شنبه ۱۷ دى ۱۳۸۴ -
Sat, Jan 7, 2006
ماجرا
۳۳۶۲
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
زندگى كبود
نجات از سرگردانى
243357.jpg
حسن و زهرا با هم فاميل دور بودند، به همين خاطر وقتى حسن به خواستگارى زهرا آمد، پدرش بدون اينكه يك لحظه به خودش ترديد وارد كند، بلافاصله حسن را به عنوان همسر دخترش انتخاب كرده بود.
زهرا، دخترى سر به راه و نجيب بود. با اينكه ۲۰ سال داشت، ولى تا آن زمان هيچ آشنايى و دوستى و محبتى از هيچ پسرى در دلش جاى نگرفته بود. براى همين بود كه خيلى راحت و ساده تن به انتخاب پدر و مادرش داده بود.
دوران نامزدى شان خيلى كوتاه بود. چون فاميل بودند و پدرش هم مردى مقيد به شمار مى رفت، براى اينكه حرف ها را كم كند و فرزندان ديگرش هم در آمد و شدهاى حسن به خانه معذب نباشند، گفته بود:
- زنت را بايد هرچه زودتر ببرى. ما كه همديگر را ديده و شناخته ايم، پس ديگر لزومى ندارد كه مدت نامزدى تان طولانى شود. جهيزيه زهرا آماده است، خانه اى اجاره كن، دست زنت را بگير و برويد سر خانه و زندگى تان.
حسن وضع مالى اش بد نبود. با انواع و اقسام شغل هايى كه داشت و با كار واسطه گرى و دلالى توانسته بود پس انداز خوبى داشته باشد.
چهره آرام و متين و رفتار موقرانه مرد آنقدر براى زهرا آرامش دهنده بود كه فكر مى كرد در زندگى مشترك با مردى به اين صبورى و آرامى هيچ وقت دچار مشكل نخواهد شد.
زهرا و حسن زندگى مشتركشان را زير يك سقف آغاز كرده بودند و بعد از يك سال تولد پسرى در زندگيشان به زن اميد و عشق بيشترى داد. اما اين نور اميد خيلى كوتاه بود، چون زهرا بعد از چند ماه متوجه شد كه پسرش دچار مشكلات ذهنى و عقب ماندگى است. وقتى حسين يك ساله شد، زهرا كه زير اندوه بيمارى پسر روز به روز خسته تر و ناآرام تر مى شد، متوجه رفتار خشونت آميز حسن شد. حسن به كلى تغيير كرده بود. حسن پس از چند روز فرياد و بددهنى، بالاخره دستش روى زن بلند شده بود. هر روز كه از سر كار به خانه برمى گشت، اول زن را به شدت كتك مى زد.
زهرا فكر مى كرد غم حسين به شوهرش فشار آورده و باعث شده كه زهرا را مقصر بداند، براى اينكه شوهرش آرام شود، زير ضربات مشت و لگد او سكوت مى كرد و باخوش مى گفت:
- بالاخره متوجه كار بدش مى شود و دست از خشونت برمى دارد.
اما حسن روز به روز رفتارش نسبت به زهرا خشن تر مى شد. يك روز وقتى به خانه آمده بود، برخلاف گذشته به جاى اينكه تنها او را كتك بزند، گالنى از بنزين برداشته و به طرف او رفته بود. زهرا با التماس به او گفته بود:
- حسن مگر من چه كرده ام كه با من اين طور برخورد مى كنى؟ كمى بر خودت مسلط باش. من هم درست به اندازه تو از بيمارى حسين رنج مى برم، ولى در اين جريان من و تو هيچ كدام مقصر نيستيم. به جاى آزار دادن هم بهتر است كه به فكر هم باشيم و كمك كنيم بلكه براى حسين راه نجاتى پيدا كنيم.
مرد بنزين را به زن پاشيده بود، كبريت را روشن كرده و به او كه التماس مى كرد نگاه مى كرد. ديگر اين رفتار حسن هر روز و هر روز شدت مى گرفت. زهرا از بازى هاى شوهرش خسته و درمانده شده بود، با اين حال راه گريزى نداشت. با توجه به ظاهر شوهرش، هيچ كس گمان نمى برد كه حسن با او چگونه برخورد مى كند.
سال ها گذشته بود، در درگيرى هايشان يك بار زن آتش گرفته و سوخته بود. بارها تا پاى مرگ رفته بود، ولى هر بار به نوعى نجات يافته بود.
۱۴ سال از زندگى زن با حسن در تهديد و آتش سوزى و شكنجه گذشته بود. زن ديگر توان ادامه اين راه را نداشت. با هزار زبان و وعده از حسن خواسته بود كه به پزشك مراجعه كنند، ولى حسن زير بار نمى رفت. زهرا ناچار پنهانى از مرد براى مشاوره پيش يك روانپزشك رفته بود.
حسن براى اينكه آبرويش جلوى فاميل و همسايه ها نرود، روش جديدى ياد گرفته بود. زير شكنجه از او نوشته مى گرفت.
- بنويس خودت، خودسوزى كرده اى. بنويس مهريه ات را مى بخشى. بنويس بچه را تو نگه مى دارى. بنويس هيچ حق و حقوقى پيش من ندارى. بنويس...
زهرا از ترس شكنجه هاى سخت تر هر چه را كه مرد مى گفت، مى نوشت. در فاميل پيچيده بود كه زهرا مشكل دارد. كدام آدم عاقلى به سر خودش اين طور مى آورد؟ تنها كسى كه از درد دل هاى زن باخبر بود، روانپزشك او بود.
- تو مى توانى با اقدامات قانونى و شكايت از شوهر، خودت را نجات دهى.
ولى زهرا مى ترسيد.
- اگر نشود چه، اگر شكايت كنم و موفق نشوم، آن وقت او مرا مى كشد.
***
يك سال گذشته بود. زهرا كم كم به اين باور رسيده بود كه تا دير نشده بايد براى خودش كارى كند. ديگر در بدنش يك نقطه سالم نمانده بود. در اين ۱۵ سال جاى زخم هاى كهنه و جديد در بدنش به يادگار مانده بود.
زن در حالى كه تمام بدن و صورتش سوخته بود، دادخواست طلاق داد.
مرد به شوراى حل اختلاف احضار شد.
او در دادگاه گفت:
- زنم خودسوزى كرده است. من او را طلاق نمى دهم. او را دوست دارم. اگر هم بخواهد به زور طلاق بگيرد، خودش مى داند و به او گفته ام كه با او چه خواهم كرد.
ترس وجود او را فرا گرفته بود. او مى ترسيد مبادا او را در يكى از روزها آرام و خاموش بكشد و با نوشته هايى كه از او دارد، مرگ او را خودكشى نشان دهد.
مرد در حالى كه فكر مى كرد اين بار نيز برگ برنده در دست او است، شنيد:
- اينجا دادگاه است. ما را نمى توانى فريب بدهى. بيشتر از اين صحنه سازى و فريبكارى نكن و...
زن حاضر به طلاق توافقى و بخشيدن تمام حقوقش بود.
***
زن پس از جدايى از مرد به خانه پدر رفت. خانه اى كه دوران كودكى و نوجوانى اش را در آن گذرانده بود. خيلى خسته بود. هر روز وقت غروب از ترس بازگشت حسن وحشت وجودش را مى گرفت. روزها مى گذشت، جاى زخم ها و سوختگى ها التيام پيدا كرده بود.
دلش براى حسين تنگ شده بود. به ديدن پسرش در آسايشگاه رفت. يك ماه بود كه او خودش را پيدا كرده بود.
كاغذى برداشت و با دستى لرزان نوشت:
- ۳۰ روز است كه اميد تازه اى در قلبم پيدا شده است. ۳۰ روز است كه پس از ۱۵ سال طعم خوش زندگى را چشيده ام. ۳۰ روز است كه ديگر در كنار مردى كه با نام هاى جعلى و چك هاى بى محل و كلاهبردارى و شكنجه آزارم مى داد، نيستم. ۳۰ روز است كه ديگر دروغ نمى شنوم. ۳۰ روز است كه خودم را پيدا كرده ام. هر چند هر وقت جلوى آينه مى روم و به چهره ام نگاه مى كنم، قلبم پر از درد مى شود، ولى به ياد اين مى افتم كه جدايى براى من بهترين راه بود. راهى كه با آن روحم از سرگردانى نجات يافت.

پاسخ كارشناسى
دكتر كامران خوشنودى روانپزشك


به نظر مى رسد كه اين مرد مبتلا به اختلال شخصيت ضداجتماعى است. اين افراد از تن دادن به هنجارهاى اجتماعى ناتوان هستند به طورى كه جنبه هاى متعددى از رفتارشان تحت تأثير اين ناتوانى است.
شيوع اين اختلال در مردان ۳ درصد و در زنان يك درصد است. از نظر تشخيصى حتى مجرب ترين متخصصان بالينى هم فريب اين گونه بيماران را خورده اند. در مصاحبه بالينى ممكن است خوددار و آرام و قابل اعتماد به نظر برسند،  اما در پس اين نماى ظاهرى يا نقاب فرزانگى؛ تنش،  خصومت، تحريك پذيرى و خشم پنهان شده است. گاهاً براى آنكه اين اختلال تشخيص داده شود ممكن است لازم باشد از مصاحبه پرفشار (Stress Interview) استفاده شود؛ يعنى به خاطر تناقض هاى صحبت بيمار به شدت با وى مقابله شود. بيماران دچار اختلال شخصيت ضداجتماعى اغلب ظاهرى طبيعى و حتى گرم و دوست داشتنى دارند و متخصصان بالينى جنس مخالف خود را اغلب تحت تأثير جنبه هاى مبالغه آميز و اغواگرانه شخصيت خود قرار مى دهند، اما به چشم متخصصان جنس موافقشان ممكن است افرادى فريبكار و پرتوقع جلوه كنند. اين افراد هيچگونه افسردگى يا اضطرابى از خود نشان نمى دهند. افراد كلاهبردار (con men) نمونه هاى خوبى از اين بيماران هستند. آنها بسيار فريبكارند و اغلب با زبانى چرب و نرم قاب ديگران را مى دزدند و آنها را به دام مشاركت در طرح هاى خود مى اندازند، طرح هايى كه شامل راه هايى ساده براى پولدار شدن يا كسب شهرت يا بدنامى است و نهايتاً نيز ممكن است فرد را به ورطه فساد مالى يا رسوايى اجتماعى و يا هر دو بكشانند. اين افراد هيچوقت راست نمى گويند و اساساً به هيچ يك از اصول متعارف اخلاقى پايبند نيستند. لاابالى گرى جنسى، همسرآزارى، كودك آزارى، رانندگى در حين مستى، اتفاقاتى معمول در زندگى اين افراد است و چيزى كه خيلى مشهود است اين است كه آنها هيچوقت از كارهاى خود پشيمان نمى شوند، يعنى انگار كه اصلاً وجدان و حس ترحم ندارند (چنانكه اين مرد طى چند سال پس از سوزاندن همسرش بدون احساس پشيمانى در كنارش زندگى كرد).
بطور خلاصه برخى از علائم شخصيت ضداجتماعى را براى اطلاع بيشتر خانواده هاى محترم متذكر مى شوم:
۱- فرد نتواند به هماهنگى با هنجارهاى اجتماعى توأم با احترام و توجه به رفتارهاى ضابطه مند دست يابد و نشانه آن انجام مكرر اعمال خلاف قانون است كه به خاطر آنها فرد دستگير مى شود.
۲- فريبكار و حقه باز بودن كه نشانه اش دروغ گفتن هاى مكرر، داشتن اسم هاى مستعار و كلاه سر ديگران گذاشتن براى رسيدن به نفع شخصى يا كسب لذت (گرفتن اعترافات خلاف واقع اين مرد از همسرش و قبولاندن انجام اين اعمال به همسرش طورى كه گاهاً ممكن است همسرش اين باور را داشته كه خودسوزى كرده است).
۳- تكانشى بودن (روشن كردن كبريت بطور ناگهانى توسط اين مرد و در نتيجه آتش زدن همسر بى دفاع خود).
۴- تحريك پذير و پرخاشگر بودن به طورى كه مكرراً جنگ و دعوا كند.
۵- بى اعتنايى توأم با بى پروايى به سلامت و امنيت خود يا ديگران.
۶- همواره از پذيرش مسؤوليت سر باز زدن، بطورى كه هيچوقت نتواند شغل ثابتى داشته باشد يا از عهده تعهدات مالى اش برآيد.
۷- احساس پشيمانى نكند يعنى به صدمه رساندن به ديگران، سرقت اموالشان بى اعتنا و بى تفاوت باشد يا اين كارها را توجيه كند. در اينجا لازم مى دانم اين نكته را متذكر شوم خيلى از اين افراد مفهوم التماس و گريه و ضجه هاى قربانى خود را نمى دانند و درك نمى كنند.
۸- سابقه دزدى، فرار از خانه يا مدرسه، دعوا، سوء مصرف مواد مخدر و مشروبات الكلى، اعمال غيرقانونى، دروغگويى.
در پايان شايد اين سؤال در ذهن خواننده گرامى ايجاد شود كه چرا اين زن سالها اين وضع را تحمل كرد؟ در پاسخ بايد عرض كنم كه افسردگى و كاهش اعتماد به نفس همراه ضعف هاى شخصيتى به دنبال سوختن در مقابل اعتماد به نفس بالاى مرد باعث ادامه اين وضعيت شد و درست زمانى اين تراژدى خاتمه يافت كه زن با كمك روانپزشك، اعتماد به نفس خود را بازيافت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |