محمدرضا يزدانى پرست
از ويژگى هاى سعيد امير سليمانى- كه به قول خودش ۳۸ سال را تازه رد كرده _ و همنسلانش، اين است كه مى توانند برايت ازهر درى سخن بگويند، يا بهتر است بگويم از هر ماجرايى كه بپرسى، گفتنى ها دارند. روزگار از سرد و گرم و تلخ و شيرين اش آنقدر به جاى گذاشته براى آنها كه سطرهاى بسيارى از گفت وگو مى تواند حول همين تجربه و گذشته ها و ... بگردد؛ آن هم، چنان تجربه هايى كه سعيد امير سليمانى وقتى از آنها صحبت مى كند، حسى شيفته وار در چهره اش هويدا مى شود؛ از آن گذشته او خانواده اى دارد صد درصد هنرمند كه مى شود با او مدتها در حول وحوش آن گپ زد!
گفت وگوى ما، در ايامى از زندگى سعيد امير سليمانى با او شكل گرفته كه تقريباً و بر خلاف گذشته «گزيده تر» كار مى كند، و ضمناً بسيار كم پيداست. ما نيز با همين كم پيدايى ها با اين بازيگر سالهاى دور و امروز تئاتر و سينما و تلويزيون گفت وگو را آغاز كرديم...
* كم پيدايى شما خود خواسته است يا...
- تا حدى تصميم گرفته ام به خاطر بالارفتن سن...
* ... مگر چند سالتان است؟
- سى و هشت را رد كرده ام(!)....
* من روى بيست و پنج حساب مى كردم (مى خندد و صحبت گل مى اندازد)
- نه آنها را كه رد كرده ام. اين است كه تصميم گرفته ام كمى دست به عصا تر زندگى كنم...
* اينطور كه صحبت مى كنيد فكر مى كنم فضاى كارى در اين تصميم تأثير گذار بوده...
- بى تأثير نيست، بله. معمولاً آدم فضايى را كه دوست دارد مى خواهد. آنقدرها آدم ايده آليستى نيستم ولى بايد حداقل هايى باشد. وقتى نبود، آدم...
* خب اين حداقل ها يا بهتر بگويم خواسته ها براى شما چه هست؟
- اولاً اينكه دل من خيلى كوچك است. خيلى چيزى در آن جا نمى شود. همين چيزها هم به ندرت در آن راه پيدا مى كند. به همين خاطر است كه زود مغموم مى شوم، دلگير و دلواپس براى آينده مى شود.
* پس اين كم پيدايى كاملاً تعمدى است...
- تقريباً بله. خيلى دلم نمى خواهد در جوامع باشم و هر«كارى» را بكنم، البته نه اينكه گذاشته باشم كنار؛ آدم زمانى «كار» راكنار مى گذارد كه مى خواهد بميرد. من هنوز چند سالى تا مردنم مانده! (مى خندد). كار را كنار نگذاشته ام ولى سعى مى كنم گزيده تر كار كنم. البته آدم آنچه را كه دلش مى خواهد صد درصد فراهم نمى شود ولى به هر حال بايد درصد بالايى باشد كه خب اين اواخر خصوصاً، آنطورى نبوده...
* اين آنطورى، چطورى است؟ بعضى از همين شاخصه ها را بگوييد كه واضح تر صحبت كرده باشيم.
- از همه مهمتر اين است كه كارى كه انجام مى دهم را مردم دوست داشته باشند. كار حرفى براى گفتن داشته باشد. شوخى نيست؛ ۴۶ سال كارى را تجربه كردن. نبايد از اين تجربيات استفاده شود؟ اين تجربه هاى من وامثال من سرمايه است. نتيجه توجه نكردن به سرمايه، ورشكستگى است. خب ما از تئاتر شروع كرديم. آن زمان كه سينما بود و شهرت بود و پول بود و... سعى كردم تن ندهم. در همان اداره تئاتر سالى يكى، دو تا كار مى كرديم و عشق مى كرديم. با ماهى ۶۰۰ تومان شروع كردم و ازدواج كردم. حقوق همسرم ۹۰۰ تومان بود...
* چه سالى؟
- ۱۳۵۰ ازدواج كردم.
* شغل خانم شما چه بود؟
- ايشان كارمند نمايشگاه بين المللى بودند...
* از شروع مى گفتيد...
- بله، من سال ۱۳۳۹ با تئاتر آناهيتا شروع كردم. دو، سه سالى رفتم آلمان...
* براى تحصيل يا زندگى؟
- براى تحصيل رفتم ولى آنقدر مشكلات زياد بود كه نتوانستم ادامه دهم. خلاصه سال ۱۳۴۷ در اداره تئاتر استخدام شدم. برگشتم و كار تئاتر را در ايران ادامه دادم. داشتم اين را مى گفتم كه كسى كه اين همه سال زحمت كشيده باشد خب حداقل انتظاراتى دارد. وقتى همين ها تأمين نشود، آدم سر خورده، مى شود؛ نه من، خيلى ها. اميدوارم كه كمى توجه بشود.
* حتى از آخرين تئاتر شما هم پنج، شش سالى مى گذرد؛ اگر اشتباه نكنم «شب سيزدهم» كار آقاى حميد امجد. صحبت از كم پيدايى شما بود، يادم به اين نكته افتاد...
- باور كنيد همان سالها كه در اداره تئاتر بوديم و سالى حداقل يك كار داشتيم، آنقدر مشكلات ريز و درشت بود كه بايد عطايش را به لقايش مى بخشيديم ولى با اين حال مبارزه مى كرديم. يادم مى آيد نمايش «ناهارلعنتى» را در تالار اصلى تئاتر شهر اجرا مى كرديم. براى اولين بار آمدند به من خبر دادند كه صف فروش بليت از دو طرف به هم رسيده و يك دور كامل دور تئاتر شهر زده است كه بى سابقه بود؛ سال ۱۳۶۹. حالا ديگر انرژى ام كمتر شده و سطح توقعم بالارفته است. شايد دارم اشتباه مى كنم، ولى اينگونه شده ام. من اين هستم و يك هنرمند بايد هميشه خودش باشد. اگر من خودم باشم مى توانم در قالب كس ديگرى بروم. اول بايد خودم را خوب بشناسم. كسى اگر نتواند نقشى را در بياورد به اين خاطر است كه خودش را اول از همه نشناخته.
* اين اولويت دادن به خود شناسى براى شما نتيجه گذر زمان است و يا...؟
- ببينيد، آدم با اينكه در هر سنى كه باشد در حال كسب تجربه است اما خيال مى كند دارد درست مى انديشد. فى الواقع آدم تالب گور هم هيچ گاه كامل نيست و نادانسته هايش آنقدر زياد هست كه ... خود من در جوانى فكر مى كردم مثلاً فلان كارى كه مى كنم يا فلان راهى كه مى روم درست است اما بعدها متوجه اشتباهم مى شده ام. همين ها تجربه مى شود (به عكس ها ى پشت سرش اشاره مى كند و به ۱۸-۱۷ سالگى كه وارد كار تئاتر شد و اين فى نفسه اتفاق بزرگى برايش بوده و ادامه مى دهد) خدا بيامرزدشان با مهدى فتحى، يدالله شيراندامى و ... با هم بوديم. الآن همه فوت كرده اند و من مانده ام...
من خيلى چيزها از آنها ياد گرفتم؛ آنها هم از من ياد گرفتند. پهلو به پهلوى هم بوديم، خيلى خوش بوديم. جمع عجيب وغريبى بود. صحبت از جوانى و خودشناسى بود، ياد اين جمعمان افتادم. از همان موقع فكر مى كردم بازيگر خوبى هستم در صورتى كه نبودم. آدم متوجه نمى شود؛ بعدها مى فهمد كه كمتر مى فهميده. يادم مى آيد سال ۱۳۴۲ با خانم مهين اسكويى* يك نمايش كار كردم. ۱۳-۱۲ سال بعد همين نمايش را ايشان كار كرد با بازيگران ديگرى كه نقش من را هم يك نفر ديگر بازى مى كرد. كار را ديدم و فرداى آن روز رفتم پيش خانم اسكويى. گفت: كار را ديدى؟ گفتم: به همين دليل آمدم. كسى كه نقش مرا بازى مى كرد اداى ۱۳-۱۲ سال پيش من را در مى آورد. من اگر قرار بود آن نقش را الآن بازى كنم ديگر آنطورى بازى نمى كردم. من رشد كرده ام و بيشتر مى فهمم. بعد از اين مدت فهميده بودم كه مى شود پخته تر بازى كرد. به همين خاطر است كه فردا با ديروز آدم فرق مى كند، چون آدم متفاوت تر شده است.
* در بين صحبتها درباره راهى كه آدم مى آيد و مى فهمد كه اشتباه است صحبت كرديد. مى خواهم راجع به خطاهاى زندگى بيشتر صحبت كنيم؛ اينكه مثلاً اگر برگرديد كدام كارها را نمى كنيد؟
- اين سؤالهاى تو مرا در پرونده گذشته زندگى ام غوطه ور مى كند... در انتخاب مسير زندگى اشتباه نكردم. تئاتر كه عشق بوده. در ازدواج هم كه اشتباه نكردم، بهترين بچه ها را دارم و ... فقط الآن تنها چيزى كه حس مى كنم اشتباه بوده و نبايد انجام مى دادم، اعتماد بيش از حد بوده است. دوره پدران ما انسانها به تار سبيل متعهد مى شدند. ما هم پرورش يافته همان دوران بوديم. ولى زمانه طورى شد كه اعتمادى كه به آدم ها داشتم را از دست دادم. اگر دوباره برگردم، كمتر كوتاه خواهم آمد. در اين زمانه خيلى از حسن ها ديگر خريدار ندارد...
* ولى زمانه كه نبايد آدم ها را تعريف بكند؛ حداقل براى خودشان.
- زمانه همه چيز را مى سازد...
* اما آدم ها كه نبايد صفات پسنديده انسانى را مطابق با زمانه ياد بگيرند.
- خواه ناخواه ياد مى گيرند... مثلاً الآن طرز تفكر دختر من كه زودتر وارد عرصه اجتماع شده با پسرم فرق مى كند. من فرضاً شايد طرز تفكر «كمند» را قبول داشته باشم ولى مى بينم «سهند» دارد كار درستى مى كند. شايد من دوست نداشته باشم ولى در دلم مى گويم بگذار همين كار را بكند. شخصيت هر طور شكل گرفت همانطور رفتار مى كند. شكل تربيتى خانواده فرد و طورى كه او را بزرگ كردند در رفتارش تأثير مى گذارد و همين طور زمانه اى كه در آن بزرگ شده.
* خانواده شما _ با توجه به حال و هوايى كه برخانواده ها در آن سال ها نسبت به بازيگرى و در كل هنر حاكم بود- مخالف فعاليتشان نبودند؟
- البته مادرم دوست داشت من كار آبرومند (!) (با صداى بلند مى خندد) بكنم اما در مجموع مخالف نبودند.
* شغل پدرتان چه بود؟
- پدر من در همه عمرش يك روز هم كار نكرد(!) ارث برده بود؛ اينقدر داشت كه كارنكند اما وقتى در گذشت فقط يك انگشتر به من رسيد! همه را تمام كرده بود.
* شما از اخلاق ايشان متأثر نشديد؟
- من از زندگى خانواده ام درس ها ياد گرفته ام كه امروز به كمكم مى آيد؛ خصوصاً از پدرم. برايش احترام خاصى قائل هستم ولى شبيه حكايت «ادب از كه آموختى، از بى ادبان» است. نه اينكه او بى ادب باشد ولى خطاهايى داشت كه مى فهميدم من نبايد انجام بدهم. مى دانستم كه بايد روى پاى خودم بايستم.
* چند سالگى ازدواج كرديد؟
- الآن سى و چهار سال است. كمند ۳۲ سالش است. ۲۹ سالگى ازدواج كردم.
* الآن ۶۳ سال داريد و متولد ۱۳۲۱. براى آن زمان دير ازدواج كرديد، نه؟
- گفتم كه بايد روى پاى خودم مى ايستادم. از ۱۸-۱۷ سالگى گرفتار كارهاى تئاترى و مطالعه و بحث و فكر و ... شده بودم. خودم را هم نمى توانستم تأمين بكنم. نبايد بى گدار به آب مى زدم. سال ۴۷ تازه كارمند اداره تئاتر شدم. سال ۷۳ هم كه باز نشسته شدم.
* مى خواهم برگرديم و شما از جمع هاى دوستانه تان با مرحوم فتحى و شيراندامى و ... بگوييد.
- يادم خيلى نيست. آدم فراموشكارى هستم؛ سه سالى كه آلمان بودم راحت آلمانى صحبت مى كردم اما الآن اصلاً نمى توانم...
* خب زبان فرار است اما خاطره ها كه فراموش نمى شوند.
- خيلى از آنها يادم رفته. حتى به همه گفته ام خاطره هاشان را كتاب كنند ولى خودم تنبلم. يك عيبم اين است كه تنبلم.
* حسن هاى شما چى؟
- حسن هايى دارم؛ واقعاً مى گويم آدم بايد حقيقت را بگويد؛ خيلى حسن دارم، اما عيب هم دارم. گل بى خار خداست.
* «من خيلى حسن دارم» مى شود تيتر گفت وگوها...
- حتى مى توانى يك «به خدا» هم به آخرش اضافه كنى. مى دانى... شايد بپرسى كه چرا تصور مى كنى اينقدر حسن دارى؟ خدايى كه آن بالاست آدم هاى خوب را خيلى دوست دارد. اگر بدانى چه مشكلات بزرگى براى من به وجود آمده ولى اصلاً نفهميده ام چه جورى حل شده است. آدم اگر بدى كند، ضعيف است. هميشه خودم را آدم قوى اى دانسته ام و با مشكلات جنگيده ام. مشكلات را مثل امتحانى مى دانم كه خدا از من گرفته است پس بايد موفق شوم و موفق شدم تا همين امروز. اين اواخر ديگر مى گفتم خدايا ديگر امتحان بس است(!) ليسانسم را دادى، ديگر دكترا نمى خواهم(و حسابى مى خندد).
* امتحان آخرچه بوده؟
- ببين من آدم خيلى ساده اى هستم. خيلى راحت مى شود مرا گول زد...
* ... ولى اصلاً به چهره تان نمى خورد(!!)
- كه چى؟
* مثلا فكر مى كنم اگر من كار گردان بودم به شما نقش ... مثلاً ... نقش رئيس يك باند قاچاق يا مافيا را مى دادم. (هر دو مى خنديم.)
- اتفاقاً من هرچه نقش تا الآن بازى كردم مثبت بوده در صورتى كه دوست داشتم منفى هم بازى كنم. منفى بازى كردن خيلى مشكل است و لطف خاص خودش را دارد. البته چهره من سمپات است.
* از هيچ كارگردانى نخواستيد نقش منفى را به شما بدهد؟
- در عمرم به هيچ كس چنين پيشنهادهايى نداده ام.
* به هر حال امكان دارد كه حس كنيد به نقش نزديك تر هستيد...
- اوايل انقلاب يك سريال بود به نام«شاه دزد» به كارگردانى مرحوم نجيب زاده. نقش شازده را به من دادند. وقتى فيلمنامه را خواندم ديدم يك نقش دارد به نام «خاكدوست» كه نيمه معتاد است. من هم در عمرم از اين كارها نكرده ام. گفتم اين نقش را كه از من دور است مى خواهم بازى كنم. فضا دوستانه بود و آنها هم قبول كردند.
* خاكدوست در آن سريال چه كاره بود؟
- او وچند نفر ديگر ضد انقلاب هايى بودند كه منتظر بودند رژيم قبل دوباره برگردد و اينها وكيل و وزير شوند. همه شخصيت ها منفى بودند. خاكدوست هم جزو اينها بود كه قرار بود وزير آبادانى و مسكن شود كه بالاخره هنگام فرار در فرودگاه مى گرفتندش. بعد از اين كار خيلى ها من را شناختند و به لحاظ چهره بين مردم شناخته شدم. باور نمى كردم كه بازى يك نقش اينقدر مى تواند آدم را معروف كند.
* داشتيم از آخرين امتحان و پيشنهاد براى بازى نقش منفى و ... صحبت مى كرديم...
- آهان، بله. نقش خاكدوست كوچكتر بود ولى احساس كردم علاقه مند هستم به نقش چون نقش خيلى از خصوصيات من دور بود.
* ديگر هيچ وقت شما به كار گردانى پيشنهاد نداديد؟
- با على حاتمى خيلى دوست بوديم و رفت و آمد داشتيم. وقتى على شروع به كارى مى كرد من ديگر منزلش نمى رفتم كه مبادا فكر كند نقشى مى خواهم. و يا مثلاً با جمشيد مشايخى خيلى صميمى بوديم. وقتى ايشان رئيس اداره تئاتر شد خانه اش نرفتم تا استعفا داد. روزى كه استعفا داد رفتم خانه اش. گفت: تا حالا كجا بودى؟ گفتم: حالا ديگر رئيس نيستى، رفيقمى، سعى كرده ام پيشنهاد ندهم. به هر حال هر كارگردانى با تصورات و ... بازيگر را انتخاب مى كند. سعى كرده ام تصورات كارگردان را به هم نزنم. يادم مى آيد زمانى چند تا سريال پشت سر هم بازى كردم، نويسنده ها و كارگردان ها اسم من در فيلم را گذاشته بودند آقاى اعتمادى؛ يعنى به اين آدم مى شود اعتماد كرد.
* از آخرين امتحان هم صحبت كنيد...
- لطمه بزرگ مالى بوده به خاطر حسن نيتى كه داشته ام به كسى و تا مرزم شكستن پشتم جلو رفته ولى به لطف خدا حل شده.وقتى به تو گفتم عوض شده ام به همين دليل بوده. شايد نبايد اين اعتمادها را داشت. اول كار پرسيدى كه اگر برگردى چه كارى را نمى كنى؟ همين «اعتماد» را ديگر نخواهم داشت.
* كمى هم راجع به كمند و سپند صحبت كنيد. شما در انتخاب مسير بچه هايتان تأثير گذار بوده ايد؟
- سعى كرده ام بچه هايم را به نحوى بزرگ كنم كه خودشان تصميم گيرنده باشند. اگر تحميل كنم كه فلان كار را بكن يا نكن، و باب ميلشان نباشد بزرگترين ضربه را مى خورند. ضمناً من خودم در تمام مسير زندگى به تنهايى تصميم گرفتم و دست به هر كارى زدم. سختى كشيدم ولى ضرر نكردم. بچه ها هم بايد خودشان بدانند كه چكار مى كنند. حتى اگر درچاله مى افتند، بگذار بيفتند. مگر ما نيفتاديم؟ به اين شكل خود ساخته مى شوند ضمن اينكه هيچ وقت از راهنمايى دريغ نكرده ام و تجربه ام را برايشان گفته ام ولى تصميم گيرى نهايى را به خودشان واگذار كرده ام. اينجورى فراز و نشيب زندگى را مى فهمند و به تجربه ها ناب و واقعى مى رسند. مثلاً ديروز به كمند يك پيشنهاد كارشد، من مخالف بودم ولى فكر كنم خودش مى پذيرد. البته كمند به خاطر بچه اش كمتر كار قبول مى كند...
* نوه شما چند سالش است؟
- الآن ايليا چهار سالش است. عاشقش هستيم.
* راست است كه مى گويند اگر بچه بادام است نوه مغز بادام است؟
- از مغز هم دلنشين تر و عزيز تر است. شايد من يكبار هم به بچه هايم نگفته باشم: «قربونت برم»،ولى روزى هزار بار به نوه ام مى گويم: «قربونت برم». نوه خيلى از بچه عزيز تر است.
* جالب هم هست كه نوه وقتى به زندگى مى آيد كه سالهاى بى حوصلگى است...
- خودش انرژى است. كمند تازه ازدواج كرده بود، منزل جمشيد مشايخى بوديم. او نوه اش، صحرا، را بغل كرده بود، گفتم: جمشيد! مى گويند نوه شيرين است، آره؟ گفت: به خدا تا نوه دار نشوى نمى فهمى. حس عجيبى است كه بايد تجربه اش كنى. با همسرم مشرف شده بوديم «مكه»، وقتى برگشتم هر كس مى پرسيد حال وهواى تشرف چطورى است مى گفتم نمى توانم تعريف كنم؛ اصلاً تعريفى نيست؛ بايد بروى تا بفهمى.
* چند لحظه پيش صحبت از اين كرديد كه به طور مثال كمند چون زودتر وارد اين عرصه شده است، طرز تفكر متفاوتى با سپند دارد. اگر دوست داريد اين بحث را بشكافيم...
- ببين. بگذار مثالى برايت بزنم. من فكر مى كنم بازيگر ها به فوتباليست ها خيلى نزديك هستند.
* به چه لحاظ؟
- به لحاظ مشكل كارى.
* پس اهل فوتبال هستيد...
- خيلى، خيلى. پرسپوليسى ام، استقلال را هم خيلى دوست دارم و از همين جا به آقاى قلعه نويى سلام مى كنم.
* و درباره رفتن آقاى پروين...
- موافقم ايشان سرمربى نباشند ولى سايه پروين بايد بالاى سر پرسپوليس باشد. اين فصل ابداً پرسپوليس نتيجه نمى گيرد. آن شاءالله فصل هاى بعدى. حسين كلانى...
* فوروارد تيم ملى كه شوت هاى سركشى مى زد؟
- بله. ما بچه محل بوديم. خدا مى داند شوت كه مى زد من فرار مى كردم. بسيار جنگنده بازى مى كرد.
* از شباهت بازيگر و فوتباليست ها مى گفتيد.
- بله، به خاطر اينكه فكر مى كردند الگو هستند و به خاطر تواضع كه داشتند شايد الآن كه سن و سالى از آنها گذشته، زندگى روبراهى نداشته باشند. ولى الآن فوتباليست ۲۲ ساله، صحبت ۳۰۰ _ ۲۰۰ ميليون مى كند. حرف جوان هاى اين حرفه ها در اين روزها _ فكر مى كنم _ حرف دل و خواسته مثلاً آن فوتباليست قديمى است. شايد جوان هاى حرفه بازيگرى هم نسبت به تهيه كننده ها همين جورى باشند. آدم بايد حقش را بگيرد. ما خيلى از حرف ها را نزديم. سرمان كلاه رفت. به هر حال ما كارمند بوديم و هميشه از راه هنر امرار معاش كرديم. الآن با آنكه حقوق بازنشستگى ما را زياد كردند و ماهى ۲۲۰ هزار تومان حقوق ماست، فقط يك قلم اجاره خانه مثلاً ۶۰۰ هزار تومان است. باور كنيد جاى بزرگى هم نيست.
* پس «حرف را بايد زد / درد را بايد گفت»...
- زمانه مى طلبد هر چند كه با خلق و خوى آدم چفت نباشد؛ اگر مى خواهى بتوانى گليم خودت را از آب بيرون بكشى. به سپند هم گفتم پدرت را ببين. يك كار ديگر داشته باش تا خودت بتوانى دست به انتخاب بزنى.
* خيلى از مادرها _ در صنف شما- چون سختى ها را كشيده اند، با بچه ها و ورودشان به عرصه هنر و سينما و ... مخالفت مى كنند...
- اصلاً اصلاً. همسر من يكى از بزرگترين حاميان من و بچه ها در كار هنرى بوده است. نمى توانم بگويم چه اندازه ايشان عاشق كار هنرى است.
* خودشان هم فعاليت هنرى دارند؟
- در زمينه موسيقى بله. صداى بسيار خوبى داشتند كه هنوز هم قدرى دارند...
* اگر اين گفت وگو را بخوانند از دست شما ناراحت مى شوند كه مى گوييد «قدرى»...
- ( مى خندد و مى گويد) نه. به هر حال تمرين مى خواهد. ايشان كمتر تمرين مى كنند.
* سپند هم كه ساز مى زند و جمعتان، جمع است...
- بله. سپند تمام سازهاى ضربى را كاركرده. تخصصش دف است. گيتار و سه تار هم كه مى زند. ضمناً مى خواند. اين را گفتم كه همسرم حامى كارهاى ما بوده. آرشيو مفصلى جمع كرده از حدود ۳۵ سال قبل. عكس ها و بريده روزنامه ها وخبرها و ...؛ دو جلد كتاب قطور شده. تمام كارهاى ما سه تا را ضبط مى كند. اگر به خودما بود شايد اصلاً همت نمى كرديم.
* * *
* زنده ياد مهين اسكويى، كارگردان و بازيگر قديمى تئاتر، از بنيانگذاران گروه تئاتر آناهيتا ومدرس سبك استانيسلاوسكى در تئاتر ايران ، يكشنبه همين هفته دار فانى را وداع گفت؛ روحش شاد.