|
داستان
سرباز حلبى شجاع
نويسنده : هانس كريستين اندرسن مترجم و تصوير ساز: منصوره كمرى
|
|
|
قسمت اول روزى روزگارى ۲۵ سرباز حلبى با هم در يك جعبه چوبى اسباب بازى زندگى مى كردند. آنها با هم برادر بودند، چون همگى از يك قاشق حلبى بزرگ قديمى ساخته شده بودند. همه نيزه اى به دست داشتند، به روبه رو نگاه مى كردند و يونيفرم پرزرق و برق قرمز و آبى رنگى تنشان بود، اولين چيزى كه در اين دنيا شنيده بودند اين كلمات بود: «سربازان حلبى!» كه پسركى به زبان آورد كه براى اولين بار در جعبه را باز كرد و از ديدن رديف منظم سربازان چوبى ذوق كرد و دست هايش را به هم كوبيد. آن جعبه كادوى تولد پسرك بود. او با خوشحالى سربازانش را روى ميز چيد، همگى درست شكل هم بودند به غير از يكى كه فقط يك پا داشت و از قرار معلوم آخرين سرباز ساخته شده در اين دسته بود و براى ساختنش حلبى كافى باقى نمانده بود. سرباز حلبى طورى ساخته شده بود كه بتواند روى يك پا بايستد و همين او را بسيار خاص و دوست داشتنى كرده بود. روى ميزى كه سربازان حلبى قرار داشتند پوشيده از اسباب بازى هاى جورواجور بود. اما از همه چشمگيرتر قصر كاغذى بسيار زيبايى بود كه از پنجره هاش داخل آن ديده مى شد. در جلوى قصر، تعدادى درخت كوچولو دور يك قطعه آينه بزرگ چيده شده بودند كه نقش درياچه زيبايى را بازى مى كرد. قوهاى مومى روى درياچه شنا مى كردند و تصويرشان در آب افتاده بود. همه اينها بسيار زيبا و باشكوه بودند. اما از همه زيباتر دخترك زيبا و ظريفى بود كه مانند قصر از كاغذ ساخته شده بود، او لباس حرير زيبايى به تن داشت و روسرى آبى رنگى به دور گردنش بسته بود. در جلوى همه اينها يك گل رز پولكى و پرزرق و برق چسبانده بودند كه درست به اندازه صورت دخترك بود. دخترك زيبا دستهايش را از هم باز كرده و يك پايش را جمع كرده و روى پاى ديگرش ايستاده بود. سرباز حلبى با ديدن دخترك فكر كرد كه او فقط يك پا دارد و با خودش گفت: «اون مى تونه همسر مناسبى براى من باشه!»، بعد با ناراحتى اضافه كرد: «اما اون خيلى زيباست و در يك قصر مجلل زندگى مى كنه ، درحالى كه من همين جعبه چوبى رو براى زندگى دارم كه تازه اون رو با بقيه برادرهام شريكم! ديگه جايى براى اون باقى نمى مونه... اما با همه اينها بايد سعى كنم توجهش رو به طرف خودم جلب كنم.» پس از روى ميز لى لى كنان به طرف قصر كاغذى رفت و در كنار انفيه دان قديمى ايستاد. طورى كه مى توانست به دخترك نگاه كند. دخترك همچنان متعادل روى يك پا ايستاده بود. همين كه هوا كم كم تاريك شد و همه اهالى خانه به خواب رفتند اسباب بازى ها شروع به گشت و گذار كردند. آنها به همه جا سرك مى كشيدند و با هم بازى مى كردند. فندق شكن و مداد با هم جفتك چاركش بازى مى كردند، از سروصداى بازى آنها قنارى خانگى از خواب پريد و شروع به خواندن كرد. همه در جنب و جوش بودند غير از سرباز حلبى و دخترك كه همانطور ساكت و بى حركت سرجايشان ايستاده بودند . سرباز از دخترك چشم برنمى داشت. ساعت ديوارى ۱۲ ضربه زد و ناگهان در انفيه دان باز شد و به جاى انفيه يك شيطونك سياه بيرون پريد. شيطونك روبه سرباز گفت: «هى سرباز حلبى! در فكر چيزى نباش كه به تو تعلق نداره!» اما سرباز حلبى وانمود كرد كه حرف او را نشنيده و همچنان سرجايش ايستاد. شيطونك ادامه داد: «خيلى خب! حالا كه اينطوره صبر كن و ببين فردا چه اتفاقى مى افته!» صبح روز بعد، همينكه بچه ها دوان دوان به اتاق اسباب بازى ها آمدند، سرباز حلبى را برداشتند و كنار پنجره گذاشتند. درست در همان لحظه پنجره باز شد و سرباز حلبى از طبقه سوم به طرف خيابان پرت شد. حالا به خاطر باد بود يا جادوى شيطونك سياه كسى چيزى نمى دانست! سقوط بسيار بدى بود. طورى كه سرباز حلبى بيچاره كاملاً كله پا شد و سر كلاه خود و نيزه اش بين سنگفرش خيابان گير افتاد. وقتى زن خدمتكار و پسرك به دنبالش به خيابان آمدند هيچ اثرى از او پيدا نكردند. حتى يكبار از كنارش رد شدند به طورى كه اگر سرباز حلبى فرياد مى زد: «هى من اينجام!» حتماً او را مى ديدند. اما از آنجايى كه سرباز مغرورتر از آنى بود كه با لباس نظامى تقاضاى كمك كند ساكت و آرام سرجايش ماند و حرفى نزد. باران تندى شروع به باريدن كرد، قطرات باران با سرعت هرچه تمام تر پايين مى آمدند و به سروصورت سرباز حلبى مى كوبيدند. مدتى بعد دو پسربچه كه از آنجا رد مى شدند متوجه سرباز حلبى شدند. يكى از آنها گفت: «نگاه! يه سرباز حلبى. بيا براش يه قايق درست كنيم كه باهاش سفر كنه.» و همين كار را كردند و با تكه اى روزنامه قايق كاغذى زيبايى درست كردند و سرباز حلبى را در آن گذاشتند و قايق را روى راه آب كنار خيابان قرار دادند... سرباز حلبى كوچولو به كجا خواهد رفت و چه برسرش خواهد آمد؟ آيا خواهد توانست كه به خانه اش برگردد؟ ادامه داستان را هفته بعد بخوانيد.
|