مك گافين به چيزى مى گم كه يه جورايى داستان درباره اونه. يعنى انگيزه شخصيت ها براى دنبال كردن داستان و رخ دادن اتفاق ها، به خاطر رسيدن به مك گافينه. مثلاً توى فيلماى جاسوسى مك گافين اسناد و مدارك محرمانه ست و توى فيلم هاى كلاهبردارى و دزدى، يه گردن بند الماسه. اصولا چيز ثابتى نيس و اون چيزيه كه آدم هاى داستان دنبالش ان. معمولاً هم توى فيلم نشونش نمى دم، يه جور سر كاريه ديگه!
منصور: خب، بعد از «ربكا»، ديگه چه فيلمايى ساختين؟
243216.jpg
هيچكاك: خيلى... ببين من توى ۶۰ سالى كه توى سينما بودم، بيشتر از ۵۰ تا فيلم ساختم. خيلى «كار درست» بودم. اگه نمى مُردم حتماً ركورد على دايى رو مى زدم. اما فيلمايى كه منتقدها باهاش حال كردن و هنوز هم ازشون تعريف مى كنن؛ «سرگيجه» بود، «شمال از شمال غربى» بود... «روانى» يا به قول شماها «روح» بود... «پرندگان» هم فيلم باحالى بود. كلى كلاغ تربيت شده رفتم از خيابون مولوى خريدم براى اين فيلم. اما فيلم محبوب خودم «سايه يك شك» بود كه سال ۱۹۴۳ ساختم. خيلى باهاش حال كردم.
چنگيز: توى فيلم هاتون همه ش يكى رو اشتباه مى گيرن و بعد الكى الكى كلى اتفاق عجيب و غريب براش مى افته. چرا اين قدر به اين موضوع علاقه دارين؟
هيچكاك: من از بچگى همه ش اين توهم رو داشتم كه با عباس كيارستمى جابه جا شدم. هميشه دوست داشتم جاى اون بودم. فيلمايى كه عباس مى سازه پره از شور و علاقه به زندگى... (اينجا روح مرحوم هيچكاك گريه كرد... يعنى كوچول خان گفت كه دستش خيس شده و اين يعنى اينكه روح داره گريه مى كنه) آره... خلاصه اينكه همه ش اين فكر باهام بود توى زندگى.
خسرو: عجب!
هيچكاك: اين «عجب» رو نگى، نمى گن لال از دنيا رفت!
خسرو: ...!
چنگيز: آخرين فيلم تونو كى ساختين؟
هيچكاك: آخرين فيلممو كه هنوز نساختم. گفتم كه اگه جور بشه تا يكى دو ماه ديگه مى سازم. اما تا قبل از اينكه بميرم... فكر كنم سال ۱۹۷۶ بود، «ارثيه خانوادگى» رو ساختم كه البته منتقدها خيلى تحويلش نگرفتن، اما توى اون سن و سال بيشتر از اين ازم برنمى اومد. راستش ديگه خسته شده بودم. به همين خاطر چهار سال بعدش سرمو گذاشتم زمينو مُردم. اما اصولا آدم باحالى بودم.
منصور: ولى مى گفتن خيلى با بازيگرها رابطه خوبى نداشتين؟
هيچكاك: خيلى ببخشين، اينا حرفاى يه عده س كه با من دشمن ان. ببخشين، ولى به قولى من هيچ وقت درباره بازيگرها بد حرف نمى زنم. مى خوان منو، ببخشين، به قولى ببرن تو حاشيه. فقط يه بار گفتم كه با بازيگر مثل يه گله گاو بايد رفتار كرد! خيلى ببخشين، به قولى كجا اين توهينه؟!
< < <
من الكى نمى گفتم كه اين امير كوچول يه كاسه اى زير نيم كاسه شه! دو ساعت ما رو سر كار گذاشته بود! پسره ۹۲ سانتى! همه اينا رو از خودش و يه روزنامه ورزشى درآورده بود. باز شانس آورديم كه منصور از زير ميز روزنامه رو ديد و دست امير كوچول رو رو كرد و الا ما مى خواستيم اين هفته اين مصاحبه رو به عنوان مصاحبه با آلفرد هيچكاك چاپ كنيم. كلى شانس اورديم والا اين م.ن. (دبير ابدى بخش كودك) با تيپا بيرون مون مى كرد. اين خسرو تپل هم بالاخره فهميد كه اين امير كوچول آدم قابل اطمينانى نيس...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |